
![]() |
![]() |
|
|
اینم عکس های تولد!! امیررضا روز تولدش خیلی سر حال نبود و خیلی غر زد..این عکسها رو هم دیگه با هزار بدبختی ازش گرفتیم.
(می دونم پفک خوب نیست ولی گیر داده بود به کلاهش و اگه نمی دادیم دستش می خواست کلاه رو از سرش برداره!)
شمع رو که روشن کرده بودیم خیلی ازش خوشش اومده بود...ببینید چه جوری خیره شده
از فشفشه هم که دیگه نگو!!!
اینجا دیگه خیلی ذوق کرده بود!!!
استخر بادی رو دختر خاله م کادو داده بود..لباسی هم که تنشه رو داییش کادو داده.
اینم کیکشه که خیلی خوشگل و خوشمزه بود!!
اینم میز شام که نمی شه گفت..میز عصرانه! امروز هم واکسن ۱ سالگیش رو زدیم. اندفعه واکسن رو به دستش زدند و تا بیاد بفهمه چه خبره تموم شد و اصلاْ گریه نکرد. قد و وزنش رو هم گرفتم...قد ۱ سالگی : ۸۲ سانتی متر وزنش هم ۱۰ کیلو بود. پ.ن: از تمام خاله جونهای عزیز که تولد امیررضا رو تبریک گفتند خیلی خیلی ممنونیم. چند تا از خاله ها آدرس جايي كه كيك رو سفارش داده بوديم رو پرسيده بودند. راستش آدرس خيلي دقيق رو نميدونم ولي اگه اينجا بريد حتماً ميتونيد پيداش كنيد: خيابان نياوران- كاشانك- لبه ي شمالي خيابان پورابتهاج- قنادي شان بابا- همونطور كه نوشته بودم كيكش علاوه بر اينكه خوشگل بود خوشمزه هم بود. دست آقاي قناد درد نكنه!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:33 توسط sahar |
|
|
امیررضای عزیزم...پسر نازنینم...پارسال درست تو همین دقایق بود که برای اولین بار من صورت همچون ماه تو رو دیدم...عزیزم من خیلی دوست داشتم همون لحظه ای که به دنیا میای ببینمت ولی خوب قسمت نشد و وقتی که به هوش اومدم باورم نمی شد که تو به دنیا اومدی...فکر می کردم بچه م از بین رفته... آخه اصلاْ به من نگفتند که بیهوشم می کنند. تا قبل از اینکه تو رو بیارن پیشم همش گریه می کردم و می گفتم بچم مرده... ولی یهو از در اتاق پرستار با یه بچه ای که مثل برف سفید بود اومد تو و تو رو در حالیکه گریه می کردی به من دادند که بهت شیر بدم... همینکه تو رو در آغوشم گرفتم آرامش عجیبی گرفتم و همه ی دردهام از بین رفت... و امروز يك سال از اون روز ميگذره و ما ديروز جشن ۱ سالگيت رو گرفتيم! تو اين يك سال سختي هاي خيلي زيادي كشيدم مخصوصاً كه تو يه بچه ي خيلي نا آروم و شيطوني بودي..اوايل كه همش گريه ميكردي و بعد هم كه بزرگتر شدي علاوه بر گريه شيطوني هات هم شروع شد. ولي عزيز من تو گل خندون مني و با اينكه انقدر گريه ميكردي همه بهت ميگفتند گل خندون چون انقدر مهربوني كه هر كس باهات حرف ميزنه بهش ميخندي و باهات كه بازي ميكنه براش قهقهه ميزني و اصلاً غريبي نميكني. فقط يه نفر رو ميخواي كه از صبح تا شب بيكار باشه و باهات بازي كنه عزيزم. اون وقت تو هميشه شادي! پريروز بالاخره تصميم كبري رو گرفتم كه برات تولد بگيرم و ديروز بعدازظهر تولدت رو برگزار كرديم. مهموني زنونه بود و حدود ۲۵ نفر بودند. الحمدلله خوب برگزار شد ولي به تو خيلي خوش نگذشت چون نبايد به چيزي دست ميزدي و كلافه شده بودي. شب هم كم كم مردها اومدند ولي تو ديگه انقدر شيطوني كرده بودي كه خوابت برد و فقط ۵ دقيقه بيدار شدي و با بابابزرگ و دايي ها و باباييت عكس انداختي و دوباره گريه كردي و خوابيدي! عزيزم انشاا... تولد ۱۲۰ سالگيت رو جشن بگيري! خوب ديگه ماماني الان بايد بيام به دادت برسم. چون داري حسابي گند كاري ميكني! يه ظرف كه توش ژله بوده و من نشسته بودم رو پيدا كردي و داري حساب حال ميكني..دستات رو ميمالوني توش و بعد هم ميمالوني به شلوارت!!!!! عكس هاي تولد رو هم بعداً ميذارم!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:36 توسط sahar |
|
|
نگاهت را قاب می گیرم در پس آن لبخند که به من شور و نشاط زندگی می بخشد . امروز روز توست! تولدت مبارک!!!!
امیررضای عزیزم تولدت مبارک!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:26 توسط sahar |
|
|
پنجشنبه صبح بود كه براي چك آپ هفتگي رفتم پيش دكتر. براي ويزيت رفته بودم و جواب آزمايش پروتئين 24 ساعتم رو هم برده بودم تا دكتر ببينه. اول كه فشار خونم و ضربان قلب بچهرو چك كردند و مشكلي نداشت و نرمال بود. بعد كه دكتر جواب آزمايشم رو ديد گفت باز هم كه پروتئين ادرارت بالاست. اين دفعهي سوم بود كه آزمايش ميدادم و پروتئينم بالا بود.
این خاطرات سال گذشته در همین روزها بود....خیلی روزهای سختی بود ولی الان همش خاطرات شیرین شده... چند روز پیش هوس کرده بودم دوباره بیمارستان بستری بشم و رضا بیاد برام گوجه سبز و توت فرنگی و آب میوه و دیگر خوراکی های خوشمزه رو بیاره!!! دوست دارم یه سر برم بیمارستانی که بستری بودم و به اون سوپروایزری که بهم گفت اگه از اینجا بری بچت بمیره مسئولیتش به عهده خودته بگم ببین الان گل پسرم نزدیک ۱ سالشه و اینکه زنده موندن بچه ی من دست من و اون و يا هيچ دكتر و متخصصي نیست و فقط دست خداست. هر چند که اون موقع هم این حرفش تاثیر چندانی روی من نداشت و دلم گرم بود و امیدم فقط به خدا بود.....دلم براي هم اتاقي هام هم خيلي تنگ شده و افسوس ميخورم كه يه شماره تلفن ازشون ندارم. چند شب پيش خواب ميديدم يه جا هممون با هم جمع شديم و بچه هامون رو هم برده بوديم. خيلي دوست دارم ببينم اون دختر بيچاره اي كه به خاطر اينكه چاق بود و دكترها چون بيمارستان دولتي بود و پول زياد نميگرفتند به خودشون نميخواستند زحمت بدند و زايمانش كنند آخر سر چه بلايي سرش اومد....اون خانمي كه بعد از چندين سال دوا و درمون يه دوقلو در راه داشت و تازه ماه سومش بود و به خاطر ويار بستري شده بود حتماً الان دوقلوهاش بزرگ شدند و حسابي مامانيشون رو اذيت ميكنند و ...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:36 توسط sahar |
|
|
وای خدا چقدر حرص خوردم!!! ۲ ساعت تایپ کرده بودم و عکس های رو آپلود کرده بودم و وقتی دکمه ثبت رو زدم پیغام خطا داد و کل پست پرید!!! تازه من قبلش کپی هم کرده بودم ولی کپی پیست هم کار نکرد!!!! انقدر ناراحت شدم که امیررضا از ناراحتی من ترسیده بود.. الهی بمیرم براش... آخه درست ۱ ساعت زحمتم رو به هدر دادم.
دیگه خیلی حس نوشتن ندارم. کمتر از دو هفته به تولد امیررضا مونده اما من هنوز بلاتکلیفم و تصمیم قطعی برای چگونگی برگزاری تولد نگرفتم. خیلی برام سخته که بخوام تو خونه براش تولد بگیرم چون خیلی اذیتم می کنه و خسته م می کنه. دو سه بار که مهمونی دادم حسابی کلافه ام کرده بود. یه روز می گم تو پارک یا یه رستوران تولدش رو بگیرم ولی باز روز بعد می گم خونه بیشتر خوش می گذره..خلاصه که خیلی تصمیم گیریه سختیه! جاتون خالی هفته پیش پنجشنبه با برادرم و زن برادرم رفتیم سمت کلاردشت و عباس آباد. اونجا هم مثل تهران گرم بود. من تا به حال کلاردشت رو به این گرمی ندیده بودم. باز کنار دریا یه کم خنک تر بود. بقیه تعریف ها باشه برای یه روز دیگه که سر حال باشم! چند تا عکس خوشگل از امیررضا که تو سفر انداختیم.
کنار رودخونه کلاردشت
ببینید برای اینکه از من عکس تکی بندازن چه کارهایی که نمی کنند!!!!
امیررضا و الاغ عزیز (جاده کلاردشت عباس آباد)
منظره زیبا جاده کلاردشت عباس آباد
امیررضا کنار ساحل دریا در حال ماسه بازی
امیررضا در میان شکوفه ها
باغ لاله های گچسر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:46 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|