تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
سلام

اميدوارم حال همه خوب باشه. حال من و ني ني هم بد نيست. ديروز بالاخره اتاق اين پسرك رو رنگ كرديم. رنگ آبي. بد نشده ولي حالا بايد وسايل بياد توش تا معلوم شه. باباي ني ني كلي زحمت كشيد براي اتاقش. يعني دوستش اومده بود رنگ كنه ولي خوب رضا هم پا به پاش كار كرد. شب داشت از دست درد مي‌مرد. گفتم خوبه تو هم يه ذره براي ني ني درد بكشي بفهمي من چي مي‌كشم. خداييش مردا خيلي راحتن. همه‌ي دردا و زحمت‌ها ماله زن‌هاست.  ولي به جاش بهشت زيرا پاي مادران هست! دلمون رو به اين مي‌تونيم خوش كنيم.

تصميم گرفته بودم تعطيل كه شدم شبها ۱ ساعت برم پارك راه برم ولي اصلاً نمي‌شه. دوست ندارم زايمانم هم سخت باشه از فردا شب شروع مي‌كنم انشاا... . چون يه كم وزن خودم هم زيادي داره بالا مي‌ره. بعد هم دكتر بهم گفته بايد ديگه كم كم ني ني بچرخه وگرنه مجبورم سه‌زارين كنم منم دوست ندارم سه‌زارين زايمان كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 21:39  توسط sahar | 
سلام مثلاً من می خواستم هر روز بیام خاطرات بنویسم. ولی وقت نمی شه خوب البته اتفاق خاصی هم این چند روز نیافتاده. صبح تا بعد از ظهر که سر کار هستم. بعد هم میام خونه ولو می شم یه چند ساعت می خوابم و دوباره بیدار می شم . رضا که اومد یه کم میوه و خرت و پرت می خوریم و دوباره می خوابیم. پسرک شیطونمون هم که همچنان به اذیت کردناش ادامه میده. وقتی اومد بیرون اول باید بشگونش بگیرم تا دلم خنک شهاز وقتی این سونو آخری رو که رفتم دلم پر می کشه واسه اینکه زودتر پسرم رو ببینم. شب ها هی خواب زایمانم رو می بینم. بعضی وقتا راحت زایمان می کنم بعضی وقتا هم خیلی درد می کشم امسال اصلاً ذوق و شوق عید رو ندارم. البته دوست دارم تعطیل باشم و یه کم استراحت کنم ولی خوب چون هر سال ما مسافرت می رفتیم و امسال نمی خوایم بریم یه کم بی نمکه. البته من که فکر نمی کنم طاقت بیارم و آخرش هم یه جا بریم. دوست دارم حداقل تا شمال بریم و چند روز اونجا باشیم.

خوب دیگه من برم که خیلی وقته پای کامپیوترم. از دیروز اومدم خونه ی مامان اینا چون رضا این دو شب خیلی کار داره و گفته دیروقت از شرکت میاد. دیشب که ۱۲ اومد امشب رو دیگه نمی دونم. بعضی وقتا که میاد تا دست می ذاره رو دلم پسرکمون یه تکونی براش میخوره . اونم کلی ذوق می کنه. منم بهش می گم معلومه که خیلی دوستت داره. رضا هم دیگه تازگی ها هی می گه پس کی به دنیا میاد. چند هفته مونده و از این جور سوالها. اونم مثل من صبر نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 11:33  توسط sahar | 
من ديروز براي بار ششم رفتم سونوگرافي!! لابد كلي ني‌ني كوچولوم فحشم مي‌ده مي‌گه دست از سرم بردار ديگه چي كارم داري دم به دقيقه مي‌ري سونو اشتباه من از اول اين بود كه يه جاي درست و حسابي نرفتم. يعني سراغ نداشتم وگرنه حتماً مي‌رفتم. وقتي جريان اين كه رفتم سونوگرافي و دكتر بهم گفته بچتون دختر هست رو براي يكي از همكارام تعريف كردم گفت كه يه سونوگرافي خيلي دقيق و خوب تو ميدون وليعصر هست كه ۱۰۰٪ حرفش درسته. دكتر طاهره لاريجاني. خلاصه بعد از ظهر با همكارم رفتيم اونجا بدون وقت قبلي. خيلي شلوغ بود و خيلي‌ها هم از قبل وقت گرفته بودن براي همين ديگه همكارم گفت ديرش مي‌شه و رفت. من هم از ساعت ۳ و نيم تا ساعت يك ربع به هفت نشستم تا نوبتم شد. ديگه اشكم داشت در ميومد. از سر كار هم رفته بودم خيلي خسته بودم. ديگه وقتي رفتم تو مي‌خواستم فقط بهم بگه دختره يا پسر و اينكه سالمه و زود برم خونه. خانم دكتر يه كم نگاه كرد و همه چيز رو چك كرد و گفت طبيعيه و جنسيت رو هم گفت پسره!  من هم گفتم خوب خدا رو شكر و فكر كردم كه ديگه تموم شده. ولي ديدم مونيتورش رو برگردوند به طرف من بعد شروع كرد گفت اين جمجمه‌ي پسرتون هست، اين هم ستون فقراتش، اين هم دنده‌هاش، بعد دست و پاي كوچولوش رو به من نشون داد، حتي انگشت‌هاي پسرم رو هم ديدم. بعد گفت اين هم صورت خوشگل پسرتون. فكر نمي‌كردم ديگه صورت بچه‌ام رو هم بتونم ببينم. البته اونقدر واضح نبود ولي خوب چهره‌ي كلي‌ش رو ديدم. به نظر خودم كه مثل عروسك بود. يه صورت گرد و خوشگل. بعد هم آلت مردانگي‌ش رو نشونم داد. ديگه مطمئن شدم كه اين وروجك ما پسره. بعد گفت ببين داره دستاش رو تكون مي‌ده. ديدم داشت دست‌هاي كوچولوش رو باز و بسته مي‌كرد. بعد همه معده و قلبش کوچولوش که مثل گنجشک می زد رو بهم نشون داد. بعد هم گفت اينم موهاش كه من متوجه نشدم دقيقاً كجا رو مي‌گه.  چون يه دفعه بهم اين تصاوير رو نشون داد و من ذوق زده شده بودم زبونم هم بند اومده بود و يه كلمه سؤال هم نكردم. به قول شوهرم مي‌گه فقط براي من زبون داري. يه جا نوشته بودن كه اگر بخواين يك سي‌دي هم از تصاوير جنينتون مي‌تونيد داشته باشيد ولي حتي يادم رفت اينو بهشون بگم. ولي خوب فكر نكنم هيچ وقت اين صحنه‌ها از ذهنم پاك بشه. مثل اولين بار كه بچه‌ام رو تو دستگاه اكوكارديوگرافي ديدم.  

خلاصه خستگي‌ اين چند ساعتي كه نشسته بودم از تنم در اومد. كلي به خودم فحش دادم كه چرا از اول مثل آدم يه جاي خوب نرفته بودم و الكي اين طرف اون طرف سونوگرافي‌هاي بيخود رفته بودم. توصيه‌ام به ماماناي ديگه هم اينه كه حتماً جاي درست حسابي برن كه دستگاه مجهز داشته باشه و دكترش هم خوب باشه. اين خانم دكتر كه خيلي مهربون و دوست داشتني بود.  دستگاهش هم خيلي پيشرفته بود. (نسبت به جاهاي ديگه كه من رفتم) اگر خداي نكرده بچه‌ي آدم مشكلي داشته باشه فكر مي‌كنم با اين دستگاه از ماه‌هاي اول قابل تشخيص باشه. البته من كه همه‌ي اميدم به خداست. از خدا يه بچه‌ي سالم خواستم. مي‌دونم كه خداي مهربون هم مثل هميشه خواسته‌ي منو برآورده مي‌كنه.  

خداي مهربون صد هزار مرتبه شكر به خاطر همه نعمت‌هايي كه به من دادياميدوارم كه قدرش رو بدونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:10  توسط sahar | 

سلام ....صبح همگي به خير و خوشي

من كه ديگه شب‌هاي خيلي سختي رو پشت سر مي‌ذارم. خوابيدن خيلي برام عذاب آور شده. همش احساس درد و ترس دارم. درد كه طبيعيه....ترس هم به خاطر اينكه نكنه به خاطر بد خوابيدن من يه وقت بلايي سر ني‌ني‌ كوچولوي من بياد. صبح‌ها كلي نگرانم...تا وقتي كه عسلم يه تكوني مي‌خوره و من مي‌فهمم كه خدا رو شكر زنده است. آخه بعضي وقتا از درد مجبور مي‌شم طاق باز يا دمر بخوابم... براي همين خيلي نگرانم. تازگي‌ها يه درد جديد هم علاوه بر كمردرد و دنده‌ درد به سراغم اومده. صبح‌ها كه از خواب پا مي‌شم انگشت‌هاي دستم خيلي درد مي‌كنه!!‌ كسي تا به حال همچين دردي رو تجربه كرده؟ نمي‌دونم ماله چيه... مي‌گم نكنه براي اين قرص‌هاي كلسيم و آهن و ... باشه؟

يه چند روزي هم هست كه ورم انقدر زياد شده كه خودم هم ديگه مي‌فهمم. قبلاً بهم مي‌گفتن ورم كردي ولي خودم متوجه نمي‌شدم ولي تازگي‌ها خيلي زياد شده مخصوصاً پاهام چون زياد مي‌شينم مثل متكا مي‌شه. خدا مي‌دونه ماه آخر ديگه مي‌خوام چه خرسي بشم! از قيافه‌ي اون روزاي خودم مي‌ترسم.  نمي‌دونم ماماناي ما كه ۳ ۴ يا حتي بيشتر بچه مي‌آوردن اين همه سختي رو چه جوري تحمل مي‌كردن؟؟ تازه بعضي‌هاشون پشت سر هم بچه مي‌آوردن. تازه من هنوز درد زايمان رو نچشيدم و اين حرفا رو مي‌زنم.  آدم وقتي حامله مي‌شه قدر مامانش رو بيشتر مي‌دونه.. مي‌فهمه كه چقدر زحمت كشيده و ما اينجوري قدر نشناس هستيم.  تازه بعد از اينكه بچه به دنيا مياد سختي‌ها شروع مي‌شه تا اينكه بچه بزرگ بشه. خلاصه كه هر كاري هم براي مامان‌هامون بكنيم جبران زحماتشون نمي‌شه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 7:55  توسط sahar | 
سلام. اين چند روز اتفاق خاصي نيافتاده. فعلاً سونوگرافي مجدد نرفتم ولي احتمالاً فردا پس فردا مي‌رم ببينم اين جوجوي ما بالاخره پسره يا دختر. ديروز هم كارگر اومد خونمون خونه تكوني كرديم. مامانم هم براي كمك اومده بود ولي ديگه آخر شب داشتم از دل درد و كمر درد مي‌مردم با اينكه كار زيادي نكرده بودم. تازه آشپزخونه هم مونده! اونو ديگه گفتم بعد از عيد باز به يكي مي‌گم بياد كمكم تميز كنيم. ني ني هم حالش خوبه. ديگه لگدهاش انقدر محكم شده كه بعضي وقتا يه ذره دردم مياد. خلاصه كه تو دلم خيلي شيطوني مي‌كنه حالا نمي‌دونم بياد بيرون چه جوري باشه. مي‌گن اينايي كه تو شكم مادرشون تحركشون بيشتره وقتي به دنيا ميان هم شيطون ترند!!

طبق اون سايتي كه برام ايميل مي‌فرسته ني‌ني كوچولوي من الان (يعني هفته‌ي ۳۰) نزديكه ۱۳۰۰ باشه (تو سونوگرافي نزديكه ۱۵۰۰ بود پس معلومه يه كمي تپل تره) قدش ۴۳ سانتي‌متر. فرشته كوچولوي من الان بيشتر شبيه يه فرشته‌ي تپل شده كه روز به روز گوشتالوتر مي‌شه! موهاش داره ضخيم‌تر مي‌شه و مژه‌هاش بلندتر.. دست‌ها و پاهاش هم ديگه كامل شكل گرفتند و بدنش ديگه تقريباً متناسب شده. به طور كل ديگه تقريباً شبيه اون چيزي شده كه وقتي به دنيا مياد فقط يه كم ريز ت. براي آماده شدن براي ورودش هم بچه ديگه شروع به كنترل دماي بدن خودش مي‌كنه!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 22:34  توسط sahar | 
سلام

باز من چند روز نتونستم بيام سر بزنم. شنبه بعد از ظهر رفتم دكتر ضربان قلب بچه و فشار خودم طبيعي بود. بعد هم يه سري ديگه قرص آهن و كلسيم و... داد. بعد هم خودش ازم پرسيد كه سونوگرافي جديد داري منم گفتم نه و خلاصه برام سونوگرافي هم نوشت. يكشنبه صبح رضا اومد كه منو برسونه سر كار من گفتم حالا كه اومدي بيا بريم با هم سونوگرافي. خلاصه يه جا نزديك محل كارم رفتيم. ولي چون شلوغ بود و طول كشيد رضا ديگه گفت ديرش شده و رفت. بعد از ۱ ساعت و  نيم كه نشستم رفتم تو و خانم دكتر كارش رو شروع كرد. گفت ني‌ني كوچولوي من ۱۴۳۸ گرم شده و وزنش و قدش و حركاتش و خلاصه مايع و همه چيز نرمال هست. بعد بهش گفتم اگه مي‌شه جنسيتش رو بگين. بهش نگفتم كه قبلاً جاي ديگه رفتم. بعد از يه كم نگاه كردن گفت جنسيتش هم دختره!! من داشتم شاخ در مي‌آوردم گفتم دختر!!!! گفت آره مگه قبلاً چيز ديگه‌اي بهت گفته بودن. براش توضيح دادم كه چهارم ماهم بود رفته بودم سونوگرافي و بهم گفته بود پسره! گفت بذار يه بار ديگه نگاه كنم. باز دوباره هم كه نگاه كرد گفت اين كه من مي‌بينم دختره!!! من كه ديگه داشتم شاخ در مي‌آوردم. گفت چي شده ناراحتي؟ گفتم نه من كه از اول دختر بيشتر دوست داشتم ولي كلي خريد پسرونه كرديم آخه!!‌ خنديد و گفت حالا عيبي نداره لباس بچه كه خيلي فرقي نمي‌كنه. منم ديگه گفتم هر چي خواست خدا باشه مهم اينه كه سالمه و رفتم سر كار. تا رسيدم به رضا زنگ زدم و جريان رو براش تعريف كردم. اونم داشت شاخ درمي‌آورد. بعد گفتم چيه ناراحتي؟ گفت نه... فقط من ديگه حوصله ندارم باهات بيام اون لباسا رو عوض كنيم.  بعد هم گفت تربيت دختر خيلي سخت تر از پسره! منم گفتم حالا تو نمي‌خواد از الان به اين فكرا باشي يكي از همكارام كه موضوع رو گفتم گفت يه جا تو ميدون وليعصر هست كه سونوگرافي‌ش خيلي دقيق هست. حالا قرار شد هفته‌ي ديگه با هم بريم اونجا ببينيم چي مي‌گه. بالاخره اين جوجوي ما پسره يا دختر 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:31  توسط sahar | 
راستي من چهارشنبه وارد هفته‌‌ي بيست و نهم شدم. طبق نوشته‌هاي يك سايت خارجي كه برام هر هفته ايميل مي‌زنه و وضعيت و خودم و ني‌ني رو مي‌گه... الان پسرك من بايد حدود ۱۲۰۰ تا ۱۳۰۰ گرم و تقريباً ۴۳ سانتي‌متر باشه. الان عسل من خواب هم مي‌بينه!! چشماش حساس‌تر شدن و اگه توي نور بشينم ممكنه متوجه بشه. ممكنه از اين هفته به بعد حركات بچه كمتر بشن چون تقريباً فضاي زيادي از رحم رو اشغال كرده و نمي‌تونه مثل قبل براي خودش جولون بده  ! البته مي‌گم اينا طبق نوشته‌هاي او سايته. حالا سونوگرافي كه رفتم بايد ببينم ني‌ني من واقعاً انقدر بزرگ شده يا نه.
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:36  توسط sahar | 

سلام

حالتون چطوره؟ پنج‌شنبه جمعه وقت نكردم بيام اتفاقات اون دو روز رو بنويسم. گفتم كه پنج‌شنبه مي‌خوام باتفاق بقيه‌ي دوستام بريم خونه‌ي يكي از دوستامون كه ازدواج كرده بود تا كادوي عروسيش رو بديم. البته 3 تا از دوستام قبلاً رفته بودن و كادوشون رو داده بودن ولي 2 تامون نداده بوديم. خونشون يك مقدار بد مسير بود براي همين به مرتضي (برادرم) گفتم كه بياد و من رو برسونه. سر راه هم دو تا از دوستام كه تو مسير بودن رو سوار كرديم و خلاصه ساعت 11:30 بود كه رسيديم خونشون. بعد از اينكه ازمون كمي پذيرايي كرد گفتيم كه آلبوم عكس عروسيش رو بياره. عكساش خيلي قشنگ افتاده بودن و خودش هم خيلي خوش عكس بود. يك عكس دست جمعي هم كه تو عروسيش انداخته بوديم بد نيافتاده بود. قرار شد براي هممون از روي او عكس بزنه. بعد از اينكه عكسا رو ديديم فيلمش رو گذاشت. همون موقع معصومه هم از راه رسيد. بعد هم گفت فرزانه گفته چون سر ناهار مي‌رسه روش نمي‌شه بياد ولي زنگ زديم بهش و گفتيم خودش رو لوس نكنه و بياد. خلاصه فرزانه هم حدود ساعت 1:30 بود كه رسيد و ناهار خورديم. كلي بيچاره تو زحمت افتاده بود. ما هم حسابي از خجالت شكم‌هامون در اومديم. البته من كه هر چي مي‌خوردم مي‌گفتن عيبي نداره چون تو دو نفري. تو دوران حاملگي از لحاظ خوردن خيلي به آدم خوش مي‌گذره و به آدم مي‌رسن. فكر كنم براي همين من از اول تا الان انقدر وزن زياد كردم. اول 60 كيلو بودم. حالا هنوز 7 ماهم تموم نشده شدم 75 كيلو!! ديگه دفعه‌ي قبل كه دكتر رفتم بهم گفت كه سعي كن حداقل برنج رو از شامت حذف كني. چون هنوز 2 ماه مونده و اگه بخواي اينجوري وزن زياد كني خوب نيست ولي كيه كه گوش كنه. من كه تا مي‌تونم مي‌خورم و نمي‌ذارم به خودم و ني‌ني بد بگذره. تازه مي‌گن غذاي بيرون هم نخوريد من كلي غذاي بيرون تو اين مدت خوردم. خلاصه داشتم مي‌گفتم ناهار كه خورديم حرف زدنمون شروع شد و تا ساعت 4 حرف زديم و خنديدم و از خاطرات گذشته و ... گفتيم. بعد هم من زنگ زدم و مرتضي دوباره اومد دنبالمون. خيلي روز خوبي بود و خوش گذشت. آخه يه 6 ماهي مي‌شد كه همديگرو نديده بوديم. راستي گفتن وقتي زايمان كردي برات چي بياريم. منم گفتم تا مي‌تونيد پوشك و پنپرز بياريد چون من از كهنه شستن خوشم نمياد. خونه كه رسيدم خواهرم حوصله‌اش سر رفته بود و گفت بريم بيرون يه دو بزنيم. ما هم كه دور زدن اين چند وقتمون همش بخاطر ني‌ني و دنبال خريداي اون بوده. اندفعه هم گفتيم بريم سمت دلاوران تخت و كمد ببينيم. قبلش هم رفتيم يه جا پرده هم ديديم. آخه پرده‌هام هم خيلي بد شده و مي‌خوام عوضشون كنم. ولي باز هم چيزي انتخاب نكرديم. تخت و كمد هم ديديم و يكي دو تا رو در نظر گرفتم. حالا قرار شده يك روز با رضا بريم و انتخاب نهايي بكنيم. انقدر كه خريدن تخت و كمد براي من سخته خريد خورده‌ريزاش سخت نبود. آخرش هم مي‌دونم كه يه چيز بيخود مي‌گيريم. هميشه وقتي آدم خيلي سخت مي‌گيره بدتر مي‌شه. ديگه شب كه رفتيم خونه داشتم از درد مي‌مردم. خيلي امروز به ني‌ني بيچاره فشار آوردم. لابد كلي بهم فحش داده. چند بار كه لگد جانانه زد ولي من به روي خودم نياوردم. ديگه شام كه خوردم افتادم و رفتم خوابيدم. براي اولين بار نصفه شب از تكوناش بيدار شدم. چون من خوش خوابم اگر هم قبلاً وقتي خواب بودم تكون هم مي‌خورده متوجه نمي‌شدم فقط بعضي شب‌ها از درد بيدار مي‌شدم. ولي اندفعه از خواب پريدم و ديدم آقا داره حسابي تلافي امروز روز كه خسته‌اش كرده بودم رو در مياره و نمي‌ذاره من بخوابم. يه نيم ساعتي بيدار بودم تا آروم شد و دوباره خوابيدم. صبح هم تا ساعت 9 خواب بوديم بعد هم رضا گفت به يكي از دوستاش گفته كه بياد اتاق رو رنگ كنه و بايد بريم خونه. صبحانه‌مون هم خونه‌ي مامان اينا خورديم و بعد از دو روز برگشتيم خونه‌ي خودمون. نزديكاي ظهر بود كه دوست گرامي‌شون زنگ زدن و گفتن كه امروز نمي‌تونن بيان و جمعه‌ي ديگه ميان. من هم جمعه گفتم كه كارگر بياد و خونه‌ رو يه كم تر تميز كنيم. كلي حرصم در اومد و گفتم حالا كه اينجوري شد اصلاً نمي‌خوام رنگ كنيم. بريم همون كاغذ ديواري بگيريم. ظهر هم رفتيم خونه‌‌ي مادر شوهرم ناهار. اون هم گفت كاغذديوراي خيلي بي دردسر تره و قرار شد بعد از ظهر بريم سهروردي و كاغذ ديوراي ببينيم. ولي ساعت 4 كه شد رضا گفت كه مي‌خواد فوتبال نگاه كنه و هر چي اصرار كردم كه حالا از راديو گوش كنه قبول نكرد. بعد هم كه تموم شد گفت آخه امروز جمعه‌ست و همه جا تعطيله ولي من رو دنده‌ي لج افتاده بودم و گفتم كه الا و بلا بايد امروز بريم. خلاصه به زور بلند شد و رفتيم سهروردي ولي همون‌طور كه گفته بود همه جا بسته بود. بعد گفتم بريم چهارراه ابوسعيد شايد اونجا باز باشه. اون هم ديگه چيزي نگفت و رفت. ولي انقدر تو ترافيك مونديم كه به غلط كردن افتاده بودم. اونجا هم يه مغازه بيشتر باز نبود. رفتيم چند تا نمونه‌ كه داشت رو ديديم ولي خوشم نيومد. رضا هم گفت اگر مي‌خواي كاغذ ديواري بگيري بايد از اينجا بگيري . من هم گفتم اگه اينجوريه اصلاً كاغذ ديوراي نمي‌خوام و به همون دوستت بگو كه بياد رنگ كنه. و اين همه راه رو توي ترافيك سنگين برگشتيم خونه. من كه ديگه داشت اشكم در ميومد از درد. ني نيه پر رو هم خودش رو گوله مي‌كرد يه جا و كلي به دنده‌هام و دلم فشار مي‌آورد. كلي دعواش كردم. ساعت 10:30 بود كه تشنه و گشنه رسيديم خونه ولي انقدر خسته بودم كه حال خوردن چيزي رو نداشتم. رضاي بيچاره يه كمپوت آناناس كه داشتيم رو باز كرد و آورد تو تخت كه من بخورم. من هم به زور يه كمي خوردم و قرص آهن و كلسيمم رو خوردم و خوابيدم. خدا رو شكر امروز هم تعطيلم و سر كار نرفتم. صبح كه از خواب پاشدم ني ني داشت دست و پا مي‌زد. كلي قربون صدقش رفتم و ازش معذرت خواهي كردم كه ديشب باهاش بد اخلاقي كردم. نمي‌دونم وقتي به دنيا بياد چي كار مي‌كنم. اصلاً دوست ندارم كتكش بزنم يا اينكه خيلي دعواش كنم ولي با اين اعصابي كه من دارم نمي‌دونم ديگه چي بشه. همش از خدا مي‌خوام كه كمكم كنه بتونم بچم رو درست تربيت كنم. خيلي نگرانم. چند تا كتاب روانشناسي رشد و .. هم گرفتم و از الان مي‌خونم. ولي خوب نمي‌دونم چقدر بتونم اجراشون كنم. خوب ديگه من برم كه باز اين پسرك پر رو دو دقيقه اومدم پاي كامپيوتر خودش رو گوله كرده و داره فشار مياره. فقط دوست داره من دراز بكشم. راستي امروز بعد از ظهر هم وقت دكتر دارم. مي‌خوام بهش بگم كه برام سونوگرافي بنويسه آخه يه چند ماهي مي‌شه كه سونوگرافي نكردم. دلم براي ني‌ني تنگ شده در ضمن مي‌ترسم اوندفعه كه گفت جنسيت پسره اشتباه كرده باشه و دختر باشه. منم كه همه چيزو پسرونه خريدم. مجبورم برم همش رو عوض كنم. حداقل فعلاً تخت و كمد نخريدم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:28  توسط sahar | 

سلام

امروز من تعطیل بودم و سر کار نرفتم برای همین با نی نی اومدیم خونه ی مامانم مهمونی. ولی یه دفعه مامانم هوس کرد خونه تکونی کنه و زنگ زد به یک کارگر که بیاد. خلاصه از صبح مامانم با کارگره مشغوله کار بودند. من هم نگاشون کردم. بعد هم زنگ زدم به دوستای دوران دبیرستانم با هم قرار گذاشتیم فردا بریم خونه ی یکیشون که عروسی کرده بود و ما هم عروسیش رفته بودیم و هنوز براش کادو نبرده بودیم. بابای نی نی هم قرار بود به یکی از دوستاش که نقاش آشنا داشت بگه بیاد اتاق نی نی رو رنگ بزنه اون هم گفته بود وقت نداره. آخر هم فکر کنم هیچ کاری نکنیم. شاید هم جمعه بریم کاغذ دیواری ببینیم. نی نی هم امروز حالش خوب بوده و حسابی استراحت کرده.  الان هم که دیر وقت شده و می خوایم بخوابیم. خوابیدن ما هم که خواب نیست عذابه. به پهلو که می خوابم هم بدنم خواب می ره و هم دنده هام درد می گیره. طاق باز هم که می گن نخواب. دلم برای یک خواب حسابی بدون درد تنگ شده. بعضی شبها که خسته ام که دیگه بدتر. از بس درد دارم خواب های چرت و پرت هم می بینم که یا یکی داره منو می زنه یا اینکه خلاصه تو خواب برام یه اتفاق دردناک می افته.  تازه من خیلی خوش خوابم. بیچاره بقیه مامانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 23:49  توسط sahar | 
سلام دوستاي عزيز و مامان‌هاي مهربون

اميدورام كه حال شما خوب باشه. من و ني ني كه امروز خيلي حالمون خوب نيست. از بس كه امروز كارم زياد بود. ديگه از كار كردن داره حالم به هم مي‌‌خوره ولي مي‌گم حداقل تا اول ارديبهشت برم و بعدش مرخصي بگيرم. سر كار هم كه هستم همه هي مي‌گن مواظب خودت باش... خيلي به خودت فشار نيار و كلي از اين چرت و پرتا بعد كلي كار مي‌ريزن سرم. اوايل حاملگي‌م تصميم گرفته بودم كه ديگه سر كار نرم ولي همه بهم گفتن كارت خوبه..حيفه... مرخصي زايمان هم كه شد ۶ ماه منم پشيمون شدم. وگرنه الان راحت شده بودم و توي خونه استراحت مي كردم. امروز از سر كار كه برمي‌گشتم زير دلم خيلي درد گرفته بود و راه كه مي‌رفتم يك درد شديدي رو احساس مي‌كردم. گفتم شايد ني ني حوصله‌اش سر رفته و مي‌خواد هفت ماهه به دنيا بياد ولي يه كم كه استراحت كردم حالم بهتر شد. الان هم كه دارم مي‌نويسم داره تو دلم واسه خودش جولون مي‌ده. باباش هم امروز لطف كرده و ظرف‌ها رو شسته . شام هم كه بي شام. يعني از وقتي كه حامله شدم تقريباً فقط هفته‌اي يك بار شام درست مي‌كنم. البته هم به خودم هم به باباي ني ني سر كار ناهار مي‌دن شام هم بالاخره يه حاضري چيزي مي‌خوريم. مادر شوهرم هم كه طبقه‌ي بالاي ما مي‌شينه لطف مي‌كنه و چند شب يك بار برامون غذا مي‌فرسته. يه شب هم كه مي‌ريم خونشون. يكي دو شب هم تو هفته‌ خونه‌ي مامان اينا مي‌رم. خلاصه از اين لحاظ ها خيلي بهم فشار نمي‌آد. امروز يه جا رفتيم و نمونه‌ي اتاقي رو كه بلكا كرده بودن رو ديديم. نمي‌تونم تصميم بگيرم كه اتاق ني ني رو چي كار كنم. اول مي‌خواستم فقط يه رنگ بزنم... بعد بهم گفتن بوي رنگ خوب نيست گفتم كاغذ ديواري كنم بعد هم كه يكي پيشنهاد كرد كه بلكا كنيم. حالا ديگه نمي‌دونم آخرش اصلاً كاري بكنيم يا نه. كلي عكس اتاق بچه هم از سايت‌هاي مختلف  گرفتم. خوب ديگه من برم سر دلم درد مي‌كنه...نمي‌فهمم دندمه..دلمه يا معدمه....ديگه تو اين مدت به خاطر ني ني همه جور دردي رو تحمل كردم. انشاا.. اين دو ماه هم تمومه شه و زودتر به دنيا بياد....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:14  توسط sahar | 

سلام به دوستان عزيز

من سحر ۲۴ ساله از تهران هستم. چند روز پيش توي گوگل كتاب "مادران همه سالمند اگر..." رو جستجو مي‌كردم كه ديدم توي اين سايت مامان‌ها خاطرات خودشون، زمان بارداري‌شون و به دنيا اومدن بچه و... رو نوشتن. خيلي خوشم اومد چون من از اول كه باردار شدم مي‌خواستم خاطراتم رو روز به روز بنويسم تا هيچ وقت اين دوران يادم نره ولي الان كه ۲۸ هفته از بارداري من مي‌گذره اين اولين باريه كه دارم مي‌نويسم.  حالا يه كم خاطرات گذشته رو تا اونجا كه يادمه مرور مي‌كنم ...

من سال ۸۱ ازدواج كردم با مردي مهربون و دوست داشتني به اسم رضا. چون زود ازدواج كرده بودم نمي‌خواستم كه زود هم بچه‌دار بشم و از زندگي‌م چيزي نفهمم براي همين تا امسال (۸۵) جلوگيري مي‌كرديم. مرداد ماه بود كه به خواست خدا عازم مكه شديم و من هم ديدم كه اين فرصت خوبيه براي بچه‌دار شدن چون مي‌گن آدم كه به زيارت خانه‌ي خدا مي‌ره همه‌ي گناهاش پاك مي‌شه و براي بار اول كه خانه‌ي خدا رو ببينه هر چي از خدا بخواد خدا بهش مي‌ده. خلاصه من هم از خدا خواستم كه به من فرزندي سالم و صالح عطا كنه. قربون خدا برم با اينكه ۴ سال جلوگيري كرده بودم ولي به خواست اون زود هم دعام گرفت و باردار شدم. اواخر شهريور بود كه آزمايش خون دادم و جواب مثبت بود. يه هفته بعدش هم رفتم متخصص زنان. البته نه پيش دكتر خودم .. پيش يكي از دكتراي همون بيمارستاني كه آزمايش خون داده بودم رفتم تا اونجا برام پرونده هم تشكيل بدن. خلاصه من هنوز 4،5 هفته بيشتر نداشتم ولي دكتر برام سونوگرافي نوشت. بعد هم كه جواب سونوگرافي رو براش آوردم گفت كه ساك حاملگي تشكيل شده ولي جنين داخل ساك ديده نشده. ممكن هست كه حاملگي شما حاملگي پوچ باشه. حالا يكي دو هفته ديگه بياين يه سونوگرافي ديگه براتون بدم. منم انگار كه دنيا رو سرم خراب كرده باشند. رفتم خونه و كلي گريه كردم. شوهرم كلي دلداريم داد و گفت حالا كه اتفاقي نيافتاده بعضي خانمها ماه‌هاي آخر بچه‌شون رو از دست مي‌دن اين كارايي كه تو مي‌كني نمي‌كنند و كلي از اين حرفها.... ولي من با اين حرف‌ها آروم نشدم. تا چند روز بعدش دائم توي وب دنبال مطالب حاملگي پوچ و از اين حرف‌ها مي‌گشتم. بعد فهميدم كه اصلاً از هفته‌ي هفتم به بعد شايد هم ديرتر جنين داخل ساك ديده مي‌شه و اون دكتر عوضي بيخودي منو نگران كرده بود. خلاصه سرتون رو درد نيارم دو هفته بعدش باز هم رفتم سونوگرافي و ايندفعه جنين و ضربان قلبش ديده شد. او موقع 12،13 روز از ماه رمضان گذشته بود ولي من چون مطمئن نبودم كه باردارم روزه‌هام رو تا اون موقع گرفته بودم. ولي دكتر گفت كه 3 ماه اول بارداري خطرناكه و نبايد روزه بگيرم. خلاصه بقيه ماه رمضان مجبور شدم روزه‌هام رو بخورم. بعد هم ويارم شروع شد... سخت‌ترين دوران بارداري‌م تا الان هم همون دوراني بود كه ويار داشتم. همش يا حالم بد بود يا دهنم تلخ بود يا ... يادمه چند بار هم كه حالم خيلي بد بود گريه هم كردم! خلاصه تا ماه چهارم اين وضعيت ادامه داشت ولي ديگه كم كم خوب شدم.

حالا يه كم از خاطرات شيرينم بگم. آخراي ماه چهارم بود كه دكتر رفتم گفت هم فشار خونم بالاست هم ضربان قلبم خيلي تند مي‌زنه. بهم گفت از الان خيلي زوده كه فشارت بالا باشه و بايد نمك رو يا حذف كني و يا خيلي كمش كني. براي تندي ضربان قلبم هم برام اكوي قلب نوشت. اكو كه كردم دكتر گفت همه چيز نرماله و مشكلي ندارم و طبيعيه كه ضربان قلب در دوران بارداري كمي زياد بشه. بعد از پرسيد چند ماهته بهش گفتم. گفت پس بذار ني‌ني‌ت رو با هم ببينيم. دستگاه رو گذاشت روي دلم. من كه اول چيزي نمي‌فهميدم ولي بهم توضيح داد كه سرش كجاست، تنش كجاست و پاهاش رو كه داشت تكون مي‌داد... تا كم كم متوجه شدم. حتي ستون فقراتش رو هم ديدم. بعد پرسيدم صداي قلبش رو مي‌تونم با همين دستگاه بشنوم؟ گفت آره و قلبش رو پيدا كرد و توي دستگاش نزديك برد و براي اولين بار صداي قلب بچم رو شنيدم. مثل خودم قلبش تند تند مي‌زد. خيلي لحظات شيريني بود هيچ وقت يادم نمي‌ره. يكي دو هفته بعدش هم دكتر خودم برام سونوگرافي نوشت. اندفعه مي‌شد جنسيت جنين رو هم تشخيص داد. من هم با يكي از همكارام رفتم يه سونوگرافي نزديك محل كارم. اندفعه تو دستگاه هيچي معلوم نبود و دكتر هم گفت چون دستگاه اكو قوي‌تر و نزديك‌تره تونستي خودت بچه‌رو ببيني و با اين دستگاه‌ها نمي‌شه. جنسيتش رو هم دكتره نتونست تشخيص بده و فقط قد و وزنش مشخص بود و اينكه خدا رو شكر همه چيز طبيعيه. ولي من كه براي همه چيز هولم يه هفته بيشتر صبر نكردم و با شوهرم دوباره رفتم يه سونوگرافي نزديك خونمون كه خانم دكترش هم خيلي بد اخلاق بود و اصلاً نمي‌شد باهاش حرف زد. خلاصه يه كم نگاه كرد و گفت فقط جنسيتش رو مي‌خواستي ديگه... گفتم آره چون تازه سونوگرافي كردم و همه چيز بچم نرمال بوده. گفت پسره.... من يه كم خرد تو ذوقم چون خودم دختر دوست داشتم ولي شوهرم خيلي خوشحال شد و كلي ذوق كرد و شام هم منو برد بيرون ولي اون شب خيلي حال و حوصله نداشتم. بعد هم شب كه اومديم خونه كلي با پسرش حرف زد كه تا اون موقع اين كارو نكرده بود. من هم كم كم به اينكه بچم پسره عادت كردم و ديگه اصلاً فكر اينكه شايد يه وقت اشتباه شده باشه و دختر باشه‌رو تا الان نكردم و سونوگرافي نرفتم.

خاطره‌ي شيرين ديگم توي اين مدت اولين باري بود كه حركات ني‌ني‌م رو احساس كردم. از اوايل محرم بود كه يه احساس‌هايي توي دلم داشتم ولي نمي‌دونستم كه اين تكون بچست يا نه... يه كم هم دير شده بود و هر كي منو مي‌ديد مي‌گفت هنوز تكون مي‌خوره منم مي‌گفتم فكر نكنم. تا روز تاسوعا كه خونه‌ي مادربزرگم نشسته بوديم كه احساس كردم يه چيزي محكم داره مي‌زنه به دلم. انقدر محكم كه وقتي دستم رو گذاشتم رو دلم دستم رو هم تكون مي‌داد. بعد خواهرم و دختر خالم رو صدا كردم اونا هم دستشون رو گذاشتن رو دلم و چند تا لگد جانانه هم به اونا زد. كلي با همديگه ذوق كرديم. از اون به بعد هم كه انگار يه دفعه جون گرفته باشه كلي تو دلم وول مي‌خوره.. و من هم ذوق مي‌كنم. مخصوصاً وقتي از سر كار بر مي‌گردم خونه و روي تخت دراز مي‌كشم. كلي باهاش حرف مي‌زنم و قربون صدقش مي‌رم.  بچم هم كه از صبح چون كارم بيشتر با  كامپيوتر هست و اكثراً نشسته‌م اون موقع حال مي‌ياد و حسابي لگد و مشت مي‌زنه.

از دو سه هفته پيش هم خريد رو براي ني‌ني شروع كرديم. اول جمهوري رفتيم و كالسكه و روروئك و كرير و 2 دست لباس زير سايز 1 و شيشه شير و پستونك و بقيه چيزايي كه لازم هست كه خودتون مي‌دونيد گرفتم. چند تا هم از اين عروسك‌هاي تولو كه ضد حساسيته براي دم دست بچه. و يه خرس پشمالو گرفتم. ولي لباس و لوازم بهداشتيش‌ رو نگرفتم. يه هفته بعدش يه سر رفتم مركز خريد سئول كه نزديك محل كارمه و اونجا چند دست لباس گرفتم . آخر هفته هم رفتيم بهار و چند دست لباس براي ني‌ني خريديم كه خيلي خوشگل بود. ولي انقدر توي مغازه‌ها شلوغ بود كه آدم نمي‌شد درست حسابي بگرده من هم خيلي اهله خريد نيستم مخصوصاً تو شلوغي براي همين زياد نگشتيم.

  هفته‌ي پيش هم مامانم يه دست ديگه لباس خونه و 2،3 تا تيكه ديگه  لباس بيرون و كاپشن براي ني‌ني‌ خريد و پريروز هم خودم يه سايز از لباس خونه كه مونده بود رو گرفتم. و تقريباً ديگه اين جور خريدامون تموم شده فقط مونده لوازم بهداشتي. تخت كمد هم يه روز جمعه رفتيم حسن آباد و يه دور زديم و ديدم يه روز هم رفتيم دلاوران ولي هنوز چيزي انتخاب نكردم. مامان‌هاي گل اگه كسي از جايي تخت گرفته و از قيمت و جنسش راضي هست حتماً آدرسش رو به من بده يه سر برم.

خلاصه اين بخش كوچكي از خاطرات اين مدتم بود كه نوشتم و از امروز هم مي‌خوام روز به روز اتفاقاتي كه مي‌افته‌رو بنويسم تا هم خودم بعداً با خوندشون ياد اين دوران بيافتم هم اينكه از نظرات و راهنمايي‌هاي دوستاي عزيز و مامان‌هاي ديگه هم استفاده كنم. البته نمي‌دونم چه جوري مي‌شه كه بقيه به بلاگم سر بزنند چون اولين باريه كه اين كارو مي‌كنم. ولي اگه احياناً كسي اومد حتماً برام نظراتش رو بذاره. قربون شما....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:18  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان