
![]() |
![]() |
|
|
سلام سلام!
اول از همه از همهي دوستان عزيز كه با پاسخ هاي كاملشون منو راهنمايي كردند خيلي ممنونم. خيلي عالي بود و خيلي استفاده كردم. اميدوارم تعطيلي ۱ روزه بهتون خوش گذشته باشه. ما كه تعطيل و غير تعطيل نداريم و فعلاً من و رضا هر دو خانه داريم. ولي خداييش خيلي سخته كه شوهر آدم سر كار نره و همش ور دلش باشه. همون چند ساعت آخر شب كه ميبينمشون به نظر من كافيه و بيش از اون جز درد سر و دعواها و جر و بحث هاي الكي چيزي نداره. ديروز چهلم پدربزرگم بود و همگي رفتيم سر خاكش. اصلاً باورم نميشه كه ۴۰ روزه كه پيشمون نيست. از بس كه آروم و كم حرف بود هنوز كه خونه ي مامان جون ميرم فكر ميكنم يه جا همون دور و براست. از وقتي كه باباجون فوت كرده خيلي به مردن فكر ميكنم و كتابهاي مختلف درباره ارواح و قبض روح و عالم و برزخ خوندم. خيلي هم خوابهاي پريشون ميبينم. دست خودم نيست. فكر ميكنم با مرور زمان بهتر بشم. راستي من تو مطالب قبلي رو كه نگاه ميكردم ديدم كه بعد از اينكه من پست فوت پدر بزرگم رو گذاشته بودم و شما عزيزان پيغام تسليت گذاشته بوديد من فراموش كرده بودم كه ازتون تشكر كنم و الان با عرض شرمندگي از تاخير از همه دوستان عزيزم تشكر ميكنم و دعا ميكنم كه خدا رفتگان همه رو بيامرزه و هيچ كس داغ عزيزش رو انشاا... نبينه و خدا به خودتون همتون عمر باعزت و طولاني بده. از اميررضا كوچولو هم بگم كه حسابي شيطون شده و انقدر تو روروئك و تو بغلمون ورجه وورجه ميكنه كه حد نداره. ولي تو چهار دست و پا رفتن پيشرفت نكرده و هنوز حركت رو به جلو انجام نداده و همچنان دنده عقب ميره و دور خودش ميگرده. چند دفعه سعي كرده با گرفتن ميز يا مبل بلند شه ولي موفق نشده و بچم خيلي هم به خودش فشار نمياره و وقتي كه ميبينه كار سختيه بي خيال ميشه. كار جديدي كه خيلي بهش علاقه داره اينه كه من بغلش كنم و باباييش بياد دنبالمون كه مثلاً ما رو بگيره و منم فرار كنم و اميررضا هم تو بغلم ذوق ميكنه و دست و پا ميزنه. بيستم هم كه نه ماهش تموم شد و وارد ده ماهگي شد. اميدوارم اين ماه شاهد پيشرفتهاي بيشترش باشيم. البته مهمترين چيز سلامتيشه ولي وقتي آدم پيشرفت اين فسقلي ها رو ميبينه خيلي لذت داره و من هم براي هر كار جديدش كلي ذوق در ميكنم. بالاخره تلسم شكسته شده و من پنجشنبه براي اميررضا مكعب هاي پارچه اي و مكعب هاي كوچيك كه مال برج سازيه گرفتم. اصلاً به مكعب هاي پارچه اي هيچ علاقه اي نشون نميده. ولي مكعب كوچيك ها رو دوست داره ولي به جاي برج سازي اونا رو بر ميداره و پرتاب ميكنه. دست دسي هم هنوز با اينكه خيلي باهاش تمرين ميكنم ياد نگرفته ولي وقتي من دراز ميكشم بليزم رو ميزنه بالا و با دست كوچولوش ميزنه روي شكم من و از اينكه صدا ميده خيلي خوشش مياد. قربونت برم عزيزم كه همه ي كارات عجيب و غريبه چند تا عكس جديد و قديمي كه قولشون رو داده بودم: اميرضا و مكعبهاش:
اميررضا در حال پرتاب مكعب:
بزنم تو مختون؟؟!!!
۲ تا عكس اميررضا در عاشوراي امسال كه قبلاً قولش رو داده بودم:
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:17 توسط sahar |
|
|
سلام به دوستاي نازنين و نی نی های گلشون
چطورين؟ خوش ميگذره؟ با سرما چه ميكنيد؟ اين موج سرما انقدر رفت و اومد تا بالاخره اميررضا كوشولوي ما رو هم مريض كرد. سه شنبه بعد از ظهر بچم رفته بود طبقه بالا خونه مامانبزرگش وقتي برگشت ديدم به به! كله آقا بوي قرمه سبزي گرفته! اونم چه قدر! نگو مادرشوهر گرامي داشتند قرمه سبزي سرخ ميكردند. خلاصه اون شب گفتم بي خيال خودش بوش ميره. ولي چهارشنبه بازم كلش رو بو كردم و ديدم همچنان بوي قرمه سبزي ميده! منم ميخواستم برم خونهي مادر بزرگم گفتم الان اونجا برم هر كي بغلش كنه از بو گند خفه ميشه. خلاصه اميررضا رو بردم حموم. بعد اومدم حسابي خشكش كردم و موهاش رو هم با سشوار خشك كردم و رفتيم مهموني. اون شب به خير گذشت ولي پنج شنبه از صبح كه بلند شد ديدم سرفه ميكنه. از بس دائماً دل آشوبه داره و استفراغ ميكنه و ميپره گلوش زياد سرفه ميكنه و منم گفتم لابد به خاطر همونه. پنچ شنبه بعد از ظهر هم به شوشو گير دادم كه اين ۹ ماهش شده پس چرا استفراغش كم نشده و بايد ببريمش دكتر. خلاصه يهو نميدونم اين موج سرماي لعنتي از كجا اومد و برف شديداً شروع به باريدن كرد ولي ديگه چون وقت گرفته بودم گفتم عيبي نداره و پيچوندمش لاي پتو و بردمش. آقاي دكتر هم معاينه ش كرد و سونوگرافي داد و گفت اينو انجام بديد و برام بيارين تا ببينيم چي كار كنيم. و ما هم دوباره تو موج سرما برگشتيم سوار ماشين شديم. شب هم خونه مادربزرگ رضا دعوت بوديم و ماشين هم تو كوچشون نميره براي همين مجبور بوديم تو اون برف پياده بريم. و خلاصه سرتون رو درد نيارم از پنج شنبه تا به امروز اميررضا سرماي سختي خورده و هر روز هم بدتر ميشه. يه روز براش آش برنج پختم كه تو نسخه عطار نوشته بود خيلي خوبه. البته به جاي حبوبات بايد كدو حلوايي و شلغم بريزي توش. يه روز هم سوپ جوجه. امروز هم باز دوباره براش سوپ گذاشتم. شنبه هم به خاطر سرماخوردگيش برديمش دكتر كه شربت سرما خورگي كودكان و قطره بيني و استامينوفن داده و گفته مايعات گرم بهش زياد بديم. ولي اين شازده مگه مايعات ميخوره؟؟؟ پدرمون رو درمياره بخوايم بهش يه قطره آب ولرم يا آب ميوه بديم. غذا هم خيلي درست حسابي نمي خوره. ديشب كه هر چي از ظهر بهش داده بودم بالا آورد. الهي بميرم براش. فسقلي مثل فنچ كه بود. ريزه تر هم شده. چشاش كه مثل نخود شدند انقدر ريز و بي حال شدند. دائماً هم در حال ناله كردنه. بچم تحمل درد رو نداره و اصلاً تو خودش نميريزه و قربونش برم تا ميتونه گريه و زاري ميكنه. روي اين داروها نوشته كه خواب آورند ولي نميدونم چرا رو اميررضا تاثيري ندارند. البته وقتي ميخوابه چون درست نميتونه نفس بكشه هي از خواب ميپره. آخه بگو مجبوري با مماغت نفس بكشي. خوب دهنت رو باز با دهنت نفس بكش!! يكي از بدترين لحظاتي هم كه داريم موقعي هست كه ميخوام تو بينيش قطره بريزم يا با فين گير بينيش رو خالي كنم! انقدر جيغ ميزنه و گريه ميكنه كه نميفهمم چند تا قطره ريختم تو بينيش!! بچم از ديروز صداش هم گرفته و حسابي كلفت شده! خلاصه كه خيلي سخته. انشاا... هيچ بچه اي مريض نشه. راستي شنبه قد و وزنش رو هم گرفتيم. وزنش ۹ كيلوگرم بود كه خيلي زياد نشده بود .قدش هم ۷۴ سانتي متر بود كه نسبت به دفعه قبل ۳ سانتي متر بلند تر شده بود. فكر كنم اين يه ذره وزني هم كه اضافه كرده به خاطر قدشه كه بلند شده. خوب از كارهاي شازده بگم. تازه داشت تو دنده عقب رفتن در حالت چهار دست و پا مهارت پيدا ميكرد كه سرما خورد و حالا ديگه فقط دوست داره تو روروئك باشه يا اينكه بشينه. بچم فوتبال هم ياد گرفته و خيلي هم علاقه داره. همينجوري بعضي وقتي دستش رو ميگرفتيم و تاتي تاتي ميكرد. جمعه خونه مامانم بوديم كه مامانم يه توپ كوچولو انداخت جلوي پاش و ديدم بعله آقا شديداً به فوتبال علاقه دارند و ميخواند فوتباليست بشند. خيلي بامزه است وقتي ميخواد توپ رو شوت كنه. البته توپه خيلي ريز بود و اميررضا هم براي اينكه بتونه شوتش كنه چند دفعه پاشو جلو و عقب ميبره تا پاش به توپ بخوره و كلي ذوق ميكنه. تو روروئك هم كه خرابكاريهاش بيشتر شدند. قدش كه بلند شده دستش به جاهاي جديدتري ميرسه. تو كشوهاي كابينت رو هم حسابي هم ميريزه و هر چقدر هم دستش بره لاش بازم از رو نميره و تا چشم ازش بردارم ميدوه طرف كشوها. ديروز تو اتاق بودم كه ديدم يهو آقا از راه رسيد و تو يه دستش دستمال گردگيري بود و تو دست ديگه ش هم گوشت كوب و كلي هم ذوق ميكرد. وقتي خرابكاري ميكنه خيلي بامزه است. بهش ميگم اميررضا بيا ببينم دستت چيه. اونم از دست من فرار ميكنه و منم ميدوم دنبالش و ميگم الان ميگيرمت و كلي ميخنده. ولي بعدش كه چيزي كه تو دستش هست رو ميگيرم گريه هاش شروع ميشه و انقدر بايد اسباب بازيهاي مختلف دستش بدم تا بالاخره از يكي شون خوشش بياد و يادش بره. كلاً تو روروئك رو خيلي دوست داره ولي من خيلي نميذارمش توش كه صدمه نبينه. ولي وقتي بذارمش خيلي ذوق ميكنه. يه دونه از اين تاپهايي كه به ميله بارفيكس بايد ببندي مادرشوهرم براش خريده و تو اونم بدش نمياد بذارمش و اولش آرومه ولي زود حوصله ش سر ميره. و انقدر دولا ميشه يا از عقب خم ميشه كه ميترسم و زود برش ميدارم. جايي كه شديداً اميررضا بهش علاقه داره حموم و دستشويي و تا در يكي از اين دو باز ميشه ميدوه طرفشون و كلي ذوق ميكنه. آخه بگو بچه جا بهتر از دستشويي نبود كه تو عاشقش بشي. به قول داييش اگه شهر بازي هم ببريش انقدر خوشحال نميشه. مخصوصاً وقتي كه ميخوام عوضش كنم و ببرم تو دستشويي بشورمش. از وقتي كه شلوارش رو در ميارم و ميزارم روي زير انداز تعويضش شروع ميكنه به لنگ پراني و انقدر دست و پا ميزنه و ذوق ميكنه تا برش دارم و ببرمش تو دستشويي. اونجا هم كه ديگه خودش رو خفه ميكنه و انقدر دست و پا ميزنه تا بشورمش. وقتي هم كه ميشورمش يك دقيقه هم آروم نميگيره و همش در حال وول خوردن و فضولي كردنه و خلاصه جون منو ميگيره تا بخوام آبش بكشم. وقتي پشتش رو ميخوام بشورم كه هي پاهاشو فشار ميده به دستشويي و همش بايد مواظب باشم كه كمرش رو نكوبونه به شير دستشويي. وقتي هم كه اون طرفيش ميكنم هر چي جلوي آينه دستشويي هست رو ميخواد برداره و همه جا رو به هم ميريزه. خلاصه كه موقع تميز كردن آقا ما داستاني داريم و اكثر مواقع دعوامون ميشه و كافيه كه من يه كم صدام بلند شه. انقدر سرم داد ميزنه و هي ميگه اِ اِ اِ تا من بگم بابا ببخشيد غلط كردم. حق باشماست. خوب حالا چند تا سوال داشتم كه ممنون ميشم راهنماييم كنيد: ۱- مواقعي كه ني ني هاتون مريض ميشن از چه شربت ها يا قطره هايي استفاده ميكنيد؟ آخه يه بار يه دكتره بهم گفت شربت ديفن هيدرامين يا سرماخوردگي خيلي خوب نيستند و آب بيني بچه رو خشك ميكنند و باعث ميشند كه بچه بيشتر اذيت بشه و گريه كنه. يه بار هم يكي ديگشون ميگفت از اين قطره هاي بيني خيلي استفاده نكن چون بيني بچه بهش عادت ميكنه. استامينوفن هم باز ميگن خيلي خوب نيست؟؟!!! ۲- شما از داروهاي گياهي استفاده ميكنيد؟ من براي دل درد اميررضا چند بار از چهار شيريني كه تو نسخه عطار نوشته بود براي دل درد و نفخ و يبوست خوبه استفاده كردم. ترنجبين هم ميگن خيلي خوبه و بچه رو آروم ميكنه. براي سرما خوردگي هم چند تا چيز نوشته بود كه خوبه ولي ديگه جرئت نكردم استفاده كنم. ولي نمي دونم چرا احساس ميكنم از دارو هاي جديد بايد خيلي بهتر باشند. ۳- كوچولوهاي شما در روز چند ساعت ميخوابند؟ حدوداً چند دفعه شير ميخورند؟ شب چند بار براي شير خوردن بيدار ميشند؟ ۴- ني ني هاي شما بلافاصله بعد از شير خوردن اصلاً اضافه شير رو بيرون نميريزند؟ ببخشيد منظورم اينه كه بعد از شير خوردن چقدر بالا ميارند. البته تو وبلاگ هاي شما عزيزان تا حدودي جواب سوالهام رو گرفتم ولي ميخواستم جواب سوال هام دقيق تر بدونم . خيلي ممونم ميشم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:37 توسط sahar |
|
|
سلام به همگی
امیدوارم حال همتون خوب باشه. من و امیررضا الحمدلله خوبیم. این چند وقت حسابی سرمون شلوغ بوده و خیلی وقت نکردیم بیایم و به شما عزیزان سر بزنیم و از احوالات خودمون بگم و خیلی هم دلمون براتون تنگ شده بود. خوب ضمن عرض تسلیت ایام محرم منم از تاسوعا و عاشورای حسینی شروع می کنم. مادربزرگم روز تاسوعا نذر داره و جلسه اي براي خانمها دارند و بعد هم ناهار ميدند. دم در خونشون هم چون اكثر هيئت هاي شميرانات روز تاسوعا به امامزاده علي اكبر چيذر ميان خيلي شلوغه و هر سال شربت يا شير ميدند كه اين چند سال به خاطر سرما شير دادند. امسال هم طبق روال سالهاي گذشته همين برنامه بود و الحمدلله به خوبي برگزار شد. فقط جاي باباجون خيلي خيلي خالي بود. اميررضا هم كه مثل هميشه به خاطر شلوغي همش در حال نق زدن بود. روز عاشورا هم نزديك ظهر اميررضا رو برداشتم و با دخترخاله هام رفتيم بيرون و چند تا دسته اومدند و رفتند و بعد هم اميررضا گريه ش گرفته بود و منم برگشتم خونه. چند تا عكس خوشگل هم دختر خالهم با دوربينشون گرفته كه هنوز ازش نگرفتم و رفت پيش بقيه عكسها كه ۱ ماهه قراره ازشون بگيرم. نزديك غروب عاشورا هم رفتيم امامزاده ۵ تن لويزان و اونجا هم بعد از نماز مغرب و عشا مراسم شام غريبان داشتند كه ما به خاطر سرماي شديد و بيقراري كردن اميررضا نتونستيم صبر كنيم و برنامه شون رو ببينيم. امسال كلاً خودم نتونستم درست و حسابي يك مجلس عزاداري برم و همش درگير اميررضا بودم. انشاا... كه عزاداري هاي همه مورد قبول حق قرار گرفته. ولي تو خيابون ها كه سال به سال بدتر ميشه و من روز عاشورا كه رفتم تو خيابون واقعاً پشيمون شدم چون ديگه خيلي كم پيدا ميشه كه كسي براي عزاداري اومده باشه و بيشتر براي تفريح ميان و آدم واقعاً قيافه ي بعضي از اين دختر و پسرها رو كه ميبينه حالش به هم ميخوره و به حالشون افسوس ميخوره. بگذريم.... يكشنبه هفته پيش تو خونه بيكار بوديم (آخه كارخونه ي شوشو هم آتيش گرفته و تقريباً ۱ ماه هست كه منزل تشريف دارند) كه به سرم زد برم محل كارم و تسويه حساب كنم. آخه اين احمق ها با اينكه ۲ ماه هست كه من سر كار نميرم ولي حقوقم رو ميريزند. تازه اضافه كار هم بهم ميدند! خلاصه رفتيم دانشگاه و من رسماً نامه استعفا رو نوشتم و رفتم به امور اداري دادم فكر كردم كارم ديگه تموم شده ولي يك ليست بلند بالا دادند كه براي تسويه حساب بايد ميرفتم از همشون امضا ميگرفتم. منم چون اميررضا تو ماشين پيش رضا بود و خيلي اذيتش كرده بود گذاشتم براي يك روز ديگه كه اين كار رو انجام بدم. بعد يهو وسط راه به سرمون زد حالا كه بيكاريم بريم كيش و بعد هم رفتيم يك آژانس و اونا هم تخفيف ويژه داشتند و هم از خدا خواسته بليط گرفتيم و دوشنبه بعد از ظهر راهي كيش شديم. تو هواپيما هم اميررضا يه ۱ ساعتي غر ميزد و جيغ ميكشيد. بعدش خوابش برد. كيش هم هوا فوق العاده بود و خيلي خوش گذشت. روزي ۶ ۷ ساعت فقط پياده روي ميكرديم. آخه كالسكه اميررضا رو برده بودم و ديگه حوصلهي اينكه هي بخوام جمعش كنم و بازش كنم رو نداشتم و همه جا پياده ميرفتيم. خيابون ها هم كه خيلي عالي بود و همه جا ميشد كالسكه رو ببري. خلاصه جاتون خالي يكي از بهترين سفرهاي من بعد از تولد اميررضا بود. اميررضا هم خيلي پسر خوبي بود و نسبت به بقيه مواقع خيلي كم گريه ميكرد. مخصوصاً وقتي تو خيابون بوديم و ماشين ها رو نگاه ميكرد صداش در نميومد. برگشتنه هم از تو فرودگاه كيش خوابيد و تو فرودگاه تهران بيدار شد. ولي يه اتفاق جالبي كه افتاد اين بود كه روز آخر ما تصميم گرفته بوديم دوربين بخريم ولي وقتي من خواستم از حسابم پول بردارم ديدم حسابم خالي شده. خلاصه با كلي تحقيقات فهميديم كه اين اداره ي خراب شده سر خود پولي كه تو حسابم بود رو برداشته بودند در حاليكه من پول اونا رو جداگانه جاي ديگه گذاشته بودم كه بهشون بدم و حسابي اعصابم به هم ريخت. آخه حتي يه زنگ هم نزدند كه اطلاع بدند ميخواهند اين پول رو بردارند. فكر نميكردم به اين راحتي بتونند از حسابم پول بردارند. مرده شورشون رو ببرند كه همه چيزشون بي حساب كتابه. خدا رو شكر كه ديگه باهاشون كاري ندارم. خوب يه كم از اميررضا بگم. آقا پسر من كار جديد كه ياد گرفته اينه كه بعد از اينكه از حالت نشسته به حالت سينه خيز در مياد بعد هم قنبلش رو بالا مياره و به حالت چهار دست و پا در مياد و بعد هم دنده عقب شروع ميكنه به حركت كردن و به خاطر اينكه از اون چيزي كه ميخواد بهش برسه دورتر ميشه اعصابش خرد ميشه و شروع ميكنه به گريه كردن. ديروز هم چند بار از حالت سينه خيز كه به چهار دست و پا رفت انقدر خودش رو كشيد بالا تا تونست بشينه. بچم كلي پيشرفت كرده و داره كم كم مامانيش رو اميدوار ميكنه. ديگه اگه بيسكويت يا نون بدم دستش نميپره گلوش و قشنگ ميخوره. غذا خوردنش هم خيلي بهتر شده و اگه سر حال باشه تقريباً هر چيزي رو ميخوره. چند روز پيش الكي سرفه كرد و ما هم بهش خنديديم و حالا ديگه كارش شده سرفه كردن الكي. از اسباب بازیهاش هم که دیگه اصلاْ خوشش نمیاد و نگاهشون هم نمی کنه. باید برم چند تا جدید براش بخرم یه کم تنوع داشته باشه. دیروز بابایی با مقوا براش مکعب درست کرد که بذاره رو هم. ولی امیررضا فقط اونا رو می خوره!خوب ديگه من برم ناهار بخورم. چند تا عكس جديد هم از اميررضا ميذارم. ولي همونطور كه گفتم عكسهاي روز عاشورا و مهد كودك كه قبلاً قولش رو داده بودم دست دخترخالمه و هر وقت ازش گرفتم اونا رو ميذارم. مواظب خودتون و ني ني هاي گلتون باشيد.
اینجا رفته بودیم جاده تلو برف بازی امیررضا رو از ماشین گذاشتم بیرون و ازش عکس گرفتم و زود گذاشتمش سر جاش. گفتم بچم یه عکس با برف هم داشته باشه!
اینم اسباب بازی که داییش موقع تولدش خریده بود و دیگه کم کم می تونه ازش استفاده کنه!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:19 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|