
![]() |
![]() |
|
|
سلام
باز دوباره ما بعد از تاخیر چندین روزه اومدیم. از بس که این مدت سرم شلوغ بوده وقت نکردم بیام وبلاگ رو به روز کنم. امیر رضای گلم ۳ روز پیش یعنی یکشنبه ۶ ماهه شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:8 توسط sahar |
|
|
من امروز حال و حوصله ی کار ندارم. از صبح تو وبلاگ ها می چرخیدم گفتم بیام وبلاگ خودم رو هم آپ کنم. البته اگه همکارم از راه نرسه... هفته ی سومیه که میام سر کار و حسابی سخته... مخصوصاْ صبح ها که می خوام بیام. خونه خودمون از خونه مامانم دوره و یا من مجبورم برم اونجا چند روز بمونم یا اینکه مامانم بنده خدا صبح زود با بابام میاد خونمون. خلاصه که خیلی سخته. ساعت کاریه ما هم از ۷ شروع می شه و من تا کارام رو بکنم و بیام ساعت ۸ شده و ۱ ساعت مرخصی شیردهیم هم تموم شده و بعد از ظهر نمی تونم زودتر بیام. امیررضا هم همچنان شیشه نمی خوره و مامانم با بدبختی بهش غذا می ده. مادرشوهرم هم که هر وقت می بینش می گه بچم صورتش یه ذره شده... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:55 توسط sahar |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 7:32 توسط sahar |
|
|
سلام به همگی
بعد از غیبت صغری دیگه باز هم اومدیم. از بس که تو اين مدت گرفتارم و فرصت نمي کنم اصلا به اينترنت وصل بشم و وقتي هم که ميام فقط فرصت مي کنم ايميل هام رو چک کنم و نظرات شما عزيزان رو بخونم و به چند تا وبلاگ سر بزنم. ديگه فرصت نوشتن رو ندارم. از ديروز هم به سلامتي اومدم سر کار و ديگه حسابي مشغولم. اميررضاي شيطونم هم همچنان به شيطوني هاش ادامه مي ده. البته تا وقتي تو روروئک هست هيچ مشکلي نداره و آرومه ولي در غير اينصورت بايد يا دائماً يکي ور دلش بشينه و باهاش بازي کنه يا اينکه نق مي زنه. پسرک تنبلم هم هنوز از اينکه دمر بخوابه متنفره و فکر نمي کنم به اين زودي ها سينه خيز بتونه بره. وقتي بر مي گردونمش با هزار کلک بايد سرش رو به چيزهاي مختلف گرم کنم تا گريه ش نگيره. هر چقدر هم اسباب بازي هاش رو دور از دسترسش مي ذارم تا شايد يک کوچولو تکوني به خودش بده تاثيري نداره و فقط دستش رو دراز مي کنه و يک سانتيمتر هم تکون نمي خوره و بعد هم چون نمي تونه اسباب بازيش رو برداره اعصابش خورد مي شه و گريه مي کنه. خوب از ديروز بگم که اولين روز کارم بود. البته پريروز يه سر به محل کارم زده بودم ولي خوب با مامانم اومده بودم و اميررضا رو هم آورده بودم. اولش که خواب بود و بعد هم که بيدار شد اوردمش پيش همکارام. بچم اول که يکي رو مي بينه خيلي خوش رو و خوش خنده ست و نيشش تا بنا گوشش باز مي شه و کلي دلبري مي کنه و خلاصه طرف عاشقش ميشه ولي اگه بيشتر از ۵ دقيقه با يه نفر باشه حوصله ش سر ميره و نق نقاش شروع مي شه و حسابي خودش رو نشون مي ده. اصلاً بلد نيست آبرو داري کنه. خوب داشتم مي گفتم پريروز که به اين منوال گذشت ولي ديروز از صبح گذاشتمش پيش مامانم و اومدم سر کار. دلم که همش پيش بچم بود و همه هوش و هواسم هم اونجا بود ولي گفتم هر چقدر زنگ نزنم بهتره و تا ظهر فقط دو بار به مامانم اس ام اس دادم و حالش رو پرسيدم اونم گفت اوضاع خوبه. ديگه ظهر دلم طاقت نياورد و زنگ زدم و مامانم هم گفت آروم بوده و از صبح يا تو روروئک واسه خودش مي چرخيده يا اينکه خوابيده و بازي کرده فقط اينکه بچم از گشنگي هم بميره حاضر نيست شيشه رو مک بزنه و مامان بيچارم هم مجبور شده با قاشق و قطره چکون يه کم بهش شير بده که اون رو هم خيلي نخورده. يک کم هم بهش بيسکويت و حريره بادوم و لعاب برنج هم داده بوده. آخه ما طبق اصول و با ۱ قاشق ۲ قاشق غذاي کمکي رو شروع نکرديم و از اول ۵ ماهگي همينطوري يه چيزايي بهش داديم خورده و خيلي هم دوست داره که با قاشق يه چيزي بخوره يا اينکه يه چيزي مثل بيسکويت يا نون دستش بگيره و مک بزنه. خلاصه حدود ساعت ۳ رفتم خونه و چون از صبح هم شيرم رو ندوشيده بودم سينه هام پر شير شده بود و اميررضا هم انقدر خورد تا از دماغش هم در اومد. امروز هم صبح ساعت ۷ اومدم سر کار و اميدورام که به خير بگذره. کارم هم که زياد بود و الان هم ۲ ۳ برابر شده و حالم ازش بهم مي خوره. اوايل عاشق کارم بودم ولي انقدر زياد شده که ديگه اصلاً دوسش ندارم و چون جاي دولتي هم هست جون آدم رو مي گيرن تا بخوان يه نيروي کمکي يا يه نيروي جديد بگيرن و نمي دونم واقعاً چي کار کنم. از يه طرف مي گم اگه نرم سر کار چند سال ديگه که اميررضا بزرگ بشه تو خونه حوصله م سر مي ره و از يه طرف هم الان اصلاً نه کارم رو دوست دارم و نه دلم مياد که اميررضا رو هر روز بذارم و بيام. خلاصه که خيلي دو دلم ولي گفتم حالا اين يه ماه رو بيام که حداقل حقوق اين ۶ ماهم رو بگيرم و برام بيمه رد بشه بعد اگه ديدم نمي تونم نيام. خوب ديگه من برم که الان اين همکار عزيزم مياد که بقيه کار رو تحويلم بده و بايد دربست در اختيار اون باشم. عکس هم شرمنده ام چون هنوز عکس هاي مشهد رو که از دختر خالم نگرفتم و خودم هم تو اين مدت وقت نکردم عکس خوشگلي از اميررضا کوچولو بگيرم. حتماً در اولين فرصت مي ذارم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:52 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|