تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
سلام به همگي

اميدوارم حال همتون خوبه خوب باشه. من و اميررضا هم به لطف خدا بد نيستيم. البته آقا اميررضا دوباره قات زده و يه چند روزيه حسابي گريه مي‌كنه و پدر مامانش رو درآورده. بگذريم....روز چهارشنبه با مامانم براي واكسن ۲ ماهگي بردمش. وقتي كه خانم دكتر واكسن رو زد انقدر مظلومانه گريه كرد كه دل خانم دكتر هم براش كباب شد و كلي قربون صدقه‌اش رفت. بعدش هم بهش استامينوفن دادم و زود هم خوابش برد. من هم با مامانم رفتم خونشون. پسركم هم تا ظهر خواب بود. ولي از ظهر كه بيدار شد تازه دردش شروع شده بود و تا شب برامون گريه مي‌كرد و وقتي هم خوابش مي‌برد زود از خواب مي‌پريد. ديگه انقدر رو پا گذاشتيم و تابش داديم كه دست و پامون چلاغ شده بود. كمپرس يخ هم خيلي تأثيري نداشت و سرماش باعث مي‌شد كه بيشتر گريه كنه. شب هم خونه‌ي برادرم براي شام دعوت بوديم. اول مي‌خواستم نرم چون گفتم همش مي‌خواد اونجا گريه كنه و اعصابم خورد مي‌شه ولي مامانم گفت حالا كه زحمت كشيدن بيا با همديگه آرومش مي‌كنيم. اول كه رفتيم يه كم گريه كرد ولي يه كم كه تابش داديم خوابش برد و خدا رو شكر تا آخر شب كه براي شير خوردن بيدار شد ديگه بيدار نشد. من هم  ۴ ساعت يك بار بهش استامينوفن داده بودم و ديگه حسابي مست شده بود. ساعت ۱۲ و نيم بود كه برگشتيم خونه‌ي مامانم اينا بخوابيم كه آقا از خواب بيدار شد و من هم دادمش به رضا تا برم دستشويي و برگردم. بعد ديدم رضا مي گه بيا ببين اين چي كار مي‌كنه. ديديم اميررضا نيشش تا بناگوشش بازه و هي مي‌خنده تا يه عالمه وقت باهاش حرف مي‌زديم و اونم مي‌خنديد. تا به حال انقدر خنده‌ش رو نديده بوديم. خلاصه خستگي اون روز رو از تنم با لبخندهاي خوشگلش درآورد. رضا مي‌گفت لابد انقدر بهش استامينوفن دادي تو هپروت بوده چون طبيعي نبود و انگار كه تو خواب و بيداري بود. روز بعدش هم خدا رو شكر خيلي تب نكرد و فقط يه كم اوايل صبح تنش گرم‌تر شده بود كه اونم خيلي كم بود. من هم شيرم رو دوشيدم و گذاشتمش پيش مامانم كه برم مانتو و كفش بخرم. آخه بعد از زايمانم اصلاً وقت نكرده بودم برم خريد و سايزم هم كه يه شماره بزرگ شده و همه چيز برام تنگ شده. ولي خريدن مانتو انقدر طول كشيد كه ديگه به كفش خريدن نرسيديم. انقدر مدل‌ها اجق وجق بود يا اينكه مانتوها همه چسبون بودن و من هم چون باسن و شكمم بعد از زايمان يه كم بزرگ شده اصلاً دوست ندارم مانتويي بپوشم كه هيكلم مشخص باشه. نمي‌دونم اينايي كه چاقن و اين مانتو چسبون‌ها رو مي‌پوشن چقدر اعتماد به نفس دارن. من كه حالم از خودم به هم مي‌خورد خودم رو تو آينه مي‌ديدم. و همين هم باعث شد كه تصميم جدي بگيرم كه ديگه خيلي نخورم و ورزش كنم تا باز دوباره مثل قبل بشم. ۲ شب رفتم پياده روي ولي دوباره ولش كردم. آخه همونطور كه گفتم اين ۲ ۳ روزه آقا پسرم پدرم رو درآورده و خيلي بي‌قراري مي‌كنه. ديروز هم بردم مركز بهداشت براش تشكيل پرونده دادم. وزنش ۶ كيلوگرم و قدش ۶۱ سانتي‌متر و دور سرش هم ۴۰ سانتي‌متر شده بود كه ماما گفت خيلي عاليه. خوب از شيرين كاري جديدش هم بگم كه يه چند روزي هست وقتي خيلي خوشحاله و مي‌خنده ذوق هم مي‌كنه و كلي صدا از خودش در مياره. البته اين فقط ۱۰ دقيقه بعد از بيدار شدنش هست كه سر حاله بقيش كه همش گريه‌ و نق نقه. ديشب خودم ديگه افسردگي گرفته بودم و كلي براي رضا گريه كردم و اونم دلداريم داد و خيلي آروم‌ شدم بعد هم يه استامينوفن خوردم  چون از دست درد داشتم مي‌مردم و خوابم برد. شب هم اصلاً يادم نيست چجوري به بچم شير دادم چون از خستگي تا سينم رو مي‌ذاشتم تو دهنش خودم هم خوابم مي‌برد.  امروز حالم خيلي بهتره و اميررضا هم يه چند ساعتيه كه خوابه. صبح هم خيلي اذيتم نكرده. ظهر هم مادرشوهرم براي ناهار دعوتم كرده . اگر خدا بخواد امروز روز خوبي خواهد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:9  توسط sahar | 
سلام به همگي

بالاخره پسرك ما فردا ۲ ماهه مي‌شه! از الان براي واكسنش غصه‌ام گرفته. نمي‌دونم مي‌خوام چي كار كنم!! به مامانم گفتم كه بياد خونمون. اگر هم نياد خودم ميرم اونجا...چون من كم صبر تشريف دارم و مي‌ترسم اگه پسركم خيلي گريه كنه طاقتش رو نداشته باشم و منم باهاش گريه كنم و كار رو بدتر كنم. خلاصه كه خيلي من و پسرم رو دعا كنيد كه اين مرحله رو با موفقيت پشت سر بذاريم.

خوب يه كم از اين پسر آتيش پاره بگم. گريه‌هاي عصرانه اين آقا پسر هنوز تموم نشده و يه ۳ ساعتي بايد دربست در خدمت آقا باشم تا گريه‌هاي وحشتناك نكنه و كافيه كه يك لحظه از بغلم بذارمش پايين. اول آروم گريه مي‌كنه ...اگه زود بغلش كنم به نق‌نق‌هاش ادامه مي‌ده ولي خدا نكنه ۲ دقيقه دير بغلش كنم... با تمام وجود گريه مي‌كنه و وقتي ميام مي‌بينم صورتش با اشك‌هاي خوشگلش خيس شده. بعد بايد انقدر باهاش حرف بزنم، بوسش كنم و راهش ببرم تا آروم بشه. تازه وقتي آروم شد تا يه عالمه وقت هق هق مي‌كنه. بعضي وقتا كه بعد از اين گريه‌ها خوابش مي‌بره تو خواب هم هق هق مي‌كنه. يه چند وقتي هم هست بغض مي‌كنه و يه قيافه‌هايي از خودش در مياره كه ديدنيه. مادرشوهر گراميم عادت داره هر وقت كه مياد اگه بچه خواب هم هست بيدارش كنه تا باهاش بازي كنه.(حالا فكر نكنيد هفته‌اي يه بار مياد و حالا عيبي نداره...روزي ۲ بار تشريف‌ ميارن ديدن نوه‌ي گلشون!!!) چند روز پيش اومده بود و بچه‌ام يه يك ربعي بود كه خوابش برده بود. طبق معمول رفت و بچه‌ رو بيدار كرد. بعد پسركم يك بغضي كرد كه دل مادرشوهرم هم كباب شد و تا يك عالمه وقت لوچه‌‌ش  آويزون بود و بعد هم اشك‌هاش سرازير شد. وقتي هم كه بچه گريه مي‌كنه ماله كيه؟ خوب معلومه مال مامانشه و لابد گشنه‌ش هست. حالا فرقي نمي‌كنه كه كي شير خورده باشه. خلاصه كه جرياناتي داريم!! يك كاري هم كه تازگي‌ها به بچه‌م ياد داده خوردن دستش هست. چند بار وقتي بچه گريه مي‌كرد دستش رو گذاشت تو دهنش حالا اين پسر بلا گرفته هم ياد گرفته و دستهاش رو مشت مي‌كنه و مي‌ذاره تو دهنش. كارش خيلي بانمكه ولي خوب دوست ندارم از اون بچه‌هايي بشه كه دستشون رو مي‌خورن. تازگي‌ها يه كار ديگه هم كه زياد مي‌كنه اينه كه زبونش رو مياره بيرون. يه جا خوندم كه وقتي با بچه حرف مي‌زنيم اينجوري پاسخ مي‌ده يا اينكه سر يا دهنش رو تكون مي‌ده. حالا نمي‌دونم اين پاسخ به حرف‌هاي ما هست يا اينكه بچه‌م زبون درازي ياد گرفته! ديگه بگم براتون كه يه ۲ هفته‌اي هم هست كه به قول معروف آغون مي‌گه و خميازه‌هاي صدادار مي‌كشه. هنوز خنده‌اش صدادار نشده و فقط بعضي وقتا كه سر حال باشه يه لبخند به ما مي‌زنه و اونم نه زياد. خلاصه كه خيلي خودش رو مي‌گيره و اخمالوئه. خوب ديگه من برم. بازم ازتون خواهش مي‌كنم كه برامون دعا كنيد كه واكسن زدنش به خوبي انجام بشه و بچه‌م خيلي اذيت نشه. 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 12:43  توسط sahar | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 9:34  توسط sahar | 

سلام

اميدوارم حال همگي خوب باشه. من و اميررضا هم خوبيم و ديگه حسابي داريم با هم رفيق مي‌شيم. باورم نمي‌شه كه ۱۰ روز ديگه اميررضا ۲ ماهه مي‌شه. اين مدت مثل برق و باد گذشت. البته به خاطر كوليكش همش مي‌گم كي مي‌شه اميررضا ۳ ماهه بشه و دردش خوب بشه. همه بهم مي‌گن هر چي بچه بزرگتر بشه سخت‌تر مي‌شه، فكر مي‌كني راحت مي‌شي و ... ولي من مي‌گم اين گريه‌هاش خوب بشه فكر كنم بتونم سختي‌هاي ديگه‌ش رو تحمل كنم. به نظرم مياد يه چند روزي هست كه يه كم بهتر شده. ديگه من رو هم كامل مي‌شناسه و وقتي بغل كسي هست و گريه مي‌كنه و مياد بغل من آروم مي‌شه. باهاش كه حرف مي‌زنم (البته صبح‌ها كه سر حال هست) بهم لبخند مي‌زنه. بعضي وقتا هم كه مشغول كارم و نمي‌تونم بغلش كنم باهاش حرف مي‌زنم و با شنيدن صدام يه كم آروم مي‌شه. ولي كلاً بچه‌ي بغلي‌اي هست و فقط براي مدت خيلي كوتاهي مي‌تونم زمين بذارمش.

جاتون خالي ۳ تير ماه امير رضا دومين مسافرتش رو هم رفت. ديگه هر چي باشه بايد اونم به مسافرت عادت كنه چون من و باباش خيلي اهل سفر هستيم و تازه الان خيلي بهتر شديم و كمتر مي‌ريم. داشتم مي‌گفتم. ۳ تيرماه من و اميررضا و رضا و بابام و مامانم و دايي‌هاش و خاله‌اش رفتيم زيبا كنار مجموعه صدا و سيما. جاتون خالي هم هوا خيلي خوب بود و هم مجموعه‌ي صدا و سيما خيلي باحال بود. اولين باري بود كه اونجا مي‌رفتيم. هم ويلايي كه بهمون دادند خيلي خوب بود و هم اينكه برنامه‌هاي مختلفي كه داشتند خيلي جالب بود و كلاً محوطه‌ي خيلي باحالي داشت. ۲ روز اول صبح‌ها رفتيم طرح دريا توي آب و اميررضا رو هم گذاشته بوديم روي يه سكو تو ساحل و من و مامان و خواهرم و زن برادرم نوبتي مواظبش بوديم. خدا رو شكر اميررضا هم بيشتر خواب بود. روز اول دريا خيلي آروم بود و مثل استخر بود ولي روز دوم طوفاني شده بود و موج داشت ولي باز هم خيلي خوب بود. صبح روز سوم هم رفتيم لاهيجان. و مي‌خواستيم بريم تله‌كابين لاهيجان ولي چون هوا باروني بود تله كابين تعطيل بود. ولي از همون پايين تله‌كابين هم شهر لاهيجان زير پامون بود و اولين باري بود كه مي‌رفتم و خيلي زيبا بود. هوا هم خيلي عالي بود. بعد از ظهر ها هم روز اول توي خود مجموعه گشتيم، روز دوم رفتيم آستانه اشرفيه، روز سوم هم رفتيم بندر كياشهر و سوار اتوبوس دريايي شديم و يه ۴۵ دقيقه‌اي با اتوبوس دريايي روي آب بوديم كه ديگه آخرش من داشتم بالا مي‌آوردم. اميررضا هم اولش كه نمي‌دونم ترسيده بود يا متعجب بود همش اينطرف اونطرف رو نگاه مي‌كرد و صداش در نمي‌اومد ولي ۲۰ دقيقه‌ي آخر همه‌ش گريه كرد و ديگه من هي دعا مي‌كردم كه زودتر تموم شه و پياده شيم. شب‌ها هم ساعت ۱۰ تا ۱۲ توي مجموعه و توي سالني به نام جام جم اجراي موسيقي زنده و تئاتر داشتند. توي طول روز هم مسابقات مختلف مثل طناب كشي، پينگ پنگ دارت و ماهيگيري و .... هم داشتند كه من فقط توي مسابقه‌ي دارت شركت كردم كه اونم چون وارد نبودم امتياز بالايي نياوردم. خلاصه كه خيلي جالب بود و برنامه‌ريزي خيلي خوبي داشتند و كلاً ۳ روز به يادموندني بود. صبح روز پنج‌شنبه هم راه افتاديم و از جاده كناره به سمت چالوس رفتيم و ما و برادرم و زن برادرم به سمت كلار دشت رفتيم ولي مامان اينا چون كار داشتند رفتند تهران. پنج‌شنبه شب رو هم كلاردشت مونديم و جاتون خالي هوا فوق‌العاده بود. مخصوصاً دم غروب بارون اومد و ديگه حسابي هوا خنك شده بود و ما هم براي اينكه بچه سرما نخوره همه‌ي شوفاژها رو مجبور شديم باز كنيم تا خونه گرم بشه. قبل از ظهر جمعه هم به سمت تهران راه افتاديم و از سمت ديزين اومديم و طرف فشم هم يه جا رفتيم ناهار خورديم و حدود ساعت ۵ بود كه خونه بوديم. خلاصه كه اين چند روز حسابي بهمون خوش گذشت. البته اميررضا طبق معمول بعد از ظهرها گريه مي‌كرد ولي چون چند نفري بوديم خيلي خسته نمي‌شديم. بعد هم كه ديگه خسته مي‌شد و خوابش مي‌گرفت مي‌ذاشتمش توي كالسكه و راهش مي‌بردم تا خوابش مي‌برد. براي اولين بار هم توي اين سفر از آغوش استفاده كردم كه اون رو هم دوست داشت و وقتي مي‌ذاشتمش توش و مي‌رفتيم بيرون تا يه عالمه وقت اين طرف اون طرف رو نگاه مي‌كرد بعد هم كم كم خوابش مي‌گرفت و همون تو هم خوابش مي‌برد. البته بازم مي‌گم كالسكه و كرير و آغوش و ... توي اون ۳ ساعت دم غروب هيچ فايده‌اي نداره و فقط گريه‌ش رو بيشتر مي‌كنه و فقط براي موقعي كه آروم هست خوبه.

ديروز هم با مامان و خواهرم رفتيم خونه‌ي مادربزرگم و خاله‌هام هم اونجا بودند و خيلي خوش گذشت. بعد از ظهر هم كه اميررضا گريه مي‌كرد هر كس يه ۱۰ دقيقه يه ربعي نگهش مي‌داشت و به روش‌هاي مختلف آرومش مي‌كرديم و به قول مامانم يه ۱۰ نفري مي‌خواد كه اين بچه‌رو  تو اين چند ساعت آروم كنند. امروز هم توي خونه هستيم و صبح اميررضا يه ۲ ۳ ساعتي بيدار بوده و الان هم خوابيده ولي خوابش خيلي سنگين نيست هر چند دقيقه يه بار يه تكوني مي‌خوره و غر مي‌زنه و زور مي‌زنه و چون خسته‌ است دوباره مي‌خوابه. من هم تازگي‌ها صبح ها كه بيدار مي‌شه زود نمي‌خوابونمش تا حسابي خسته بشه كه وقتي مي‌خوابه زود بلند نشه و من يه كم به كارام برسم. امروز صبح هم تصميم گرفتم دوباره به پستونك خوردن عادتش بدم كه الكي غر نزنه. اوايل خيلي خوب پستونك رو مي‌گرفت ولي بعدش يا اصلاً پستونك رو نمي‌گرفت و با زبون فشارش مي‌داد بيرون يا اينكه ۲ تا مك مي‌زد و زود شوتش مي‌كرد بيرون. صبح هم پستونك رو مي‌ذاشتم تو دهنش و يه چند دقيقه‌اي با دست نگهش مي‌داشتم تا خوب مك بزنه و بعد ولش مي‌كردم. ولي باز هم خيلي خوب نمي‌گيره و زود ازش خسته مي‌شه.  خوب ديگه من برم تا اين پسره بيدار نشده به كارام برسم. عكس‌هاي مسافرت هم بايد برم از خونه‌ي مامانم بريزم تو وبلاگ چون هنوز روي كامپيوتر خودم نريختمشون. فعلاً خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:41  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان