
![]() |
![]() |
|
|
امیررضای ۳ ماهه
وزن: ۷ کیلو گرم قد: ۶۶ سانتی متر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:35 توسط sahar |
|
|
چاقی هم بد دردیه ها.
راستي ديروز اميررضاي ما ۳ ماهه شد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:41 توسط sahar |
|
|
واي بالاخره تونستم بيام تو بلاگفا.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:14 توسط sahar |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:15 توسط sahar |
|
|
سلام به همگی دوستان عزیز
این مدت که ننوشتم اتفاق خاصی نیافتاده. فقط ما با اجازه تون یک بار دیگر به مسافرت رفتیم. چهارشنبه ما همراه با بابا و مامان و برادر و خواهرم و خانواده ی دختر خاله م رفتیم کلاردشت. جاتون خالی خیلی خوش گذشت و امیررضا هم بد نبود ولی دیروز حسابی از دماغم دراورد از بس که گریه کرد. اونم چه گریه هایی!! دیگه حسابی کلافه شده بودم و نمی دونستم چی کارش کنم. بعد از ظهر یه سر رفتم خونه ی مادرشوهرم اونجا هم به گریه هاش ادامه داد. مادر شوهرم می گفت لابد سرما خورده. ولی من که هیچ علائمی از سرما خوردگی توش ندیدم. خلاصه امروز صبح دوباره اومدم خونه ی مامانم و خدا رو شکر خیلی آرومتر بود. البته ۲ بار بهش قطره استامینوفن دادم که اگر دردی داره برطرف بشه خلاصه که نمی دونم که گریه های این آقا پسر تموم می شه. فکر کنم دیگه تا اون موقع من خل و چل شده باشم. دختر خالم بهم گفته بود شربت گریپ میکسچر خارجیش خیلی بهتره برای همین دیروز خارجی ش رو گرفتم ولی اونم ظاهراً فایده ای نداره. خلاصه که به گفته دکتر فقط زمان می خواد و اگر خدا بخواد بعد از چهار ماهگی خوب می شه. حالا از خوبی هاش براتون بگم. آقا پسر ما حسابی تو این مدت قوی شده و وقتی رو شکم می خوابونمش می تونه قشنگ خودش رو بالا بیاره. البته اگر سر حال باشه. من هم می شینم جلوش و تشویقش می کنم و اونم ذوق می کنه و می خنده بعد از چند دقیقه هم خسته می شه و نق نق می کنه تا بلندش کنم. وقتی هم خوابیده دستش رو که می گیرم خودش رو می کشه بالا و با کمکم می شینه. پاهاش هم ماشاا... خیلی قویه و خیلی هم دوست داره که وایسه. خلاصه که خیلی شیطونه و دوست داره همش باهاش بازی کنیم. ولی مهارت های دستیش خیلی قوی نیست و هنوز نمی تونه چیزی رو تو دستش بگیره. از اسباب بازی هم خیلی خوشش نمیاد. و فقط اگه موزیکال باشه یه کمی سرگرمش می کنه ولی از اونم زود خسته می شه. آقا پسر ما خیلی هم فضوله و دائم سرش اینطرف اونطرف می چرخه و همه رو نگاه می کنه. باباش هم بعضی وقتا اذیتش می کنه و می ذارش زمین و هی دورش می چرخه و امیررضا هم با چشم دنبالش می کنه و از این کار خسته هم نمی شه...... خوب دیگه دیروقته من برم بخوابم. این چند تا عکس هم از مسافرت اخیرمونه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:5 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|