تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
سلام به همگی

امیدوارم حال همه ی دوستان گلم  و نی نی های خوشگلشون خوب باشه! من امیررضا شیطون بلا هم خوبیم. جاتون خالي پنج شنبه و جمعه يه مسافرت ۲ روزه رفتيم شمال و خيلي خوب بود. هوا هم خيلي عالي بود. اميررضا هم خيلي بچه ي بدي نبود. فقط تو راه رفت حال هر دومون بد بود و اميررضا از بالا تا پايين رو من استفراغ كرده بود ۱ بار هم حال خودم به هم خورد. خلاصه كه بوي گندي گرفته بودم كه بيا و ببين. اونجا هم يه متل كنار دريا رفته بوديم و من و اميررضا كلي با هم كنار دريا پياده روي كرديم. فقط برنامه غذايي اميررضا تو اين دو روز كلي به هم ريخت و فقط يكي دو بار بهش سرلاك دادم و بقيه شير خودم. راستي شماها مسافرت مي‌ريد غذا براي بچه رو چي كار مي‌كنيد؟ خيلي سخته كه نمي شه هر چيزي بهشون بديم. من كه مسافرت مي‌رم اصلاً حوصله ي آشپزي رو ندارم.

خوب از اميررضا خان بگم كه هنوز تنبل خان سينه خيز نمي‌ره. بچم اگه بزرگ بشه و وبلاگش رو بخونه مي‌گه اين مامانم به جز اينكه آبروي منو ببره چيزي ننوشته.  خوب چي كار كنم آخه خيلي تلاش كردم براي اينكه بتونه بره ولي اصلاً فايده نداره. اين چند روزه سعي كردم خيلي تو روروئك نذارمش. نشستنش خيلي بهتر شده و كمتر ميافته. غلت زدنش هم بهتر شده و اگه خيلي به خودش زحمت بده دو بار پشت سر هم مي‌تونه غلت بزنه. وقتي هم كه خوابيده و چيزي بالاي سرش مي‌گيريم بيشتر از قبل سرش رو بالا مياره ولي سينه خيز دريغ از يك سانتي متر. بعضي وقتا خواب مي‌بينم كه داره سينه خيز ميره و كلي ذوق مي‌كنم از بعد از اينكه دكتر رفتم مرتب هر روز قطره آهن و مولتي ويتامينش رو مي‌دم. از قطره مولتي ويتامين خوشش مياد و خوب مي‌خوره و كمتر استفراغ مي‌كنه ولي از آهن متنفره و كلي بعدش بالا مياره. نمي‌دونم به خاطر مزشه يا نه. راستي اميررضا اصلاً آب نمي‌خوره براي همين مدفوعش تو اين مدت كه غذا خور شده سفت شده. با همه چيز هم امتحان كردم ولي فايده نداره. از آب ميوه ها هم آب سيب رو خيلي دوست داره و آب پرتغال رو به زور مي‌خوره. از غذا ها هم سوپ رو خيلي دوست داره و با پوره ي سيب زميني يا ميوه اصلاً حال نمي‌كنه براي همين من هم ديگه خيلي درست نمي‌كنم. من از 6 ماهگي بهش بيسكويت هم دادم ولي نوشته از آخر 8 ماه بايد بديم. ولي اميررضا بيسكويت خيلي دوست داره و خوب مي‌خوره. چند روزه كه تخم مرغ هم بهش مي‌دم. ولي هنوز كدو و لوبيا سبز بهش ندادم و كم كم بايد به غذاش اضافه كنم. عاشق اينه كه نون بديم دستش بخوره ولي وقتي مي‌ديم زود خيس مي‌خوره و بعد هم مي‌پره گلوش و وقتي مي‌خوايم ازش بگيريم انقدر گريه مي‌كنه و خونه رو مي‌ذاره رو سرش . پريروز حواسم نبود رفته بود كيسه نون خشك رو برداشته بود و از توش نون برداشته بود و داشت مي‌خورد. تو روروئك كه هست يه لحظه ازش غافل بشم كلي خراب كاري مي‌كنه. البته خونه ي خودمون ديگه تقريباً هيچ چيزي رو دم دستش نمي‌ذارم كه بتونه برداره. فقط تو آشپزخونه يه سبد هست كه نون خشك و سيب زميني پياز و اينجور چيزا توشه كه به اون هي دست مي‌زنه و كشوها رو هم كه مي‌كشه بيرون و فضولي مي‌كنه. مبلهامون هم يه منگوله رو دسته هاش داره كه مي‌ره اونو هي مي‌كشه و از اينكه نمي‌تونه از جا دربيارش عصباني مي‌شه و خيلي بامزه مثل بچه گربه ها كه با هم دعوا ميكنند يه صدايي در ميارند اميررضا هم اون صدا رو در مياره و با مبل دعوا مي‌كنه. راستي چهار شنبه هفته پيش مهد كودكي كه دختر خاله م توش كار مي كنه جشن غذاهاي ايراني داشتند و من و اميررضا هم رفتيم. كلي غذاهاي خوشمزه درست كرده بودند و جالب بود. از اميررضا هم تو مهد كودك چند تا عكس انداختيم كه دست دختر خالمه و هر وقت ازش گرفتم عكس هاشو مي‌ذارم. خوب ديگه من برم ناهار خودم و اميررضا رو درست كنم. مواظب خودتون باشيد 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:21  توسط sahar | 
سلام به همه ی دوستان گل

امیدوارم حال همگی شما خوبه خوب باشه. من و امیررضا هم خوبیم و تو این یکی و دو هفته کلی با هم کلنجار رفتیم و داریم کم کم به هم عادت می کنیم. آخه امیررضا تو این مدت که پیش مامانم بود بالاخره به مامانم عادت کرده بود و این چند روزه خیلی اذیتم کرده. البته اون چند وقتی که پیش مامانم بود خیلی بچه ی خوب و آرومی شده بود ولی باز چند روز که پیش خودم بوده حسابی لوس شده و همش دوست داره تو بغل باشه. در حالیکه من خیلی هم تحویلش نمی گیرم ولی اون پر رو تر از این حرفهاست. مخصوصاْ چند وقته که یاد گرفته دستش رو به طرفمون دراز کنه تا بغلش کنیم و تا می ذارمش تو تختش یا تو روروئک دستاش رو به طرفم دراز می کنه و التماسم می کنه که بغلش کنم. منم با یه چیزی سرش رو گرم می کنم و می شونم تو تختش و می رم یه کم به کارام برسم. ۵ دقیقه نمی شه که صدای گریه‌ش بلند مي‌شه و مي‌رم مي‌بينم افتاده. آخه هنوز وقتي مي‌شينه از پشت كنترل كامل نداره و ميافته. البته من دورش رو بالش مي‌ذارم كه كله ملش به جايي نخوره. تو روروئك هم كه انقدر دوستش داشت ديگه خيلي نمي‌شينه وبعد از چند دقيقه ميافته دنبالم و بهم آويزون مي‌شه. الان هم با روروئك گذاشته بودمش تو اتاقش كه ديدم داره نق مي‌زنه. رفتم ديدم مي‌خواسته بياد بيرون از اتاق در بسته شده بود و پشت در مونده بود. در حال حاضر هم بغل من نشسته  و هي به سمت صفحه كليد دراز مي شه كه بخورش. ديروز بردمش دكتر براي چك آپ و دكتر هم كلي منو دعوا كرد. اول گفت كه چرا هر ماه براي چك آپ نياوردينش گفتم هر بار كه مريض بود و بردمش دكتر گفتم كلاً چك آپش هم بكنه و تقريباً هر ماه بوده به جز ماه گذشته كه فرصت نكردم ببرمش دكتر. خلاصه قد و وزنش رو گرفت قدش ۷۱ و وزنش هم ۵۰۰/۸ بود. بعد گفت سينه خيز ميره. گفتم نه هنوز. گفت مي‌ذارينش تو روروئك گفتم آره. گفت خوب به خاطر همونه. روروئك مانع رشد طبيعي كودك مي‌شه. هر چي بهش گفتم بابا اين قبل از اينم كه بذارمش تو روروئك از حالت دمر بودن متنفر بود قبول نكرد و گفت كه جلوي رشد طبيعيش رو گرفتيم. بعد پرسيد قطره آهن و مولتي ويتامين بهش مي‌دين. گفتم آهن رو بهش مي‌دم ولي الان يه دو ماهه كه مولتي ويتامين نمي‌دم. آخه هر چي بهش مي‌دادم بالا مياورد. بعد دست زد به سرش و گفت هنوز ملاجش نرمه. كمبود ويتامين داره. و خلاصه شروع كرد به غر زدن كه خوبه اولين بچتونه ...اصلاً بهش اهميت ندادين و .....و من هم كلي دچار افسردگي شدم. ولي به خدا من اتفاقا خيلي هم نگران سلامتيش بودم و كلي دكتر بردمش. براي استفراغش حتي پيش فوق تخصص هم بردمش و كاري نتونستند براش انجام بدن. آخه اون قطره مولتي ويتاميني كه اصلاً جذب بدنش نمي‌شد و فقط مي‌ريخت روي لباس و بچم بو گند مي‌گرفت چه فايده اي داشت؟؟ الان هم خيلي بهتر نشده. مثلاً ديشب قطره ي آهنش رو كه دادم بعد از اون ۴ بار استفراغ كرد. آخه به نظر شما از اين آهن چيزي جذب بدنش هم شده و يا فقط جذب لباسش شد. تازه هر چي شير و غذا هم خورده بود با اون بالا آورد. وقتي هم كه قطره ش رو با آب پرتغال و يا چيز ديگه اي قاطي مي‌كنم كه بهش بدم اون رو هم نمي‌خوره فقط اينكه مجبور مي‌شم به جاي اينكه يك قاشق يا قطره چكون به زور بهش بدم چندين قاشق و قطره بهش بدم كه حالش رو بدتر هم مي‌كنه. اما در مورد سينه خيز خودم خيلي ناراحتم. همش مي‌گم نكنه ديگه سينه خيز نره ولي مامانم مي گه به موقع خودش هم سينه خيز مي ره هم چهار دست و پا. تازه مي‌گفت بعضي از بچه ها اصلاً سينه خيز نمي‌رن و به قول معروف كون‌خيز مي‌رن. آخه اين هنوز درست حسابي هم بلد نيست بشينه. بعد هم به نظر من گريه هاي بيش از حد اميررضا مانع رشد طبيعيشه. آخه من مگه چقدر مي تونم گريه ي بچم رو ببينم. يعني به محض اينكه من رو شكم مي‌ذارمش گريه مي‌كنه. بعضي وقتا محلش نمي‌دم و از اتاق مي رم بيرون مي‌گم شايد منو نبينه دست از اين لوس بازيهاش برداره ولي تنبل خان به خاطر اينكه خيلي در اون حالت نمونه ياد گرفته و يه دور مي‌زنه و به پشت مي‌خوابه. حالا شما مامان هاي عزيز با تجربه به من بگيد كه من چي كار كنم؟؟  خوب بگذريم. ديروز رفتم بيمه و پول ۶ ماه مرخصي زايمانم رو بالاخره گرفتم. هر چند كه مبلغ قابل ملاحظه اي نيست و كار خاصي نمي‌شه باهاش انجام داد ولي بازم بد نيست. بعد هم يه سر رفتم محل كارم ولي آخر وقت بود و همه داشتند حاضر مي‌شدند كه برند. اوضاع دفتري هم كه توش كار مي‌كردم بد نبود و چون اين خانمي كه به جاي من اومده اين ۶ ماه هم به جاي من بود به كارها مسلط هست و به مشكلي برنخورده بودند. البته حالا راست يا دروغ همه مي‌گفتند هيچ كس جاي شما رو نمي‌گيره و شما نمونه بوديد و از اين مزخرفات. اما موقعي كه كار مي‌كردم با حجم كاري كه داشتم زورشون ميومد چند ساعت به عنوان پاداش اضافه كاري بدند. تو اين چند ساعت كه دنبال اين كارا رفته بودم اميررضا رو گذاشته بودم خونه ي مادربزرگم. البته مامانم هم اونجا بود. مامانم مي‌گفت خيلي بي قراري كرده و همش دنبالم مي‌گشته. بچم كلي ننه اي شده. ولي در عين حال خيلي هم اجتماعيه و اصلاً چيزي به اسم غريبي نمي‌شناسه و به هر كي كه بياد باهاش حرف بزنه از بچه گرفته تا پير بهشون لبخند مي‌زنه و خيلي از اين موضوع خوشحالم. راستي فردا پسرك گلم ۷ ماهه مي‌شه. باورم نمي‌شه روزها به اين سرعت دارند سپري مي‌شند. هنوز از اينكه سر كار نمي‌رم پشيمون نشدم و خيلي هم خوشحالم چون مي‌تونم ساعات بيشتري رو صرف اميررضا كنم و تا الان هر چه به قول خانم دكتره مامان بدي بودم و به بچم اهميت ندادم از اين به بعد تلافي كنم. البته خودم اصلاً اين موضوع رو قبول ندارم كه به اميررضا اهميت ندادم چون بعد از تولدش همه ي زندگيم اميررضا بوده و تمام سعي خودم رو كردم كه مامان خوبي براش باشم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:42  توسط sahar | 
سلام به همگی

من بالاخره تصمیم کبری رو گرفتم. دیگه نمی خوام سر کار بیام و این رو به مسئولم هم اعلام کردم. اون هم گفت تا آخر این هفته رو بیا و بعد دیگه نیا. خیلی تصمیم سختی بود ولی خوب به خاطر زندگیم و مهمتر از همه به خاطر امیررضای گلم و همچنین به خاطر خودم این کار رو کردم. البته یک مقدار کمی هم شوشوی گرامی در این میان نقش داشتند. خیلی ها هم بهم گفتند که کارت حیفه و دیگه نمی تونی همچین کاری رو گیر بیاری و.... ولی خوب فعلاً ترجیح می دم بمونم خونه پیش امیررضا و چند وقت خانم خونه دار بشم انشاا... امیررضا که ۳ ۴ ساله شد و گذاشتمش مهد اگه کاری بود که می رم سر کار وگرنه یه خواهر یا داداش برای امیررضا میارمبعد که اون بزرگ شد بعدی و.....

 شوخی کردم.. عرضه داشته باشم همین یکی رو بزرگ کنم خیلیهامیررضای گلم برای اینکه دل من رو بیشتر بسوزونه از شنبه که اعلام کردم نمیام سر کار شیشه می خوره!!! فکر کنم مادر شوهرم دعا کرده بود که این شیشه نگیره تا من نتونم بیام سر کار. انقدر هم آروم و آقا شده که مامانم همش میگه من خیلی بهش عادت کردم تو نری سر کار من حوصله م سر می ره و از این حرفا. حتی مادربزرگم هم می گفت ترو خدا برو سر کار. آخه مامانم یه روز درمیون امیررضا رو برمی داشت می برد اونجا و اونا هم حسابی بهش عادت کردند. من هم گفتم نگران نباشید می رم کلاس شنا و ایروبیک ثبت نام می کنم و هر وقت رفتم کلاس میام می ذارمش پیشتون. خلاصه که تو این یک ماه امیررضا  حسابی واسه خودش گشته. یه روز خونه ی مامانم، یه روز خونه مامان بزرگم خاله هام هم چند وقت یه بار که دلشون تنگ می شد زنگ می زدند به مامانم که امیررضا رو ببره خونشون...و همه تو این یک ماه به من کمک کردند به جز یک نفر!! و اون هم که می دونید کیه؟؟ مادرشوهر عزیزم که حتی یک بار هم نگفت که اگه یه وقت مامانت کار داشت بچه رو بیار پیش من.  من هم انشاا... جور دیگه ای تلافی می کنم.  شوخی می کنم. من انقدر عروس خوبی هستم که حد نداره. همین دیشب تا رفتم خونه گفتم الان اینا دلشون برای امیررضا تنگ شده و رفتم خونشون.  ولی کیه که قدر بدونه!!! خوب از این موضوع بگذریم....

امیررضا چند روزه که دائم در حال گفتن بابا بابا هست. و باباش کلی ذوق از خودش در می کنه. البته اصلاً منظورش به باباش نیست.و فقط چون خوشش اومده می گه. بعضی وقتا که از خواب پا می شه هنوز چشمش باز نشده شروع می کنه به بابا بابا گفتن. یه کار بدی هم که خیلی خوشش اومده و انجام می ده اینه که با زبونش صدا در میاره (به اصطلاح پوف می کنه)و وقتی هم که شروع می کنه دیگه ولکن نیست و هر جوری سرش رو گرم می کنم که یادش بره باز به کارش ادامه می ده و آب دهنش راه میافته و یه گند کاری می کنه که بیا و ببین. سینه خیز هم که هنوز هیچ خبری نیست. فقط چند روز پیش یه کم زحمت کشید و باسن مبارک رو بالا آورد ولی همون یه دفعه بود و دیگه تکرار نشده. نمی دونم چی کار کنم که راه بیافته. خیلی دوست دارم که چهار دست و پا بره. تو روروئک سواری استاده و اگه حواسمون  بهش نباشه حسابی خراب کار می کنه. هفته ی پیش دستش رفت لای کشوی کابینت. یه سری هم گلهای گلدون خونه ی مامانم اینا رو کنده بود. حالا خدا رحم کرده بود که گلدون نیافتاده بود.  عاشق کشیدن رو میزی های کوچیک و خوردنشون هست. عاشق کنترل تلویزیون هم هست و وقتی کنترل می بینه یه ذوقی می کنه که برای من تا به حال اینجوری ذوق نکرده.

خوب دیگه من برم. قربون همه ی شما...مواظب نی نی های گلتون باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:58  توسط sahar | 
سلام

من اومدم... با یه عالمه عکس..بعد از چند وقت که تنبلی کردم و عکس نذاشتم می خوام چند تا پشت سر هم بذارم.

اولی عکس مشهده که خیلی وقت پیش قولش رو داده بودم.

امیررضا آماده برای رفتن به گردش در یک روز پاییزی

امیررضا در پارک جمشیدیه

این هم امیررضا تو تختش

امیررضا و دوستاش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:25  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان