
![]() |
![]() |
|
|
من از طرف مامان آرتا جون به بازی دعوت شدم... معرفي: اسمم سحر نيست ولي دوست دارم شما به همون نام منو بشناسيد چون از اول خودم رو اينطوري معرفي كردم. متولد 29 بهمن 1362 تهران. فوق ديپلم كامپيوتر. 2 برادر و 1 خواهر دارم. همسرم از بستگان دورمون ميشه كه البته قبل از ازدواج فقط 2 3 بار ديده بودمش و اون هم ميگه من رو اصلاً قبل از خواستگاري نديده بوده! متولد مرداد ۵۷ هست. بهمن 1379 نامزد كرديم و تير 80 هم عقد كرديم و بالاخره بهمن 81 رفتيم سر خونه و زندگيمون. همهي مناسبها تقريباً تو بهمن هست براي همين شوهرم نميدونه براي كدوم مناسبت كادو بخره و هيچ وقت به خودش زحمت اين كارو نميده! تا پارسال خودمون اصلاً نميخواستيم بچه دار بشيم و بعد از رفتن به سفر حج اين تصميم رو گرفتيم و خدا هم خيلي معطلمون نكرد چون ميدونه كه من خيلي صبر ندارم. كارمند هستم. كارم هم خيلي جالب نيست. دفتريه و خيلي هم حجمش زياد و اعصاب خورد كن هم هست ولي خوب محيط كارم خيلي خوبه. به ورزش مخصوصاً شنا خيلي علاقه دارم. فصل و ماه و روز مورد علاقه: فصل بهار و ماه فروردين. مخصوصاً ايام عيد كه عاشقش هستم! روز مورد علاقهام هم پنجشنبه هست. رنگ مورد علاقه: آبي و نارنجي غذاي مورد علاقه: لوبيا پلو، خورش كرفس، انواع خوراك، آش و سوپ، دلمه و كوفته...تقريباً با هيچ غذايي مشكل ندارم و مهم اينه كه خوشمزه درست شده باشه. موسيقي مورد علاقه: به موسيقي خاصي علاقه ندارم. بستگي به حالم داره. بعضي از آهنگها رو به خاطر خاطراتي كه باهاشون دارم خيلي دوست دارم. بد ترين ضد حال: من هم مثل خيليها از اينكه شوهرم مناسبتهاي مختلف رو يادش ميره و حتي با اينكه بعضي وقتا از 1 ماه قبل به بهونههاي مختلف بهش ياد آوري ميكنم ولي باز هم به خودش زحمت كادو خريدن يا تبريك گفتن رو نميده. ناشيانه ترين كاري كه كردي: اولين بار كه مرغ رو سرخ كردم كه روغنش به همه جا پاشيد و مرغها هم آخرش سوخت. كلاً اولين آشپزيهام خيلي ناشيانه بود. يادمه يه بار براي اينكه مامانم نبينه چه غذايي درست كردم رفتم يه جا خاكش كردم!! بهترين خاطره زندگي: لحظهاي كه جواب آزمايش بارداري رو گرفتم و مثبت بود و لحظهاي كه اولين بار توي سونوگرافي اميررضا رو ديدم و صداي قلبش رو شنيدم. بدترين خاطره زندگيم: يه بار شوهرم پاش پيچ خورد و بعد هم از حال رفت و سرش محكم خورد به زمين و بعد هم كه به هوش اومده بود تا 1 روز حافظهي كوتاه مدتش رو از دست داده بود. خيلي اون روز برام روز سختي بود. شخصي هست كه بخواي ملاقاتش كني: يكي از همكلاسهاي دوران دبستانم. و همچنين اگه يادتون باشه من يك هفته قبل از زايمانم 2 3 روزي بيمارستان به خاطر پروتئين ادرار بستري بودم. 3 4 تا هم اتاقي خيلي باحال داشتم ولي هيچ شماره يا آدرسي ازشون نگرفتم. خيلي دوست دارم خودشون و نينيهاشون رو ببينم. كي رو نفرين ميكني: كسي رو نفرين نميكنم. ولي يكي هست كه خيلي از دستش به خاطر كاري كه با خانوادم كرد ناراحتم و هيچ وقت نميتونم ببخشمش. بهترين سفر: بهترين سفرم كه خوب سفر به مكه و مدينه بود كه هميشه آرزوش رو داشتم و سفر داخلي هم 3 سال پيش كه با شوشو با ماشين سمت جنوب رفتيم... يزد، كرمان، بندرعباس، قشم، كيش، شيراز، اصفهان.. خيلي خوش گذشت. وضعيت در 10 سال آينده: نميدونم... برنامه خاصي ندارم. همين كه بتونم اميررضا رو خوب تربيت كنم و زندگي خوب و آرومي داشته باشم بزرگترين آرزومه. چه تيپي هستم: قدم 164 وزنم هم قبل از حاملگي 60 كيلو بود براي همين خيلي خوش هيكل بودم ولي الان 67 شدم. البته باز جاي شكرش باقيه چون 13 كيلو بعد از حاملگي كم كردم. تيپم هم معمولاً اسپرت هست. حرف دلت: حرف خاصي ندارم
اميدوارم تونسته باشم خوب خودم رو معرف كنم.... فعلاً تا بعد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:6 توسط sahar |
|
|
سلام به همگی
اميدوارم حال همتون خوب باشه. منم الحمدلله بد نيستم. اميررضا هم خوبه بد نيست. يعني مثل هميشهست ديگه. به اين نتيجه رسيدم كه كلاً بچهي نق نقويي هست و كاري هم نميتونم بكنم جز اينكه صبر كنم تا وقتي حرف بزنه و بگه كه چه دردي داره قربونش برم اولش كه اومدم اينارو تايپ كنم بيدار بود يه عروسك دادم دستش انقدر با اون كلنجار رفت كه خوابش برد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:8 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|