تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
سلام

باز دوباره ما بعد از تاخیر چندین روزه اومدیم. از بس که این مدت سرم شلوغ بوده وقت نکردم بیام وبلاگ رو به روز کنم. امیر رضای گلم ۳ روز پیش یعنی یکشنبه ۶ ماهه شد. باورم نمی شه که به این زودی گذشته باشه. با اینکه بعضی روزها خیلی سخت می گذشت ولی باز هم خیلی زود گذشت. حسابی هم این وروجک تا تونست تو این ۶ ماه مامانش رو اذیت کرد. ولی خوب شیرینی هاش هم خیلی زیاد بود. مخصوصاْ اینکه خیلی بچه ی خوش اخلاق و خنده روییه بچم و حتی وقتی در اوج گریه هم که هست یه کم باهاش بازی کنی بهت می خنده و بعد به گریه هاش ادامه می ده.  پریروز رفتیم واکسن ۶ ماهگی ش رو زدیم. خیلی اذیت نکرد. البته تا شب پاهاش درد می کرد و فقط پای راستش رو تکون می داد. نصفه شب هم یه کم تب کرده بود که استامینوفن دادم زود خوب شد و حالا هم خدا رو شکر حالش خوبه. وزنش هم کردیم ۸ کیلو بود. خدا رو شکر وزنش کم نشده بود فقط اینکه خیلی زیاد هم نشده. پسرک وروجک من با اینکه خیلی شیطونه اما خیلی هم تنبل تشریف دارن و هنوز از سینه خیز خبری نیست. اصلاْ بد ترین لحظه ی زندگیش وقتیه که رو شکم می ذارمش. از اول که شروع می کنه به نق زدن و بعد هم مثل اینکه بخواد شنا کنه یه کم دست و پا می زنه و بعد هم شروع می کنه به گریه کردن. خیلی تنبل و نق نقوئه. هنوز هم تنهایی نمی تونه بشینه و حتماْ باید به یه چیزی تکیه بده. هنوز هم بعد از یک ماه نتونسته شیشه بخوره و با قطره چکون و قاشق مامانم بهش شیر می ده. غذا خوردنش هم خیلی خوب نیست. حالا براش سرلاک هم گرفتم ولی دیروز که بهش دادم اون رو هم زیاد نخورد و شب هم یک عالمه استفراغ کرد. کلاْ استفراغش خیلی زیاده و هنوز خوب نشده. می گن احتمالاْ تا یک  سالگی ادامه داره. من که دیگه انقدر با دست لباس هاش رو شستم دستم مثل این کارگرها شده و ترک خورده و زخم شده. دیروز تو تاکسی که بودم یه دختره کنارم نشسته بود دستش مثل برف سفید بود و حتی یک خط هم رو دستاش نبود و دستهای خودم رو که دیدم خجالت کشیدم و تصمیم گرفتم از این به بعد دستکش دستم کنم تا انقدر دستم خراب نشه. هفته ی پیش هم که چند روز تعطیل بودیم با بابایی می رفتیم پارک سر کوچه و بابایی می دوید و ورزش می کرد و منم با امیررضا پیاده روی می کردم تا خوابش ببره و بعد که خوابش می برد با دستگاههای ورزشی توی پارک کار می کردم ولی متاسفانه این هفته اصلاْ نتونستیم بریم و دیگه از این به بعد هم که هوا خیلی سرد می شه و فکر نکنم بتونیم بریم. فردا و پنج شنبه ی دیگه هم عروسی دعوتم و فکر کنم دوباره مشکل لباس خواهم داشت. البته نسبت به عروسی قبلی یه کم هیکلم بهتر شده ولی خوب این شکم وامونده هنوز تو نرفته. خوب دیگه من برم همکارم اومده. راستی عکس  هم از ۶ ماهگیش انداختم که انشاا... چند روز دیگه میام می ذارم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:8  توسط sahar | 

من امروز حال و حوصله ی کار ندارم. از صبح تو وبلاگ ها می چرخیدم گفتم بیام وبلاگ خودم رو هم آپ کنم. البته اگه همکارم از راه نرسه...

هفته ی سومیه که میام سر کار و حسابی سخته... مخصوصاْ صبح ها که می خوام بیام. خونه خودمون از خونه مامانم دوره و یا من مجبورم برم اونجا چند روز بمونم یا اینکه مامانم بنده خدا صبح زود با بابام میاد خونمون. خلاصه که خیلی سخته. ساعت کاریه ما هم از ۷ شروع می شه و من تا کارام رو بکنم و بیام ساعت ۸ شده و ۱ ساعت مرخصی شیردهیم هم تموم شده و بعد از ظهر نمی تونم زودتر بیام. امیررضا هم همچنان شیشه نمی خوره و مامانم با بدبختی بهش غذا می ده. مادرشوهرم هم که هر وقت می بینش می گه بچم صورتش یه ذره شده...  و اعصاب من رو بیش از پیش خورد می کنه. شیرم هم حسابی تو این مدت کم شده. نمی دونم چی کار کنم. احساس می کنم دارم به بچم ظلم می کنم. این اداره ی مسخره ی ما هم مرخصی بدون حقوق به کارمندان قراردادی نمی ده. اگه تا عید می تونستم مرخصی بدون حقوق بگیرم خیلی خوب بود. بعدش دیگه امیررضا نزدیک یک سالش بود و می تونستم با خودم بیارمش و بذارمش مهد. دیگه حسابی کلافه شدم. امیررضا هم تازگی ها وقتی حاضر می شم و می خوام از خونه برم بیرون می زنه زیر گریه. بعد از ظهر ها هم که میام اولش اصلاْ من رو نگاه هم نمی کنه. انگار که باهام قهر کرده باشه. نمی دونم شاید هم خیالاتی شدم. پنج شنبه جمعه ها که پیش خودم هست چون بهش بیشتر شیر می دم  روزهای اول هفته خیلی مامانم رو اذیت می کنه و تا میاد عادت کنه باز پنج شنبه از راه می رسه. این هفته که سه شنبه تعطیله و چهارشنبه هم خودم نمی رم. فکر کنم هفته ی دیگه پدر مامانم رو دربیاره. خوب دیگه من برم...همکارم از راه رسیده...بقیه تعریف ها باشه برای بعد....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:55  توسط sahar | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 7:32  توسط sahar | 
سلام به همگی
بعد از غیبت صغری دیگه باز هم اومدیم. از بس که تو اين مدت گرفتارم و فرصت نمي کنم اصلا به اينترنت وصل بشم و وقتي هم که ميام فقط فرصت مي کنم ايميل هام رو چک کنم و نظرات شما عزيزان رو بخونم و به چند تا وبلاگ سر بزنم. ديگه فرصت نوشتن رو ندارم. از ديروز هم به سلامتي اومدم سر کار و ديگه حسابي مشغولم. اميررضاي شيطونم هم همچنان به شيطوني هاش ادامه مي ده. البته تا وقتي تو روروئک هست هيچ مشکلي نداره و آرومه ولي در غير اينصورت بايد يا دائماً يکي ور دلش بشينه و باهاش بازي کنه يا اينکه نق مي زنه. پسرک تنبلم هم هنوز از اينکه دمر بخوابه متنفره و فکر نمي کنم به اين زودي ها سينه خيز بتونه بره. وقتي بر مي گردونمش با هزار کلک بايد سرش رو به چيزهاي مختلف گرم کنم تا گريه ش نگيره. هر چقدر هم اسباب بازي هاش رو دور از دسترسش مي ذارم تا شايد يک کوچولو تکوني به خودش بده تاثيري نداره و فقط دستش رو دراز مي کنه و يک سانتيمتر هم تکون نمي خوره و بعد هم چون نمي تونه اسباب بازيش رو برداره اعصابش خورد مي شه و گريه مي کنه. خوب از ديروز بگم که اولين روز کارم بود. البته پريروز يه سر به محل کارم زده بودم ولي خوب با مامانم اومده بودم و اميررضا رو هم آورده بودم. اولش که خواب بود و بعد هم که بيدار شد اوردمش پيش همکارام. بچم اول که يکي رو مي بينه خيلي خوش رو و خوش خنده ست و نيشش تا بنا گوشش باز مي شه و کلي دلبري مي کنه و خلاصه طرف عاشقش ميشه ولي اگه بيشتر از ۵ دقيقه با يه نفر باشه حوصله ش سر ميره و نق نقاش شروع مي شه و حسابي خودش رو نشون مي ده. اصلاً بلد نيست آبرو داري کنه. خوب داشتم مي گفتم پريروز که به اين منوال گذشت ولي ديروز از صبح گذاشتمش پيش مامانم و اومدم سر کار. دلم که همش پيش بچم بود و همه هوش و هواسم هم اونجا بود ولي گفتم هر چقدر زنگ نزنم بهتره و تا ظهر فقط دو بار به مامانم اس ام اس دادم و حالش رو پرسيدم اونم گفت اوضاع خوبه. ديگه ظهر دلم طاقت نياورد و زنگ زدم و مامانم هم گفت آروم بوده و از صبح يا تو روروئک واسه خودش مي چرخيده يا اينکه خوابيده و بازي کرده فقط اينکه بچم از گشنگي هم بميره حاضر نيست شيشه رو مک بزنه و مامان بيچارم هم مجبور شده با قاشق و قطره چکون يه کم بهش شير بده که اون رو هم خيلي نخورده. يک کم هم بهش بيسکويت و حريره بادوم و لعاب برنج هم داده بوده. آخه ما طبق اصول و با ۱ قاشق ۲ قاشق غذاي کمکي رو شروع نکرديم و از اول ۵ ماهگي همينطوري يه چيزايي بهش داديم خورده و خيلي هم دوست داره که با قاشق يه چيزي بخوره يا اينکه يه چيزي مثل بيسکويت يا نون دستش بگيره و مک بزنه. خلاصه حدود ساعت ۳ رفتم خونه و چون از صبح هم شيرم رو ندوشيده بودم سينه هام پر شير شده بود و اميررضا هم انقدر خورد تا از دماغش هم در اومد. امروز هم صبح ساعت ۷ اومدم سر کار و اميدورام که به خير بگذره. کارم هم که زياد بود و الان هم ۲ ۳ برابر شده و حالم ازش بهم  مي خوره. اوايل عاشق کارم بودم ولي انقدر زياد شده که ديگه اصلاً دوسش ندارم و چون جاي دولتي هم هست جون آدم رو مي گيرن تا بخوان يه نيروي کمکي يا يه نيروي جديد بگيرن و نمي دونم واقعاً چي کار کنم. از يه طرف مي گم اگه نرم سر کار چند سال ديگه که اميررضا بزرگ بشه تو خونه حوصله م سر مي ره و از يه طرف هم الان اصلاً نه کارم رو دوست دارم و نه دلم مياد که اميررضا رو هر روز بذارم و بيام. خلاصه که خيلي دو دلم ولي گفتم حالا اين يه ماه رو بيام که حداقل حقوق اين ۶ ماهم رو بگيرم و برام بيمه رد بشه بعد اگه ديدم نمي تونم نيام. خوب ديگه من برم که الان اين همکار عزيزم مياد که بقيه کار رو تحويلم بده و بايد دربست در اختيار اون باشم. عکس هم شرمنده ام چون هنوز عکس هاي مشهد رو که از دختر خالم نگرفتم و خودم هم تو اين مدت وقت نکردم عکس خوشگلي از اميررضا کوچولو بگيرم. حتماً در اولين فرصت مي ذارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:52  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان