تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
 سلام به همه دوستای گلمون. حالتون خوبه؟ تعطیلات خوش گذشت؟ تعطیلات ما که بد نبود. ۳ روز ویلای پدر شوهر تو گرمابدر بودیم. دو روز آخر هم تهران بودیم و یک شب هم تا صبح در حرم حضرت عبدالعظیم بودیم که خیلی خوب بود. فردا هم راهی اهوازیم برای مراسم بله برون داداش کوچیکه. برامون دعا کنید. خیلی نگرانم که برای امیررضا مشکلی پیش نیاد. آخه اهواز خیلی گرمه و امیررضا هم عادت نداره و می ترسم گرمازده بشه. قراره من مامان و بابام و پدر بزرگ و مادربزرگهام با قطار فردا بعداز ظهر بریم و پنج شنبه بعد از ظهر هم برگردیم. تو این سفر شوشو به علت مشغله کاری ما رو همراهی نمی کنه و بعد از تولد امیررضا برای اولین باره که بدون اون چند روزی رو می گذرونیم. الان خیلی فرصت ندارم بنویسم. امروز امیررضا ۱۳ ماهه شد و هنوز نمی تونه به تنهایی راه بره. وقتی به فاصله نزدیک بشینیم امیررضا چند قدم بین ما رو طی می کنه و خودش رو می اندازه تو بغلمون ولی هنوز جرعتش رو پیدا نکرده که خودش دستش رو ول کنه و راه بره. یه دندون دیگه هم به دندونای پایینیش اضافه شده و ۷ دندونی شده. خوب دیگه انشاا... بقیه تعریف ها باشه برای بعد از سفر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:15  توسط sahar | 
سلام سلام!!

بالاخره روز موعود فرا رسید و ما پنج شنبه رفتیم پارک ملت برای دیدن نی نی های گل و ماماناشون . من بالاخره برنامه م رو جور کردم و زودتر از اون که فکر می کردم هم رسیدم!جای همه ی دوستانی که نتونستند بیان خیلی خیلی خیلییی خالی بود.  وقتی رسیدم ۶ ۷ تا از مامانا با نی نی هاشون اومده بودند که چند تاشون رو هم نمی شناختم. بین اونا آیین و ایلیای  هدیه جون و اون یکی ایلیا و سوده جون و مانی قندی و لاریسا برام آشنا بودند.  ایلیا کپلی که بقل مامان سوده خوابیده بود و من نتونستم درست و حسابی ببینمش بعد هم زود رفتند. آیین کوچولو هم مشغول خوردن جلد دستمال کاغذی بود. ایلیا هم عاشق آب و فواره شده بود و همش می خواست بره طرف آب. مانی قندی کوچولو هم بغل مامانیش آروم اطرافش رو نگاه می کرد. امیررضا هم اول که رسیدیم خوش اخلاق بود و به همه خندید ولی کم کم حوصله ش سر رفت و شروع کرد به نق نق. یه کم بردمش کنار آب و گل و بلبل تا آروم بشه. بعد ریحانه و سپهر گلی اومدند که سپهر اولش خواب بود و بعد هم که بیدار شد هنوز خواب آلود بود و مثل آقاها تو کالسکه ش نشسته بود و دور و برش رو نگاه می کرد. بعد هم آرین و مامانیش اومدند. چند تا نی نی ناز دیگه هم بهمون اضافه شدند که امیررضا انقدر منو مشغول خودش کرده بود که فرصت نکردم باهاشون آشنا بشم. خیلی زیبا بود. یک عالمه فرشته کوچولو دور هم جمع شده بودند و هر کس رد می شد با لبخند نگاهشون می کرد. بعضی از نی نی ها آروم و بعضی ها در حال گریه بودند. چند تاشون از جمله امیررضا خوابشون گرفته بود و بی قراری می کردند. منم انقدر هول هولی رفته بودم که یادم رفته بود یه خوراکی یا اسباب بازی با خودم ببرم و مجبور شدم تو پارک دو بار بهش شیر بدم. قربونش برم شیشه هم که نمی خوره. خیلی از نی نی ها پستونک می خوردند ولی امیررضا شیطونک که از اول پستونک رو نگرفته بود. چند تا عکس هم از امیررضا و دوستاش انداختم ولی وروجک چون یه جا آروم نمی نشست نتونستم با همه نی نی ها عکس بندازم.  آخر سر هم قلدر خان سر ایلیا چند تا جیغ جانانه کشید و ایلیا جیگر هم که تا اون موقع آروم بود زد زیر گریه و من کلی شرمنده شدم. ببخشید خاله جون امیررضا منظوری نداشت. جای همه دوستان شهرستانی هم خیلی خیلی خالی بود. مخصوصاْ آرتا جونم که حتی من یه بار قبل از قرار وبلاگی خواب این قرار رو دیده بودم و تو خوابم آرتا هم بود و کلی با امیررضا شیطونی می کردند. فکر کنم ساعت ۱۲ و نیم ۱ بود که رضا اومد دنبال من و منم رفتم خونه ی مامانم. مثلاْ بهش گفته بودم زود میام ولی تا رسیدم ساعت ۱ و نیم بود و همه چیز تموم شده بود. تقصیر رضا هم بود که دیر اومد دنبالم. بعد از ظهر هم رفتیم خونه ی داداشم و سیسمونی نی نی شون رو دیدیم که خیلی خوشگل بود و شام هم اونجا بودیم. جمعه هم رفتیم گرمابدر ویلای پدر شوهرم که تازه خریده ولی چون هنوز توی خونه رو کامل خالی نکرده بودند مجبور بودیم تو حیاط بشینیم و امیررضا هم چون نمی تونه راه بره و علاوه بر اون دوست نداره یه جا هم آروم بشینه خیلی اذیت شد. و بعد از ظهر زود برگشتیم. ولی هوا فوق العاده خوب و دلپذیر بود. خوب دیگه من برم تا امیررضا نیست(رفته بالا پیش مامان جونش) یه کم به کارام برسم.

سپهر- امیررضا- آیین- و مانی قندی

 امیررضا رو بردم پیش سپهر تا قلقلکش بده خواب از سرش بپره!

آخه بچه چی می شه تو هم مثل بقیه ۱ دقیقه یه جا آروم بشینی!!! (ایلیا- آرین و امیررضای گریان)

اینجا دیگه تقریباْ خواب از سر سپهر پریده و خواستیم از امیررضا و سپهر چند تا عکس بندازیم که یک دفعه دیدیم امیررضا از بین گلها یه ته سیگار پیدا کرده!! آخه بچه این همه گل تو باید بگردی بین اونا سیگار پیدا کنی!!!!!!

امیررضا و ایلیا قبل از اینکه امیررضا سر ایلیا جیغ بنفش بکشه! (ببینید الان هم معلومه که می خواد به ایلیا گیر بده!!)

سیسمونی دختر دایی

گرمابدر

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:30  توسط sahar | 
سلام به همگی! حال همگی خوبه؟ بچه داری خوش می گذره؟ بعد از تولد یکسالگی امیررضا فرصت نکرده بودم بیام آپ کنم. راستش می خواستم وقتی آپ کنم که امیررضا راه رفته باشه و با یک خبر خوب پستم رو می فرستادم. ولی انقدر این آقا تنبله که فکر نکنم حالا حالاها راه بیافته. حتی وقتی که دستش رو می گیریم تا تاتی کنه زود می خواد بشینه. بیرون که میریم مصیبته چون آقا می خوان بشینند روی زمین و چهار دست و پا برند. تو کالسکه هم تا وقتی که راهش ببری آرومه ولی خدا نکنه بخوای یک دقیقه یه جا وایسی جیغ های بنفشش شروع می شه! تو این مدت بعد از تولدش خیلی نارآرومی کرده و بچه ی نق نقوئی بوده. نمی دونم به خاطر واکسنش بود یا پیک زمانی بد اخلاقیش بود خلاصه که پدری از ما در آورد. الان بزنم به تخته چشم شیطون کور گوشش کر ۳ روزه که بهتر شده. کار جدید خاصی هم یاد نگرفته فقط اینکه قبلاْ می ذاشتمش رو تخت خودمون تا لبه ش میومد و بعد همونجا می نشست. حالا برعکس می شه و از تخت میاد پایین. از مبلمون هم میره بالا. دیگه اینکه از نمایشگاه براش حلقه هوش خریده بودم. اوایل بلد نبود حلقه ها رو بندازه ولی الان به راحتی این کار رو انجام میده. یه بازی دیگه هم براش خریدیم که اونو هنوز یاد نگرفته و فقط توپ ها رو می کنه تو انگشتهاش. رشد کلامیش هم پیشرفت چشمگیری نداشته. همینجوری واسه خودش حرف های زیادی می زنه ولی هنوز به جای خودش نیست. فقط وقتی تلفن یا آیفون زنگ می زنه می گه با (یعنی بابا) در حالیکه بابا رو همینجوری خیلی راحت می گه. بعضی وقتا هم می گه بو.. (یعنی کی بود). بچم مختصر و مفید حرف می زنه. وقتی هم که بازی می کنه شعر مورد علاقه ش که می خونه دام دام هست. و اینو پشت سر هم می گه. بعد از ماهها تلاش پسر نابغه من در یکسال و ۱۰ روزگیش دست دسی رو یاد گرفت. الان هم خیلی کم افتخار می ده که دست دسی کنه و باید خیلی سر حال و شاداب باشه. یاد گرفته می ره دکمه اسپیکر تلفن رو میزنه. دیروز که اتفاقی دستش رو تکرار هم رفته بود و شماره ی باباش رو گرفته بود!!! وقتی بهش می گیم بوس کن صورتش رو محکم به صورتمون فشار می ده و بعضی وقتا هم دستش رو دور گردمون می اندازه. یه عادت بدی داره که وقتی من می رم توالت می زنه زیر گریه و می خواد با من بیاد. بعضی وقتا سرش رو به یه چیزی گرم می کنم و یواش یواش میرم سمت توالت و در رو یواش می بندم. ولی تا صدای هواکش یا سیفون رو می شنوه سریعاْ گریه کنان خودش رو به پشت در توالت می رسونه و شروع می کنه به در زدن. بد بختی توالتمون هم جلوی در ورودیه و صداش تو راه پله ها پخش می شه. خلاصه که خیلی ببخشید ولی یه دستشویی با خیال راحت هم من نمی تونم برم از دست این وروجک. استخر بادی که دخترخاله م خریده بود خیلی به کار میاد. اسباب بازیهاش رو می ریزم اون تو و امیررضا اونجا می شینه باهاشون بازی می کنه. دیگه همیشه خونه ولو ورده نیست. البته خیلی دوست داره که هی بیاد بیرون و دوباره برگرده تو استخر و اسباب بازیهاش رو بریزه بیرون و دوباره بریزه اون تو. راستی تو ساختن برج با مکعب ها هم خیلی پیشرفت کرده و چند بار تونسته با ۴ مکعب هم برج بسازه! غذا خوردنش هم معلوم نیست چه جوریه یه وقت هر چی بهش می دم می خوره ولی یه وقتی هم اعتصاب غذا می کنه و دهنش قفل میشه و اگر هم باز بشه هر چی خورده رو تف می کنه بیرون. عاشق بستنی. ذرت بو داده(جاهای نرمش رو بهش می دم). گوجه سبز(قیافه ش خیلی دیدنیه موقع خوردنش ولی از رو نمیره و به خوردنش ادامه میده). هندونه. توت و کلاْ هله هوله هست و خیلی بهتر از غذا این چیزا رو می خوره. قطره ش رو هم کماکان ۶ روز درمیون بهش می دم چون همون یه بار هم که بهش تو چند روز می دم همه رو تف می کنه بیرون و فقط لباساش سرشار از ویتامین و بوی بد آهن می شند! آب خوردن رو هم فکر می کنه بازیه و وقتی بهش آب میدم مثل فواره میریزه بیرون! خلاصه که خیلی شیطونه. یک دقیقه یه جا آروم نمی گیره! وقتی از خواب بلند می شه هنوز چشماش باز نشده میره سراغ فضولیهاش. یه روز رفته بودم آرایشگاه یه خانمه دخترش که ۸ ماهش بود رو با خودش اورده بود. انقدر این بچه آروم بود که مامانش موهاش رو رنگ کرد صورتش رو هم اصلاح کرد و این بچه صداش در نیومد. فقط بازی می کرد. با خودم تصور کردم که اگه من یه وقت امیررضا رو با خودم می بردم آرایشگاه زیر و رو می شد. و آرایشگاه رو با جیغ هاش رو سرش می ذاشت. در مورد جیغ زدنهاش خیلی ناراحتم. می گن چون می خواد زبون باز کنه و نمی تونه حرفش رو بزنه جیغ می زنه ولی من احساس مي‌كنم كه يه جورايي عادت كرده به جيغ زدن. اگه روشي براي اينكه جيغ زدن از سرش بيافته رو مي‌دونيد لطفاً منو راهنمايي كنيد. كلاً بچم خيلي فعال و شيطون و پر انرژيه و من خيلي وقتا كم ميارم. روزي كه بيكار باشم و از صبح تا شب باهاش بازي كنم اون بهترين روز براي من و اميررضاست ولي روزي كه يه كم كار داشته باشم اميررضا همش گريه مي‌كنه و مي‌خواد من پيشش باشم و منم از گريه هاي زيادش عصباني مي‌شم. با هر چيزي هم كه سرش رو گرم مي‌كنم فقط براي چند دقيقه براش جذابه. مثلاً يه روشي كه مامان آرتا گفته بود اين بود كه كشوها يا كابينت آشپزخونه رو در اختيار بچه بذارين تا با وسايلش بي خطرش بازي كنه منم مثلاً وقتي مي‌خوام ظرف بشورم دو تا از كشوها كه وسايلش بي خطره و يك كابينت رو مي‌ذارم تا اميررضا با وسايل توش بازي كنه ولي بعد از يكي دو دقيقه اميررضا مياد به من آويزون مي‌شه و مي‌خواد من بغلش كنم.  بعضي ها از اينكه من مي‌گم اميررضا غر مي‌زنه ناراحت مي‌شن و مي‌گن بچه به این خند رویی برای چی همش می گی غر می زنه. امیررضا بچه خند رویی هست تو این هیچ شکی نیست ولی خوب غر غرو هم هست ولی خوب وقتی که گریان هست که من نمیام ازش عکس بندازم. حالا یکی اندفعه می ذارم تا خیالتون راحت بشه که من دروغ نمی گم. در هر حال ببخشید که با غر غرهام سرتون رو درد میارم. قرار وبلاگي رو هم انشاا... سعي خودم رو مي‌كنم كه بيام. فقط چون خونه ي مامانم برنامه اي هست كه صبح ساعت ۱۰ تا ۱۲ هست و مامانم هم اصرار زياد داره كه منم حتماً باشم يه كم ديرتر مي‌رسم خدمتتون. فكر كنم ۳۰/۱۱ - يك ربع به ۱۲ بتونم خودم رو برسونم. مهم اينه كه شما دوستان عزيز و ني ني هاي نازنينتون رو ببينم. جاي دوستان شهرستانيمون هم خيلي خاليه. كاش اونا هم مي‌تونستند بيان.

بازیهای فکری

جرعت داری بیا جلو با همین می زنم تو مخت!!

از من عکس ننداز آبروم جلو دوستام میره!!!

 پ.ن. یادم رفت بگم از شب بعد از تولدش امیررضا شبها تو اتاق خودش می خوابه. چند شب اول خودم هم تو اتاقش خوابیدم تا عادت کنه تو تختش بخوابه. اینجوری خیلی بهتر شده. هر دومون آرامش بیشتری داریم. یکی دو بار بیشتر بیدار نمی شه. اگر هم دیر خوابیده باشه که تا صبح بیدار نمی شه. صبح هم که باباش میره سر کار میارمش پیش خودم و با همدیگه تا ساعت ۱۰ می خوابیم! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:53  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان