تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
امیررضای ۳ ماهه

وزن: ۷ کیلو گرم

قد: ۶۶ سانتی متر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:35  توسط sahar | 
چاقی هم بد دردیه ها. من تو این چند روز همش غصه هیکلم رو خوردم. دیگه خیلی دوست ندارم خودم رو تو آینه نگاه کنم. شکمم از یه طرف زده بیروم. پهلوها و پشتم از طرف دیگه. سینه‌هام شل شده. روي شكمم و سينه‌هام كاملاً راه راه شده. مي‌خواستم يه عروسي برم همه‌ي لباس‌هام برام تنگ شده بود ولي چون نمي‌خوام هميشه با همين وزن بمونم دلم هم نيومد يه لباس جديد بخرم. مي‌خواستم از دخترخاله‌م لباسش رو قرض كنم كه روز آخر ياد يكي از لباس‌هاي قديميم كه كرپ كش بود افتادم و خوشبختانه اندازه‌م بود. وقتي هم كه گن پوشيدم خيلي ديگه ضايع نبودم. خلاصه اين عروسي هم به خير گذشت. حالا انشاا... تا عروسي بعدي هيكلم رو فرم بياد. علاوه بر چاقي مشكل ديگه‌اي كه پيدا كردم اينه كه دارم قوز در ميارم. از بس كه موقع شير دادن دولا مي‌شم. آخه اميررضا خيلي بد شير مي‌خوره و در هر حالتي نمي‌تونم بهش شير بدم. وقتي مي‌خوابم و شيرش مي‌دم كه پدرم رو در مياره. فكر كنم دل دردش بخاطر اين بد شير خوردنش هم هست. از بس كه هوا مي‌خوره. چيز جالب ديگه اينه كه وقتي سير مي‌شه سينم رو ول نمي‌كنه. انقدر زور مي‌زنه و خودش رو كش و قوس مي‌ده كه من متوجه مي‌شم كه ديگه سير شده. يه معضل ديگه هم كه پيدا كرديم اينه كه ديگه شيشه هم نمي‌خوره. قبلاً باز وقتي گشنه‌ش بود شيشه مي‌خورد ولي روز عروسي كه آرايشگاه رفته بودم و اميررضا رو پيش مامانم گذاشته بودم مامانم هر كاريش كرده بود شيشه‌ رو نگرفته بود و انقدر گريه كرده بود تا خوابش برده بود. قبلاً غصه‌ي اينكه چه جوري برم سر كار رو مي‌خوردم حالا با اين وضعيت ديگه واقعاً نمي‌دونم چي كار كنم. مي‌خوام اگه بهم اجازه بدن يكي از دخترخاله‌هام رو با خودم به محل كارم ببرم و تو يه اتاق از اميررضا مراقبت كنه و موقع شير خوردن بيارش تا بهش شير بدم ولي نمي‌دونم با اين كار موافقت كنند يا نه.

راستي ديروز اميررضاي ما ۳ ماهه شد. ۳ ماه سخت اما شيرين رو پشت سر گذاشتيم. دكتر گفته بود احتمالاً بعد از ۳ ماه دل دردهاش خيلي بهتر مي‌شه. فعلاً تغيير زيادي احساس نكردم چون هنوز خيلي گريه مي‌كنه ولي انشاا... كه تو اين ماه بهتر بشه. ديروز اميررضا قهقه زدن رو ياد گرفت. بغل داييش بود و داييش باهاش بازي مي‌كرد و شكمش رو قلقلك مي‌داد كه يه دفعه ديدم اميررضا داره با صداي بلند قهقهه مي‌زنه. البته يه بار ديگه هم كه باباش باهاش بازي مي‌كرد با صداي بلند خنديده بود ولي خيلي كوتاه. امروز صبح هم من باهاش بازي مي‌كردم و زير گلوش رو بوس مي‌كردم و اميررضا با صداي بلند مي‌خنديد و من هم از خنده‌هاي اون كلي خنديدم. ماه قبل هم دقيقاً از روزي كه دو ماهه شد لبخندهاش كاملاً ارادي شد و اين ماه هم كه خنده با صداي بلند. خيلي شيرينه و كلي لذت مي‌بريم. باباش هم از وقتي كه اميررضا يه كم هوشيار تر شده خيلي بيشتر دوستش داره و اميررضا هم تا باباش از سر كار مياد و مي‌بينش نيشش باز مي‌شه. بعد هم كلي با هم بازي مي‌كنند تا اينكه خسته بشه و گريه‌ش بگيره و اون موقع ديگه باباش خودش رو مي‌كشه كنار و بچه مال من مي‌شه تا وقتي بخوابه وقتي كه خوابيد باز دوباره بابا جونش كرمش مي‌گيره و ميره تو خواب نازش مي‌كنه و بوسش مي‌كنه. منم كلي سرش غر مي‌زنم و مي‌گم اگه بيدار شه ديگه خودت بايد بخوابونيش. اميررضاي شيطون ما وقتي بيداره اصلاً آروم و قرار نداره. وقتي كه دراز كشيده كه همش دست پا مي‌زنه. كافيه كه دستاش رو بگيريم سريعاً سرش رو بلند مي‌كنه و هنوز كامل نشسته كه مي‌خواد وايسه. پاهاش خيلي قوي هستند و دوست داره كه همش به حالت ايستاده باشه. ديگه شستنش توي دستشويي خيلي سخت شده از بس كه لنگ مي‌زنه. يه دفعه هم هواسم نبود كمرش رو كوبوند به شير دستشويي و كمرش كبود شد. من هم خيلي از اون موقع ترسيدم و سعي مي‌كنم كه تو حموم بشورمش. اگر هم تو روروئك بذاريمش هنوز پاهاش كامل به زمين نمي‌رسه ولي با نوك انگشت‌هاش خودش رو هول مي‌ده جلو و حركت مي‌كنه. خلاصه كه براي راه رفتن خيلي عجله داره. خوب ديگه من برم به كارام برسم كه خونمون شده مثل بازار شام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:41  توسط sahar | 
واي بالاخره تونستم بيام تو بلاگفا. نمي‌دونم اين چند روز چه مشكلي داشت كه نمي‌تونستم بيام. سايت‌هاي ديگر رو مي‌تونستم باز كنم ولي بلاگفا رو باز نمي‌كرد. اميررضا تازگي‌ها خيلي شيطون شده و همش دوست داره باهاش بازي كنم. براي همين وقتي بيداره همش بايد بشينم كنارش و باهاش حرف بزنم يا بازي كنم. مگر اينكه سرش به دستش گرم بشه. آخه تازگي‌ها دستاش رو مشت مي‌كنه و مي‌گيره جلوش و بهش خيره مي‌شه. انقدر قيافش بامزه ميشه وقتي اين كارو مي‌كنه چشم هاش چپ مي‌شه و لبهاش رو هم غنچه مي‌كنه. ولي هنوز وقتي چيزي مي‌گيرم جلوش نمي‌دونه چه جوري بايد بگيره. وقتي جغجغه‌اش رو مي‌گيرم جلوش فكر مي‌كنه بايد زور بزنه تا دستاش باز بشه. يه ذره وقت اين كار رو مي‌كنه بعد هم چون نمي‌تونه انگشت‌هاشو باز كنه و جغجغه رو بگيره عصباني مي‌شه و گريه مي‌كنه. منم كمكش مي‌كنم و مي‌ذارم تو دستش. بعد مي‌بره طرف صورتش و مي‌زنه تو صورتش و دوباره گريه مي‌كنه. وقتي خوابه دائم دست و پاش رو تكون مي‌ده. پريروز هم باباش گفت بذاريمش تو روروئك ببينيم چي كار مي‌كنه. خيلي خوشش اومده بود و كلي ذوق مي‌كرد ولي من زود برداشتمش چون مهره‌هاي كمرش آسيب مي‌بينند. ديروز هم براي اولين بار خودم تنهايي بردمش حموم. اونقدر ها كه فكر مي‌كردم سخت نبود. اول گذاشتم تو وانش و بدنش رو شستم و يه كم باهاش بازي كردم بعد هم زير دوش سرش رو شستم و آبش كشيدم. تو حموم خيلي آرومه و اصلاً آدمو خسته نمي‌كنه. چند وقتيه كه اگه زير سرش بالش بذارم يا بعضي وقتا هم از روي تشكش قل مي‌خوره و برعكس مي‌شه. براي همين شبا هيچي زيرش نمي‌ذارم. ظهر كه زير سرش بالش گذاشته بودم از خواب كه بلند شده بود خودش سرش رو بالا مياورد و خيلي بامزه بود تا اومدم فيلم بگيرم يهو قل خورد و چپكي شد. خلاصه كه اين آقا پسر حسابي منو سر كار گذاشته. نمي‌دونم چه جوري مي‌خوام برم سر كار. آخه اين ماه آخرين ماه مرخصيمه. هزار جور فكر كردم. خدا لعنتشون كنه كه انقدر لفتش دادن كه اين مرخصي ۶ ماه آخرش هم شامل حال ما نشد. حالا اين بچه‌ي ۳ ماهه رو من نمي‌دونم چي كارش كنم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:14  توسط sahar | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:15  توسط sahar | 
سلام به همگی دوستان عزیز

این مدت که ننوشتم اتفاق خاصی نیافتاده. فقط ما با اجازه تون یک بار دیگر به مسافرت رفتیم. چهارشنبه ما همراه با بابا و مامان و برادر و خواهرم و خانواده ی دختر خاله م رفتیم کلاردشت. جاتون خالی خیلی خوش گذشت و امیررضا هم بد نبود ولی دیروز حسابی از دماغم دراورد از بس که گریه کرد. اونم چه گریه هایی!! دیگه حسابی کلافه شده بودم و نمی دونستم چی کارش کنم. بعد از ظهر یه سر رفتم خونه ی مادرشوهرم اونجا هم به گریه هاش ادامه داد. مادر شوهرم می گفت لابد سرما خورده. ولی من که هیچ علائمی از سرما خوردگی توش ندیدم. خلاصه امروز صبح دوباره اومدم خونه ی مامانم و خدا رو شکر خیلی آرومتر بود. البته ۲ بار بهش قطره استامینوفن دادم که اگر دردی داره برطرف بشه خلاصه که نمی دونم که گریه های این آقا پسر تموم می شه. فکر کنم دیگه تا اون موقع من خل و چل شده باشم. دختر خالم بهم گفته بود شربت گریپ میکسچر خارجیش خیلی بهتره برای همین دیروز خارجی ش رو گرفتم ولی اونم ظاهراً فایده ای نداره. خلاصه که به گفته دکتر فقط زمان می خواد و اگر خدا بخواد بعد از چهار ماهگی خوب می شه. حالا از خوبی هاش براتون بگم. آقا پسر ما حسابی تو این مدت قوی شده و وقتی رو شکم می خوابونمش می تونه قشنگ خودش رو بالا بیاره. البته اگر سر حال باشه. من هم می شینم جلوش و تشویقش می کنم و اونم ذوق می کنه و می خنده بعد از چند دقیقه هم خسته می شه و نق نق می کنه تا بلندش کنم. وقتی هم خوابیده دستش رو که می گیرم خودش رو می کشه بالا و با کمکم می شینه. پاهاش هم ماشاا... خیلی قویه و خیلی هم دوست داره که وایسه. خلاصه که خیلی شیطونه و دوست داره همش باهاش بازی کنیم. ولی مهارت های دستیش خیلی قوی نیست و هنوز نمی تونه چیزی رو تو دستش بگیره. از اسباب بازی هم خیلی خوشش نمیاد. و فقط اگه موزیکال باشه یه کمی سرگرمش می کنه ولی از اونم زود خسته می شه. آقا پسر ما خیلی هم فضوله و دائم سرش اینطرف اونطرف می چرخه و همه رو نگاه می کنه. باباش هم بعضی وقتا اذیتش می کنه و می ذارش زمین و هی دورش می چرخه و امیررضا هم با چشم دنبالش می کنه و از این کار خسته هم نمی شه...... خوب دیگه دیروقته من برم بخوابم. این چند تا عکس هم از مسافرت اخیرمونه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:5  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان