
![]() |
![]() |
|
|
سلام به همگي
اميدوارم حال همتون خوبه خوب باشه. من و اميررضا هم به لطف خدا بد نيستيم. البته آقا اميررضا دوباره قات زده و يه چند روزيه حسابي گريه ميكنه و پدر مامانش رو درآورده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:9 توسط sahar |
|
|
سلام به همگي
بالاخره پسرك ما فردا ۲ ماهه ميشه! از الان براي واكسنش غصهام گرفته خوب يه كم از اين پسر آتيش پاره بگم. گريههاي عصرانه اين آقا پسر هنوز تموم نشده و يه ۳ ساعتي بايد دربست در خدمت آقا باشم تا گريههاي وحشتناك نكنه و كافيه كه يك لحظه از بغلم بذارمش پايين. اول آروم گريه ميكنه ...اگه زود بغلش كنم به نقنقهاش ادامه ميده ولي خدا نكنه ۲ دقيقه دير بغلش كنم... با تمام وجود گريه ميكنه و وقتي ميام ميبينم صورتش با اشكهاي خوشگلش خيس شده. بعد بايد انقدر باهاش حرف بزنم، بوسش كنم و راهش ببرم تا آروم بشه. تازه وقتي آروم شد تا يه عالمه وقت هق هق ميكنه. بعضي وقتا كه بعد از اين گريهها خوابش ميبره تو خواب هم هق هق ميكنه. يه چند وقتي هم هست بغض ميكنه و يه قيافههايي از خودش در مياره كه ديدنيه. مادرشوهر گراميم عادت داره هر وقت كه مياد اگه بچه خواب هم هست بيدارش كنه تا باهاش بازي كنه.(حالا فكر نكنيد هفتهاي يه بار مياد و حالا عيبي نداره...روزي ۲ بار تشريف ميارن ديدن نوهي گلشون!!!) چند روز پيش اومده بود و بچهام يه يك ربعي بود كه خوابش برده بود. طبق معمول رفت و بچه رو بيدار كرد. بعد پسركم يك بغضي كرد كه دل مادرشوهرم هم كباب شد و تا يك عالمه وقت لوچهش آويزون بود و بعد هم اشكهاش سرازير شد. وقتي هم كه بچه گريه ميكنه ماله كيه؟ خوب معلومه مال مامانشه و لابد گشنهش هست. حالا فرقي نميكنه كه كي شير خورده باشه. خلاصه كه جرياناتي داريم!! يك كاري هم كه تازگيها به بچهم ياد داده خوردن دستش هست. چند بار وقتي بچه گريه ميكرد دستش رو گذاشت تو دهنش حالا اين پسر بلا گرفته هم ياد گرفته و دستهاش رو مشت ميكنه و ميذاره تو دهنش. كارش خيلي بانمكه ولي خوب دوست ندارم از اون بچههايي بشه كه دستشون رو ميخورن. تازگيها يه كار ديگه هم كه زياد ميكنه اينه كه زبونش رو مياره بيرون. يه جا خوندم كه وقتي با بچه حرف ميزنيم اينجوري پاسخ ميده يا اينكه سر يا دهنش رو تكون ميده. حالا نميدونم اين پاسخ به حرفهاي ما هست يا اينكه بچهم زبون درازي ياد گرفته! ديگه بگم براتون كه يه ۲ هفتهاي هم هست كه به قول معروف آغون ميگه و خميازههاي صدادار ميكشه. هنوز خندهاش صدادار نشده و فقط بعضي وقتا كه سر حال باشه يه لبخند به ما ميزنه و اونم نه زياد. خلاصه كه خيلي خودش رو ميگيره و اخمالوئه. خوب ديگه من برم. بازم ازتون خواهش ميكنم كه برامون دعا كنيد كه واكسن زدنش به خوبي انجام بشه و بچهم خيلي اذيت نشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 12:43 توسط sahar |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 9:34 توسط sahar |
|
|
سلام اميدوارم حال همگي خوب باشه. من و اميررضا هم خوبيم و ديگه حسابي داريم با هم رفيق ميشيم. باورم نميشه كه ۱۰ روز ديگه اميررضا ۲ ماهه ميشه. اين مدت مثل برق و باد گذشت. البته به خاطر كوليكش همش ميگم كي ميشه اميررضا ۳ ماهه بشه و دردش خوب بشه. همه بهم ميگن هر چي بچه بزرگتر بشه سختتر ميشه، فكر ميكني راحت ميشي و ... ولي من ميگم اين گريههاش خوب بشه فكر كنم بتونم سختيهاي ديگهش رو تحمل كنم. به نظرم مياد يه چند روزي هست كه يه كم بهتر شده. ديگه من رو هم كامل ميشناسه و وقتي بغل كسي هست و گريه ميكنه و مياد بغل من آروم ميشه. باهاش كه حرف ميزنم (البته صبحها كه سر حال هست) بهم لبخند ميزنه. بعضي وقتا هم كه مشغول كارم و نميتونم بغلش كنم باهاش حرف ميزنم و با شنيدن صدام يه كم آروم ميشه. ولي كلاً بچهي بغلياي هست و فقط براي مدت خيلي كوتاهي ميتونم زمين بذارمش. جاتون خالي ۳ تير ماه امير رضا دومين مسافرتش رو هم رفت. ديروز هم با مامان و خواهرم رفتيم خونهي مادربزرگم و خالههام هم اونجا بودند و خيلي خوش گذشت. بعد از ظهر هم كه اميررضا گريه ميكرد هر كس يه ۱۰ دقيقه يه ربعي نگهش ميداشت و به روشهاي مختلف آرومش ميكرديم و به قول مامانم يه ۱۰ نفري ميخواد كه اين بچهرو تو اين چند ساعت آروم كنند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:41 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|