تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

سلام

بالاخره من فرصت كردم كه بيام وبلاگم رو آپديت كنم. واقعاً كه اين خاطره نويسي من به درد عمم مي‌خوره انقدر كه دير به دير ميام و مي‌نويسم ولي واقعاً فرصت نمي‌كنم. تو اين مدت كه نبوديم اتفاقات زيادي افتاده و لحظات خوش و بدي رو با پسر گلم گذروندم و كلي تجربه كسب كردم. پسركم هم كلي بزرگ شده و تپلي شده. اولين مسافرتش رو هم 13 خرداد رفت. همه مي‌گفتن خيلي كوچيكه و حالا براي مسافرت خيلي زوده ولي ما بالاخره كار خودمون رو كرديم چون من واقعاً به يه مسافرت احتياج داشتم براي همين با من و مامان و بابا و رضا  اميررضا كوچولو تعطيلات نيمه خرداد رو به شهركرد رفتيم. جاتون خالي خيلي خوب بود و خوش گذشت. البته مسلماً سختي‌هايي هم داشت ولي روي هم رفته خيلي خوب بود. اميررضا هم چون ماشين سواري رو خيلي دوست داره و تو ماشين اكثراً آرومه خيلي اذيتمون نكرد. شهر كرد هم هوا خيلي خوب بود و طبيعت استان چهار محال هم كه بسيار زيبا بود. البته ما به خاطر اينكه بچه اذيت نشه خيلي جاها رو نديديم. سيزدهم خرداد كه نيمه شب حدود ساعت 1 بود كه رسيديم و رفتيم سويتي كه رزرو كرده بوديم كه بالاي دانشگاه شهر كرد بود و جاش فوق‌العاده زيبا بود و روي تپه‌هايي كه بالاي دانشگاه شهر كرد در يك مجتمع ويلايي بود  قرار داشت. روز چهاردهم هم حدود ساعت 10 از خواب بيدار شديم البته من و مامانم كه بيدار بوديم و بابام و رضا هم ديگه از گريه‌هاي اميررضا بيدار شدند و چون ديگه نزديك ظهر بود گفتيم جاي دور نريم و رفتيم پل زمانخان كه حدود يك ربع 20 دقيقه باهامون فاصله داشت. اونجا هم حدود 2 ساعتي نشستيم و بعد دوباره رفتيم طرف شهر و ناهار خورديم. بعد هم رفتيم و باز يه چند ساعتي خوابيديم و بعد از ظهر رفتيم به طرف فارسان و ده چشمه در جايي به نام پير غار و اونجا چند ساعتي نشستيم. ديگه هوا خيلي خنك شده بود و گفتيم شايد بچه يخ كنه و براي همين برگشتيم. روز بعدش هم به سمت كوهرنگ رفتيم و تو راه هم به يه جايي كه زده بود منطقه گردشگري رفتيم كه الان اسمش يادم نيست چي بود. بعد هم كه آبشار تونل كوهرنگ رو ديديم و ناهار رو هم هتل كوهرنگ خورديم و بعد هم يه جا نزديك كوهرنگ كنار رودخانه نشستيم ولي اميررضا انقدر گريه كرد كه مجبور شديم زود بلند شيم و راه بيافتيم. برگشتنه هم از مسير چادگان به سمت شهر كرد برگشتيم و درياچه‌ي زاينده‌رود رو ديديم. ديگه شب كه رسيديم خونه خيلي خسته شده بوديم چون راه خيلي زيادي رو رفته بوديم. صبح روز شانزدهم هم به سمت تهران حركت كرديم و نزديك غروب خونه بوديم. با اينكه خيلي خسته شده بوديم ولي از نظر روحي براي من خيلي خوب بود. بعد هم اولين بار بود كه شهر كرد و شهرهاي اطرافش رو مي‌ديدم و خيلي زيبا بود. البته بهترين ماه براي رفتن به شهركرد ارديبهشت ماه هست كه هم هوا يه كم خنك تر هست هم اينكه دشت زيبايي داره كه توش لاله‌هاي واژگون هستند كه موقع‌ش ارديبهشت ماه هست. حالا از مسافرت بگذريم و يه كم از اميررضا براتون بگم.

اميررضا همون‌طور كه براتون نوشته بودم كلاً بچه‌ي آرومي بود ولي از 2 هفتگي دچار كوليك يا همون دلدردهاي معروف نوزادي شد و گريه‌هاي وحشتناكش شروع شد. من اول فكر مي‌كردم به خاطر ختنه‌ش هست ولي بعد از 10 روز كه كامل خوب شد ديدم گريه‌هاش هنوز ادامه دارند. گفتم شايد تو اين مدت خيلي هواش رو داشتم لوس شده چون وقتي گريه مي‌كرد و بغلش مي‌كردم آروم مي‌شد ولي بعداً چند تا مقاله در مورد كوليك كه خوندم متوجه شدم كه با توجه به علائمي كه نوشته بچه‌م دچار كوليك شده. ولي هنوز خدا رو شكر شبها خوب مي‌خوابه و موقع گريه‌ش 2 3 ساعت قبل از غروب هست و بعد هم ديگه خسته مي‌شه و خوابش مي‌بره. ولي تو اين دو سه ساعت پدر من در مياد. هر كاري كه خونده بودم يا بهم گفته بودند براي كاهش درد خوبه كردم. شربت گرايپ ميكسچر هم خيلي تأثيري نداره. همونطور كه نوشته بودم تو ماشين اميررضا آرومه و وقتي هم كه اينجوري مي‌شه معمولاً سوار ماشين كه مي‌شيم آروم مي‌شه و يا وقتي كه تابش مي‌ديم يه كم آروم مي‌شه يا اينكه تو فضاي باز كه مي‌برمش، پريروز هم يه روش جديد كشف كردم. يه جا خونده بودم كه بعضي بچه‌ها با صداي سشوار يا جارو برقي آروم مي‌شند. براي همين سشوار رو روشن كردم ببينم آروم مي‌شه يا نه. اول آروم نشد و من هم چون خيلي وقت بود كه بغلم بود كمرم درد گرفته بود و گذاشتمش رو تختم. سشوار رو هم گذاشتم رو تخت و خودم رفتم بيرون اتاق كه يه نفسي تازه كنم. بعد كه برگشتم ديدم بچه آروم شده. بعد كه كنارش خوابيدم متوجه شدم كه سشوار رو كه رو تخت گذاشتم لرزش خفيفي رو كه ايجاد مي‌كنه باعث مي‌شه بچه آروم بگيره مثل وقتي كه سوار ماشين هست. خلاصه حدود 20 دقيقه‌اي سشوار رو روشن گذاشتم بعد هم كه خاموشش كردم ديگه گريه‌هاش به اون شدت نبودند و كم كم خوابش برد. خلاصه كه ديگه هر كاري رو امتحان كردم بعضي وقت‌ها كه ديگه هيچ جور آروم نمي‌شه خودم هم باهاش گريه مي‌كنم و خيلي لحظات سختيه. اميدوارم به زودي اين مشكل رفع بشه آخه ظاهراً بعضي بچه‌ها تا 3 4 ماهگي اين درد رو دارند. به جز اين چند ساعت بقيه لحظات برام شيرين هستند. البته مي‌گم ديگه هيچ وقتي براي خودم ندارم ولي باز هم خيلي خوبه. صبح‌ها معمولاً ساعت 7 و نيم 8 بيدار مي‌شه و تا حدود ساعت 10 بيداره. اول كه سر حاله و باهاش حرف مي‌زنم و يه چند وقتي هست كه باهاش حرف مي‌زنيم بعضي وقتها لبخند مي‌زنه. بعضي وقت‌ها هم يه اداهايي از خودش در مياره كه مي‌خوام بخورمش. نزديك ساعت 10 هم كه مي‌شه نق نق‌هاش شروع مي‌شه و منم ديگه بهش شير مي‌دم و خوابش مي‌بره. البته خواب خرگوشي و با كوچكترين صدايي از خواب مي‌پره تا يه ساعتي اينجوريه و بعد خوابش سنگين مي‌شه. بعضي وقت‌ها هم كه مي‌بينم خوابش نمي‌بره مي‌ذارمش رو پام و تكونش مي‌دم اگر هم كسي باشه با هم تو چادر تابش مي‌ديم تا خوابش ببره و بعد هم مي‌ذاريم تو كريرش تا خوابش سنگين بشه. وقتي خوابش سنگين شد ديگه با هر صدايي بيدار نمي‌شه و 2 ساعت يه بار براي شير خوردن بيدار مي‌شه تا بعد از ظهر كه از خواب بلند شه. وقتي هم كه خوابه  يا با چشم نيمه باز خوابه انواع اداها رو از خودش در مياره. يه كم مي‌خنده يه كم بغض مي‌كنه يه كم اخم مي‌كنه و خلاصه كه من عاشق اينم كه بشينم و نگاش كنم. بعضي وقتا شير كه مي‌خوره آخرش خوابش مي‌بره و بعد يهو مي‌بينم كه همونجور كه سينم تو دهنشه داره مي‌خنده يا بغض مي‌كنه و كم كم سينم رو ول مي‌كنه. بعد هم كه بغلش مي‌كنم كه بزنم پشتش تا آروغ بزنه خودش رو چمباله مي‌كنه و زور مي‌زنه تا وقتي كه بادگلو بزنه اگر هم خوابش سنگين شده باشه كه ديگه آروغ نمي‌زنه و بعداً شيرهاي نازنين من رو بالا مياره.

 امروز هم براي اولين بار ماساژ رو شروع كردم و صبح كه بيدار بود و داشت نق مي‌زد لختش كردم و خوابوندمش و روغن ماليش كردم و ماساژش دادم. خيلي دوست داشت و هيچي نمي‌گفت و كيف مي‌كرد. آب بازي رو هم خيلي دوست داره و وقتي مامانم مي‌برش حموم كيف مي‌كنه مخصوصاً اگه تو وانش بشونيمش و باهاش بازي كنيم. بعد هم كه از حموم مياد و شيرش مي‌دم انگار كه كوه كنده و يه عالمه وقت مي‌خوابه. خلاصه كه اگه اون چند ساعت لعنتي و طاقت فرسا نبودند بچه‌داري خيلي شيرين بود ولي همون چند ساعت نفس آدم رو مي‌گيره. امروز ديگه خيلي نوشتم و سرتون رو درد اوردم. راستي هفته پيش برده بودمش دكتر وزنش كرد 5 كيلو شده بود و خدا رو شكر وزن‌گيريش خوب بود. دماغش هم يه كم كيپ شده بود و خس خس هم مي‌كرد ولي دكتر گفت چيز خاصي نيست و همون قطره بيني كافيه. 3 4  تا عكس هم كه  از مسافرت و جشني كه به مناسبت 1 ماهگي‌ش گرفتيم مي‌ذارم ببينيد.

تولد

 

تولد 2

 

مسافرت 1

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:18  توسط sahar | 
سلام به همگي اميدوارم حالتون خوب باشه. من و اميررضا هم بد نيستيم . من هم كم كم بچه‌داري داره دستم مياد ولي هنوز خيلي كار داره تا كاملاً وارد بشم و هنوز بعضي وقتا كه اميررضا گريه مي‌كنه نمي‌دونم كه دردش چي هست. خوب ادامه اتفاقات اين چند روز رو مي‌نويسم.

جمعه شب همونطور كه نوشتم رفتم خونه‌ي مامان اينا و تا يكشنبه بعد از ظهر اونجا بودم. خدا رو شكر اميررضا اون چند روز خيلي آروم بود و ديگه بي قراري نمي‌كرد. نمي‌دونم چرا هر وقت كه مامانم هست بچه هم آرومه و هر وقت كه تنها هستم بيشتر اذيت مي‌كنه و گريه مي‌كنه. يكشنبه بعد از ظهر هم مادرشوهرم گفت كه چند تا از دوستاش مي‌خوان بيان براي ديدن بچه منم برگشتم خونه. حدود ۱۵ نفر بودند و اومدند يك ساعتي نشستند و رفتند. اميررضا هم خيلي آقا بود. اولش كه بيدار بود و چشماش باز بود و ساكت بود بعد هم تو كرير گذاشتم خودش خوابش برد. بعد از اينكه مهمون‌ها رفتند اميررضا از خواب بلند شد و از اون گريه‌هاي بد مي‌كرد. مادرشوهرم هم يه كم عرق نعنا درست كرد و داديم بهش خورد يه كم آروم تر شد. ولي خونه كه اومدم باز دوباره شروع كرد تا ساعت ۱ كه آروم شد و خوابيد. ولي چشمتون روز بد نبينه نمي‌دونم به خاطر عرق نعنا بود يا چيز ديگه ساعت ۳ كه بلند شدم شيرش بدم ديدم خيسه. اول فكر كردم عرق كرده چون تا تقريباً همه‌ي پشتش تا بالا خيس بود .ولي ديدم كه تختم هم خيسه و فهميدم كه بله آقا حسابي گند زده به همه جا. خلاصه كه همه‌ي لباساي خودم و بچه و روتختي رو شستم و براي اولين بار خودم اميررضا رو توي لگن شستمش( البته به جز سرش). بعد از اون هم باز روز بعدش ۲ بار ديگه پس داد ولي به اون شدت نبود. دوشنبه هم مامانم اومد دنبالمون و با هم رفتيم خونه‌ي مادربزرگم مهموني و شب هم با همديگه رفتيم پارك. و بچم اولين گردشش رو هم رفت. ديروز هم تو خونه تنها بودم و صبح فقط مادرشوهرم يه سر اومد پيشم. اميررضا هم حسابي قات زده بود و از صبح تا ظهر يا نق مي‌زد يا گريه مي‌كرد. آقا تازگي‌ها خيلي پررو شدن و  اگه وقتي گريه مي‌كنه يه كم دير بلندش كنم همه جا رو مي‌ذاره رو سرش و جيغ و هوارهايي مي‌كشه كه بيا و ببين. نمي‌دونم بغلي شده يا دلش درد مي‌كنه. ديشب پسرم خيلي آقا بود و خوب خوابيد. صبح تا حالا هم بد نبوده. ديشب هم پشه‌هاي پدر سوخته بچمو تيكه پاره كردن و ۳ جا رو صورتش و ۲ جا تو سرش رو نيش زدند.  معمولاً مي‌ذارمش تو پشه بندش ولي بعضي وقتا كه شيرش مي‌دم و خوابش مي‌بره ديگه بلندش نمي‌كنم كه از خواب بيدار نشه. الان هم تو كالسكه گذاشتمش و خوابه. بعضي وقتا كه گريه مي‌كنه مي‌ذارمش تو كالسكه و يه كم راهش مي‌برم آروم مي‌شه و خوابش مي‌بره و انگار تو كالسكه بهتر مي‌خوابه. الان هم ديگه كم كم بايد بيدار شه كه شيرش رو بخوره.

اگه شوشو وقتي مياد خونه خسته نباشه مي‌خوام از امشب اميررضا رو با كالسكه ببرم يه پارك كه يك ربع با خونمون فاصله داره پياده روي كنيم. چون تو حاملگي ۲۰ كيلو زياد كرده بودم و فقط ۱۰ كيلوش تو اين مدت كم شده. اگه بتونم ۵ كيلو ديگه هم كنم خيلي خوب مي‌شه. شكمم هم كه هنوز بيرونه و شكم بند رو كه مي‌بندم دلم هنوز درد مي‌گيره و خيلي نمي‌تونم ببندمش. فكر نمي‌كنم به اين راحتي‌ها هيكلم دوباره رو فرم بياد ولي خوب تلاش خودم رو مي‌كنم.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 12:22  توسط sahar | 

سلام

حالتون خوبه؟ من مثلاً هر روز قرار بود بيام و خاطراتم رو بنويسم. ولي اصلاً وقت نمي‌شه. هميشه فكر مي‌كردم مگه بچه‌داري چي كار داره. چون سر كار مي‌رفتم فكر مي‌كردم وقتي از صبح تا شب خونه باشم خيلي وقت آزاد خواهم داشت. ولي بعضي وقت‌ها اصلاً وقت نمي‌كنم كه خودم صبحانه بخورم. يعني بعضي روزها اميررضا دل درد مي‌گيره و فقط وقتي تو بغلم هست آرومه و تا مي‌ذارمش زمين جيغش در مياد. منم ديگه به بقيه كارها نمي‌رسم. وقتي هم كه مي‌خوابه خودم انقدر خسته‌ام كه كنارش مي‌گيرم مي‌خوابم. خلاصه كه بچه‌داري هم واقعاً سخت اما شيرين هست. اين چند روز اتفاق خاصي نيافتاد. بعد از اينكه چند روز خونه‌ي مامان اينا استراحت كردم اومدم خونه‌ي خودمون. ولي باز هم مامان با اينكه راهشون دوره هر روز مياد بهم سر مي‌زنه و يه سري كارامو مي‌كنه. الان هم تا اومدم اين چند خط رو بنويسم از خواب بلند شده و گريه مي‌كنه. منم گرفتمش بغلم بهش شير مي‌دم و همزمان تايپ مي‌كنم. ديروز صبح هم بچمو برديم ختنه كرديم. از صبح دلم براي بچم كباب بود. ولي گفتم هر چي زودتر ببرم بهتره و بچه خودش كمتر اذيت مي‌شه. اول بچه‌رو به متخصص اطفال نشون داديم كه يه چكش بكنه كه مي‌خواستيم ختنش كنيم مشكلي نداشته باشه. دكتر هم ديد و گفت مشكلي نداره، فقط بيني‌ش يه كم كيپ بود كه يه قطره براي اون داد. بعد رفتيم پيش متخصص جراحي كه ختنه‌ش كنه. خدا رو شكر وقتي ختنه مي‌كردند كسي رو تو اتاق راه نمي‌دادند ولي صداي گريه‌ها و جيغ‌هاشو بيرون ميومد و من هم ديگه خودم از حال رفتم انقدر بچم گريه كرد. بعد هم يه 2 ساعتي همين جور يا گريه مي‌كرد و يا نق مي‌زد. قطره استامينوفن بهش داديم تا آروم شد و از ظهر تا شب ديگه آروم خوابيد. ولي ديشب يكي از سخت‌ترين شب‌هاي اين دوران بود. من ديدم اين قطره‌رو مي‌خوره آروم خوابيده به مامانم گفتم نمي‌خواد شب بموني، بچه كه آرومه مامانم هم ديگه رفت خونشون. ولي از ساعت 10  بود نمي‌دونم چي شد. يك دفعه گريه‌ي خيلي بدي كرد بهش شير دادم يه كم هم راهش بردم تا خوابش برد ولي تا گذاشتمش زمين دوباره جيغش هوا رفت خلاصه اين وضعيت تا ساعت 2 نصفه شب ادامه داشت و من هم ديگه آخرش باهاش گريه مي‌كردم. ساعت 2 بود كه ديگه خوابيد تا ساعت 5 صبح كه پاشد شير خورد بعد باز يكي دو ساعت خوابيد و دوباره اون گريه‌ها شروع شد تا ساعت 10 كه مادر شوهرم اومد و رفت بچه‌رو شست و بهش پماد زد تا آروم گرفت. الان هم شيرش رو خورده و بغل من خوابه. احتمالاً دوباره مجبورم برم خونه‌ي مامانم اينا چون اصلاً خودم توانش رو ندارم. هنوز كمر دردم كامل خوب نشده و شب كه بيداره نمي‌تونم خيلي راه برم يا بشينم.بعد هم دكتر گفت از امروز بايد روزي 20 بار بشورمش و بهش وازلين بزنم تا زودتر خوب بشه. من هم هنوز خيلي برام سخته كه بچه‌رو بشورم.

 اين چند روز دوربين مامان اينا دستم بوده و يك عالمه از اميررضا عكس انداختم و يه پوشه براش باز كردم و بر اساس تاريخ‌ها عكس‌ها ريختم توش. مي‌خوام اگه بتونم هر روز ازش يه عكس بندازم تا رشد روزانش رو تو عكس‌ها داشته باشم. چند تاش رو هم مي‌ذارم شما ببينيد. هنوز وزنش نكردم ببينم اصلاً چيزي اضافه كرده يا نه. فكر نمي‌كنم بچم خيلي با اولش فرقي كرده باشه. خوب ديگه من برم به كارام برسم تا بچه خوابه. ببخشيد اگه پرت و پلا زياد نوشتم چون ديگه وقت ندارم دوباره متن رو بخونم و جمله‌بندي‌ها رو درست كنم.

 اميررضا روز تولد

 

اميررضا سوار كالسكه

 

اميررضا بعد از حمام

 

اميررضا آماده براي رفتن به مهموني

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 14:0  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان