
![]() |
![]() |
|
|
سلام!
دیگه انقدر دیر به دیر می نویسم خودم هم یادم میره قبلاْ چی نوشته بودم و باید یه بار مطالب وبلاگ رو بخونم!نمی دونم چرا ديگه مثل اوايل خيلي حس نوشتن ندارم و فكر كنم ديگه كم كم بايد اينجا رو تعطيل كنم ولي سعي ميكنم حداقل تا ۳ سالگي اميررضا اين اتفاق نيافته. اميررضا از اوايل مهرماه دوباره مهدكودكي شده. روزهاي اول باز هم مثل دفعه ي اولي كه رفت مهدكودك خيلي سختي كشيدم ولي الان عادت كرده و صبح ها كه ميريم خودش ميدوه ميره تو مهد و فقط به من ميگه ماماني زود بيا دنبالم برام پاستيل و كيك و آبميوه و... بخر. منم ميگم باشه و ميدوه ميره تو كلاسش. الحمدلله از مهدش هم راضيم و تا به حال مشكل اساسي نداشتم. البته مشخصه كه رسيدگي مثل خونه نيست و اونطور كه ما ميخواهيم هيچ وقت نميشه ولي خوب حداقل ها رو رعايت ميكنند و حتي من احساس ميكنم كه تو اين يك ماه اميررضا كمي سرزنده تر و شاداب تر و البته شيطون تر شده. از شيطوني هاش نميخوام بگم ولي همين رو بدونيد كه هنوز هم گاهي اوقات با كارهاش اشك من رو در مياره و انقدر شيطونه كه اكثراً يه جا مهموني كه ميرم همه براي آرزوي صبر ميكنند. من از شيطوني هاي معموليش مثل ورجه وورجه هاش و بدو بدوهاش و بپر بپر و اين جور كارهاش لذت ميبرم ولي خرابكاريهاش و حرف گوش نكردنهاش گاهي خيلي خسته م ميكنه. اينطور بگم كه خونه ي ما تميزي رو به خودش نميبينه و هيچ جا و هيچ چيز از دست اميررضا در امان نيست. وروجك من مدتيه كه حرف زدنش يه كم فرق كرده. تازگي خيلي از حروف رو نوك زبوني ميگه در حالي كه ميتونه درستش رو تلفظ كنه مثل ر، ز، ج، و ميشه گفت يه كم پس رفت كرده. تو مهدكودك دست چپ و راستش رو بهش ياد دادند. خودم تا به حال باهاش تمرين نكرده بودم وگرنه فكر كنم از اين زودتر ياد ميگرفت. ديگه بعضي از شعرها رو بدون اينكه من باهاش بخونم ميتونه بخونه. شمارش اعداد فعلاً تاهمون ۲۳ هست. هنوز نقاشي كردن رو درست ياد نگرفته و خط خطي ميكنه ولي عاشق نقاشيه و دائماً از من ميخواد كه ماژيك يا مدادشو بدم كه نقاشي بكشه. خودش هم كه داره نقاشي ميكشه بعضي وقتها چشم چشم دو ابرو رو ميخونه يا ميگه مثلاً اين گله يا جوجوئه ولي هيچ شباهتي به اين چيزها ندارند. رنگها رو هم همونهايي كه قبلاً نوشته بودم رو بلده. حالا مربي مهد كودكش گفت كه دارن تمرين ميكنن كه بهش رنگ كردن چيزها رو ياد بدن و قرار شد من هم تو خونه باهاش بيشتر كار كنم. ديگه خدمتتون عرض كنم كه بالاخره ياد گرفت كه به صورت ۲ پا چند سانتيمتري بپره ولي از روي زمين و اگر روي بلندي بره همونجوري با يك پا ميپره. براي مهدكودكش كه دكتر بردمش گفت آزمايش خون بديم. و جوابش متاسفانه يه مقداري كم خوني از فقر آهن داره و دكتر گفته حتماً بايد بهش تا ۳ ماه شربت آهن بدم اونم آهن خالي. آخه من قبلاً بهش مينادكس و ميم ميدادم از بس كه بد ميخورد ولي ميگن اونها آهنش كافي نيست. حالا با بدبختي روزي يك قاشق آهن رو بهش ميدم و انقدر بد مزه است كه وقتي به زور دهنش رو باز ميكنه و ميخوره چندين ثانيه توي دهنش نگهش ميداره تا با هزار وعده و وعيد و قربون صدقه قورتش بده. واقعاً هم حق داره آخه من يه دفعه خودم يه قاشق ازش خوردم داشتم بالا مياوردم!! خوب حالا يه كم از خودم بگم! از وقتي مامان و بابا رفتن حسابي دپرس شدم و تو خونه كه بودم اعصابم به هم ريخته بود. براي همين تصميم گرفتم كه علاوه بر كلاس زبان خودم رو با كارهاي ديگه هم مشغول كنم. به مدير مهد اميررضا گفتم كه اگه امكان داره اونجا مربي زبان بچه ها باشم ولي چون سابقه زيادي نداشتم و كارت مربيگري هم نداشتم قبول نكرد و من هم تصميم گرفتم كه برم كلاس مربيگري مهد كودك چون ديدم هم مباحث خوبي توي دوره ش تدريس ميشه و براي خودم خوبه و هم كارت مربيگري هم شايد به دردم بخوره. حالا كلاسش هنوز شروع نشده ولي احتمالاً از هفته ي ديگه شروع خواهد شد. كلاس ايروبيك هم ثبت نام كردم چون بدنم واقعاً خشك شده بود و شكم هم درآورده بودم و الان يك هفته است كه ايروبيك هم ميرم. كلاس زبان آموزي قران هم امروز اولين جلسه اي بود كه رفتم و هفته اي يك روز هم اين كلاس رو ميرم. چون واقعاً هيچ چيز مثل قران به من آرامش نميده. مثلاً امروز صبح قبل از كلاس خيلي به هم ريخته بودم و كلي تو ماشين گريه كردم. ولي بعد از كلاس از اين رو به اون رو شده بودم و پر انرژي سر حال بودم. چون معاني قران رو تو اين كلاس ياد ميدند واقعاً لذت ميبرم. براي كار هم از قبل توي سايت جابيران فرم پر كرده بودم و هفته اي ۲ ۳ بار بهم زنگ ميزنند ولي اصلاً حوصله ي كار تمام وقت از ۸ صبح تا ۵ بعد از ظهر به اضافه ي پنج شنبه ها رو ندارم! فعلاً
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:43 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|