تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
سلام به همه‌ي عزيزان

اميدوارم كه حال همگي خوب باشه. ديروز من ۱ ساعت نوشتم ولي يه دفعه همه‌ي مطالب پريد. هميشه يه قبل از اينكه پست كنم يه جا مطلبم رو يه جا كپي مي‌كردم ولي اندفعه كه يادم رفت اينجوري شد..حالا مجبورم همه رو از اول بنويسم...

طبق حساب و كتاب خودم من وارد هفته‌‌ي ۳۶ شدم يعني ماه نهم!!!‌ باورم نمي‌شه ... يعني اگه ني‌ني به دنيا بياد احتمال زنده بودنش ديگه خيلي بالاست. انگار همين ديروز بود كه جواب آزمايشم رو گرفتم و مثبت بود و خدا رو بابت اين مسئله هزار بار شكر كردم. از اينكه انقدر زود حاجت منو داد و نذاشت حتي من ۱ ماه هم انتظار بكشم. انشاا.. كه به زودي زود به اونايي كه دوست دارن بچه دار بشند يه ني‌ني كوچولوي ناز هديه كنه.  به من هم كمك كنه اين چند هفته رو هم به سلامتي پشت سر بذارم و پسر كوچولوم رو به زودي در آغوشم بگيرم و بعد هم تو نگهداري‌ش بهم كمك كنه چون واقعاً من هيچي از بچه‌داري نمي‌دونم و از اين موضوع خيلي مي‌ترسم. هميشه از بغل كردن ني‌ني كوچولوها مي‌ترسيدم و حالا نمي‌دونم چجوري مي‌تونم پسر خودم رو بغل كنم، بهش شير بدم، جاشو عوض كنم، بزرگش كنم و هزار تا مسئوليت ديگه... يه عروسك دارم كه با اون بعضي وقتا تمرين بچه‌داري مي‌كنم، كتاب‌هاي روان‌شناسي كودك هم زياد مي‌خونم ولي خوب تو واقعيت اين مسائل خيلي فرق مي‌كنه.  خلاصه كه خيلي به دعاي شما دوستان محتاجم....

حالا از ماجراهاي اين چند روز بگم....  پنج‌شنبه كه دكتر رفتم بهم سونوگرافي داده بود براي همين يكشنبه بعد از ظهر يه جا نزديك خونمون رفتم سونوگرافي چون حوصله‌ي راه دور رو نداشتم. گفتم اينجا رو هم امتحان كنم ببينم چجوريه. تو كه رفتم ۳ ۴ نفر بيشتر نشسته بودن و ۱۰ دقيقه نشد كه رفتم تو.. از همين خلوتي‌ش فهميدم كه چه خبره. همونطور كه حدس مي‌زدم دكتر بداخلاق با يه دستگاه كاملاً معمولي. ۲ دقيقه نشد كه كارش تموم شد و گفت بيرون منتظر بشينيد تا جوابش رو بدم. بعد هم گفت ۳،۴ روز ديگه هم بيايد كه سونوگرافي ۳ بعدي كنيم و ببينيم كه بچه سلامته و بند ناف دور گردنش نپيچيده و از اين صحبت‌ها... منم فقط پرسيدم كه لازمه يا نه اونم گفت معمولاً هفته‌هاي آخر اين كارو انجام مي‌دن. بعد رفتم بيرون و ۵ دقيقه ديگه منشي جواب سونوگرافي رو داد. سن ني‌ني طبق سونوگرافي ۳۸ هفته بود. نوشته بود كه ضربان قلب و حركات جنين و ميزان مايع هم نرمال مي‌باشد. از منشي پرسيدم پس قد و وزن و بقيه‌ي اندازه‌هايي كه مي‌نويسند چي؟ گفت اونا جزو سونوگرافي معمولي نيست. منم ديگه حوصله‌ي جر و بحث و نداشتم و اومدم بيرون... حالا به نظر شما لازم هست كه من سونوگرافي ۳ بعدي انجام بدم يا نه؟ به نظر خودم كه فقط براي اينكه يه پولي بگيره اين پيشنهاد رو داد. خيلي ممنون مي‌شم كه راهنماييم كنيد.

پريشب هم بالاخره طلسم تشك و روتختي شكسته شد و با رضا رفتيم اين دو قلم رو هم گرفتيم. اگه خدا بخواد فردا بعد از ظهر مامان اينا ميان خونمون كه وسايل رو مرتب كنيم و اتاق ني‌ني گولو رو درست كنيم. ما رسم نداريم كه مهموني بديم ولي دخترخاله‌هام خودشون گفتن كه شايد اونا هم يه سر بيان. حتماً اتاق كه آماده شد چند تا عكس مي‌گيرم و تو وبلاگم مي‌ذارم.

امروز هم آخرين روزيه كه ميام سر كار... البته اگر اين مديران محترم من بذارند. از ۵ ماه پيش بهشون گفته بودم كه تا آخر فروردين بيشتر نميام. يه سري كه دنبال يه نفر مي‌گشتن كه به جاي من تو اين مدت  كه مي‌رم مرخصي كارامو بكنه بعد هم كه پيدا كردن، الان ۲ ماهه كه اين بنده‌خدا قراره بياد و يه سري بهش آموزش بدم و كارها رو ازم تحويل بگيره. چند روز اومده و چيزايي كه لازم بوده رو بهش ياد دادم ولي هنوز كارو از من تحويل نگرفته و امروز هم خانم نيومدن. مدير محترم بنده هم دستور فرمودند كه اگه مي‌تونم يكي دو روز ديگه هم بيام كه بعداً به مشكلي بر نخورند. آخر هم فكر كنم از سر كار مجبور بشم برم بيمارستان 

اين هم جرياناتي كه تو اين يه هفته گذشت. انشاا... دفعه‌ي بعد با عكس‌هاي اتاق ني‌ني ميام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:49  توسط sahar | 
سلام

حالتون خوبه؟ حال من که امروز خیلی خوبه. اول اینکه هوا امروز بسیار زیبا و دوست داشتنیه. اصلاً دلم نمي‌خواست كه بيام سر كار. دوست داشتم مي‌رفتم كوهي، پاركي خلاصه يه جايي برم و از اين طبيعت زيباي بهاري استفاده كنم. دوم اينكه تخت و كمد ني‌ني گوگولي ديروز آوردن!!

ديروز بعد از ظهر كه از سر كار مي‌خواستم برم خونه با اينكه خيلي هول بودم كه برم تخت و كمد پسر طلا رو ببينم، ولي تجريش كه رسيدم گفتم برم چند تا مغازه روتختي ببينم كه بندازيم رو تخت پسرك. خلاصه كه حدود ۱ ساعت و نيم توي بازار و پاساژها مي‌گشتم. تو اين همه مغازه‌اي كه روتختي داشتن كلاً سرويس‌هاي نوزادي‌شون به ۱۵ تا نمي‌رسيد. يه دونه ديدم كه خيلي خيلي خوشگل بود ولي از شانس بد من فقط رنگ صورتيش رو داشت. هر رنگ ديگه‌اي بود مي‌گرفتم ولي صورتي ديگه خيلي دخترونه‌ست. بعد از اين همه گشتن آخر سر هم چيز ديگه‌اي كه خيلي خوشم بياد رو پيدا نكردم، ولي خوب ۲ تا ديگه سرويس‌ روتختي ترك بود كه اونا هم بد نبودن. احتمالاً يكي از اونا رو مي‌گيرم چون ديگه حوصله‌‌ي گشتن رو ندارم.

خونه كه رسيدم اولين جايي كه رفتم تو اتاق ني‌ني بود. اولش يه كم خورد تو ذوقم. چون همونطور كه فكر مي‌كردم تخت و كمدش براي اتاق كوچولوش، بزرگ بودن. اعصابم طبق معمول خورد شده بود و خيلي هم خسته بودم براي همين فقط به مامانم اينا يه زنگ زدم كه شب بيان خونمون و گرفتم خوابيدم. ساعت ۷ بود كه با صداي زنگ خونه از خواب بيدار شدم. مامان و خواهرم بودن. يه كم حالم بهتر شده بود و خستگي‌ هم از تنم بيرون رفته بود. بعد از اينكه مامانم اتاق رو ديد گفت با يه كم جابه‌جايي همه چيز درست مي‌شه. من هم خودم با دقت كه نگاه كردم ديدم درست مي‌گه و خيلي خوشحال شدم. حدود نيم ساعت بعد هم بابام و شوشو و برادرم از راه رسيدن. بعد از كمي استراحت رضا و داداشم رو بلند كردم و گفتم بيان تخت و كمد رو جابه‌جا كنند. يه جابه‌جايي انجام دادند ولي باز هم خيلي خوب نشد براي همين مجبور شدن دوباره جابه‌جا كنند. اندفعه خيلي بهتر شد و اتاق بازتر شد. ديگه بهتر از اين نمي‌شد. ولي خوب اگه اتاقمون چند متر بزرگ‌تر بود خيلي خوب بود.  بعد وسايل پسري رو آورديم كه بچينيم تو كمدش. اول از همه لباس‌هاش رو آويزون كرديم ولي جالباسي كم آورديم براي همين چند تاش مونده تا جالباسي بگيريم. بعد لباس‌هاي زيرش رو تو كشو گذاشتيم و بعد اسباب‌بازي‌هاش رو باز كرديم و تو ويترين چيديم. بقيه‌ي وسايلش رو هم چون ديگه خسته بوديم و گشنمون هم شده بود فعلاً تو كمدش گذاشتيم تا سر فرصت سر جاشون بذاريم. حالا هر وقت كه اتاقش كامل شد يه عكس مي‌گيرم و تو وبلاگ مي‌زارم تا نظر شما دوستان گل رو هم درباره اتاق ني‌ني‌ گولو بدونم. خودم كه از صبح كه بيدار شدم قبل از اينكه بيام سر كار هر ۵ دقيقه يه بار مي‌رفتم و اتاقش رو نگاه مي‌كردم و ذوق مي‌كردم. به قول خواهرم كي حوصله داره ۱ ماه ديگه صبر كنه!! من كه از همين الان پسرم رو روي تختش تصور مي‌كنم كه از خواب بلند شده و  به من لبخند مي‌زنه يا اينكه صداي گريش توي اتاق پيچيده. لباس‌هاي كوچولوش رو هي نگاه مي‌كنم و با خودم فكر مي‌كنم كه اينارو تنش كنه بهش مياد يا نه. ۲، ۳ تاش كه خيلي كوچولوئه نمي‌دونم اگه تپلي باشه اندازش مي‌شه يا نه خلاصه كه مطمئنم اين يه ماه خيلي دير برام مي‌گذره. مگه اينكه پسركم هم مثل خودم هول باشه و زودتر به دنيا بياد. اميدوارم كه به خواست خدا هر وقت كه به دنيا بياد سالم و سلامت باشه.  شما هم خيلي برام دعا كنيد كه خدا بهم صبر بده و اين يه ماه رو هم بتونم به سلامتي پشت سر بذارم. مخصوصاً ماماناي گلي كه به زودي ني‌ني‌شون به دنيا مياد. حتماً موقع زايمان همه‌رو دعا كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:56  توسط sahar | 
در اين هفته ني‌ني كوچولو وزنش بيش از ۲ و نيم كيلو گرم و قدش هم دو رو بر ۵۲ سانتي‌متر هست. ني‌ني به رشد سريع خودش در اين هفته‌ها ادامه مي‌ده. اگر ني‌ني در اين هفته به دنيا بياد احتمالاً به كمك دستگاه احتياج خواهد شد. به خاطر اينكه هنوز به مقدار كافي سلول‌هاي چربي براي گرم نگه داشتن بدنش نداره. ولي به اميد خدا ني‌ني از گرماي شكم تا چند هفته‌ي ديگه استفاده خواهد كرد. 

يكي از دوستان گل در مورد وب‌سايتي كه اين مطالب رو براي من مي‌فرسته پرسيده بود. آدرس اين سايت http://babyfit.sparkpeople.com/homepage.asp هست . كه با عضو شدن در آن به صورت روزانه به ايميل شما مقالات و موضوعات مختلف در مورد بارداری رو مي‌فرسته. به صورت هفتگي هم يك گزارش در مورد هفته‌اي كه در آن قرار گرفتيد شامل اطلاعات در مورد بدن خودتان، تغذيه، ورزش‌هاي لازم، وضعيت جنين در اين هفته و .... رو مي‌فرسته. توي خود سايت هم مطالب خيلي زيادي در مورد تغذيه و ورزش و ... در زمان بارداري داره. همچنين تالار های گفتگو با موضوعات مختلف و دسته‌بندي‌هاي مختلف داره. البته من كه فرصت نمي‌كنم به سايتش خيلي سر بزنم و بيشتر از ايميل‌هايي كه برام مي‌فرسته استفاده مي‌كنم.

راستي براي اتاق ني‌ني يه رول كاغذ ديواري (از اين نوارها) گرفته بوديم كه ديشب بابا و عموي ني‌ني با همديگه اونو به ديوار چسبوندن. منم بالاي سرشون وايسادم و كلي غر زدم. چون خود نوار پشتش چسب نداشت و با چسب چوب بايد مي‌زدنش به ديوار خيلي سخت بود. خلاصه بعد از ۲ ساعت  كارشون تموم شد. از دور كه نگاه مي‌كني خراب‌كاري‌هاشون معلوم نيست ولي نزديك كه مي‌ري مي‌فهمي كه چه دسته گلي به آب دادن. امروز صبح هم قراره تخت و كمد پسرك رو بيارن ولي من چون خيلي كار داشتم نتونستم خونه بمونم و اومدم سر كار. هر چي هم بهشون گفتيم حالا بعد از ظهر بيارين گفتن فقط صبح نصابشون هست. منم اتاق رو خالي كردم و به مادرشوهرم هم سپردم كه وقتي اومدن تخت و كمد رو كجا بذارن ولي خوب احتمالاً ۱۰۰ بار ديگه خودم جاشون رو تغيير مي‌دم.

ديشب تلوزيون نگاه مي‌كردم، پسرك شيطونم آنچنان تكوني مي‌خورد كه انگار مي‌خواست از تو شكمم بپره بيرون به رضا گفتم بيا ببين اين پسرت چي كار مي‌كنه. از دور كه ديد ‌گفت دروغ مي‌گي خودت شكمت رو تكون مي‌دي! گفتم من چجوري مي‌تونم شكمم رو اينجوري تكون بدم!!! خلاصه اومد از نزديك ديد كه پسرش چه كارايي مي‌كنه و كلي خنديدم.معلومه كه خيلي شيطونه!! خدا به من رحم كنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 11:33  توسط sahar | 
سلام ...امیدوارم حال همگی خوب باشه و از این هوای زیبای بهاری لذت ببرند.

من که عاشق بهارم. با اینکه تو فصل بهار یه کم حساسیت می گیرم ولی انقدر هوا و طبیعت زیباست که حاضرم سختی های حساسیت رو تحمل کنم. خدا رو شکر امسال عطسه هام مثل هر سال زياد نيست ولی خوب بدنم خارش داره و با اینکه همه بهم می گن شکمت رو نخوارون ولی دیگه بعضی وقتها این خوارش ها غیر قابل تحمل می شه و حسابی خودم رو می خوارونم. هیکلم واقعاْ دیدنی شده. علاوه بر اضافه وزن و ورم، ترک هایی که روی شکمم، پهلوهام و ران هام هست، به زیبایی بدنم افزوده تازه من مثلاْ کلی به خودم رسیدم و روغن زیتون و روغن بادام شیرین زدم ولی هیچ کدوم فایده ای نداشته. چند روزي هست كه صبح‌ها با يكي از همكارام نيم ساعت تا ۴۵ دقيقه پياده روي مي‌كنيم. اميدوارم كه اين پياده‌روي تأثير داشته باشه و ني‌ني ما يه تكوني به خودش بده و بچرخه. بعد از ظهر هم كه خونه مي‌رم چند تا نرمش كه براي تقويت عضلات و پشت و لگن هست رو انجام مي‌دم تا اگر خدا بخواد زايمان راحتي داشته باشم.

تخت و كمد آقا پسرمون رو هم فردا شب ميارن. خيلي دوست دارم اتاق كوچولوش رو بعد از چيدن وسايلش ببينم. ولي مي‌دونم كه بعد از اون انتظار برام سخت‌تر مي‌شه. همين الان هم بعد از ظهر كه خونه‌ام همه‌ي فكرم شده اين آقا پسر بعضي وقتا كه كاري ندارم ۲،۳ ساعت به چيزاي مختلف فكر مي‌كنم از به دنيا اومدنش گرفته تا ازدواجش. مي‌ترسم آخرش خل بشم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 10:8  توسط sahar | 
سلام دوستان عزيز . اميدوارم حال همتون خوب باشه

ما ديشب بالاخره تخت و كمد ني ني رو گرفتيم. ديروز بعد از ظهر من از سر كار رفتم خونه‌ي مامان اينا. بعد از مغرب كه بابام اومد خونه با هم رفتيم طرف دلاوران. قبلاً اونجا رفته بودم و چند تا از سرويس‌ها از قبل مد نظرم بود براي همين ديگه همه‌ي مغازه‌ها رو نرفتيم. بين ۳ تا از سرويس ها شك داشتم كه بالاخره بعد از ۳ ساعت يكي‌شون رو انتخاب كرديم. به نظر خودم كه خيلي خوشگله حالا تو اتاق ني‌ني كه بذاريمش بيشتر معلوم مي‌شه. قرار شد هفته‌ي بعد بيارن و نصبش كنند. حالا فقط مونده تشك و روتختي. بعد ديگه مي‌تونم وسايل اين آقا پسر رو بچينم و از اين بابت خيالم راحت بشه.

امروز صبح هم رفتم دكتر. فشار خودم و ضربان قلب ني‌ني طبيعي بود. گفت هفته‌ي ديگه برم كه برام سونوگرافي براي تعيين وضعيت سن و سلامتي جنين بنويسه. باز دوباره بهم آزمايش پروتئين ۲۴ ساعته هم داد. نمي‌دونم چرا. اوندفعه كه خيلي برام سخت بود چون سر كار هم رفته بودم. ولي حالا فردا چون جمعه‌ هست خوبه.

من برم كه اين پسرك از پشت كامپيوتر نشستن من بدش مياد و انقدر بهم فشار مياره كه دنده‌هام مي‌خواد خورد شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:17  توسط sahar | 
سلام دوستان عزیز

من وارد هفته ی 34 شدم. يعني فقط 6 هفته ديگه مونده كه پسر گلم رو در آغوشم بگيرم. اميدوارم كه هوس نكنه زودتر به دنيا بياد چون هنوز خيلي كار دارم. تخت و كمدش رو كه هنوز نگرفتم. اتاقش هم آماده نيست. مي‌خواستم بعد از عيد سر كار نيام ديگه ولي گفتم اين دو هفته‌ رو هم بيام و ديگه از اول ارديبهشت مرخصي بگيرم. مادر شوهرم كه از اين موضوع خيلي ناراحته و همش مي‌گه كارتو ديگه ول كن ولي خوب من خودم هنوز احساس مي‌كنم كه سر كار اومدن برام خيلي سخت نيست. فقط بعضي وقتا كه خيلي پشت كامپيوتر مي‌شينم دل درد و كمر درد مي‌گيرم. ولي سعي مي‌كنم كه چند دقيقه يك بار از جام بلند شم و يك دور بزنم تا خيلي به ني‌ني فشار نياد. حدود ۲ ساعت پيش ني‌ني كلي سر حال بود و آنچنان تكون مي‌خورد كه ترسيده بودم. تا به حال تكون‌هاي به اين شديدي نخورده بود.  ديگه حسابي بزرگ شده و واسه خودش مردي شده طبق ايميلي كه برام فرستاده مي‌شه وزن پسرك من الان نزديك ۲ كيلو و نيم و قدش ۵۱ سانتي‌متر است. اعضاي بدنش ديگه كاملاً شكل گرفته‌اند به جز ريه‌هاش كه تا روز به دنيا اومدنش پرورش پيدا مي‌كنند. رنگ پوستش از قرمز به صورتي تبديل شده. در حاليكه انگشت‌هاي دستش كاملاً شكل گرفته‌اند، انگشت‌هاي پاهاش هنوز به يك مقدار زمان  براي كامل شدن احتياج دارند. بعضي از بچه‌ها هم سرشون تا به اين هفته پر از مو شده

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:14  توسط sahar | 
دیگه نی نی از این به بعد تقریباْ هفته ای نیم پوند(۲۳/۰ کیلوگرم) اضافه می کنه و قدش هم بالاتر از ۴۹ سانتی متر. چه بقچه ی دوست داشتنی ای!! در حالیکه نی نی برای قرار گرفتن در حالت کلاسیک جنین آماده می شه پاهاش به طرف قفسه ی سینه ی کوچکش جمع می شه. برای اینکه دیگه نی نی بزرگ شده و جای کافی برای حرکت کردن نداره از این به بعد آرومتر می شه. در حالیکه انرژی خودش را برای ورود بزرگش به این دنیا آماده می کنه!!

پسرک ناز من.... دیگه برای ورودت من و بابایی لحظه شماری می کنیم. باورم نمی شه که ۸ ماه از زمان بارداریم می گذره... این دوران دردها و سختی های  زیادی برای من داشته ولی مطمئنم با اومدنت پیش من و گرفتن تو در آغوشم همه ی اونا رو فراموش می کنم عزیزم. حتی احساس می کنم که بعداْ دلم برای این دوران تنگ می شه. برای تکون های زیبایی که تو شکمم می خوردی و منو به وجد میاوردی. بعضی وقتا دوست دارم فقط بخوابم و تکون های تو رو لمس کنم. بعضی وقتا انقدر محکم لگد می زنی که شوکه می شم وخنده ام می گیره. پسرک شیطون من تو این مدت باقیمانده خوب تغذیه کن تا تپل مپل بشی و سالم و سلامت به دنیا بیای. امیدورام که زردی نگیری جیگر من. من هم تو این مدت سعی می کنم جلوی شکمم رو نگه دارم و خیلی گرمی نخورم. ولی خوب متاسفانه عیده و تو مهمونی ها بعضی وقتا هوس می کنم و آجیل و شیرینی می خورم. انشاالله که با لطف خدای بزرگ اتفاقی نیافته و تو فرشته ی کوچک من به زودی پیش بابایی و مامانی بیای و ما رو از تنهایی در بیاری و زندگی مون رو پر از شادی و طراوت کنی...دوستت دارم عزیز دل من

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 12:43  توسط sahar | 
سلام حالتون خوبه؟ امیدوارم تعطیلات به همه خوش گذشته باشه. تعطیلات امسال ما که مثل هر سال نبود ولی بازم خدا رو شکر بد نبود. بعد از اینکه مامانم اینا از مشهد برگشتن رفتیم خونشون یه شب اونجا بودیم. شب که اومدم بخوابم دیدم باز طرف قلبم خیلی درد می کنه. اندفعه دیگه دردش ول نمی کرد. دیگه نفس کشیدن هم برام سخت شده بود. خلاصه تا صبح درد کشیدم و بعد به رضا گفتم که بریم بیمارستان چون دیگه نمی تونم این درد رو تحمل کنم. رفتیم یه بیمارستان که نزدیکه خونه ی مامان اینا بود. دکتره هم حالیش نبود چند تا سوال کرد و بعد هم نوار قلب داد و گفت چیزی نیست و احتمالاْ فشار جنین هست. ولی من مطمئنم که فشار جنین اینجوری نیست. چون معمولاْ به طرف راستم فشار میاره و دردش با این درد خیلی فرق می کنه. خلاصه الان چند روزی هست که با این درد دارم می سازم. و نه می تونم درست حساب نفس بکشم نه عطسه کنم  نه خمیازه بکشم و حتی خندیدن هم برام سخته. وقتی نفس می کشم انگار که یه چیزی تو قلبم فرو می کنن. نفسم بند میاد. ولی دیگه دکتر هم نمی رم چون اونا هم کاری نمی تونن بکنند. اگه کسی همچین دردی رو تجربه کرده لطفاْ راهنمایی کنه.

خلاصه از بیمارستان که خونه اومدیم یه کم استراحت کردم. ناهار هم خونه ی مامان اینا بودیم بعد هم قرار گذاشتیم که با هم بریم یزد. پدربزرگم اینا یزدی هستن و ما تقریباْ هر سال یه سر اونجا می ریم. خلاصه بعد از ظهر راه افتادیم رفتیم خونه سر راه هم چند تا جعبه گل بنفشه گرفتیم که تو حیاط بکاریم. خونه که رسیدیم من رخت ها رو انداختم تو ماشین بعد هم رفتیم تو حیاط و اول رضا یه کم بیل زد و بعد گل ها رو با هم کاشتیم و آب دادیم. کلی روحیم شاد شد. بعد هم یه کم خونه رو جمع و جور کردم و خوابیدیم. صبح زود هم وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم خونه ی مامان اینا که با ماشین اونا بریم. تو راه هم خیلی بد نبود چون جاده خوبی بود و ماشین هم خیلی تکون نداشت. بعد هم ۲ ۳ جا توقف کردیم و خستگی در کردیم. اونجا هم که رسیدیم بعد از ظهر بود. تقریباْ همه ی عمو و عمه هام اومده بودن یزد و خونه ی پدر بزرگم خیلی شلوغ بود. یه کم استراحت کردیم و مغرب هم رفتیم خونه ی خاله و عموی بابام عید دیدنی. بعد هم اومدیم شام خوردیم و خوابیدیم. فرداش هم یه کم تو شهر گشتیم و خرید کردیم. ظهر هم مادربزرگم برای ناهار مهمون داشت و شلوغ پلوغ بود. بعد از ناهار یه کم دراز کشیدم ولی خوابم نبرد بعد هم با برادرم و زن برادرم رفتیم چند جای تاریخی رو دیدیم که قبلاْ نرفته بودیم. بد نبود. بعد هم که اومدیم با یکی از عمه هام که قرار بود برگرده تهران قرار گذاشتیم که صبح راه بیافتیم و کاشان هم یه سر بریم. خلاصه صبح زود راه افتادیم به سمت کاشان. می خواستیم بریم روستای ابیانه ولی با آدرس اشتباهی که یه سرباز بهمون داد اونجا رو رد کردیم و نتونستیم بریم. بعد رفتیم آبشار نیاسر. قبلاْ نرفته بودم خیلی زیبا بود فقط خیلی شلوغ بود. کنار آبشار که رسیدیم بارون هم گرفت و خیلی فضای قشنگی شده بود. ما هم آش گرفتیم خوردیم و کلی مزه کرد. بعد هم چون بارون خیلی شدید شده بود و زیر سقف هم دیگه جای نشستن نبود گفتیم ناهار می ریم جای دیگه می خوریم. و راه افتادیم به سمت تهران. ساعت ۲ هم یه جا تو جاده برای ناهار وایسادیم. نزدیک قم که رسیدیم ماشین عمه م خراب شد و ما هم گفتیم که تا درست بشه می ریم زیارت حضرت معصومه. توی حرم هم خیلی شلوغ بود ولی جای شما خالی خیلی خوب بود. بعد از ۱ ساعت هم زنگ زدن و گفتن ماشین درست شده و رفتیم که بریم به سمت تهران. یه کم جلوتر هم یه جای برای صرف چای وایسادیم و دیگه گازش رو گرفتیم تا رسیدیم خونه و سفر ۳ روزه ی ما به پایان رسید. با اینکه یه کم خسته شدم ولی باز هم خوب بود و حال و هوام عوض شد. دیشب هم خونه ی مامان اینا خوابیدیم چون دیگه خیلی خسته بودیم. امروز احتمالاْ میریم خونه یه استراحت حسابی می کنم. پسرک بیچارم احتمالاْ خیلی بهش فشار اومده. از بس مامانش ددریه. تازه احتمالاْ فردا می خوام با مامانم برم دنبال تخت و کمد ولی هنوز قطعی نیست. می ترسم زود به دنیا بیاد و اتاقش هنوز آماده نباشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 8:14  توسط sahar | 
من ديروز وارد هفته ۳۲ شدم. ديگه كمتر از دو ماه به روز موعود باقي مونده.

تو اين هفته پسرك من چشماش رو باز بسته مي‌كنه و داره خودش رو براي بيرون اومدن و نگاه كردن به مامانش آماده مي‌كنه. ديگه تقريباً تمام فضاي رحم رو اشغال كرده. و دو و بر ۴۸ سانت و ۲ كيلو بايد باشد(كه پسر گل من الان فكر كنم بيشتر از اينا باشه چون حدود ۲ هفته پيش ۲ كيلو بود). ديگه چروك‌هاي پوست ني‌ني خيلي كمتر داره مي‌شه چون لايه‌هاي چربي در بدنش تشكيل شدن. مامان بدبخت ني‌ني هم از اين به بعد دردش بيشتر مي‌شه چون لگن براي آمادگي زايمان بزرگ‌تر مي‌شه همچنين به علت بزرگ شدن ني‌ني به اعضاي داخلي بدن فشار بيشتري مياد و همچنين تكرر ادرار هم بيشتر مي‌شه خدا خودش كمك كنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 7:17  توسط sahar | 
سلام دوستان عزيز

بوی بهار و آمدن نوروز...

وما ... پر و سرشار از تازگی

و حرف های تازه و نفس های تازه...

بهار معجزه ی دوست داشتن هاست... نوروز و سال جدید خجسته باد...

اگر یادمان بود وباران گرفت نگاهی به احساس گلها کنیم

سال نو بر شما مبارك باشه. اميدوارم همگي سالي سرشار از شادي و بركت و عزت و خرسندي داشته باشيم. براي من كه امسال خيلي سال عزيزيه چون پسركم تو اين سال به دنيا مياد. جالب اينكه من خودم سال خوك به دنيا اومدم پسر گلم هم سال خوكه.  

ما ديروز براي سال تحويل امامزاده صالح تجريش رفتيم و اونجا بوديم. خيلي خوب بود جاي همگي خالي بود. من هم براي همه دعا كردم. خيلي‌ها به من التماس دعا گفته بودن و مي‌گفتن تو اين وضعيت دعاي تو حتماً مستجاب مي‌شه. اميدوارم كه همين‌طور باشه. براي اولين بار تو اين چند سال روز اول عيد رو هم خونه بوديم. صبح كه تا ساعت ۱۱ خواب بوديم. بعد هم من يه كم خونه رو جمع و جور كردم و رضا هم بالاي ديوار اتاق ني ني رو كه مونده بود يه دست رنگ زد. ناهار هم رفتيم خونه‌ي مامان رضا. بعد هم قرار گذاشتيم كه بعدازظهر با هم چند جا بريم عيد ديدني. خلاصه ساعت ۵ راه افتاديم و اول رفتيم خونه‌ي عموي رضا. يه يك ساعتي اونجا نشستيم. ديگه نشستن براي من خيلي عذاب آور شده. به دنده‌هام و دلم خيلي فشار مياد. آخرش ديگه جونم داشت در ميومد. انقدر خودم رو اين‌طرف اون طرف كردم تا بلند شديم و يه نفس راحت كشيدم. بعد رفتيم خونه‌ي خاله‌ي رضا. باز اونجا چون احساس راحتي بيشتري باهاشون مي‌كردم خيلي بد نبود. بعد از اون هم رفتيم خونه‌ي پدربزرگ و مادربزرگ رضا و شام هم اونجا بوديم. جاي شما خالي سبزي پلو و ماهي داشتند و خيلي خوشمزه بود. شب كه اومدم خونه همه‌ي بدنم درد مي‌كرد. رفتم بخوابم ولي از درد خوابم نمي‌برد. يك رگ طرف چپم هم گرفته بود و خيلي درد مي‌كرد نمي‌دونم قلبم بود يا چيز ديگه‌اي بود. خلاصه يه كم آه و ناله كردم و اين ور اون ور كردم و گريه كردم و آخر سر ديدم خوابم نمي‌ره پاشدم سريال كانال ۱ و ۵ رو ديدم. بعد هم با رضا قهر كردم چون كه اين ۱ساعتي كه من زجر مي‌كشيدم يه كلمه نيومد بپرسه كه تو چه مرگته!! هنوز هم باهاش حرف نمي‌زنم چون خيلي از دستش عصبانيم ولي خودش نمي‌دونه براي چي باهاش قهرم چند بار پرسيد چي شده من هم جوابش رو ندادم اونم بي خيال شد. اون كه كاري براي من نمي‌تونست بكنه ولي حداقلش اين بود كه يه كلمه ميومد مي‌گفت چيه كه انقدر آه و ناله مي‌كني. بعضي وقتا احساس مي‌كنم كه خيلي بي‌رحم و سنگ دله. نمي‌دونم شايد تو اين مدت انقدر من غر زدم ديگه خسته شده. ولي من دست خودم نيست. تازه من خيلي صبورم ولي اين دوران واقعاً برام سخت بوده. اميدوارم كه به سلامتي هر چي زودتر تموم شه. ولي از بعدش هم كه ني‌ني مياد مي‌ترسم. مي‌ترسم عرضه نداشته باشم از پس پسرم بر بيام. اميدوارم خدا بهم كمك كنه راستي امروز مامانم اينا ديشب از مشهد برگشتن. از ۲۶ رفته بودن. دلم براشون خيلي تنگ شده. امروز مي‌رم خونشون. وقتي اونجا هستم خيلي احساس آرامش دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 7:1  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان