تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
سلام به همگي

از لطفي كه همتون نسبت به ما داشتيد و براي پدر بزرگم دعا كرديد خيلي ممنونم. پدربزرگ مهربون من شفا گرفت و ديگه هيچ دردي نداره. همون لحاظاتي كه من پست قبليم رو مي‌نوشتم باباجونم هم داشت لحظات آخر عمرش رو سپري مي‌كرد و ساعت ۸ چهارشنبه شب به رحمت خدا رفت. آخ چه روزهاي سختي رو پشت سر گذاشتيم. تا به حال عزيزي رو از دست نداده بودم و خيلي برام سخت بود. ۲ تا از خاله هام و داييم و برادرم روز آخر پيشش بودند. مي‌گفتند روز آخر ديگه هيچ دردي نداشت. همه رو خوب مي‌شناخت. حالش از همه ي روزها بهتر بوده. اي كاش منم اون روز به جاي اينكه بشينم تو خونه مي‌رفتم اونجا. خيلي هم اون روز حالات خاصي داشته. خاله م مي‌گفت از صبح بدنش خيلي سرد شده بود. عصري كه خاله‌م بهش سر زده گفته باباجون حالت خوبه؟ باباجونم هم گفته آره بابا خوب خوبم. عباس صالحي اومد بهم يه شربت داد خوبه خوب شدم. خدا رو شكر با هم رفتيم مسجد نمازم رو هم خوندم. كاري نداري باباجون؟ خدا حافظ... حتي از خاله م خداحافظي هم كرده. لحظات آخر عمرش گفته سيد محمود(داداشش) اومده. آقا سيد هم اومده. هي مي‌گفته اين سگ رو از اتاق بيرون كنيد. هيچ كس منظورش رو نمي‌فهميده تا اينكه داييم ديده روي تابلوي منظره اي كه بالاي سرش هست يه سگ كوچولو هم هست. تابلو رو كه از اتاق بيرون بردند انگار كه آرامش گرفته. بعد هم پسر خاله ي مامانم كه دكتر بوده اومده بالاي سرش. يه ليوان آب بهش داده خورده و بعد هم مثل شمعي كه خاموش بشه باباجونم فوت كرده. خوش به سعادتش خيلي راحت جون داد. مثل اينكه بخوابه. روز پنج شنبه هم باباجون رو به خاك سپرديم. همونطور كه گفتم مامانم و خاله م كربلا بودند و وقتي كه باباجون رو خاك مي‌كرديم اونا تو راه برگشت به سمت ايران بودند. چه روز سختي بود روزي كه مامانم اينا از مسافرت برگشتند. چند نفر رفته بودند دنبالشون ولي تو راه هيچي بهشون نگفته بودند تا اينكه اوردنشون خونه ي بابام اينا. چند دقيقه كه نشستند شوهر خاله م به خاله م گفت و مامانم هم از گريه ي خاله م متوجه شد. همش مي‌گفت خدايا من ازت خواستم يه بار ديگه بابام رو ببينم. مي‌گفت وقتي رسيدم و ديدم كه همه خوشحالند هزار بار خدا رو شكر كردم كه باباجون هنوز هست. مي‌خواستم اول برم باباجون رو ببينم و... بگذريم. انشاا... كه باباجون مورد مغفرت الهي قرار گرفته و جاش هم الان خوب هست.  گرچه هنوز هم برام باورش سخته که باباجون دیگه پیش ما نیست.

اميررضا هم اين چند روزه حسابي من رو اذيت كرد. البته اون شيري كه بچه م مي‌خورد حق هم داشت بعدش انقدر گريه كنه. دست مادر شوهرم درد نكنه. روزي ۲ ۳ ساعت نگهش مي‌داشت تا من خونه ي مادربزرگم خيلي اذيت نشم. اگه شيشه مي‌خورد براي يه همچين روزهايي خيلي خوب بود ولي اصلاً لب نمي‌زنه. با ليوان خيلي خوب مي‌تونه يه چيزي رو بخوره ولي حداكثر نصف ليوان. بعدش خسته مي‌شه. امروز متوجه شدم كه دندون دوم اميررضا هم نيش زده. باز دوباره از صبح همش استفراغ مي‌كنه و بي حاله. شايد هم سرديش كرده باشه چون ديروز ماهي خورده بودم. كار خاصي هم تو اين چند روز ياد نگرفته فقط بيشتر باي باي مي‌كنه ولي بازم هميشه نمي‌كنه. وقتي هم كه بهش بگيم دست بده و دستمون رو به طرفش دراز كنيم دست مي‌ده. چند روز پیش هم روی تخت خودمون گذاشته بودم و آینه دستیم که نسبتا بزرگه هم روی تخت بود. دیدم هی سرش رو دولا می کنه و تو آینه خودش رو نگاه می کنه و می خنده. بعد هم انعکاس نور از آینه روی دیوار افتاده بود و امیررضا هم هی آینه رو تکون می داد و نور روی دیوار رو نگاه می کرد. خیلی بامزه بود و کلی از دستش خندیدم. مخصوصاْ وقتی با خودش تو آینه دالی موشه می کرد. عكس هم چند تا تو اين چند روز انداختيم كه باز هم دست دخترخالمه و بايد صبر كنم تا برام بريزه رو سی دی و بده. خوب دیگه من برم یه کم دراز بکشم تا امیررضا هم خوابه. مواظب خودتون و نی نی های گلتون باشید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:4  توسط sahar | 

سلام به همه ی دوستان گل در این روز زیبای برفی. امروز دیگه امیررضا قشنگ برف رو دید. چند بار قبلاْ برف اومده بود ولی نه اينقدر زیاد. وقتی بردمش پشت پنجره و برف رو دید اول یه کم با تعجب برف رو نگاه کرد بعد هم صورت من رو نگاه کرد. آخه هر وقت تعجب می کنه یه نگاه به صورت من هم می ندازه ببینه من چه عکس العملی دارم. مثلاْ وقتی تلفن زنگ می زنه یا زنگ خونه رو که می زنند اول چشماش گرد می شه و این طرف اون طرف رو نگاه می کنه و بعد هم منو نگاه می کنه. موقعی که باباش باشه بغلش می کنم و می برمش از تو آیفون باباش رو می بینه و لبخند می زنه. یا وقتی که تلفن بزنه رو اسپیکر می ‌ذرام که صدای باباشو بشنوه و بابایی هم از پشت تلفن براش آهنگ می خونه و امیررضا هم ذوق می کنه. داشتم مي‌گفتم ..برف رو كه ديد اول تعجب كرده بود و بعد هم شروع كرد به جيغ كشيدن و دستش رو هي مي‌ذاشت رو پنجره و ميخواست بره بيرون. بعد هم كه نشونده بودمش و با اسباب بازيهاش بازي مي‌كرد چند دقيقه يه بار يه نگاه از تو پنجره به بيرون مي‌كرد و برف رو كه همه جا رو سفيد كرده نگاه مي‌كرد. حالا هر وقت برف بند اومد بايد يه چند تا عكس خوشگل تو برف ازش بگيريم.

 از روز عيد غدير بگم كه اميررضا كلي عيدي گرفت. مامان خودم و مادرشوهرم هر دو سيد هستند. مامانم كه پنج شنبه ي پيش رفته كربلا و روز عيد غدير نبود كه به اميررضا عيدي بده. حالا به جاش از اونجا براش سوغاتي مياره. مادر شوهرم يه لباس خوشگل بهش عيدي داد. پدر بزرگ و  مادربزرگ شوشو هم سيد هستند و روز عيد غدير پسرشون شهيد شده براي همين خيلي ها به ديدنشون ميان. ما هم نزديك ظهر رفتيم اونجا. يه دست لباس ديگه هم مادربزرگ به اميررضا كادو داد. علاوه بر اون كلي هم نقدي عيدي جمع كرد. هر سال عيد غدير ما خونه ي پدربزرگ خودم هم مي‌رفتيم. ولي امسال باباجون عزيزم بيمارستان بود. چند وقتيه كه حالش اصلاً خوب نيست. روز قبل از عيد غدير هم تو راه پله خونشون سرش گيج رفته بود و با صورت زمين خورده بود و دستش هم شكسته بود. ما هم بعد از ظهر به ملاقاتش رفتيم. الهي بميرم. همه ي صورتش كبود بود و ورم داشت. همش كلافه بود. اصلاً تو حال خودش نبود. چشماش باز بود ولي حواسش سر جاش نبود ديگه. چند دقيقه يك بار يهو از جاش بلند مي‌شد و ناله مي‌كرد. مي‌گفت پشتم رو درست كنيد مي‌خوام بشينم. بعد يك دقيقه نمي‌شد مي‌گفت بالش رو برداريد مي‌خوام بخوابم. هي مي‌خواست آتل رو دستش رو باز كنه و اصلاً حركاتش ارادي نبود. بغض گلوم رو گرفته بود ولي خيلي خودم رو نگه داشتم. يكي از فاميل هامون كه به ديدنش اومده بود يك لحظه اشك تو چشمهاش جمع شد و منم ديگه نتونستم جلوي خودم رو نگه دارم. رفتم بيرون اتاقش و زار زار گريه كردم. ديگه تقريباً كسي رو نمي‌شناسه. تو اين مدت كه من سر كار مي‌رفتم هفته اي يك روز مامانم مي‌رفت خونشون و اميررضا رو هم مي‌برد اونجا. با اينكه اميررضا انقدر شيطونه و خيلي گريه مي‌كنه و جيغ مي‌زنه عاشق اميررضا هست. دو هفته پيش به مامان بزرگم گفته بود كه اين پسر كوچولوئه كه دل منو شاد مي‌كنه چرا ديگه نمياد. ديشب هم كه رفته بودم خونشون با اينكه حتي منو نمي‌شناخت و به سختي هم حرف مي‌زد، تا اميررضا رو بردم جلو با اون حالش هي مي‌گفت سلام خوشگلم. اميررضا هم بهش مي‌خنديد. باباجونم هم مي‌گفت مي‌خنده و خودش هم مي‌خنديد. حتي وقتي اميررضا جيغ مي‌كشيد خالم گفت ببرش بيرون شايد ناراحت بشه ولي باباجون مي‌گفت مي‌خواد بياد بغل من گريه مي‌كنه. خدايا خودت همه ي مريض ها رو شفا بده باباجون من رو هم شفا بده. آخه خيلي داره زجر مي‌كشه. از اينكه ديگه نمي‌تونه از جاش بلند شه خيلي ناراحته. ديروز به اصرار خودش خاله هام زير بغلش رو گرفتند و آوردنش بيرون از اتاق تا يه دور بزنه ولي ۱ دقيقه هم راه نرفت نفسش گرفته بود و مجبور شدند دوباره رو تخت بخوابونندش و بهش اكسيژن وصل كنند. خدايا! عاقبت همه ي ما رو به خير گردان. خيلي از دوران پيريم مي‌ترسم. اصلاً دوست ندارم زمين گير بشم و كسي مجبور باشه كارهام رو انجام بده. بگذريم...ببخشيد كه حرف هاي ناراحت كننده زدم.

يه كم از اميررضا بلا بگم. اول اينكه يه جيغ جيغويي شده كه نگو و نپرس. وقتي خوشحاله جيغ هاي شادي مي‌كشه. وقتي عصبانيه با حرص جيغ مي‌زنه. بعضي وقتا هم انگار مي‌خواد يه حرفي بزنه و اون موقع خيلي جيغ هاي بامزه اي مي‌كشه. يه كاري هم كه خيلي بهش علاقه داره اينه كه عروسكش رو بذاره تو دهنش و جيغ بزنه. مثل اينكه از صداش در اين مواقع خوشش مياد. چند وقت پيش گفتم كه بابا بابا مي‌گه ولي از سرش افتاده بود و ديگه هر چي بهش مي‌گفتم نمي‌گفت. ولي الان چند روزه كه دوباره بابا و ماما و به به و م م مي‌گه البته نه اينكه درست به كار ببره. همينجوري مي‌گه . به جز م و ب هم تا به حال حرف ديگه اي نتونسته بگه. وقتي كه نشسته و بخواد اسباب بازيش رو برداره باسن مبارك رو از زمين بلند مي‌كنه و خودش رو به جلو خم مي‌كنه. يكي دو سانتي متر هم جلو مي‌ره ولي هنوز نمي‌تونه خيلي خودش رو جابه جا كنه. انقدر خم مي‌شه تا دستش به چيزي كه مي‌خواد برسه و وقتي كه برمي‌دارش دوباره صاف مي‌شه و ميشينه. اگر هم خيلي ازش دور باشه و خودش رو خيلي خم كنه رو سينه ميافته ولي هنوز هم نتونسته كه خودش رو در حالت سينه خيز ۱ سانتيمتر هم جلو بكشه. اولا كه خودش رو خم مي‌كرد با صورت مي‌خورد زمين ولي الان ديگه خودش رو كنترل مي‌كنه كه با سينه زمين بياد. بعد هم تا اسباب بازيش رو برداره و بكنه تو دهنش سريعاً يه قل مي‌زنه و به پشت مي‌خوابه و بعد هم شروع مي‌كنه به جيغ زدن و دست و پا زدن تا من دوباره بنشو نمش. كار ديگه اي كه چند روزيه ياد گرفته سق زدنه. بيشتر موقع شير خوردن اين كارو مي‌كنه. چون اولين بار كه تونست سق بزنه بعد از شير خوردن بود كه داشت شيري كه تو دهنش بود رو مزه مزه مي‌كرد كه به طور اتفاقي سق زد. خيلي درست حسابي شير مي‌خورد حالا ديگه ۲ قلپ كه شير مي‌خوره سرش رو برمي‌گردونه و يه سق هم مي‌زنه. چند وقته كه باهاش باي باي كردن رو تمرين مي‌كنم. همينجوري بعضي وقتا باي باي مي‌كنه. ديروز هم ۲ بار وقتي بهش گفتيم اميررضا باي باي دستش رو تكون داد و باي باي كرد ولي ديگه بعد از اون اين هر چي بهش مي‌گيم نمي‌كنه. دست دسي هم كه هر چي باهاش تمرين مي‌كنم اصلاً فايده اي نداره و كوچكترين تلاشي رو براي انجام اين كار نمي‌كنه. ناناي هم خيلي باهاش تمرين كردم ولي فقط يكي دو بار يه كم انگشتهاش رو تكون داد و بقيه وقتا هم وقتي دستام رو تكون مي‌دم و مي‌گم ناناي كن فقط به انگشتهاش نگاه مي‌كنه. پسر ما از جوراب هم خيلي بدش مياد و به محض اينكه پاش مي‌كنيم با قدرت تمام جورابهاش رو از پاش در مياره. منم ديگه فقط وقتي مي‌خواهيم از خونه بريم بيرون پاش مي‌كنم و اگه تو ماشين اونارو در نياره به محض اينكه به مقصد رسيديم اولين كاري كه مي‌كنه اينه كه جورابهاش رو در بياره. ۲ تا جوراب ساق بلند براش گرفتم كه كششون هم نسبت به جورابهاي ديگه اي كه داره محكمتره. اونا رو كه پاش مي‌كنم قيافش موقع در آوردنشون جالبه. انقدر زور مي‌زنه و وقتي كه تونست درشون بياره يك لبخند موفقيت آميز مي‌زنه. عاشق شومينه است و منم اكثراً نزديك شومينه ميذارمش كه گرمتر هم باشه. وقتي كه بيدار باشه و من با كامپيوتر كار كنم مي‌ذارمش رو تختمون كه كنار كامپيوتره و اسباب بازيهاش رو مي‌ريزم دورش. چند دقيقه يه بار هم باهاش دالي مي‌كنم و كلي مي‌خنده. اگر هم گريه كنه بغلش مي‌كنم و با هم مي‌شينينم پشت ميزه كامپيوتر. اميررضا هم هي با پاهاش قسمتي از ميز كه صفحه كليد روش هست و حالت كشوييه رو هل مي‌ده تو.

خيلي حرف زدم ديگه. عكس جديد هم متاسفانه ندارم كه بذارم. فقط يه عكس از اميررضا با باباجونم كه شهريور ماه انداخته بوديم رو مي‌ذارم. از همه ي شما هم التماس دعا دارم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:21  توسط sahar | 

سلام سلام صد تا سلام!!!

دندون اميررضا گلي بالاخره نيش زد. الهي برات بميرم عزيزم كه انقدر درد كشيدي. همونطور كه تو پست قبلي نوشته بودم شب يلدا اميررضا يك بار استفراغ شديد كرد و روز بعدش هم 2 3 بار ديگه تكرار شد. منم وقت گرفتم و ساعت 4 و نيم بردمش دكتر. باز هم يه دكتر جديد كه هديه جون هم نوشته بود ايليا رو پيشش برده و منم از چند نفر شنيده بودم كه دكتر خوبيه. خدا رو شكر وقتي رسيديم كسي هنوز نيومده بود و خانم منشي اول يه پرونده واسه اميررضا تشكيل داد و بعد هم برد وزنش كرد. گفت 9 كيلو شده ولي خوب لباس هاش زياد بود. بعد هم رفتيم تو اتاق آقاي دكتر. آقاي دكتر رادان هم از اين دكتر گوگولي هاي مهربون بود كه خيلي هم با ناز حرف مي‌زد. بعد از اينكه براش توضيح دادم كه اميررضا چه مشكلي داره برد اميررضا رو خوابوند رو تخت كه معاينه ش كنه. يه عروسك موزيكال هم بالاي تخت داشت كه بچه ها باهاش سرگرم بشند ولي اميررضا به جاي اينكه سرش به اون گرم بشه كروات آقاي دكتر رو كشيد و كرد تو دهنش. دكتر رادان هم به زود كرواتش رو از دست اميررضا كشيد بيرون و گفت خوب شد ديگه دهنش رو هم با اين پاك كرد. بعد هم به من گفت كه بيا دستش رو بگير. ظاهراً خيلي بچه ي شيطونيه. خدا رو شكر كه اندفعه اميررضا مظلوم نمايي نكرد تا دكتر نگه كه من الكي مي‌گم. خلاصه بعد از كلي معاينه گفت مشكل خيلي خاصي نيست و احتمالاً به خاطر دندونش هست كه انقدر بي تابي مي‌كنه و استفراغش هم احتمالاً به خاطر اونه. همون قطره متوكلوپراميد رو داد و يه ‍‍ژل هم براي تسكين درد لثه هاش داد. يه آمپول ويتامين د 3 هم داد و گفت اين هم استفراغش رو كم مي‌كنه هم دندونش زودتر در مياد. بعد هم گفتم كه قطره آهنش رو اصلاً دوست نداره و بعد از خوردنش استفراغ مي‌كنه و دكتر هم يه شربت كه ويتامين آ د و آهن با هم قاطي بودند و طعمش پرتغالي بود داد و گفت احتمالاً از اين خوشش مياد. خلاصه اون شب و فرداي اون روز با دادن قطره اميررضا خيلي استفراغ نكرد. آمپولش رو هم زدم. ولي جايي كه بردم آمپولش رو زدم تعجب كردند از اينكه يه آمپول كامل ويتامين د 3 دكتر داده و دكترش گفت من توصيه نمي‌كنم كه بزنيد ولي گفتم متخصص داده گفت خودتون مي‌دونيد و من هم زدم. ولي بعدش همش نگران بودم و به خودم كلي فحش دادم كه چرا زدم و از يه نفر ديگه سوال نكردم ببينم ضرري داره يا نه. خلاصه اون روز به خوبي تموم شد تا فردا ظهرش كه رفتيم خونه‌ي مامانم. هنوز از راه نرسيده بوديم كه اميررضا يك عالمه بالا آورد. فكر كنم از صبح هر چي خورده بود بالا آورد. خيلي ترسيده بودم. انقدر بچم بي حال شده بود. يه چند دقيقه بعدش يه كم عرق نعنا با نبات بهش داديم. تا شب هم 2 3 بار استفراغ شديد كرد. منم اول مي‌خواستم برگردم خونه‌ي خودمون ولي ديدم حال اميررضا اينجوريه ديگه شب رو اونجا موندم. نصفه شب هم بچم تب كرده بود و از خواب بلند شده بود و يه 2 ساعتي بيدار بود و گريه مي‌كرد. من و مامانم هم به نوبت بغلش كرديم و راهش برديم تا خوابش برد. ديروز هم همش بي حال بود. و گريه مي‌كرد. عصري عموم كه دكتره اومد ولي اميررضا همون موقع خوابش برده بود و بيدارش نكرديم. ولي گفت اگه استفراغش كمتر شده بهتره كه قطره متوكلوپراميد رو قطع كنم چون خيلي بچه رو بي حال مي‌كنه بعد هم اگه تبش زياد شد به خاطر مزه‌‌ي بد قطره استامينوفن از شياف استامينوفن استفاده كنم. يه سري قرص هم خودم مي‌خوردم كه گفت يكي شون براي زمان شيردهي خوب نيست و اون رو هم بايد قطع كنم. مرده شور بعضي از اين دكترا رو ببرند كه هيچي حاليشون نيست و فقط اسمشون متخصص هست. موقعي هم كه زايمان كرده بودم دكترم به من نوافن داده بود كه بعداً فهميدم چقدر براي بچه ضرر داشته. خدا رو شكر كه من هيچ وقت قرص هام رو كامل نمي‌خورم و از اون هم دو تا بيشتر نخورده بودم. امروز هم از صبح اميررضا حالش خوب بود و نزديك هاي ظهر بود كه دستم رو به لثه هاش كشيدم و ديدم بله! آقا يكي از دندونهاي پايينش نيش زده. نمي‌دونيد چقدر خوشحال شدم. بچم خيلي اذيت شد. اميدوارم كه سر دندونهاي ديگه‌ش انقدر عذاب نكشه. فكر مي‌كنم دندون بقلي اون كه نيش زده هم به زودي در بياد. بلا گرفته نمي‌ذاره كه من نگاه كنم. انقدر كولي بازي در مياره و جيغ مي‌كشه كه من پشيمون مي‌شم. وقتي هم كه خوابه از ترس اينكه بيدار نشه خيلي بهش ور نرفتم.الان هم شيطون بلا جلوي من نشسته و با تلفن بازي مي‌كنه. هنوز هم هر چي دم دستش مياد رو مي‌گيره مي‌كنه تو دهنش و بعد هم مي‌كوبنش اين ور اون ور. چند روزه كه بهش قاشق و قابلمه مي‌دم و با قاشق مي‌زنه رو قابلمه. مي‌خوام تمرين كنه براي محرم براش طبل بخرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:22  توسط sahar | 
سلام به مامانای گل و نی نی های نازنینشون. شب یلدا و عید قرباني كه گذشت بر شما مبارك باشه. اميدوارم به همگي خوش گذشته باشه. اميررضاي گل من كه نذاشت خيلي به من خوش بگذره. آخه بچم هر روز بالاخره يك كاري ياد مي‌گيره تا مامانيش رو اذيت كنه. ديروز هم روز جيغ جيغ اميررضا بود. و بچم از صداي جيغش خوشش اومده بود و ديگه خودش رو خفه كرد انقدر جيغ زد. اميررضا قبل از اين اصلاً جيغ زدن بلد نبود و فقط گاهي اتفاقي يه جيغ مي‌زد. ولي ديروز اين كار زيبا رو هم ياد گرفته و به شيرين كاريهاش اضافه شده. بعد از ظهر يه سر با رضا رفتيم بيرون كه بلوز بخره و مادرشوهرم هم داشت تدارك شب يلدا رو مي‌ديد براي همين ديگه اميررضا رو پيشش نذاشتم و گذاشتمش تو كالسكه و با خودمون برديمش. اولش چون خسته بود زود خوابش برد ولي بعد يه نيم ساعت بيدار شد و كم كم نق نقش شروع شد. بعد تبديل شد به جيغ. يه كم بغلش كردم آروم شد. ولي شروع كرد به صدا در آوردن با زبونش و آب دهنش همينجور مي‌ريخت، انقدر كه جلوي لباسش خيس خيس شده بود. هر جوري سرش رو با چيزهاي مختلف گرم مي‌كردم مگه يادش مي‌رفت! خلاصه كه تو مغازه ها كلي آبروريزي كرد تا بلوز براي بابايي خريديم و به سرعت برگشتيم خونه. حدود ساعت ۷ بود كه رفتيم خونه ي مادر شوهر براي مهماني شب يلدا. اولش بد نبود و با روروئك واسه خودش يه كم چرخيد ولي يك ساعت نشده بود كه جيغ جيغ هاش شروع شد. منم خوابوندمش ولي بعد نيم ساعت بيدار شد. مادر شوهرم هم گفت حتماً گشنشه. يه كم سوپ جو درست كرده بود، گفت بده بهش بخوره. منم گفتم آخه هنوز بهش جو نمي‌دم و فكر  نمي‌كنم براش خوب باشه. گفت خوب جوها رو بهش نده. منم ديگه حوصله ي مخالفت كردن باهاش رو نداشتم و يه كم از سوپ رو به زور به اميررضا دادم. نيم ساعت نشد كه بچم دل درد گرفت و جيغ هاي بنفشي مي‌كشيد كه بيا و ببين. شربت گريپ ميكسچر و عرق نعنامون هم تموم شده بود. يه كم براش نبات داغ درست كرديم و بهش داديم و چند دقيقه بعد همه ي سوپي كه خورده بود رو بالا آورد و آروم شد. ديگه از خستگي داشتم مي‌مردم ولي مادربزرگم هم گفته بود بعد از شام حتماً بياين اينجا براي همين حاضر شديم و رفتيم خونه ي مادربزرگم. اميررضا هم بي خوابي به سرش زده بود و با اينكه ساعت ۱۰ بود تو ماشين هم خوابش نبرد. خونه ي مادربزرگم كه رسيديم اولش خوب بود و طبق معمول به همه مي‌خنديد و دلبري مي‌كرد. ولي بعدش دوباره شروع كرد به جيغ جيغ و گريه. منم ديگه بردمش تو اتاق بهش شير دادم تو بغلم تكونش دادم تا خوابش برد. خلاصه كه داشتم از كمر درد و دست درد و بقيه دردها مي‌مردم و ديگه جوني برام نمونده بود. خونه ي مادربزرگم هم تا ساعت ۱۲ نشستيم و بعد هم اومديم خونه. رسيديم خونه هم سر اينكه شوهرم اميررضا رو كه تو كريرش بود برنداشت و من مجبور شدم با اون كمر دردم از تو آسانسور بردارمش ببرمش خونه دعوامون شد و ديگه خوشي هاي شب يلدامون تكميل شد. امروز هم اميررضا جونم از صبح بي حاله و دو بار استفراغ شديد كرده. بعد از ظهر ساعت ۴ و نيم وقت گرفتم ببرمش دكتر. اميدوارم كه اندفعه مفيد باشه. آخه من خيلي به دكترها بي اعتماد شدم و اصلاً به نظرم هيچي نمي‌فهمند. حالا شماها اگر پيش دكتر خوبي رفتيد لطفاً معرفي كنيد. اميررضا جونم چند روزه كه با غلت زدن خودش رو به اين طرف اون طرف مي‌رسونه ولي زود خسته ميشه. بعضي وقتا هم پشت سر هم ۷ ۸ تا غلت مي‌زنه. پنج شنبه هم اولين خرابكاريش رو كرد. اميررضا به كشيدن روميزيهاي كوچيك و خوردنشون خيلي علاقه داره براي همين ما هميشه همه چيز رو از روي اونا برمي‌داريم كه يه وقت اميررضا با روميزي نكشه و بشكنشون. ولي پنج شنبه تولد خواهرم بود و حواسمون نبود و مامانم يكي از ظرفهاي ميوه خوري رو روي يكي از اين ميز كوچيك ها گذاشته بود ما هم يك لحظه حواسمون پرت شد و اميررضا هم روميزي رو كشيده بود و ظرف رو شكسته بود. دخترخالم هم ديده بود كه داره رو ميزي رو مي‌كشه ولي تا اومده بود خودش رو به اميررضا برسونه كار از كار گذشته بود. حالا خدا رحم كرده بود كه زود رسيد و خود اميررضا رو كشيد كنار و شيشه تو پاش نرفته بود. خوب ديگه من برم بالا مادرشوهرم ناهار درست كرده منتظرمه. خدانگهدار همه ي شما باشه.
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 14:6  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان