تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

سلام به  همه ی دوستان عزیز

امیدوارم حالتون خوب باشه. من هم خدا رو شکر بعد از یک هفته استراحت حالم از دیروز تا حالا خیلی بهتره. برای همین گفتم بیام خاطرات این روزها رو که فکر نکنم هرگز از یادم بره رو بنویسم.

بعد از جریان بستری در بیمارستان و رضایت شخصی روز بعد از اینکه مرخص شدم مطب دکتر خودم رفتم تا ببینم نظرش در مورد آزمایشات و سونوگرافی و اتفاقات این چند روز چیه. دکتر هم بعد از دیدن کلیه آزمایشها و گرفتن فشار خون بهم گفت که باید یک هفته استراحت مطلق کنم که فشار خونم بالا نره و برام برای پنج شنبه صبح وقت گذاشت و برای بیمارستان نامه نوشت که من رو اون روز بستری کنند و کارهای لازم رو تا رسیدن خودش انجام بدند. بعد هم قرار شد چهارشنبه بعدازظهر رضا بره و حق العمل جراحی که خودش می گیره رو بهش پرداخت کنه. واقعاً پول زوریه که می گیرن چون بیمارستان بهشون حق العملشون رو می ده ولی خوب من دیگه این چیزا برام مهم نبود و فقط می خواستم بچم به سلامت به دنیا بیاد.

پنج شنبه 20 اردیبهشت طبق قراری که با دکتر گذاشته بودیم صبح ساعت 7:30 آماده شدم و با رضا و مامانم به سمت بیمارستان حرکت کردیم. شب اصلاً خوب نخوابیده بودم و از شب تا صبح خواب های آشفته دیده بودم برای همین دیگه از نماز صبح نخوابیدم و چند تا دعا و سوره ی قرآن رو خوندم. خیلی بهم آرامش داد. ساعت 8 به بیمارستان رسیدیم و رضا کارهای پذیرش رو انجام داد و من هم رفتم اتاق زایمان که بستری بشم. بعد از یک سری  معاینات و کارهای لازم که باید انجام می شد ساعت 10 بود که خوابیدم و بهم سرم وصل کردند و آمپول فشار زدند. تا نیم ساعت هیچ دردی نداشتم. ولی کم کم درد از کمرم شروع شد و بعد هم دلم و ... حدود ساعت 11 بود که دکترم اومد بالا سرم  که ببینه در چه حالی هستم. اون موقع دردم شدیدتر شده بود ولی ظاهراً پیشرفتم خوب نبود و دکتر با معاینه ای که انجام داد گفت یک آمپول فشار دیگه برام بزنند و کارهای لازم دیگه رو انجام بدند. دیگه دردم خیلی شدید شده بود و از درد به خودم می پیچیدم حدود 1 ساعت این درد رو تحمل کردم(تو این مدت هم تا اونجا که یادم بود همه ی کسانی که التماس دعا گفته بودند رو دعا کردم) و بعد دکتر باز اومد و بهم سر زد و بعد از معاینه ای که انجام داد گفت که باز هم آمادگی ندارم و بچه هم مدفوع کرده و خطرناکه و مجبوریم سه زارین کنیم. من در اون حالت از خدام بود که از این دردها خلاص بشم برای همین دیگه برای زایمان طبیعی اصراری نکردم و منو آماده کردند برای بردن به اتاق عمل. خیلی لحظات سختی بود و هیچ وقت از یادم نمی ره. تو اتاق عمل که رسیدم متخصص بیهوشی بعد از چند سوالی که ازم کرد تصمیم گرفت که از روش بی حسی کمر استفاده کنه . بعد از اینکه آمپول بی حسی رو زد کم کم پاهام سنگین شدند و دردها از بین رفت. ولی هنوز می تونستم پام رو تکون بدم. چند دقیق صبر کردند ولی باز بی حس نشده بودم و پاهام تکون می خورد و درد رو هنوز احساس می کردم و افت فشار هم نداشتم. بعد اصلاٌ نفهمیدم چی شد. یعنی به من نگفتند که می خوان منو بیهوش کنند. حالت خیلی عجیبی بود. به هوش که اومده بودم نفسم بالا نمی اود برای همین اکسیژن گذاشتند تا نفسم بالا اومد. فقط صدا از دور و برم می شنیدم و هنوز نمی دونستم که منو زایمان کردند و کارم تموم شده. بعد یهو یه درد شدیدی رو توی کمر و دلم احساس کردم که مثل درد زایمان بود. التماس می کردم که بذارند من برگردم و کمرم رو بمالونم. ولی می گفتند خطرناکه و ممکنه از تخت بیافتم. بعد منو روی تخت گذاشتند و او موقع من فهمیدم که بچم به دنیا اومده. اصلاٌ تو حال خودم نبودم. هی می گفتم بچم مرده. ترو خدا بچم  رو به من نشون بدین و خلاصه همش هذیون می گفتم تا اینکه رسیدیم توی اتاق بخش و من هنوز در حال گریه و ناله بودم که مامانم رو دیدم و مامانم منو بغل کرد و بوسید و گفت برای چی گریه می کنی بچت سالمه و الان هم میارنش پیشت. رضا هم اونجا بود و اون هم هی منو دلداری می داد. ولی من اصلاٌ چیزایی که می گفتم دست خود نبود. تا اینکه پسرم رو اوردند تو اتاق. مثل برف سفید بود. خیلی با اون چیزی که  تو این دوران تصور می کردم فرق می کرد. اصلاٌ شباهتی به من نداشت. وقتی اوردنش داشت گریه  می کرد و دادنش بغل من که بهش شیر بدم. دردم هنوز آروم نشده بود ولی خودم با دیدن پسرم خیلی آروم شده بودم و حالم جا اومده بود و چرت و پرت نمی گفتم. یه کم که بچه رو شیر دادم خوابش برد و من هم آرامش عجیبی بهم دست داده بود. دردم هم بهتر شده بود و کم کم خوابم برد. فکر کنم یه نیم ساعتی خوابیدم بعد دیدم برادرم و خالم و 2 تا از دختر خاله هام اومدند. وقت ملاقات بود. هنوز کمرم یه کم درد می کرد. یه نیم ساعت سه ربعی اونجا بودند و بعد وقت ملاقات تموم شد و رضا هم رفت که مامانش رو برسونه و مامانم موند پیشم. کارتی که زده بودند روی تخت بچه رو نگاه کردم. قدش 51 سانتی متر بود و وزنش هم 3 کیلو و 640 گرم. لباسی که بیمارستان تنش کرده بود براش کوتاه بود و بچم پاهاش جمع شده بود. رنگش هم کم کم از سفیدی به سرخی تبدیل شد. اون شب رو مامانم پیشم موند. بچم هم آروم بود و خیلی اذیت نکرد. فقط ساعت 12 تا 3 صبح تند تند از خواب پا می شد. فکر کنم شیرم سیرش نمی کرد. تا ساعت 2 هم نباید چیزی می خوردم و بعدش هم فقط گفته بودند مایعات بخورم. صبح ساعت 7 بود که دیگه از تخت پایین اومدم و یه کم راه رفتم. ساعت 9 دکترم اومد و بعد از معاینه گفت که می تونم ترخیص بشم. متخصص اطفال هم اومد و بچه رو دید و گفت مشکلی نداره فقط یه کم لرزش داره. بهم گفت که نیم ساعت شیر بدم بعد ببرم پیشش ببینه که مشکلی داره یا نه. بعد از نیم ساعت که بردیم خود دکتر نبود ولی پرستار گفت از نظر من که مشکلی نداره اگر هم خودت دیدی لرزش داره ببرش دکتر و بعد از زدن واکسن  های لازم و گرفتن تست شنوایی بچه رو هم ترخیص کردند. ظهر بود که مامانم با وسایل بچه اومد بالا. بچم چون قدش بلند بود لباسایی که خودمون هم براش گرفته بودیم براش  یه کم کوتاه بودند. ولی دیگه تنش کردیم و راه افتادیم به طرف خونه. خونه که رسیدیم بابا و برادرهای رضا اونجا بودند و اومدند بچه رو دیدند بعد هم قصاب اومد و گوسفند کشت. یه نیم ساعت بعدش هم بابا و خواهر برادرم اومدند. اون موقع حالم خوب بود و فقط یه کم جای بخیه ها درد می کرد. بعد از ظهر هم مادبزرگم اینا و خاله هام و داییم اومدند دیدنم. نزدیک غروب بود که اومدم از جام بلند شم احساس سردرد شدیدی کردم. کم کم بیشتر شد و دیگه از جام نمی تونستم بلند شدم. تا وقتی خوابیده بودم حالم خوب بود ولی به محض اینکه می نشستم یا بلند می شدم درد از گردنم شروع می شد و همه ی سرم درد می گرفت. خیلی شب سختی بود. بیچاره رضا هر بار که میخواستم برم دستشویی باید منو بلند می کرد و تا دم دستشویی می برد. بچه هم اون شب بیرون پیش مامانم خوابید و مامانم فقط موقع شیر دادن میاوردش پیش من. تا ظهرهم این درد رو داشتم ولی یه دفعه ول کرد و خوب شد. یکی از خاله هام که روز قبل نیومده بود اومد دیدنم و مادربزرگم و خاله ی دیگم هم اونجا بودند. باز نزدیک غروب که شد این درد لعنتی دوباره گرفت. رضا می گفت تا منو دیدی دوباره دردت یادت افتاد ولی واقعاٌ اینطور نبود و درد لعنتی دوباره به سراغم اومده بود. دیگه سرتون رو درد نمیارم فقط اینکه من 3 روز کامل فقط خوابیدم و حتی غذام رو هم رو تخت و به حالت نیمه دراز کشیده می خوردم و مامانم بنده خدا علاوه بر نوه داری زحمت من هم به گردنش افتاده بود. 100 هزار مرتبه خدا رو شکر می کردم که مامانم پیشمه و کمکم  می کنه وگرنه می دونم این چند روز رو چه چوری می خواستم بگذرونم.4 شنبه صبح هم رفتیم و از بچه تست تیروئید گرفتند. من که تو اتاق نرفتم ولی صدای گریه بچم همه درمانگاه رو برداشته بود ولی از اتاق که بیرون اومدند دوباره آروم شده بود.بعد از ظهر هم دکتر گفته بود برم مطبش که بخیه هام رو ببینه. از صبح چهارشنبه سر درد و گردن دردم یه کم آروم شده بود. عصر هم که رفتم دکتر یه مسکن خیلی قوی داد و گفت این رو بخور اگر هم خوب نشدی یه سرم برات می نویسم که وصل کنی که حتماٌ خوب می شی. بخیه هام رو هم دید و گفت خیلی خوبه. حال خودم خود به خود یه کم بهتر  شده بود. پنج شنبه رو هم خونه بودم که  دیگه هر کی نیومده بود و می خواست بیاد دیدنم بیاد. رضا هم دنبال مسکن رفته بود ولی چند جا که پرسیده بود نداشتند و بهش گفته بودند که بره داروخانه 13 آبان بگیره. برای همین من هم استراحت کردم و خیلی به خودم فشار نیاوردم تا دوباره اون درد به سراغم نیاد. شب مادر رضا که اومد بهم سر بزنه گفت که اون کپسول ها رو داره و 10 تا برام آورد. بعد هم حاضر شدیم و وسایل رو جمع کردیم و اومدیم خونه ی مامان اینا که یه چند روزی هم اینجا باشم تا حالم خوبه خوب بشه. خدا رو شکر این دو روزه هم حالم خیلی بهتره یعنی نزدیکه شب که می شه یه کم دردم شروع می شه ولی کپسولم رو که می خورم خیلی قویه و زود خوب می شم. امیررضای