
![]() |
![]() |
|
|
سلام! حالتون چطوره؟ خوبید؟؟..خوشید..؟؟ در سلامتی کامل به سر می برید؟؟
اینم چند تا عکس که بعداْ اضافه کردم:
امیررضا در حال خواندن کتاب
امیررضا در حال کار با کامپیوتر( عاشق اینه که بکوبه رو صفحه کلید یا ماوس رو تکون بده و بکوبونش رو میز)
بازی مورد علاقه امیررضا(پر کردن کاسه با گیره ها و خالی کردن دوباره کاسه)
امیررضا میتونه بایسته!! (البته فقط ۳- ۴ ثانیه) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:52 توسط sahar |
|
|
سلام! سلام!! اول از همه از همهي دوستاني كه پيغام گذاشته بودند و سال نو رو تبريك گفته بودند ممنونم و عذر خواهي ميكنم كه نتونستم براشون پيغام بزارم .سال نو رو به همه ي شما دوستاي گل و مهربونمون تبريك ميگم و اميدوارم كه سال خوبي براي همه باشه! امسال اولين عيد اميررضا بود ولي متاسفانه به جاي اينكه لحظه تحويل سال كنار سفره هفت سين باشيم سوار بر ماشين بوديم در حاليكه من گوله گوله اشك ميريختم... ميگند سالي كه نكوست از بهارش پيداست! اميدوارم براي ما اينطوري نباشه!!! جريان از اين قرار بود كه ما برنامه ريخته بوديم كه موقع سال تحويل بريم سر خاك باباجون و همگي اونجا باشيم ولي چون شوشو جان كمبود خواب داشتند تا ساعت 8 و نيم خوابيد و بعد هم هي ميگفت نگران نباش خيابونا خلوت هستند ميرسيم. تا نزديك بهشت زهرا هم واقعاً خيابونا خلوت بودند و پرنده پر نميزد ولي به اتوباني كه رسيديم كه به بهشت زهرا ميخورد ديديم به به!! چه ترافيكي و خلاصه لحظه سال تحويل تو ترافيك نزديك بهشت زهرا بوديم و منم اول بغض كرده بودم و گريه نميكردم ولي موقعي كه سال تحويل شد و شوشو تبريك گفت ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و بغضم تركيد و زار زار گريه كردم و هر كاري ميكردم نميتونستم جلوي گريه ام رو بگيرم. خلاصه چشمتون روز بد نبينه توي بهشت زهرا هم بدتر از بيرونش بود و يه نيم ساعت 40 دقيقه اي هم توي بهشت زهرا تو ترافيك بوديم و وقتي رسيديم ديگه همه رفته بودند و فقط مامانم اينا و مادربزرگم و داييم بودند و يه يك ربعي نشستيم و بعد هم بابام اينا چون ميخواستند برند به طرف مشهد ديگه بلند شدند و خداحافظي كرديم و ما هم رفتيم به سمت خونه! بعد هم رفتيم خونه پدر شوهر عيد ديدني و اميررضا هم 100 تومن عيدي گرفت همراه با يه بلوز. بعد هم ناهار اونجا بوديم و بعد هم اومديم خونه تا طبق قراري كه داشتيم آماده بشيم و با دو تا از دخترخاله هام و خانوادشون بريم سمت كلاردشت. كه بعد از دو هفته برنامه ريزي به اين نتيجه رسيده بوديم كه بعد از ظهر روز عيد حركت كنيم. و همون روز هم يه بار سر اينكه من به يكي از دخترخاله هام گفته بودم كه ساعت 3 4 حركت ميكنيم و شوشو با شوهر اون يكي دختر خاله م قرار گذاشته بود كه ساعت 12 بريم دعوا كرده بوديم و براي بار دوم توي روز عيد شوي مهربان اشك من رو در آورده بود. از اميررضا بگم كه حسابي شيطون بلا شده! دندوناش ديگه حسابي بزرگ شدند و وقتي ميخنده دندوناي خوشگلش كاملاً مشخص هستند. 4 تا بالا و 2 تا هم پايين. همچنان چهار دست و پا ميره و فكر هم نميكنم كه به اين زودي راه بيافته. چون حداكثر تلاشي كه ميكنه اينه كه دستش رو به يه جا ميگيره و ميايسته. و يا ديگه خيلي خودش رو بكشه اگه مثلاً دستش رو به مبل يا تخت گرفته باشه چند قدم به چپ و راست حركت ميكنه. ديگه تقريباً هر غذايي رو بهش ميدم. ديشب رفته بوديم پيتزا بخوريم يه كم از پيتزامون هم بهش دادم!! با يه قلپ نوشابه!! يكي دو بار هم بهش پفك دادم كه خيلي خوشش اومد. ميدونم كار درستي نكردم ولي خوب يكي دو دفعه عيبي نداره. تازگي ها كار خيلي بدي كه ميكنه اينه كه غذا رو تف ميكنه بيرون. بعضي وقتا از مزه ش خوشش نمياد ولي بعضي وقتا هم همينجوري ميريزه بيرون ببينه چيه بعد خودش ميخواد اون چيزايي كه بيرون ريخته رو برداره و بخوره. جيغ زدنهاش هم خيلي زياد شده! گريه ها و نق نقاش هم همچنان سر جاش هست. البته تا وقتي كه من ور دلش بشينم و باهاش بازي كنم آرومه ولي خدا نكنه بخوام يه كم به كارام برسم. انقدر نق ميزنه و دنبالم گريه ميكنه كه مجبور ميشم كارم رو ول كنم و به آقا رسيدگي كنم. و فقط در حدي كه ظاهر خونه جمع و جور باشه كه مادرشوهرم كه هر لحظه امكانش هست در خونه رو بزنه و بياد تو وحشت نكنه ميتونم كار كنم. آخه مادرشوهرم هنوز كه هنوزه روزي يكي دو بار بايد نوه ي عزيزش رو ببينه و مياد بهمون سر ميزنه يا مياد اميررضا رو ميبره خونشون. اولين نوه بودن اين دردسرها رو هم داره. البته قدمش روي چشم. ولي خوب بعضي وقتا هم اصلاً من آمادگيش رو ندارم و وقتي مياد خيلي عصباني ميشم. مخصوصاً اگر اميررضا خواب باشه و با صداي زنگ بيدار بشه!! يا اگر هم بيدار نشه با بوس كردن مادر شوهرم بيدار بشه! خدايا منو ببخش. چند وقت ديگه هم عروسم مياد تو وبلاگش اين چيزا رو دربارهي من مينويسه! امروز اگه خدا بخواد بعد از گذشتن 11 ماه از تولد اميررضا ميخوام يه سري از عكسهاش رو كه انتخاب كردم و رو سي دي ريختم بدم چاپ كنند و يه آلبوم خوشگل هم بگيرم و بذارم تو آلبومش! تو اين مدت حتي يه عكس هم چاپ نكردم كه حداقل تو قاب عكسهاش بذارم! فقط قبل از عيد عكاس اومده بود تو مهد كودكي كه دخترخالهم توش كار ميكنه و من هم اميررضا رو بردم و چند تا عكس اونجا انداختند كه البته انقدر اذيت كرد و گريه كرد كه 4 5 تا بيشتر نتونست ازش بگيره و 4 تاش كه خوب شده بود رو گرفتم كه از اون 4 تا هم يكيش رو به مامانم و يكيش رو هم به مادرشوهرم دادم! خوب ديگه خيلي نوشتم! تاخير اين مدت رو تلافي كردم! اينم چند تا عكس اميررضا :
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:24 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|