
![]() |
![]() |
|
|
سلام
اميدوارم حال همه خوب باشه. حال من و ني ني هم بد نيست. ديروز بالاخره اتاق اين پسرك رو رنگ كرديم. رنگ آبي. بد نشده ولي حالا بايد وسايل بياد توش تا معلوم شه. باباي ني ني كلي زحمت كشيد براي اتاقش. يعني دوستش اومده بود رنگ كنه ولي خوب رضا هم پا به پاش كار كرد. شب داشت از دست درد ميمرد. گفتم خوبه تو هم يه ذره براي ني ني درد بكشي بفهمي من چي ميكشم. خداييش مردا خيلي راحتن. همهي دردا و زحمتها ماله زنهاست. تصميم گرفته بودم تعطيل كه شدم شبها ۱ ساعت برم پارك راه برم ولي اصلاً نميشه. دوست ندارم زايمانم هم سخت باشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 21:39 توسط sahar |
|
|
سلام مثلاً من می خواستم هر روز بیام خاطرات بنویسم. ولی وقت نمی شه خوب
خوب دیگه من برم که خیلی وقته پای کامپیوترم. از دیروز اومدم خونه ی مامان اینا چون رضا این دو شب خیلی کار داره و گفته دیروقت از شرکت میاد. دیشب که ۱۲ اومد امشب رو دیگه نمی دونم. بعضی وقتا که میاد تا دست می ذاره رو دلم پسرکمون یه تکونی براش میخوره . اونم کلی ذوق می کنه. منم بهش می گم معلومه که خیلی دوستت داره. رضا هم دیگه تازگی ها هی می گه پس کی به دنیا میاد. چند هفته مونده و از این جور سوالها. اونم مثل من صبر نداره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 11:33 توسط sahar |
|
|
من ديروز براي بار ششم رفتم سونوگرافي!! لابد كلي نيني كوچولوم فحشم ميده ميگه دست از سرم بردار ديگه چي كارم داري دم به دقيقه ميري سونو
خلاصه خستگي اين چند ساعتي كه نشسته بودم از تنم در اومد. كلي به خودم فحش دادم كه چرا از اول مثل آدم يه جاي خوب نرفته بودم و الكي اين طرف اون طرف سونوگرافيهاي بيخود رفته بودم. توصيهام به ماماناي ديگه هم اينه كه حتماً جاي درست حسابي برن كه دستگاه مجهز داشته باشه و دكترش هم خوب باشه. اين خانم دكتر كه خيلي مهربون و دوست داشتني بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:10 توسط sahar |
|
|
سلام ....صبح همگي به خير و خوشي من كه ديگه شبهاي خيلي سختي رو پشت سر ميذارم. خوابيدن خيلي برام عذاب آور شده. همش احساس درد و ترس دارم. درد كه طبيعيه....ترس هم به خاطر اينكه نكنه به خاطر بد خوابيدن من يه وقت بلايي سر نيني كوچولوي من بياد. صبحها كلي نگرانم...تا وقتي كه عسلم يه تكوني ميخوره و من ميفهمم كه خدا رو شكر زنده است. آخه بعضي وقتا از درد مجبور ميشم طاق باز يا دمر بخوابم... براي همين خيلي نگرانم. تازگيها يه درد جديد هم علاوه بر كمردرد و دنده درد به سراغم اومده. صبحها كه از خواب پا ميشم انگشتهاي دستم خيلي درد ميكنه!! كسي تا به حال همچين دردي رو تجربه كرده؟ نميدونم ماله چيه... ميگم نكنه براي اين قرصهاي كلسيم و آهن و ... باشه؟ يه چند روزي هم هست كه ورم انقدر زياد شده كه خودم هم ديگه ميفهمم. قبلاً بهم ميگفتن ورم كردي ولي خودم متوجه نميشدم ولي تازگيها خيلي زياد شده مخصوصاً پاهام چون زياد ميشينم مثل متكا ميشه. خدا ميدونه ماه آخر ديگه ميخوام چه خرسي بشم! از قيافهي اون روزاي خودم ميترسم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 7:55 توسط sahar |
|
|
سلام. اين چند روز اتفاق خاصي نيافتاده. فعلاً سونوگرافي مجدد نرفتم ولي احتمالاً فردا پس فردا ميرم ببينم اين جوجوي ما بالاخره پسره يا دختر. ديروز هم كارگر اومد خونمون خونه تكوني كرديم. مامانم هم براي كمك اومده بود ولي ديگه آخر شب داشتم از دل درد و كمر درد ميمردم با اينكه كار زيادي نكرده بودم. تازه آشپزخونه هم مونده! اونو ديگه گفتم بعد از عيد باز به يكي ميگم بياد كمكم تميز كنيم. ني ني هم حالش خوبه. ديگه لگدهاش انقدر محكم شده كه بعضي وقتا يه ذره دردم مياد. خلاصه كه تو دلم خيلي شيطوني ميكنه حالا نميدونم بياد بيرون چه جوري باشه. ميگن اينايي كه تو شكم مادرشون تحركشون بيشتره وقتي به دنيا ميان هم شيطون ترند!!
طبق اون سايتي كه برام ايميل ميفرسته نيني كوچولوي من الان (يعني هفتهي ۳۰) نزديكه ۱۳۰۰ باشه (تو سونوگرافي نزديكه ۱۵۰۰ بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 22:34 توسط sahar |
|
|
سلام
باز من چند روز نتونستم بيام سر بزنم. شنبه بعد از ظهر رفتم دكتر ضربان قلب بچه و فشار خودم طبيعي بود. بعد هم يه سري ديگه قرص آهن و كلسيم و... داد. بعد هم خودش ازم پرسيد كه سونوگرافي جديد داري منم گفتم نه و خلاصه برام سونوگرافي هم نوشت. يكشنبه صبح رضا اومد كه منو برسونه سر كار من گفتم حالا كه اومدي بيا بريم با هم سونوگرافي. خلاصه يه جا نزديك محل كارم رفتيم. ولي چون شلوغ بود و طول كشيد رضا ديگه گفت ديرش شده و رفت. بعد از ۱ ساعت و نيم كه نشستم رفتم تو و خانم دكتر كارش رو شروع كرد. گفت نيني كوچولوي من ۱۴۳۸ گرم شده و وزنش و قدش و حركاتش و خلاصه مايع و همه چيز نرمال هست. بعد بهش گفتم اگه ميشه جنسيتش رو بگين. بهش نگفتم كه قبلاً جاي ديگه رفتم. بعد از يه كم نگاه كردن گفت جنسيتش هم دختره!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:31 توسط sahar |
|
|
راستي من چهارشنبه وارد هفتهي بيست و نهم شدم. طبق نوشتههاي يك سايت خارجي كه برام هر هفته ايميل ميزنه و وضعيت و خودم و نيني رو ميگه... الان پسرك من بايد حدود ۱۲۰۰ تا ۱۳۰۰ گرم و تقريباً ۴۳ سانتيمتر باشه. الان عسل من خواب هم ميبينه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:36 توسط sahar |
|
|
سلام حالتون چطوره؟ پنجشنبه جمعه وقت نكردم بيام اتفاقات اون دو روز رو بنويسم. گفتم كه پنجشنبه ميخوام باتفاق بقيهي دوستام بريم خونهي يكي از دوستامون كه ازدواج كرده بود تا كادوي عروسيش رو بديم. البته 3 تا از دوستام قبلاً رفته بودن و كادوشون رو داده بودن ولي 2 تامون نداده بوديم. خونشون يك مقدار بد مسير بود براي همين به مرتضي (برادرم) گفتم كه بياد و من رو برسونه. سر راه هم دو تا از دوستام كه تو مسير بودن رو سوار كرديم و خلاصه ساعت 11:30 بود كه رسيديم خونشون. بعد از اينكه ازمون كمي پذيرايي كرد گفتيم كه آلبوم عكس عروسيش رو بياره. عكساش خيلي قشنگ افتاده بودن و خودش هم خيلي خوش عكس بود. يك عكس دست جمعي هم كه تو عروسيش انداخته بوديم بد نيافتاده بود. قرار شد براي هممون از روي او عكس بزنه. بعد از اينكه عكسا رو ديديم فيلمش رو گذاشت. همون موقع معصومه هم از راه رسيد. بعد هم گفت فرزانه گفته چون سر ناهار ميرسه روش نميشه بياد ولي زنگ زديم بهش و گفتيم خودش رو لوس نكنه و بياد. خلاصه فرزانه هم حدود ساعت 1:30 بود كه رسيد و ناهار خورديم. كلي بيچاره تو زحمت افتاده بود. ما هم حسابي از خجالت شكمهامون در اومديم. البته من كه هر چي ميخوردم ميگفتن عيبي نداره چون تو دو نفري. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:28 توسط sahar |
|
|
سلام امروز من تعطیل بودم و سر کار نرفتم برای همین با نی نی اومدیم خونه ی مامانم مهمونی. ولی یه دفعه مامانم هوس کرد خونه تکونی کنه و زنگ زد به یک کارگر که بیاد. خلاصه از صبح مامانم با کارگره مشغوله کار بودند. من هم نگاشون کردم. بعد هم زنگ زدم به دوستای دوران دبیرستانم با هم قرار گذاشتیم فردا بریم خونه ی یکیشون که عروسی کرده بود و ما هم عروسیش رفته بودیم و هنوز براش کادو نبرده بودیم. بابای نی نی هم قرار بود به یکی از دوستاش که نقاش آشنا داشت بگه بیاد اتاق نی نی رو رنگ بزنه اون هم گفته بود وقت نداره. آخر هم فکر کنم هیچ کاری نکنیم. شاید هم جمعه بریم کاغذ دیواری ببینیم. نی نی هم امروز حالش خوب بوده و حسابی استراحت کرده. الان هم که دیر وقت شده و می خوایم بخوابیم. خوابیدن ما هم که خواب نیست عذابه. به پهلو که می خوابم هم بدنم خواب می ره و هم دنده هام درد می گیره. طاق باز هم که می گن نخواب. دلم برای یک خواب حسابی بدون درد تنگ شده. بعضی شبها که خسته ام که دیگه بدتر. از بس درد دارم خواب های چرت و پرت هم می بینم که یا یکی داره منو می زنه یا اینکه خلاصه تو خواب برام یه اتفاق دردناک می افته. تازه من خیلی خوش خوابم. بیچاره بقیه مامانا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 23:49 توسط sahar |
|
|
سلام دوستاي عزيز و مامانهاي مهربون
اميدورام كه حال شما خوب باشه. من و ني ني كه امروز خيلي حالمون خوب نيست. از بس كه امروز كارم زياد بود. ديگه از كار كردن داره حالم به هم ميخوره ولي ميگم حداقل تا اول ارديبهشت برم و بعدش مرخصي بگيرم. سر كار هم كه هستم همه هي ميگن مواظب خودت باش... خيلي به خودت فشار نيار و كلي از اين چرت و پرتا بعد كلي كار ميريزن سرم. اوايل حاملگيم تصميم گرفته بودم كه ديگه سر كار نرم ولي همه بهم گفتن كارت خوبه..حيفه... مرخصي زايمان هم كه شد ۶ ماه منم پشيمون شدم. وگرنه الان راحت شده بودم و توي خونه استراحت مي كردم. امروز از سر كار كه برميگشتم زير دلم خيلي درد گرفته بود و راه كه ميرفتم يك درد شديدي رو احساس ميكردم. گفتم شايد ني ني حوصلهاش سر رفته و ميخواد هفت ماهه به دنيا بياد ولي يه كم كه استراحت كردم حالم بهتر شد. الان هم كه دارم مينويسم داره تو دلم واسه خودش جولون ميده. باباش هم امروز لطف كرده و ظرفها رو شسته . شام هم كه بي شام. يعني از وقتي كه حامله شدم تقريباً فقط هفتهاي يك بار شام درست ميكنم. البته هم به خودم هم به باباي ني ني سر كار ناهار ميدن شام هم بالاخره يه حاضري چيزي ميخوريم. مادر شوهرم هم كه طبقهي بالاي ما ميشينه لطف ميكنه و چند شب يك بار برامون غذا ميفرسته. يه شب هم كه ميريم خونشون. يكي دو شب هم تو هفته خونهي مامان اينا ميرم. خلاصه از اين لحاظ ها خيلي بهم فشار نميآد. امروز يه جا رفتيم و نمونهي اتاقي رو كه بلكا كرده بودن رو ديديم. نميتونم تصميم بگيرم كه اتاق ني ني رو چي كار كنم. اول ميخواستم فقط يه رنگ بزنم... بعد بهم گفتن بوي رنگ خوب نيست گفتم كاغذ ديواري كنم بعد هم كه يكي پيشنهاد كرد كه بلكا كنيم. حالا ديگه نميدونم آخرش اصلاً كاري بكنيم يا نه. كلي عكس اتاق بچه هم از سايتهاي مختلف گرفتم. خوب ديگه من برم سر دلم درد ميكنه...نميفهمم دندمه..دلمه يا معدمه....ديگه تو اين مدت به خاطر ني ني همه جور دردي رو تحمل كردم. انشاا.. اين دو ماه هم تمومه شه و زودتر به دنيا بياد.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:14 توسط sahar |
|
|
سلام به دوستان عزيز من سحر ۲۴ ساله از تهران هستم. چند روز پيش توي گوگل كتاب "مادران همه سالمند اگر..." رو جستجو ميكردم كه ديدم توي اين سايت مامانها خاطرات خودشون، زمان بارداريشون و به دنيا اومدن بچه و... رو نوشتن. خيلي خوشم اومد چون من از اول كه باردار شدم ميخواستم خاطراتم رو روز به روز بنويسم تا هيچ وقت اين دوران يادم نره ولي الان كه ۲۸ هفته از بارداري من ميگذره اين اولين باريه كه دارم مينويسم. حالا يه كم خاطرات گذشته رو تا اونجا كه يادمه مرور ميكنم ... من سال ۸۱ ازدواج كردم با مردي مهربون و دوست داشتني به اسم رضا. چون زود ازدواج كرده بودم نميخواستم كه زود هم بچهدار بشم و از زندگيم چيزي نفهمم براي همين تا امسال (۸۵) جلوگيري ميكرديم. مرداد ماه بود كه به خواست خدا عازم مكه شديم و من هم ديدم كه اين فرصت خوبيه براي بچهدار شدن چون ميگن آدم كه به زيارت خانهي خدا ميره همهي گناهاش پاك ميشه و براي بار اول كه خانهي خدا رو ببينه هر چي از خدا بخواد خدا بهش ميده. خلاصه من هم از خدا خواستم كه به من فرزندي سالم و صالح عطا كنه. قربون خدا برم با اينكه ۴ سال جلوگيري كرده بودم ولي به خواست اون زود هم دعام گرفت و باردار شدم. حالا يه كم از خاطرات شيرينم بگم. آخراي ماه چهارم بود كه دكتر رفتم گفت هم فشار خونم بالاست هم ضربان قلبم خيلي تند ميزنه. بهم گفت از الان خيلي زوده كه فشارت بالا باشه و بايد نمك رو يا حذف كني و يا خيلي كمش كني. براي تندي ضربان قلبم هم برام اكوي قلب نوشت. اكو كه كردم دكتر گفت همه چيز نرماله و مشكلي ندارم و طبيعيه كه ضربان قلب در دوران بارداري كمي زياد بشه. بعد از پرسيد چند ماهته بهش گفتم. گفت پس بذار نينيت رو با هم ببينيم. دستگاه رو گذاشت روي دلم. من كه اول چيزي نميفهميدم ولي بهم توضيح داد كه سرش كجاست، تنش كجاست و پاهاش رو كه داشت تكون ميداد... تا كم كم متوجه شدم. حتي ستون فقراتش رو هم ديدم. خاطرهي شيرين ديگم توي اين مدت اولين باري بود كه حركات نينيم رو احساس كردم. از اوايل محرم بود كه يه احساسهايي توي دلم داشتم ولي نميدونستم كه اين تكون بچست يا نه... يه كم هم دير شده بود و هر كي منو ميديد ميگفت هنوز تكون ميخوره منم ميگفتم فكر نكنم. تا روز تاسوعا كه خونهي مادربزرگم نشسته بوديم كه احساس كردم يه چيزي محكم داره ميزنه به دلم. از دو سه هفته پيش هم خريد رو براي نيني شروع كرديم. اول جمهوري رفتيم و كالسكه و روروئك و كرير و 2 دست لباس زير سايز 1 و شيشه شير و پستونك و بقيه چيزايي كه لازم هست كه خودتون ميدونيد گرفتم. چند تا هم از اين عروسكهاي تولو كه ضد حساسيته براي دم دست بچه. و يه خرس پشمالو گرفتم. ولي لباس و لوازم بهداشتيش رو نگرفتم. يه هفته بعدش يه سر رفتم مركز خريد سئول كه نزديك محل كارمه و اونجا چند دست لباس گرفتم . آخر هفته هم رفتيم بهار و چند دست لباس براي نيني خريديم كه خيلي خوشگل بود. ولي انقدر توي مغازهها شلوغ بود كه آدم نميشد درست حسابي بگرده من هم خيلي اهله خريد نيستم مخصوصاً تو شلوغي براي همين زياد نگشتيم. هفتهي پيش هم مامانم يه دست ديگه لباس خونه و 2،3 تا تيكه ديگه لباس بيرون و كاپشن براي نيني خريد و پريروز هم خودم يه سايز از لباس خونه كه مونده بود رو گرفتم. و تقريباً ديگه اين جور خريدامون تموم شده فقط مونده لوازم بهداشتي. تخت كمد هم يه روز جمعه رفتيم حسن آباد و يه دور زديم و ديدم يه روز هم رفتيم دلاوران ولي هنوز چيزي انتخاب نكردم. مامانهاي گل اگه كسي از جايي تخت گرفته و از قيمت و جنسش راضي هست حتماً آدرسش رو به من بده يه سر برم. خلاصه اين بخش كوچكي از خاطرات اين مدتم بود كه نوشتم و از امروز هم ميخوام روز به روز اتفاقاتي كه ميافتهرو بنويسم تا هم خودم بعداً با خوندشون ياد اين دوران بيافتم هم اينكه از نظرات و راهنماييهاي دوستاي عزيز و مامانهاي ديگه هم استفاده كنم. البته نميدونم چه جوري ميشه كه بقيه به بلاگم سر بزنند چون اولين باريه كه اين كارو ميكنم. ولي اگه احياناً كسي اومد حتماً برام نظراتش رو بذاره. قربون شما.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:18 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|