
![]() |
![]() |
|
|
سلام به همگی
امیدوارم حال همه ی دوستان گلم و نی نی های خوشگلشون خوب باشه! من امیررضا شیطون بلا هم خوبیم. جاتون خالي پنج شنبه و جمعه يه مسافرت ۲ روزه رفتيم شمال و خيلي خوب بود. هوا هم خيلي عالي بود. اميررضا هم خيلي بچه ي بدي نبود. فقط تو راه رفت حال هر دومون بد بود و اميررضا از بالا تا پايين رو من استفراغ كرده بود ۱ بار هم حال خودم به هم خورد. خلاصه كه بوي گندي گرفته بودم كه بيا و ببين. اونجا هم يه متل كنار دريا رفته بوديم و من و اميررضا كلي با هم كنار دريا پياده روي كرديم. فقط برنامه غذايي اميررضا تو اين دو روز كلي به هم ريخت و فقط يكي دو بار بهش سرلاك دادم و بقيه شير خودم. راستي شماها مسافرت ميريد غذا براي بچه رو چي كار ميكنيد؟ خيلي سخته كه نمي شه هر چيزي بهشون بديم. من كه مسافرت ميرم اصلاً حوصله ي آشپزي رو ندارم. خوب از اميررضا خان بگم كه هنوز تنبل خان سينه خيز نميره. بچم اگه بزرگ بشه و وبلاگش رو بخونه ميگه اين مامانم به جز اينكه آبروي منو ببره چيزي ننوشته. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:21 توسط sahar |
|
|
سلام به همه ی دوستان گل
امیدوارم حال همگی شما خوبه خوب باشه. من و امیررضا هم خوبیم و تو این یکی و دو هفته کلی با هم کلنجار رفتیم و داریم کم کم به هم عادت می کنیم. آخه امیررضا تو این مدت که پیش مامانم بود بالاخره به مامانم عادت کرده بود و این چند روزه خیلی اذیتم کرده. البته اون چند وقتی که پیش مامانم بود خیلی بچه ی خوب و آرومی شده بود ولی باز چند روز که پیش خودم بوده حسابی لوس شده و همش دوست داره تو بغل باشه. در حالیکه من خیلی هم تحویلش نمی گیرم ولی اون پر رو تر از این حرفهاست. مخصوصاْ چند وقته که یاد گرفته دستش رو به طرفمون دراز کنه تا بغلش کنیم و تا می ذارمش تو تختش یا تو روروئک دستاش رو به طرفم دراز می کنه و التماسم می کنه که بغلش کنم. منم با یه چیزی سرش رو گرم می کنم و می شونم تو تختش و می رم یه کم به کارام برسم. ۵ دقیقه نمی شه که صدای گریهش بلند ميشه و ميرم ميبينم افتاده. آخه هنوز وقتي ميشينه از پشت كنترل كامل نداره و ميافته. البته من دورش رو بالش ميذارم كه كله ملش به جايي نخوره. تو روروئك هم كه انقدر دوستش داشت ديگه خيلي نميشينه وبعد از چند دقيقه ميافته دنبالم و بهم آويزون ميشه. الان هم با روروئك گذاشته بودمش تو اتاقش كه ديدم داره نق ميزنه. رفتم ديدم ميخواسته بياد بيرون از اتاق در بسته شده بود و پشت در مونده بود. در حال حاضر هم بغل من نشسته و هي به سمت صفحه كليد دراز مي شه كه بخورش. ديروز بردمش دكتر براي چك آپ و دكتر هم كلي منو دعوا كرد. اول گفت كه چرا هر ماه براي چك آپ نياوردينش گفتم هر بار كه مريض بود و بردمش دكتر گفتم كلاً چك آپش هم بكنه و تقريباً هر ماه بوده به جز ماه گذشته كه فرصت نكردم ببرمش دكتر. خلاصه قد و وزنش رو گرفت قدش ۷۱ و وزنش هم ۵۰۰/۸ بود. بعد گفت سينه خيز ميره. گفتم نه هنوز. گفت ميذارينش تو روروئك گفتم آره. گفت خوب به خاطر همونه. روروئك مانع رشد طبيعي كودك ميشه. هر چي بهش گفتم بابا اين قبل از اينم كه بذارمش تو روروئك از حالت دمر بودن متنفر بود قبول نكرد و گفت كه جلوي رشد طبيعيش رو گرفتيم. بعد پرسيد قطره آهن و مولتي ويتامين بهش ميدين. گفتم آهن رو بهش ميدم ولي الان يه دو ماهه كه مولتي ويتامين نميدم. آخه هر چي بهش ميدادم بالا مياورد. بعد دست زد به سرش و گفت هنوز ملاجش نرمه. كمبود ويتامين داره. و خلاصه شروع كرد به غر زدن كه خوبه اولين بچتونه ...اصلاً بهش اهميت ندادين و .....و من هم كلي دچار افسردگي شدم. ولي به خدا من اتفاقا خيلي هم نگران سلامتيش بودم و كلي دكتر بردمش. براي استفراغش حتي پيش فوق تخصص هم بردمش و كاري نتونستند براش انجام بدن. آخه اون قطره مولتي ويتاميني كه اصلاً جذب بدنش نميشد و فقط ميريخت روي لباس و بچم بو گند ميگرفت چه فايده اي داشت؟؟ الان هم خيلي بهتر نشده. مثلاً ديشب قطره ي آهنش رو كه دادم بعد از اون ۴ بار استفراغ كرد. آخه به نظر شما از اين آهن چيزي جذب بدنش هم شده و يا فقط جذب لباسش شد. تازه هر چي شير و غذا هم خورده بود با اون بالا آورد. وقتي هم كه قطره ش رو با آب پرتغال و يا چيز ديگه اي قاطي ميكنم كه بهش بدم اون رو هم نميخوره فقط اينكه مجبور ميشم به جاي اينكه يك قاشق يا قطره چكون به زور بهش بدم چندين قاشق و قطره بهش بدم كه حالش رو بدتر هم ميكنه. اما در مورد سينه خيز خودم خيلي ناراحتم. همش ميگم نكنه ديگه سينه خيز نره ولي مامانم مي گه به موقع خودش هم سينه خيز مي ره هم چهار دست و پا. تازه ميگفت بعضي از بچه ها اصلاً سينه خيز نميرن و به قول معروف كونخيز ميرن. آخه اين هنوز درست حسابي هم بلد نيست بشينه. بعد هم به نظر من گريه هاي بيش از حد اميررضا مانع رشد طبيعيشه. آخه من مگه چقدر مي تونم گريه ي بچم رو ببينم. يعني به محض اينكه من رو شكم ميذارمش گريه ميكنه. بعضي وقتا محلش نميدم و از اتاق مي رم بيرون ميگم شايد منو نبينه دست از اين لوس بازيهاش برداره ولي تنبل خان به خاطر اينكه خيلي در اون حالت نمونه ياد گرفته و يه دور ميزنه و به پشت ميخوابه. حالا شما مامان هاي عزيز با تجربه به من بگيد كه من چي كار كنم؟؟ خوب بگذريم. ديروز رفتم بيمه و پول ۶ ماه مرخصي زايمانم رو بالاخره گرفتم. هر چند كه مبلغ قابل ملاحظه اي نيست و كار خاصي نميشه باهاش انجام داد ولي بازم بد نيست. بعد هم يه سر رفتم محل كارم ولي آخر وقت بود و همه داشتند حاضر ميشدند كه برند. اوضاع دفتري هم كه توش كار ميكردم بد نبود و چون اين خانمي كه به جاي من اومده اين ۶ ماه هم به جاي من بود به كارها مسلط هست و به مشكلي برنخورده بودند. البته حالا راست يا دروغ همه ميگفتند هيچ كس جاي شما رو نميگيره و شما نمونه بوديد و از اين مزخرفات. اما موقعي كه كار ميكردم با حجم كاري كه داشتم زورشون ميومد چند ساعت به عنوان پاداش اضافه كاري بدند. تو اين چند ساعت كه دنبال اين كارا رفته بودم اميررضا رو گذاشته بودم خونه ي مادربزرگم. البته مامانم هم اونجا بود. مامانم ميگفت خيلي بي قراري كرده و همش دنبالم ميگشته. بچم كلي ننه اي شده. ولي در عين حال خيلي هم اجتماعيه و اصلاً چيزي به اسم غريبي نميشناسه و به هر كي كه بياد باهاش حرف بزنه از بچه گرفته تا پير بهشون لبخند ميزنه و خيلي از اين موضوع خوشحالم. راستي فردا پسرك گلم ۷ ماهه ميشه. باورم نميشه روزها به اين سرعت دارند سپري ميشند. هنوز از اينكه سر كار نميرم پشيمون نشدم و خيلي هم خوشحالم چون ميتونم ساعات بيشتري رو صرف اميررضا كنم و تا الان هر چه به قول خانم دكتره مامان بدي بودم و به بچم اهميت ندادم از اين به بعد تلافي كنم. البته خودم اصلاً اين موضوع رو قبول ندارم كه به اميررضا اهميت ندادم چون بعد از تولدش همه ي زندگيم اميررضا بوده و تمام سعي خودم رو كردم كه مامان خوبي براش باشم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:42 توسط sahar |
|
|
سلام به همگی
من بالاخره تصمیم کبری رو گرفتم. دیگه نمی خوام سر کار بیام شوخی کردم.. عرضه داشته باشم همین یکی رو بزرگ کنم خیلیه امیررضا چند روزه که دائم در حال گفتن بابا بابا هست. و باباش کلی ذوق از خودش در می کنه. البته اصلاً منظورش به باباش نیست. خوب دیگه من برم. قربون همه ی شما...مواظب نی نی های گلتون باشید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:58 توسط sahar |
|
|
سلام
من اومدم... با یه عالمه عکس..بعد از چند وقت که تنبلی کردم و عکس نذاشتم می خوام چند تا پشت سر هم بذارم. اولی عکس مشهده که خیلی وقت پیش قولش رو داده بودم.
امیررضا آماده برای رفتن به گردش در یک روز پاییزی
امیررضا در پارک جمشیدیه
این هم امیررضا تو تختش
امیررضا و دوستاش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:25 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|