
![]() |
![]() |
|
|
سلام بعد از تاخير چند روزه ما اومديم. مگه اين پسرك بلا براي آدم وقت هم ميذاره. خوب تو اين مدت اتفاق خيلي خاصي هم نيافتاده. فقط اينكه واكسن 4 ماهگي اميررضا رو زديم. بد نبود خيلي اذيت نكرد. ولي نميدونم اندفعه چرا دورش قرمز شده بود. تا ديروز هم يه كم از قرمزيش مونده بود ولي امروز خدا رو شكر ديگه اثري ازش نيست. وزنش هم اين ماه خيلي زياد نشده بود. 7 كيلو و 400 گرم شده بود كه نسبت به ماه قبل 400 گرم بيشتر شده. قبل از اين حداقل ماهي 1 كيلو زياد كرده بود. از بس كه بد شير ميخوره و همش بالا مياره تعجب هم نداره كه وزنش خيلي زياد نشه. پريروز بردمش فوق تخصص گوارش. گفت علائم ريفلاكس رو داره. حالا هم يك عكس داده بندازيم. فكر كنم گفت از مريش هست. هفتهي ديگه هم بايد برم نشون بدم تا ببينم بالاخره چي ميشه. يه قطره هم براي استفراغش داده. راستي من همچنان در مرخصي هستم و ظاهراً هم 6 ماه شامل من شده. البته من از اول ارديبهشت رفتم ولي ميخوام چند روز اول اردبيهشت رو استحقاقي رد كنم و نامهم رو از پنجم رد كنم. آخه نامهاي كه به محل كارم داده بودم خوشبختانه گم كردند و گفتند كه دوباره از دكتر نامه بگيرم. گريههاي اميررضا هم هنوز خوب نشده. متن بالا رو من 2 روز پيش نوشته بودم ولي از بس اين بچه اذيت ميكرد وقت نكردم حتي بيام و ثبتش كنم و تازه امروز اومدم تغييرش دادم كه بذارمش تو وبلاگ. خيلي احساس خستگي و درماندگي ميكنم. ديگه نميدونم چي كار كنم. ميدونم حرفام خيلي تكراري شده براي همين ديگه نميخوام بيام و چيزي بنويسم. چون چيز خاصي اتفاق نميافته. يك روز من به اين صورت ميگذره كه صبح ساعت 6 الي 6:30 اميررضا از خواب بلند ميشه. تا يه نيم ساعتي سر حال هست و منم باهاش حرف ميزنم و بازي ميكنم. بعد ميبرمش پيش باباش. آخه از وقتي اميررضا به دنيا اومده من و اميررضا رو تخت خودم ميخوابيم و باباش هم ميره تو سالن ميخوابه. آخه من كانال كولر اتاق رو بستم براي اينكه شب اميررضا سرما نخوره و باباش هم خيلي گرماييه و ميره بيرون ميخوابه. داشتم ميگفتم ميبرمش پيش باباش و اون هم يه كم باهاش حرف ميزنه و بازي ميكنه و اميررضا هم ميخنده. تا ساعت 7:30 كه باباش ميره سر كار. بعد ميبرمش تو تختش و با اسباب بازيهاش يه كم بازي ميكنه ولي خيلي طول نميكشه كه خسته ميشه و گريه ميكنه. ديگه انقدر نق ميزنه و گريه ميكنه تا حدود ساعت 8:30 كه ميخوابه و من ميرم صبحانه ميخورم و ظرفها رو ميشورم. ولي هنوز ظرفها تموم نشده اميررضا از خواب بلند ميشه ديگه تو بقيهي روز فقط يك ربع اولي كه از خواب بلند ميشه سر حال هست و بقيهش همش در حال نق زدن هست. بغلش ميكنم، باهاش بازي ميكنم، سرش رو به چيزهاي مختلف گرم ميكنم ولي فايده نداره و فقط براي يكي دو دقيقه حواسش پرت ميشه و بعد به گريهش ادامه ميده. خيلي وقتها ديگه كم ميارم و ميگم خوب بذارم يه كم گريه كنه خودش ساكت ميشه ولي انقدر گريه ميكنه كه به هق هق ميافته و من دلم ميسوزه و ميرم بغلش ميكنم ولي به يك دقيقه هم نميرسه و باز نق نق ميكنه. رو پام كه ميذارمش خودش رو سيخ ميكنه و انقدر تكون ميخوره تا از رو پام ميافته پايين. بغلش ميكنم راهش ميبرم انقدر گريه ميكنه و صورتش رو ميمالونه به بليزم تا همهي صورتش قرمز ميشه. يكي از چادرهام رو بستم به سر ميز توالتم و بعضي وقتا ميذارمش اون تو و تكونش ميدم. باز تو اون آرومتره ولي حدود يك ربع 20 دقيق بايد تابش بدم تا خوابش ببره. و دست و كمرم به شدت درد ميگيره. پوشكش رو زود به زود عوض ميكنم ميگم شايد از اينكه جاش خيسه ناراحته ولي فايدهاي نداره. خلاصه كه ساعتهايي كه اميررضا بيداره كه همش به گريه ميگذره و وقتي هم ميخوابه از ترس اينكه از خواب نپره و بد خواب نشه نميتونم هيچ كاري بكنم. خونمون رو گند گرفته. وقتي هم ميريم يه جايي مهموني انقدر گريه ميكنه كه پشيمون ميشم. هي همه ازم ميپرسند آخه چشه؟ گشنشه؟ جاش خيسه؟ دلش درد ميكنه؟ ميگن مامانش بايد بدونه دردش چيه!!! آخه يكي نيست بگه شما كه 3 4 تا بچه بزرگ كردين نميفهمين دردش چيه. من بد بخت فلك زده از كجا بايد بفهمم. از بس الكي گريه ميكنه كه اگر گشنش هم باشه نميفهمم. اصلاً هم مدل گريههاش فرق نميكنه كه بخواي از روي مدل گريهش بفهمي مشكلش چيه. خيلي خستهام. امروز حسابي خستهم كرده. الان هم كه خوابه داره تو خواب هق هق ميكنه. منم در حاليكه اشك ميريزم دارم اينا رو مينويسم. نميخوام ناشكري كنم. روزي هزار بار خدا رو شكر ميكنم كه بچم 4 ستون بدنش سالمه. ولي احساس ناتواني ميكنم. احساس ميكنم كه لياقت مادر شدن رو نداشتم. از اينكه وقتي بچهم گريه ميكنه و من نميتونم هيچ كمكي بهش بكنم ديگه خسته شدم. بعضي ها ميخوان منو خر كنند ميگن بچه كه گريه ميكنه براي مادرش دعا ميكنه. آخه من نميخوام از صبح تا شب برام دعا كنه. خدايا! كمكم كن. همش از خدا ميخوام كه به من صبر بده. يه راه حلي جلوي پام بذاره. شبها كه رضا مياد خونه از بس خستهام به اون هم هي گير ميدم. اون بدبخت هم خسته و كوقته ديگه حوصلهي بد اخلاقيهاي منو نداره. حالا با اين همه بدبختي تا دو هقته ديگه هم اسباب كشي داريم. آخه من بدبخت با اين بچه چي كار كنم؟ به كارهاي خودم نميرسم چه برسه به اينكه بخوام وسايلم رو جمع كنم كه اسباب كشي كنيم. دارم رواني ميشم. ببخشيد سر شما رو هم درد آوردم. ميدونم با خودتون چي فكر ميكنيد. ميگين حتماً از بيعرضهگي خودشه. يكي از همكارام يه دفعه ميگفت بعضيها لياقت مادر شدن رو ندارند. همش با خودم فكر ميكنم كه لابد من هم از همون بعضيها هستم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:31 توسط sahar |
|
|
کی می گه من خیلی گریه می کنم؟؟؟؟
بچه به این خوش اخلاقی تا به حال دیده بودید؟؟
این پسر بده من که نیستم!!!
این هم شیرین کاری که یکی دو هفته است یاد گرفتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 14:46 توسط sahar |
|
|
سلام.اميدوارم حالتون خوب باشه. منم خدا رو شكر چند روزه كه حالم بهتر شده. آخه من چند وقت يه بار دچار افسردگي ميشم.
بگذريم. من همونطور كه گفتم فعلاً در مرخصي به سر ميبرم. البته هنوز كه هنوزه مطمئن نيستم كه بالاخره شامل من شده يا نه. آخه هديه جون يه چيزي گفت و منو نگران كرد و اينكه بايد مرخصيمون رو ۴ تا ۳۰ روز حساب كنيم. اميررضاي گلم هم همونطور كه گفتم از اول سه ماهگي خنده صدادارش شروع شد. ولي هنوز معلوم نيست چه جوريه. بعضي وقتا هر كاريش ميكنيم صداش در نميآد و فقط لبخند ميزنه. يه چيز ديگهاي هم كه متوجه شدم اينه كه به مردها بيشتر از زنها علاقه داره و بهشون بيشتر توجه ميكنه و ميخنده. مثلاً وقتي باباش يا داييهاش با صداي بلند ميخندند اون هم بلند ميخنده و ذوق ميكنه. باباش رو كه خيلي دوست داره و تا ميبينش نيشش باز ميشه. باباش هم بهش زبون دارزي ياد داده و اميررضا هم تا ميبينش ميخنده و زبونش رو بيرون مياره. يه چند روزي هم هست كه اميررضا از آواز خوندن خيلي خوشش اومده و علاوه بر گريه در بقيهي مواقع آواز ميخونه. براي همين يه كم از گريههاش كم شده. بعضي وقتا هم من دراز ميكشم و ميذارمش رو شكمم و باهاش حرف ميزنم اميررضاي گلم هم صدا در مياره و ميخواد حرف بزنه. خيلي به خودش فشار مياره كه بتونه حرف بزنه براي همين زود عصباني ميشه. با اسباب بازيهاش هم همچنان رابطهي خوبي نداره. فقط يه هاپو داره كه گوشهاش خش خش ميكنند و يه صدايي شبيه نايلون دارند براي همين با اون يه ذره وقت سر گرم ميشه ولي نه خيلي زياد... بعد از يكي دو دقيقه باهاش درگير ميشه و گريهش ميگيره. جغجغهش رو هم كه تا ميدم دستش ميكوبونه تو صورتش و دردش مياد. از تختش هم كه اصلاً خوشش نمياد. اوايل از موبايل بالاي تختش خيلي خوشش ميومد و نگاش ميكرد ولي الان تا ميذارمش تو تختش مثل اينكه وحشت ميكنه و شروع ميكنه به گريه. خلاصه كه فقط دوست داره بخوابونمش رو تخت خودمون و باهاش حرف بزنم. دو سه روزي هم هست كه پاهاش رو بالا مياره و دستاش به پاهاش ميرسه و به اون سرگرم ميشه. براي خوابوندن رو پام هم كه گفتم با هم مشكل پيدا كرديم روشهاي جديدي پيدا كردم. يا پتوش رو مياندازم رو صورتش تا آروم بشه يا اينكه چادر مياندازم روش و به اون سر گرم ميشه و خوابش ميبره يا اينكه خودش انگشت اشارهش رو ميكنه تو دهنش و اونو ميخوره تا خوابش ببره. خلاصه كه اين شيطون بلاي من حسابي من رو سر كار گذاشته و وقتم رو پر ميكنه. خدا رو هزار مرتبه شكر كه حداقل شبها رو خوب ميخوابه و ميذاره من شبها بخوابم وگرنه كه حسابي خل ميشدم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:14 توسط sahar |
|
|
امیررضا سه ماه و نیمه شد اما هنوز دل دردش خوب نشده. حتی به نظرم گریه هاش از قبل هم بیشتر شده. همه چیزو امتحان کردم...اول عرق نعنا بعد گریپ میکسچر بعد دایمتیکون بعد کولیک اید ..... هیچ کدوم تاثیری ندارند. می ترسم بچم مشکلی داشته باشه و دکترها چون نمی دونند چیه الکی می گن کولیکه. فقط یه یک ساعتی صبح ها که بیدار می شه سر حاله... بقیش یا خوابه یا وقتی که بیداره دائم نق می زنه و گریه می کنه. بعضی وقتا تو بغل هم آروم نمی شه. موقع خوابیندش هم چند روزه خیلی اذیت می کنه. قبلاً عادت کرده بود رو پا بخوابه ولی الان اگر خوابش هم بیاد وقتی می ذارم روی پام خودش رو سیخ می کنه و شروع می کنه به گریه های شدید و اشکهاش گوله گوله میاند. منم یه ذره مقاومت می کنم بعضی وقتا آروم می شه ولی اکثراً مجبورم دوباره بغلش کنم. تو بغلم هم نمی خوابه. نمی دونم چی کار کنم. دیگه دوست ندارم دکتر هم ببرمش چون هیچ کاری نمی کنند. روزی یکی دو بار هم خودم باهاش گریه می کنم. دلم براش می سوزه. همش احساس می کنم خیلی درد می کشه. چون مگه می شه بچه هیچیش نباشه و انقدر گریه کنه؟؟؟؟
بگذریم.... امروز بالاخره سازمان تامین اجتماعی هم اعلام کرد که از ۳۱ مرداد بخشنامه ی افزایش مرخصی زایمان اجرا می شه و شامل اونایی که در حال مرخصی هستند هم می شه. یعنی من هم می تونم استفاده کنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 19:19 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|