گلم هم خیلی آقائه و اذیتم نمی کنه البته یکی دو روز یه کم گریه های بد کرد ولی خدا رو شکر کلاٌ بچه ی آرومیه. شب ها هم هنوز یا مامانم میاد پیشم می خوابه یا بچه پیش مامانمه. امروز هم برای اولین بار خودم عوضش کردم. تا به حال هم 3 بار مامانم بردش حموم. فکر کنم تا یکی دو روز دیگه انشاا... حالم خوبه خوب می شه و می تونم برم خونمون. دوست دارم فرصت اینو داشته باشم که هر روز بیام و خاطراتم رو بنویسم. از خدا هم واقعاً خواستارم که به تمام کسانی که آرزو دارند  نی نی داشته باشند یه فرزند سالم عطا کنه چون واقعاً لذت بخشه و من که از هر لحظه وجود امیر رضا لذت می برم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:34  توسط sahar | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:3  توسط sahar | 
سلام

حالتون خوبه؟ اميررضاي كوچولوي من پنج‌شنبه ۲۰/۲/۸۶ ساعت ۱:۳۰به سلامتي به دنيا اومد. قد:‌۵۱ سانتي‌متر و وزن هم ۶۴۰/۳. گرچه خيلي سخت به دنيا اومد و ماماني‌ رو يه كم اذيت كرد ولي خدا رو شكر با اومدنش همه‌ي اون سختي‌ها رو فراموش كردم و خستگي اين نه ماه هم از تنم بيرون اومد. حتماً وقتي حالم بهتر شد ميام و تجربه‌هام رو مي‌نويسم. راستي من بلد نيستم عكس بذارم و فرصت هم ندارم كه برم دنبالش ببينم چجوريه. ممنون مي‌شم يكي راهنماييم كنه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:46  توسط sahar | 
سلام

حالتون خوبه؟ بالاخره بعد نه ماه انتظار روز موعود فرا رسیده. امروز قراره برم بیمارستان بخوابم و زایمان کنم. این یک هفته خیلی دیر گذشت. چون استراحت مطلق بودم. خدا به اونایی که از ماه های اول دکتر بهشون استراحت مطلق می ده واقعاْ صبر بده.

پسرک خوشگل من آماده ورود بزرگت به این دنیا باش! امیدوارم که به سلامت به دنیا بیای و من بتونم به خوبی تو رو تربیت کنم.

خوب دیگه ....خیلی نمی تونم پشت کامپیوتر بشینم. خیلی منو دعا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 6:53  توسط sahar | 

سلام به همه دوستان عزيز

اميدوارم كه حال همتون خوبه خوب باشه. چقدر خوشحالم كه دوباره خونه‌ام و پشت كامپيوترم و دارم اينا رو تو وبلاگم پسركم مي‌نويسم. اين چند روز خيلي به من سخت گذشت. بذاريد از اولش تعريف كنم. پنج‌شنبه صبح بود كه براي چك آپ هفتگي رفتم پيش دكتر. نمي‌دونم قبلاً گفته بودم يا نه ولي علاوه بر دكتري كه تو اين دوران به مطبش مي‌رفتم چند وقت يك بار هم بيمارستان هدايت براي چك‌آپ مي‌رفتم. چون هم نزديك خونمون بود هم اينكه دكتراش هم خوب بودن و من چند باري كه رفته بودم از كارشون راضي بودم. داشتم مي‌گفتم براي ويزيت رفته بودم و جواب آزمايش پروتئين 24 ساعتم رو هم برده بودم تا دكتر ببينه. اول كه فشار خونم و ضربان قلب بچه‌رو چك كردند و مشكلي نداشت و نرمال بود. بعد كه دكتر جواب آزمايشم رو ديد گفت باز هم كه پروتئين ادرارت بالاست. اين دفعه‌ي سوم بود كه آزمايش مي‌دادم و پروتئينم بالا بود. يه كم نگاه كرد و بعد گفت صبر كن تا با دكتر داخلي مشورت كنم ببينم كه چي كار كنيم. بعد از يكي دو دقيقه كه برگشت گفت دكتر داخلي هم مي‌گه بايد بستري بشي تا موقع زايمانت!! اول يه كم خوشحال شدم چون گفتم احتمالاً يكي دو روز مي‌مونم بعد هم لابد زايمان مي‌كنم ديگه. بعد دكتر سونوگرافي‌هاي اولم رو كه ديد گفت هنوز هفته‌ي 37 هستم!! هر دفعه كه مي‌رم هفته‌هام به جاي اينكه بيشتر بشن كمتر مي‌شن! گفت ممكنه مجبور بشي كه چند وقتي بموني تا بچه كامل بشه بعد زايمان كني. و احتمالاً تاريخ LMP كه 39 هفته‌ است اشتباهه.  خلاصه قرار شد كه برم پذيرش و بستري بشم. زنگ زدم به رضا و اونم زود خودش رو رسوند و تمامي مدارك لازم رو هم با خودش آورد. كمي از ظهر گذشته بود كه ما رو فرستادند بالا اتاق زايمان تا چك بشم. نمي‌دونم چرا، ولي خيلي ترسيده بودم و حالم گرفته بود. تو اتاق كه رفتم لباس‌هاي مخصوص زايمان رو بهم دادند و گفتند لباسامو كامل در بيارم و اونا رو بپوشم. بعد فشارم رو گرفتند و روي يكي از تخت‌ها دراز كشيدم. 2 نفر هم همون موقع تو اتاق بودند و داد و هوارهايي كه مي‌كشيدند اضطراب منو چندين برابر كرده بود. خلاصه بعد از چند دقيقه يه ماما اومد و منو معاينه داخلي كرد. بعد هم پروندم رو نگاه كرد. گفت وضعيت بچه كه خوبه آمادگي‌ت هم براي زايمان خوبه فقط طبق سونوگرافي هنوز 38 هفته‌ات كامل نشده براي همين ممكنه كه ريه‌هاي بچه هنوز كامل نشده باشند. بعد هم پرسيد كه درد داري و منم گفتم نه. بعد هم آمپول بتامتازون زد كه اگر بچه زودتر به دنيا بياد ريه‌هاش كامل باشه. بعد هم كه NST كردند و گفتند كه NST هم خيلي خوبه و با دكتر مشورت كردند و منو فرستادند بخش. من هم به خيال خودم فكر كردم كه ديگه بعد از ظهر دكتر منو مي‌بينه و مرخص مي‌كنه. تو اتاقي هم كه رفتم 4 نفر ديگه بودند كه 2 تاشون به خاطر ويار شديد بستري شده بودند. يكيشون ديابت بارداري داشت و يكيشون هم مي‌خواست سه‌زارين كنه ولي به علت چاقي زياد هنوز هيچ كدوم از دكترا قبول نكرده بودند كه سه‌زارينش كنند و بيچاره منتظر بود كه ببينه بالاخره تكليفش چي مي‌شه چون پاي بچه‌ش هم پايين بود نمي‌تونست طبيعي زايمان كنه. خلاصه يه كم با هم اتاقي‌هام حرف زدم و بعد ساعت هفت بود  كه گفتند براي چك كردن ضربان قلب بچه بايد بريم بالا. بالا كه رفتيم باز يكي از ماماها ضربان قلب بچه‌رو گوش كرد و گفت طبيعيه. بعد ازشون پرسيدم امروز مرخص مي‌شم يا نه. گفتند امشب رو كه بايد اينجا باشي چون فردا برات يه سونوگرافي مجدد و آزمايش پروتئين 24 ساعته نوشتند. انگار همه‌ي غم‌هاي عالم اومد تو دلم. تا به حال بيمارستان بستري نشده بودم و خيلي برام سخت بود. ولي گفتم خوب يه شبه و اشكالي نداره. شب تا صبح كه اصلاً خوابم نبرد يعني نزديك ساعت 2 و نيم نصفه شب يه زره چشام گرم شد ولي ساعت 3 براي گرفتن فشار و درجه اومدند و بعدش هم باز خوابم نبرد. صبح هم بعد از صبحانه باز براي گوش كردن ضربان قلب مارو فرستادند اتاق زايمان و باز هم اون صحنه‌هاي وحشتناك رو ديديم. ساعت 9 هم دكتر اومد و پرونده‌ام رو نگاه كرد. يه ذره اينور اونورش كرد و گفت بايد جواب آزمايش و سونوگرافي‌م بياد تا بتونم مرخص بشم يعني يك شب ديگه هم بايد مي‌موندم!!!‌ هر چي بهش گفتم كه خواهش مي‌كنم بذاريد من برم خونه بعداً خودم فردا ميام كه جواب آزمايشم رو نشون بدم گفت نه اصلاً نمي‌شه و حتماً بايد تحت نظر باشي. خلاصه باز غصه همه وجودم رو فرا گرفت. ساعت 10 و نيم بود كه براي سونوگرافي ما و 2 نفر ديگه‌رو فرستادند بيمارستان ميلاد. متأسفانه توي سونوگرافي اندفعه هم همون 37 هفته‌رو نشون مي‌داد ولي نوشته بود كه ريه‌هاي بچه كامل هستند. بيمارستان كه برگشتيم پرسيدم كه آيا مي‌شه الان زايمان كرد و گفتند كه نه حالا بايد صبر كني كه فردا جواب آزمايشت بياد و دكتر هم سونوگرافيت رو ببينه. خلاصه سرتون رو درد نيارم اون شب رو هم با هر بد بختي شده به صبح رسوندم. صبح هم كه دكتر اومد هنوز جواب آزمايشم آماده نشده بود و قرار شد كه بعد از ظهر ببينه و نظر بده كه چي كار كنم. رضا هم اين يكي دو روز مرتب ميومد به من سر ميزد وگرنه كه من دق مي‌كردم. ولي شنبه سر كار بود و از صبح نتونسته بود بياد و من دلم بيش از پيش گرفته بود. بهش زنگ زدم كه بعد از ظهر زودتر بياد كه ببينيم تكليف بالاخره چيه. ساعت 3 بود كه جواب آزمايشام آماده بود و حدود ساعت 4 هم دكتر اومد كه نظرش رو بده. وقتي جواب آزمايشهام رو ديد گفت باز هم پروتئينت بالاست و نمي‌تونيم مرخصت كنيم. ديگه من داشتم ديونه مي‌شدم. گفتم مي‌خوام با رضايت خودم ترخيص بشم ولي باز دكتر گفت كه با رضايت خودت هم نمي‌شه چون خطرناكه. مامانم هم براي ملاقات اومده بود بيمارستان اون هم با دكتر صحبت كرد و دكتر گفت خطرناكه و ممكنه فشارم بره بالا و مرتب بايد تحت نظر باشم و از اين حرف‌ها. من هم ديگه چيزي نگفتم و ساكت شدم. بعد از اينكه مامانم اينا رفتن، به مطب دكتري كه تحت نظرش بودم زنگ زدم و براي امروز بعد از ظهر وقت گرفتم. شب كه رضا اومد بهش گفتم ديگه من نمي‌خوام اينجا باشم و رضا هم رفت با سوپروايزر بخش زنان صحبت كرد. اون هم گفت اينجا زندان نيست و ما به زور نمي‌تونيم نگهتون داريم ولي از بيمارستان كه بريد هر مسئوليتي بر عهده خودتون هست. يعني اگه خدايي نكرده بچه بميره يا مشكلي براش پيش بياد ما ديگه پاسخ‌گو نيستيم(البته خدايي نكرده‌ش رو هم من الان مي‌گم. اون كه هيچي حاليش نبود و انقدر بد حرف مي‌زد كه حالم ازش به هم مي‌خورد) من هم گفتم عيبي نداره همه‌ مسئوليتش رو قبول مي‌كنم فقط مي‌خوام برم خونه. بعدش هم امضا و اثر انگشتمون رو گرفتن. ساعت 11 بود كه ديگه كارامون تموم شد و من مرخص شدم. انگار كه از زندان آزاد شده بودم. البته از حق نگذريم بيمارستانش اونقدرها هم بد نبود و رسيدگي‌شون هم خيلي خوب بود ولي من طاقت اينو نداشتم كه بخوام يكي دو هفته بستري باشم تا موقع زايمانم بشه. اين هم از جريانات اين 2 3 روز كه براي من مثل يك عمر گذشت. همش مي‌گم از بس خودم عجله داشتم خدا هم خواست يه جوري بهم بفهمونه كه زيادي تو كارش فضولي نكنم. حالا هم خودم و پسرم و سپردم به دست خدا و همه‌ي اميدم به اونه. با اينكه دكتر انقدر منو ترسونده ولي دلم خيلي گرمه و مي‌دونم كه اگه خدا بخواد بچم به سلامت به دنيا مياد و اگر هم نخواد همه‌ي دنيا هم دست به دست هم بدن كاري نمي‌تونن بكنن. امروز هم ساعت 7 مي‌رم پيش دكترم تا ببينم اون چي مي‌گه.  فقط اين خواهش رو از همتون دارم كه خيلي براي من و پسرم دعا كنيد. دعا كنيد كه اين فرشته كوچولوي ما به سلامت به دنيا بياد و مشكلي براش پيش نياد. عكس‌ها رو هم كه آخري نذاشتم و فكر نمي‌كنم اين چند روز هم بتونم چون احتمالاً از مطب دكتر مي‌رم خونه‌ي مامان اينا و اين مدت باقيمانده‌رو اونجا مي‌مونم. دعا كنيد پسرم به سلامت به دنيا بياد بعداً عكس خودش و وسايلش رو در اولين فرصت مي‌ذارم تو وبلاگ. خوب ديگه من فعلاً برم استراحت كنم تا بعد از ظهر كه مي‌خوام برم دكتر. ممكن هست كه ديگه تا چند روز نتونم بيام وبلاگم رو به روز كنم ولي اگه تونستم حتماً ميام و اتفاقات بعدي رو مي‌نويسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:35  توسط sahar | 

سلام به همه‌ي عزیزان

اميدوارم حالتون خوب باشه. قول داده بودم كه اندفعه با عكس بيام ولي با عرض شرمندگي بايد بگم كه هنوز از اتاق ني‌ني عكس نينداختيم. راستش تقصير مامانم شد چون قرار بود دوربينشون رو پنج‌شنبه‌ي گذشته كه اتاق رو چيديم بيارن ولي يادش رفته بود. خودمون هم دوربين ديجيتال نداريم. فكر كنم آخر سر با عكس‌هاي خود ني‌ني عكس اتاقش رو بايد بذارم. پنج‌شنبه‌ي پيش همونطور كه نوشته‌ بودم دخترخاله‌هام گفته بودن مي‌خوان بيان و اتاق ني‌ني رو ببينند. من هم از صبح تا ظهر براي چك هفتگي دكتر رفته بودم. دكتر هم طبق معمول ضربان قلب و فشار و اينا رو چك كرد و آزمايش‌هام رو نگاه كرد و گفت مشكلي نداره. البته مي‌گفت آلبومين ادرارم بالاست ولي خوب كاري هم نمي‌شه كرد. فقط گفت نمك رو كامل از غذام حذف كنم كه من متأسفانه هنوز اين كارو نكردم. ظهر كه رسيدم خونه ۲ تا از دخترخاله‌هام زنگ زدند و گفتند تا نيم ساعت ديگه ميان خونمون. خيلي خسته بودم ولي ديگه بيچاره‌ها چند بار گفته بودن و من هم نمي‌تونستم بهشون بگم كه نيان. خلاصه يه ناهار هول هولي خورديم و اونا هم از راه رسيدن. يه كم استراحت كه كردن رفتن و وسايل ني‌ني رو ديدن و بعد با هم ديگه يه كم از وسايل رو جا به جا كرديم. بعد هم مامانم زنگ زد و گفت خالم اينا دارن ميان خونمون و مامانم هم مي‌خواست بره دنبال خواهرم و زن برادرم كه با هم بيان. خلاصه الكي الكي خودش يه مهموني شد و جاتون خالي خوش گذشت و اتاق ني‌ني رو آماده كرديم. فقط قرار شد يه فرش هم بخريم كه مناسب اتاق بچه باشه يه پرده هم براي پنجره‌ي كوچولويي كه اتاق ني‌ني داره. شب هم يكي از دخترخاله‌هام براي شام دعوتمون كرد خونشون. من هم از خستگي داشتم مي‌مردم ولي ديگه رفتيم و يه ۳،4 ساعتي هم اونجا بوديم.

از شنبه هم ديگه سر كار نرفتم. البته روزي ۷،۸ بار از محل كارم زنگ مي‌زدند و  من براشون بايد در مورد كارهاي مختلف توضيح مي‌دادم. براي همين خودم گفتم يه روز ميام كه ديگه همه‌ي سؤالاتتون رو بپرسيد و دست از سر من بردارين. خلاصه سه‌شنبه از صبح تا بعد از ظهر رفتم و يك بار ديگه همه‌ي چيزهايي رو كه لازم بود به خانمي كه به جاي من اومده بود توضيح دادم. بعد هم رفتم خونه‌ي مادبزرگم و از اون طرف هم شب رفتم خونه‌ي مامانم. چهارشنبه‌رو هم اونجا بودم و شب هم يه سر رفتيم حرم حضرت عبدالعظيم و بعد اومديم خونه. امروز هم كه چك‌آپ هفتگيم بود و صبح دكتر بودم. اندفعه هم باز پروتئين ۲۴ ساعته بهم داده. اين دكتره مثل اينكه خيلي از اين آزمايش خوشش مياد. من كه عذا گرفتم ولي خوب اگه هم انجام ندم هفته‌ي ديگه بايد جواب بدم. راستي ۲ شنبه هم مامان رضا زنگ زد و گفت يه گردنبند برات ديدم بيا بريم ببين اگه دوست داشتي برات بخرم و دستبندش رو هم خودت بگير. من هم گفتم راضي به زحمت نيستم و هر چي خودتون بگيرين قبوله و از اين حرفا ولي گفت حالا بيا ببين و منم رفتم. و گردنبند و دستبند رو خريديم. البته قرار شد دستبندش هم از طرف رضا باشه. اين هم از كادوي زاييدنم. همه‌ چيز براي ورود اين پسرك تنبل محياست. حالا ديگه نمي‌دونم كي مي‌خوان آقا تشريف فرما بشن. دكتر كه مي‌گه طبق محاسبات LMP و چند تا سونوگرافي كه نشون دادم هفته‌ي ۳۸ هستم..  يعني ۲ هفته ديگه آقا وقت دارن كه قدم رنجه بفرمايند. من كه ديگه دلم آب شده. رضا هم همينطور. دوستا و فاميل‌ها هم كه هر وقت منو مي‌بينند مي‌گن هنوز نزاييدي؟ همه براي ورود آقا پسر لحظه شماري مي‌كنيم. بعضي وقتا مي‌زنم رو دلم و تنبيهش  مي‌كنم و مي‌گم بسه ديگه زيادي داره بهت خوش مي‌گذره اون تو. پدر منو در آوردي و از اين حرفا. ولي پسر من پررو تر از اين حرفهاست. انشاا... كه هر وقت به دنيا مياد با سلامتي كامل بياد. اون موقع همه‌ي خستگي اين دوران از تنم بيرون مياد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:46  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان