تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
سلام! حالتون چطوره؟ خوبید؟؟..خوشید..؟؟ در سلامتی کامل به سر می برید؟؟ انشاا... که همینطوره! من و امیررضا قلقلی هم خوبیم و تازگی ها خیلی بیشتر با هم رفیق شدیم. آخه پسرم رو چشم نزنم دو هفته ای هست که کمتر نق می زنه و بیشتر شیطونی می کنه. همونطور که من دوست دارم! من از بچه ي نق نقو خيلي بدم مياد ولي عاشق بچه هاي شيطونم!  با بچه اي كه خيلي مثبت باشه حال نمي‌كنم. البته وقتي كار دارم دوست دارم كه آروم باشه و به من كاري نداشته باشه ولي خوب اينطور نيست. پس مجبورم كه كار نكنم و به پسر گلم رسيدگي كنم. جاتون خالي يك هفته اي مي‌شه كه من و اميررضا هر روز مهموني هستيم و كلي خوش مي‌گذره. روز ۵ شنبه كه خونه‌ ي مامانم رفتم و خونه‌ي ۲ تا از عموهام و ۲ تا از عمه هام رفتيم عيد ديدني و اميررضا كلي عيدي جمع كرد و خوش به حالش شد! ما هم كه يه روزه خودمون رو خفه كرديم و ديگه آخر شب از بس خورده بوديم داشتيم مي‌تركيديم. روز جمعه هم پدر و مادر عروس جديدمون از اهواز اومده بودند تهران و همراه با عروس خانم اومدند خونمون. مامانم دعوتشون كرده بود كه بيان تا هم ما عروس خانم رو ببينيم و هم يه ذره بيشتر با هم آشنا بشند. خانواده‌ي خوبي بودند. خيلي ساده و خونگرم. عروس هم ظاهراً دختر خوبيه حالا بعداً معلوم مي‌شه. خلاصه مامانم يه كم از شرايط برادرم براشون گفت و ازشون رسم و رسوماتشون رو پرسيد كه چه جوريه و يه سري از اين حرف ها. بابام و پدر عروس هم كه مشغول حرف زدن در مورد همه چيز به جز اين دو تا بودند. منم كه دنبال اميررضا از اين طرف به اون طرف مي‌دويدم و خواهرم هم با عروس صحبت كرد. خلاصه قرار شد كه اول برند آزمايش بدند و اگه مشكلي نداشت ما براي خرج برون بريم اهواز. خلاصه اين از داداش فسقلي ما كه مي‌خواد زن بگيره! تازه مامان عروس گفته كه ما رسم نداريم نامزد بمونند و بايد عقد كنيم! منم به مامانم گفتم كه اگر عقد كنند به ۱ سال نمي‌كشه كه بايد عروس بگيريم و مثل برادر بزرگم كه تازه سربازيش داره تموم مي‌شه و بچه ش تو راهه اينا هم همين مشكلات رو خواهند داشت. مامانم هم گفت حالا صبر كن برند آزمايش بدند بعداً دوباره در اين مورد صحبت مي‌كنيم. خلاصه بگذريم. داشتم مي‌گفتم جمعه هم كه بدين منوال گذشت. شنبه بعد از ظهر هم با مادرشوهرم رفتيم خونه‌ي دختر عمه‌ش و اونجا هم بد نبود. يكشنبه هم از ناهار خونه‌ي خاله ‌ام دعوت بوديم تا نصفه شب هم اونجا بوديم. ديروز همه ناهار خونه‌ي عمه ي مامانم بوديم و اونجا هم خوب بود. امروز هم اگه هوا خوب باشه مي‌خواهيم بعد از ظهر بريم گردش به يكي از پاركهاي نزديك. خلاصه آدم كه بيكار باشه همينه ديگه هر روز  يه جا آويزونه! مخصوصاً فصله بهار و تابستون كه حوصله ي آدم تو خونه خيلي سر مي‌ره.  خوب از اميررضا بگم... تنبل خان هنوز نميايسته و آبروي ما رو برده. قبلاً خيلي دوست داشت كه دستش رو بگيرم و تاتي كنه ولي الان تا بلندش مي‌كنم به زور مي‌شينه و همش مي‌خواد چهار دست و پا بره. بعضي وقتا واي مي‌سونمش و دستامو ول مي‌كنم و براش دست مي‌زنم و مي‌گم ماشاا... چند ثانيه اي مياسته ولي بعد خودشو پرت مي كنه تو بغل من. خلاصه كه خيلي لوس و تنبله. انقدر مثل پيشيها خودش رو مي‌مالونه به من. بوس كردن كه بلد نيست خنگول خان ولي صورتش رو محكم فشار مي‌ده رو صورتم و همه تفاش رو مي‌مالونه رو صورتم. گريه كردنش كه از همه لوس تره. فك پايينش رو مياره جلو و لباش رو ور مي چينه و با سوز گريه مي‌كنه. دو سه روزه كه بالاخره به جز م و ب حرف د هم اضافه شده و خيلي هم بامزه مي‌گه. پشت سر همه د د د و زبونش هم يه ذره مي‌گيره و خيلي بانمكه. ياد گرفته وقتي مي‌گم ببعي مي‌گه مي‌گه بع بع و بعضي وقتا هم وقتي مي‌گم گاوه مي‌گه مي‌گه ما ما ولي اكثرا همون بع بع رو مي‌گه. كتابهاي حموم رو خيلي دوست داره و خيلي قشنگ اونا رو ورق مي‌زنه و به شكلاش نگاه مي‌كنه و وقتي تموم مي‌شه دوباره از آخر به اول اين كار رو مي‌كنه. ولي كتابهاي مقوايي رو هنوز نمي تونه ورق بزنه و اعصابش خورد مي‌شه. كلاً بچه م علميه و به كتاب خيلي علاقه داره. تازگي ها خيلي دوست داره كه همه چيز رو رو بلندي بزاره. و هر گوشه رو كه نگاه مي‌كني مي‌بيني يه چيزي رو ميز يا مبل يا پشتي گذاشته. تازه هم ياد گرفته مكعبهايي كه قبلاً براش گرفته بودم رو روي هم بذاره. البته هنوز فقط دو تاش رو و سومي رو كه مي‌خواد بذاره مكعب ها مي‌ريزند. همچنان عاشق دنبال بازيه و وقتي دنبالش مي‌كنيم كه بگيريمش غش غش مي‌خنده و فرار مي‌كنه. تلفن كه زنگ مي‌زنه اگه بدونه كجاست زود خودش رو به اون مي‌رسونه و گوشي رو بر مي‌داره و نگاهش مي‌كنه. زنگ در رو هم كه مي‌زنند انقدر آيفون رو نگاه مي‌كنه و ميگه اٍ اٍ تا يكي از در بياد تو. وقتي مي‌خواد خودش رو لوس كنه گوشش رو مي‌گيره. عاشقه عينكه و هر كي كه عينك زده باشه زود مي‌پره تو بغلش و طرف كلي ذوق مي‌كنه و بعد تازه مي‌فهمه كه اميررضا چه فكر پليدي تو سرش بوده. وقتي مادرشوهرم مي‌برش بالا خونشون و يه نيم ساعتي از من دوره منو كه مي‌بينه كلي برام ذوق در مي‌كنه و سفت بغلم مي‌كنم و خودش رو برام لوس مي‌كنه. خلاصه خيلي شيرين شده و روز به روز هم شيرين تر مي‌شه. چيزي ديگه به تولد يك سالگيش نمونده و خيلي دوست دارم كه تا اون موقع راه بيافته تا اسمش جزو خنگها ثبت نشه.  اين ماه هم براي چك آپ نبردمش و نمي‌دونم قد و وزنش چقدر شده. قدش كه ماشاا.. خوبه ولي وزنش فكر نمي‌كنم زياد شده باشه.  ولي مهم نيست. مهم اينه كه سالم باشه و در سلامتي كامل به سر ببره.  خوب ديگه ما رفتيم. مواظب خودتون باشيد

اینم چند تا عکس که بعداْ اضافه کردم:

امیررضا در حال خواندن کتاب

امیررضا در حال کار با کامپیوتر( عاشق اینه که بکوبه رو صفحه کلید یا ماوس رو تکون بده و بکوبونش رو میز)

بازی مورد علاقه امیررضا(پر کردن کاسه با گیره ها و خالی کردن دوباره کاسه)

امیررضا میتونه بایسته!! (البته فقط ۳- ۴ ثانیه)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:52  توسط sahar | 

سلام! سلام!! تعجب نكنيد درست مي‌بينيد! وبلاگ اميررضا به روز شده!! ما بالاخره اومديم!! دلمون براي همتون خيلي تنگ شده بود و تو اين مدت به ياد همتون بوديم!

اول از همه از همه‌ي دوستاني كه پيغام گذاشته بودند و سال نو رو تبريك گفته بودند ممنونم و عذر خواهي مي‌كنم كه نتونستم براشون پيغام بزارم .سال نو رو به همه ي شما دوستاي گل و مهربونمون تبريك مي‌گم و اميدوارم كه سال خوبي براي همه باشه! امسال اولين عيد اميررضا بود ولي متاسفانه به جاي اينكه لحظه تحويل سال كنار سفره هفت سين باشيم سوار بر ماشين بوديم در حاليكه من گوله گوله اشك مي‌ريختم... مي‌گند سالي كه نكوست از بهارش پيداست! اميدوارم براي ما اينطوري نباشه!!! جريان از اين قرار بود كه ما برنامه ريخته بوديم كه موقع سال تحويل بريم سر خاك باباجون و همگي اونجا باشيم ولي چون شوشو جان كمبود خواب داشتند تا ساعت 8 و نيم خوابيد و بعد هم هي مي‌گفت نگران نباش خيابونا خلوت هستند  مي‌رسيم. تا نزديك بهشت زهرا هم واقعاً خيابونا خلوت بودند و پرنده پر نمي‌زد ولي به اتوباني كه رسيديم كه به بهشت زهرا مي‌خورد ديديم به به!! چه ترافيكي و خلاصه لحظه سال تحويل تو ترافيك نزديك بهشت زهرا بوديم و منم اول بغض كرده بودم و گريه نمي‌كردم ولي موقعي كه سال تحويل شد و شوشو تبريك گفت ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و بغضم تركيد و زار زار گريه كردم و هر كاري مي‌كردم نمي‌تونستم جلوي گريه ام رو بگيرم. خلاصه چشمتون روز بد نبينه توي بهشت زهرا هم بدتر از بيرونش بود و يه نيم ساعت 40 دقيقه اي هم توي بهشت زهرا تو ترافيك بوديم و وقتي رسيديم ديگه همه رفته بودند و فقط مامانم اينا و مادربزرگم و داييم بودند و يه يك ربعي نشستيم و بعد هم بابام اينا چون مي‌خواستند برند به طرف مشهد ديگه بلند شدند و خداحافظي كرديم و ما هم رفتيم به سمت خونه! بعد هم رفتيم خونه پدر شوهر عيد ديدني و اميررضا هم 100 تومن عيدي گرفت همراه با يه بلوز. بعد هم ناهار اونجا بوديم و بعد هم اومديم خونه تا طبق قراري كه داشتيم آماده بشيم و با دو تا از دخترخاله هام و خانوادشون بريم سمت كلاردشت. كه بعد از دو هفته برنامه ريزي به اين نتيجه رسيده بوديم كه بعد از ظهر روز عيد حركت كنيم. و همون روز هم يه بار سر اينكه من به يكي از دخترخاله هام گفته بودم كه ساعت 3 4 حركت مي‌كنيم و شوشو با شوهر اون يكي دختر خاله م قرار گذاشته بود كه ساعت 12 بريم دعوا كرده بوديم و براي بار دوم توي روز عيد شوي مهربان اشك من رو در آورده بود. خلاصه تا حاضر شديم و وسايل رو گذاشتيم تو ماشين حدود ساعت 3 بود و زنگ زديم به دخترخاله‌م كه بگيم ما آماده ايم ولي موبايلشون جواب نمي‌داد و بعد از چندين بار تماس گرفتن كه موفق شديم باهاشون تماس بگيريم اونا هم مثل اينكه قاط زده بودند و برنامه مون كلاً به هم ريخت!!‌ ما هم حاضر و آماده بوديم و من اصلاً ديگه حوصله‌ي اينكه دوباره وسايل رو باز كنم و ... رو نداشتم و بعد از يكي دو ساعت فكر كردن تصميم گرفتم كه ما هم بريم مشهد پيش مامان اينا و اونا رو سوپرايز كنيم. از اول هم قرار بود با اونا بريم ولي گفتيم راه طولانيه و اميررضا اذيت مي‌شه و ما رو اذيت مي‌كنه ولي آخر سر هم مثل اينكه امام رضا طلبيده بود و ما راهي مشهد شديم. خدا رو 100 هزار مرتبه شكر اميررضا هم اصلاً تا مشهد اذيتمون نكرد. اين هم حتماً از لطف امام رضا بوده! از تهران كه راه افتاديم حدود ساعت 5 بود و هنوز تو بزرگراه نيافتاده بوديم كه اميررضا خوابش برد و بعدش هم فقط بيدار مي‌شد شير مي‌خورد و مي‌خوابيد. حدود ساعت 11 رسيديم شاهرود و شب اونجا مونديم و صبح زود هم راه افتاديم. تا نزديكهاي نيشابور هم اميررضا خواب بود و 50 كيلومتري نيشابور بود كه بيدار شد و چون نزديك ظهر بود ديگه ما هم رفتيم تو شهر براي نماز و ناهار. و دو سه ساعتي تو نيشابور بوديم و آرامگاه خيام و امامزاده محروق و مسجد چوبي رفتيم بعد هم راه افتاديم به سمت مشهد. اميررضا هم ديگه خسته شده بود و شير خورد و خوابيد تا مشهد. مشهد هم كه جاتون خالي پر از جمعيت بود و خيلي شلوغ بود و خيابوناي اطراف حرم رو هم بسته بودند خلاصه انقدر دور زديم و كوچه پس كوچه رفتيم تا رسيديم به هتل آپارتماني كه بابام رزرو كرده بود. خودشون هنوز نرسيده بودند چون از سمت شمال رفته بودند. اتاقمون هنوز حاضر نبود و گفتند كه نيم ساعت ديگه آماده مي‌شه. ما هم رفتيم خريد و يه ذره خرت و پرت خريديم و وقتي رسيديم اتاق آماده شده بود و وسايل رو گذاشتيم تو اتاق و بعد رضا رفت حرم و من چون خسته بودم نرفتم و با اميررضا مونديم تو هتل. منم يه سوپ حسابي براش درست كردم چون تو راه غذاي درست و حسابي كه نخورده بود. شب كه هيچي و ظهر هم فقط يه ذره پلو خالي خورده بود. بعد هم استراحت كرديم تا رضا اومد و بعد هم مامانم اينا از راه رسيدند. بعد هم كه همه خسته و كوفته بوديم و خوابيديم. صبح من براي نماز صبح آماده شدم و اميررضا رو گذاشتم پيش رضا و با مامان و مامان بزرگم رفتيم حرم براي نماز صبح. خييييليييييي شلوغ بود ولي باز هم با صفا بود. توي حرم هم فقط در حدي كه عبور كنم تونستم برم و از يه در رفتم تو و با فشار مردم از يه در ديگه اومدم بيرون. وقتي رسيدم اميررضا هنوز خواب بود. ظهر هم اميررضا رو حاضر كردم و رفتيم حرم البته فقط توي صحن بوديم و خلاصه 3 روزي كه اونجا بوديم به نوبت من و رضا مي‌رفتيم حرم و اميررضا رو هم 3 بار با خودمون برديم. يه بار هم با روروئك برديمش و تو صحن رضوي گذاشتميش و كلي واسه خودش حال كرد. بعد هم مي‌خواستيم برگرديم تهران ولي مامان اينا مي‌خواستند برند يزد و اصرار كردند كه ما هم بريم و ما هم با توكل به خدا راه افتاديم به سمت يزد. بعد از ظهر از سمت مشهد حركت كرديم براي همين اميررضا باز هم اكثراً خواب بود. سمت كاشمر رسيديم و خواستيم جا بگيريم ولي گفتيم چون اميررضا خوابه بهتره كه بيشتر مسير رو بريم و حداقل تا طبس رو بريم و خلاصه راه افتاديم به طرف طبس اما بابام چون خيلي خوابش گرفته بود يه مسجد وايساديم تا يكي دو ساعت بخوابه ولي تا چشممون اومد گرم بشه يه آقا اومد و ما رو بيرون كرد و مجبور شديم تا طبس رو بريم. خيلييي خسته شده بودم و تو طبس هم همه مراكز اقامتيش پر بود. و مامان اينا تصميم گرفتند كنار يك امامزاده كه جمعيت زيادي دورش چادر زده بودند بخوابند ولي ما پتو متو نداشتيم و من هم اصلاً تو ماشين خوابم نمي‌برد به رضا گفتم بيا بريم باز هم بگرديم شايد يه جا پيدا كرديم. يه هتل رفتيم كه پر بود بعد رفتيم يه جايي كه مال شهرداري بود ولي اونجا هم همه اتاق هاش پر بود ولي نگهبانش دلش براي ما سوخت و اتاقي كه خودش خوابيده بود رو با پتو و بالشت بهمون داد و ما هم كه از خستگي داشتيم مي‌مرديم از خدا خواسته قبول كرديم و يه چند ساعتي كه تا صبح مونده بود رو اونجا خوابيديم. الان كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه واقعاً اون نگهبان براي ما مثل يه فرشته ي نجات بود چون من كه اگه اون چند ساعت رو نمي‌خوابيدم تا صبح مي‌مردم! صبح هم توي امامزاده‌ي بسيار زيبايي كه تو طبس بود كه الان اسمش رو يادم نيست نماز خونديم و دوباره راه افتاديم به طرف يزد و حدود ساعت 11 بود كه رسيديم منزل پدربزرگم و تو اين مسير 1000 كيلومتري از مشهد به يزد هم اميررضا اذيتمون نكرد و بيشتر خواب بود. تا روز جمعه نهم هم يزد بوديم. و نزديك ظهر جمعه هم راه افتاديم به طرف تهران و مامانم اينا هم رفتند به سمت اهواز براي خواستگاري!!! آخه برادر كوچيكم تو مشهد بهشون خوش خبري داده بود و گفته بود كه از يكي از همكلاسيهاش كه اهوازيه خوشش مياد و از مامانم اينا خواسته بود كه برند خواستگاريش!! آخه بگو بچه تو هنوز دهنت بو شير ميده!! تازه امسال 20 سالش تموم مي‌شه! البته برادر بزرگم هم 19 سالش بود كه ازدواج كرد و الان كه 25 سالشه بچه‌ش تو راهه و تيرماه به دنيا مياد. اينا زود خوشي مي‌زنه زير دلشون و خودشون رو تو دردسر مي‌اندازند!! بابام هم تو اهواز خيلي دوست و آشنا داره و از يكيشون خواسته بود كه برند تحقيق كنند و اونا هم تحقيق كرده بودند و گفتند كه خانواده ي خوبي هستند. مامانم به من گفت كه تو هم بيا خواهر شوهر بزرگي ولي من ديگه اصلاً توانش رو نداشتم كه اين همه راه رو تا اهواز بريم و دوباره برگرديم تهران و اينبار ديگه قبول نكردم و گفتم انشاا... اگه پسنديديد براي دفعه بعد ميام و اومديم تهران. اميررضا اندفعه ديگه زياد نخوابيد و تا تهران خيلي اذيتمون كرد و يك دقيقه هم آروم نمي‌گرفت. يا دائم در حال وول خوردن بود يا گريه و زاري كردن و خيلي كم خوابيد. ولي باز هم ازش ممنونم كه توي 2500 كيلومتر كلاً شايد روي هم 300 كيلومترش رو خيلي اذيتمون كرد و بقيه‌ش خواب بود. تهران هم كه اومديم يه روز رفتيم عيد ديدني خونه ي 3 تا از فاميلهاي رضا. روز دوم هم مادرشوهرم اينا  و مادر و پدر بزرگ شوهرم رو دعوت كرديم خونمون. روز 12 فروردين هم گفتيم بريم يكي از مكان هاي تاريخي تهران رو هم ببينيم و رفتيم كاخ سعد آباد كه فوق‌العاده شلوغ بود ولي محوطه‌ش خيلي زيبا بود ولي من از اول تا آخرش به خاطر حساسيتم عطسه مي‌كردم و پدرم در اومد. روز 13 به در هم تا بعد از ظهر خونه ي پدرشوهرم بوديم و بعدازظهر هم بعد از اون باروني كه اومد و هوا صاف شد رفتيم پاركي كه خاله‌م اينا اونجا رفته بودند و تا شب اونجا بوديم و جاتون خالي خوش گذشت.  كلاً تعطيلات خوبي بود و اونقدر كه فكر مي‌كردم با وجود اميررضا سخت باشه سخت نبود. چهارشنبه بعد از ظهر هم رفتم خونه ي مامانم اينا و اونا هم از اهواز و عروسمون تعريف كردند و گفتند كه قرار شده هفته ي ديگه خانواده ي عروس بيان تهران و برند خونشون. ظاهراً دو تا خانواده از همديگه خوششون اومده و داداش كوچيكه ما هم داره قاطي مرغها مي‌شه. خوب اينم از خاطرات عيد ما...ببخشيد سرتون رو درد اوردم...راستی همینکه از سفر برگشتیم روز بعدش هر ۳ تامون سرما خوردیم... سرماخوردگی من خوب شده ولی رضا و امیررضا هنوز خوبه خوب نشدند!

از اميررضا بگم كه حسابي شيطون بلا شده! دندوناش ديگه حسابي بزرگ شدند و وقتي مي‌خنده دندوناي خوشگلش كاملاً مشخص هستند. 4 تا بالا و 2 تا هم پايين. همچنان چهار دست و پا مي‌ره و فكر هم نمي‌كنم كه به اين زودي راه بيافته. چون حداكثر تلاشي كه مي‌كنه اينه كه دستش رو به يه جا مي‌گيره و ميايسته. و يا ديگه خيلي خودش رو بكشه اگه مثلاً دستش رو به مبل يا تخت گرفته باشه چند قدم به چپ و راست حركت مي‌كنه. ديگه تقريباً هر غذايي رو بهش مي‌دم. ديشب رفته بوديم پيتزا بخوريم يه كم از پيتزامون هم بهش دادم!! با يه قلپ نوشابه!! يكي دو بار هم بهش پفك دادم كه خيلي خوشش اومد. مي‌دونم كار درستي نكردم ولي خوب يكي دو دفعه عيبي نداره. تازگي ها كار خيلي بدي كه مي‌كنه اينه كه غذا رو تف مي‌كنه بيرون. بعضي وقتا از مزه ش خوشش نمياد ولي بعضي وقتا هم همينجوري ميريزه بيرون ببينه چيه بعد خودش مي‌خواد اون چيزايي كه بيرون ريخته رو برداره و بخوره. جيغ زدنهاش هم خيلي زياد شده! گريه ها و نق نقاش هم همچنان سر جاش هست. البته تا وقتي كه من ور دلش بشينم و باهاش بازي كنم آرومه ولي خدا نكنه بخوام يه كم به كارام برسم. انقدر نق مي‌زنه و دنبالم گريه مي‌كنه كه مجبور مي‌شم كارم رو ول كنم و به آقا رسيدگي كنم. و فقط در حدي كه ظاهر خونه جمع و جور باشه كه مادرشوهرم كه هر لحظه امكانش هست در خونه رو بزنه و بياد تو وحشت نكنه مي‌تونم كار كنم. آخه مادرشوهرم هنوز كه هنوزه روزي يكي دو بار بايد نوه ي عزيزش رو ببينه و مياد بهمون سر مي‌زنه يا مياد اميررضا رو مي‌بره خونشون. اولين نوه بودن اين دردسرها رو هم داره. البته قدمش روي چشم. ولي خوب بعضي وقتا هم اصلاً من آمادگيش رو ندارم و وقتي مياد خيلي عصباني مي‌شم. مخصوصاً اگر اميررضا خواب باشه و با صداي زنگ بيدار بشه!! يا اگر هم بيدار نشه با بوس كردن مادر شوهرم بيدار بشه! خدايا منو ببخش. چند وقت ديگه هم عروسم مياد تو وبلاگش اين چيزا رو درباره‌ي من مي‌نويسه! امروز اگه خدا بخواد بعد از گذشتن 11 ماه از تولد اميررضا مي‌خوام يه سري از عكس‌هاش رو كه انتخاب كردم و رو سي دي ريختم بدم چاپ كنند و يه آلبوم خوشگل هم بگيرم و بذارم تو آلبومش! تو اين مدت حتي يه عكس هم چاپ نكردم كه حداقل تو قاب عكس‌هاش بذارم! فقط قبل از عيد عكاس اومده بود تو مهد كودكي كه دخترخاله‌م توش كار مي‌كنه و من هم اميررضا رو بردم و چند تا عكس اونجا انداختند كه البته انقدر اذيت كرد و گريه كرد كه 4 5 تا بيشتر نتونست ازش بگيره و 4 تاش كه خوب شده بود رو گرفتم كه از اون 4 تا هم يكيش رو به مامانم و يكيش رو هم به مادرشوهرم دادم! خوب ديگه خيلي نوشتم! تاخير اين مدت رو تلافي كردم! اينم چند تا عكس اميررضا :

 

این عکس مشهد امیررضا که چشمهاش نیمه بازه ولی خوب بقیه عکسهاش هم بهتر از این نبود!

 

این هم عکس امیررضا و امیرحسین(پسر پسر عمه م) در حال آب بازی در تشت! البته امیررضا بیشتر سنگ بازی می کرد تا آب بازی!!

 

 

اینم یکی دیگه!

 

این هم یه عکس دیگه تو باغ!

 

عکس با سفره ی هفت سین!

 

 

عکس با سفره  هفت سین با لباس عید!

اینم دو تا عکس بهاری!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:24  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان