
![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 16:34 توسط sahar |
|
|
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی
چقدر هوا باحال شده! دیگه کاملاْ بوی عید میاد. من عاشق بهار و ایام نوروزم. هميشه از ۱ ماه قبل براي تعطيلات اين ايام براي ايرانگردي برنامه ريزي ميكرديم ولي امسال سال دوميه كه با وجود يك وروجك شيطون فكر نميكنم بتونيم خيلي راه دور بريم. البته تهران هم تو ايام عيد خيلي زيبا ميشه. خيابونهاي خلوت...هواي تميز...طبيعت زيبا... ولي خوب مسافرت يه چيز ديگه است. ديد و بازديد ايام عيد رو هم دوست دارم ولي الان چند ساله كه هفته ي اول عيد تقريباً همه فاميل مسافرت هستند و هفته دوم به اين موضوع اختصاص داره. امسال كه اولين نوروزمون بدون باباجون هست و همه ميخواهيم موقع تحويل سال سر خاكش باشيم. چقدر جات خاليه باباجون. بعضي وقتا خيلي دلم هواش رو ميكنه و همه غم هاي عالم رو دلم ميشينه. مثل ديشب كه يادش افتاده بودم. يادمه روزهاي آخر عمرش بود حال باباجون خيلي بد بود و خاله ام دائماً بهش رسيدگي ميكرد و ناز و نوازشش ميكرد. چقدر دوست داشتم كه بغلش كنم. بوسش كنم و من هم ناز و نوازشش كنم ولي چون تا اون روز فقط يك روبوسي معمولي ميكرديم ديگه خجالت ميكشيدم. چقدر دلم ميسوزه كه روز آخر نرفتم پيشش. ولي ديگه براي اين حرفها خيلي دير شده و ديگه اين لحظه ها بر نميگرده. الان هم بعضي وقتا دوست دارم بابام رو بغلش كنم بوس كنم ولي باز هم خجالت ميكشم. قبلاً كه ميديدم دختر خاله م خودش رو ميانداخت بغل باباش و بوسش ميكرد با خودم ميگفتم چقدر اينا لوس هستند ولي الان ميگم كاش من هم از اول اين كارها رو ميكردم تا الان ديگه با بابام رو دربايستي نداشتم. بگذريم.... از اميررضا جونم بگم....ديگه تو چهار دست و پا رفتن كاملاً حرفه اي شده و روي سنگ و سراميك هم ليز نميخوره. دستش رو به ميز و يا تخت و يا مبل ميگيره و بلند ميشه. (البته تا وقتي منو نبينه و نخواد خودش رو لوس كنه). بعضي وقتا هم دستش رو ول ميكنه ولي نميتونه خودش رو كنترل كنه و ميافته زمين. بعضي وقتا هم با يه دستش خودش رو كنترل ميكنه. بعد از چهار دست و پا رفتن اميررضا ديگه به جارو برقي هم احتياجي نيست چون اميررضا كوچكترين چيزي رو كه روي زمين ببينه كه خيلي وقتا اصلاً منم اونو نديدم برميداره و ميذاره تو دهنش. يك لحظه هم نميتونم ازش غافل بشم. هر چند كه اميررضا هم يك لحظه از من دور نميشه و من هميشه بايد در محدوده ديدش باشم و مثل اردك هر جا كه ميرم دنبالم راه ميافته. عاشق دستمال كاغذي، كاغذ و روزنامه است. اول اونا رو ريز ريز ميكنه و بعد هم ميخواد بكنه تو دهنش كه من نميذارم. عاشق اينه كه وقتي تو روروئكه ما دنبالش كنيم و اونم قهقهه ميزنه. انقدر از ته دل ميخنده كه از خنده هاي اون منم خنده ام ميگيره. ديگه رو تخت خودمون يك لحظه هم نميتونم تنهاش بذارم چون سريعاً خودش رو دمر ميكنه بعد ميشينه بعد هم ميخواد خودش رو پرت كنه پايين. قبلاً تو يه كتاب خونده بودم كه بچه ها رو وقتي رو پرتگاه بذاري متوجه ميشن و وقتي به لبه پرتگاه مي رسند خودشون ديگه جلو نميرن ولي اميررضا اصلاً اين چيزا حاليش نيست و ميخواد با مخ بياد پايين. بچهم حسابي ددريه و تا به سمت در ميريم و يا در خونه باز ميشه انقدر ذوق ميكنه و دست و پا ميزنه تا ببريمش بيرون. البته تو ماشين و يا خونه ي ديگران رو دوست نداره و فقط دوست داره تو هواي آزاد باشه. عاشق لحظه هايي هستم كه تو روز بهش شير ميدم. مخصوصاً كه تازگي ها بازيگوش شده و همش ميخواد در حال شير خوردن باهاش بازي كنم و اونم همونطور كه داره شير ميخوره ميخنده و منم ميچلونمش. ولي به همين اندازه از شير خوردن هاي شبانهش بدم مياد. چون هم خيلي طولانيه هم اينكه چندين بار بيدار ميشه و تا من چشمهام مياد گرم بشه شازده ميخواد شير بخوره. بعضي وقتا فقط دوست داره كه مي مي تو دهنش باشه و شير نميخوره ولي به محض اينكه از تو دهنش در ميارم گريه ميكنه. نميدونم چي كار كنم كه شير خوردن هاي شبانه ش كمتر بشه. هر چي ميگذره كمتر كه نميشه بيشتر هم ميشه. خوب ديگه من برم ناهار شيطونك رو بدم و بعد هم خودم ناهار بخورم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:40 توسط sahar |
|
|
سلام سلام!
حالتون خوب بید؟ من و امیررضا شیطون بلا هم بد نیستیم. البته من ۲ روزه به شدت صدام گرفته و امروز دیگه اصلاْ صدام در نمیاد و به قول مامان آرتا به گروه کنسرت خروس ها پیوستم!! امیررضا هم که هی شیطونی می کنه و منم باید با این صدام هي بگم اميررضا نكن، اميررضا بيا، اميررضا اميرضا اميررضا!!! بگذريم گزارشي از اتفاقات اين چند روز به ترتيب تاريخ مينويسم: ۱- روز ۲۷ بهمن ماه سالگرد نامزدي من و شوشوي مهربان بود! ولي خوب چون ساگرد عقد و ازدواج هم داريم اين مراسم باشكوه برگزار نشد و فقط من به شوشو يادآوري كردم كه از اون روز ۷ سال ميگذره و ما ديگه پير شديم. البته من بدبخت تازه ۲۴ سالمه و تازه وقت شوهر كردنم هست!!! ولي كلي از موهام سفيد شده كه اين موهاي سفيد بعد از زايمان فكر ميكنم ۲ برابر شده باشه. البته شوهرم ميگه ارثيه و چون موهاي مامان و بابات هم زود سفيد شده اينطوريه ولي نميدونم چرا اين ارث به من رسيده و به برادرم كه يك سال از من بزرگتره نرسيده و اون هنوز همه ي موهاش سياه هستند! ۲- روز ۲۹ بهمن خجسته سالروز ميلاد اينجانب بود و ۲۴ سالگيم هم تموم شد و وارد سال بيست و پنجم زندگيم شدم. اتفاق خيلي جالبي كه در اين روز افتاد كادوي تولدي بود كه اميررضا به من داد. درست خونديد اميررضا چون باباش كه قربونش برم طبق معمول بهونه اي براي نخريدن كادو داشت(امروز که این نوشته رو ویرایش می کنم باباییش هم یه بلوز و شلوار خیلی شیک برای تولدم کادو داد. با اینکه تاخیر چند روزه داشته ولی بازم دستش درد نکنه!) ولي به جاش اميررضا جونم در اون روز به من يك هديه خيلي خوب داد كه خيلي وقت بود منتظرش بودم. بعد از ظهر روز تولدم خونه ي مادربزرگم بوديم و برادرم اينا هم اونجا بودند. برادرم داشت با اميررضا بازي ميكرد و آهنگ هاي موبايلش رو براش پخش ميكرد. اميررضا هم هي به سمتش دراز ميشد تا گوشيش رو ازش بگيره و برادرم هم گوشي رو روي زمين هول داد و چند متر اونطرف تر رفت و يهو ديديم كه اميررضا چند قدم به سمت جلو در حالت چهار دست و پا رفت. انقدر ذوق از خودم در كردم كه حد نداره. ولي بعدش هر كاري كرديم اين كار تكرار نشد. ولي از روز بعدش باز تكرار شد و هر روز يه مقدار مسافتش بيشتر شده و الان اگه تنبل خان بخواد ميتونه خودش رو به هر جا برسونه! فقط مشكلش اينه كه خيلي تنبله و يه كم كه چهاردست و پا ميره خسته ميشه و شروع ميكنه به نق زدن. هنوز روي سنگ و سراميك هم خيلي نميتونه بره و ليز ميخوره. ولي خيلي بامزه ميشه وقتي چهار دست و پا ميره. آخه هنوز نميتونه كاملاً خودش رو كنترل كنه و لق ميخوره و ميافته رو زمين و دوباره با زحمت فراوان خودش رو بالا مياره و به راهش ادامه ميده. خلاصه كه ديگه از دست اين فضول خان هيچي هم روي زمين نميتونيم بذاريم چون سريعاً خودش رو به چيزهايي كه نبايد به اونا دست بزنه ميرسونه و كلي هم ذوق ميكنه. من فكر ميكردم اگه چهار دست و پا بره ديگه مشغول ميشه و انقدر گريه نميكنه ولي دليل جديدش براي گريه كردن اينه كه ما چيزهايي كه اون برميداره رو از دستش ميگيريم و خيلي بهش بر ميخوره و گوله گوله اشك ميريزه. قربونش برم اشكش هم لب مشكشه!!! اتفاق ديگه اي كه تو اين روز افتاد نيش زدن دندون عقلم بود!! آخه من كم عقل هنوز دندون عقلم در نيومده بود كه بالاخره در سالروز تولدم بعد از چند روز درد كشيدن بالاخره نيش زد. ۳- پنجشنبه شب يعني ۲ اسفند ماه هم دندون پيشين مياني فك بالاي اميررضا هم نيش زد. خيلي جالب هم متوجه اين موضوع شديم. اميررضا چند روزي بود كه دو تا دندون پايينيش رو به لثه هاي بالاييش فشار ميداد. پنج شنبه شب كه داشتيم ميخوابيديم ديدم يه صدايي مياد. به اميررضا كه نگاه كردم ديدم داره همون كار رو ميكنه و متوجه شدم كه دندون بالاييش دراومده و داره ۲ تا دندونش رو به هم ميسابه و از صداش هم خوشش اومده بود و ولكن اين كار نبود. ولي خدا رو شكر همون شب بود و ديگه از سرش افتاده. ۴- ديروز رفتيم بهار كه براي اميررضا لباس عيد بخريم. ولي وقتي اونجا رسيديم ديديم ...به به!! چه خبره!!! خيابون بهار پر آدم بود. حتي تو پياد رو ها به سختي ميشد راه رفت چه برسه به توي مغازه ها. منم همينطوري خريد كردن سختمه چه برسه به اينكه تو اين شلوغي بخوام خريد كنم و كلي به خودم فحش دادم كه چرا با اينكه بيكار بودم ۱ ماه زودتر براي خريد نيومدم. خلاصه يه ۱ ساعتي گشتيم و بعد هم بي خيال شدم. قيمت ها هم كه خيلي بالا بودند و يك قرون هم كه قربونشون برم تخفيف نميدادند. منم گفتم اگه بخوام انقدر پول بدم ميخوام يه چيز درجه ۱ بخرم نه يه بلوز شلوار كه بعد از يك بار شستن از ريخت و قيافه هم بيافته. هي ميگند تايلنديه تايلنديه. آخه تايلندي مگه چيه!!! من كه هر چي تايلندي خريده بودم يا پرز دادند يا بلوزهاش گشاد شدند. در حاليكه من اصلاً تا ۱ ماه پيش هيچ كدوم از لباسهاي اميررضا رو تو ماشين هم نميانداختم و همه رو با دست ميشستم. ولي ۲ تا لباس تركيه اي كه گرفته بودم جنس هاشون خيلي عالي بود و هر بار كه ميشستم و اتو ميكردم نو ميشدند. ديروز يه لباس ۳ تيكه هم ديدم كه خيلي خوشم اومد و قيمتش ۳۶ هزار تومان بود كه بعد از كلي چونه گفت آخرش ۳۴ هزار ميتونم بدم ولي باز پشيمون شدم و نخريدم. امروز كه رفتم تجريش همون لباس رو تو پاساژ بعثت تجريش ديدم و قيمت كردم ۲۶ هزار تومان بود!! تازه من فكر ميكردم تجريش بايد گرون تر باشه! خلاصه لباس عيد اميررضا رو هم خريديم. يه شلوار هم براي خودم خريدم. مانتو و كفش هم ميخواستم كه چيز مناسبي پيدا نكردم. يه سوال هم از مامانهايي كه بچه هاشون سينه خيز يا چهار دست پا ميرند دارم. شما يه جا ميريد با اين فسقلي ها چي كار ميكنيد؟؟ امروز ما ظهر يه سر رفتيم خونه ي مادرشوهرم اين وروجك يك دقيقه هم آروم نميگرفت و به سمت همه چيز هجوم ميبرد. اول كه مادرشوهرم سبزي پاك ميكرد هي ميرفت به سمت سبزي. بعد كه سفره انداختيم ميخواست بره تو سفره. بعد هي ميرفت دمپايي هاشون رو ميكرد تو دهنش!!! آدم تو خونهي خودش ميتونه وسايل رو جمع و جور كنه و محيط رو امن كنه ولي جاي ديگه چي؟؟ خوب ديگه من برم يه چرتي بزنم تا اين پسرك خوابه. مواظب خودتون و گل هاي نازنينتون باشيد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:47 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|