
![]() |
![]() |
|
امیررضا دوست داره مثل هاپو کوچولو یه چیزی رو بگیره دم دهنش و چهار دست و پا بره!!!
این کتاب رو از نمایشگاه برای امیررضا خریدم و خیلی دوستش داره. خودم که صورتم رو تو شکلک ها می ذارم و باهاش حرف می زنم کلی می خنده!
ببینید چه خوشگل پستونک می خورم!
وقتی بالش می ذارم می گم امیررضا لالا کن سرش رو برای چند ثانیه می ذاره رو بالش و بعد بر می داره.
وقتی هم می گیم الله کن سرش رو می ذاره رو مهر...البته بیشتر وقتا یواشکی دهنش رو می ذاره و مهر رو می خوره!
امیررضا در حال روشن و خاموش کردن چراغ از روی مبل!
این هم امیررضا در حال راه رفتن(یه دستش رو برای حفظ تعادل بالا می گیره)
اینم فاطمه خانمه. دختر دایی امیررضا که ساعت ۱ و نیم روز ۲۰ تیر به دنیا اومد. دقیقاْ ۱۴ ماه از امیررضا کوچیکتر می شه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:51 توسط sahar |
|
|
سلام سلام! حال همگي خوبه؟ اندفعه بالاخره با خبر خوش اومدم. آره درست حدس زديد تنبل خان بالاخره راه افتاد. البته قبلاً چند قدمي ميرفت ولي خيلي تمايلي به راه رفتن نداشت و ترجيه مي داد چهار دست و پا بره ولي جمعه بالاخره اين آقا به غيرتشون بر خورد و رسماً راه افتادن و الان ديگه اكثر اوقات راه ميره. البته بعضي وقتا كه حوصله نداشته باشه باز هم چهار دست و پا مي ره. آخه موقع راه رفتن خيلي بايد تمركز كنه. يه دستش رو هم براي كنترلش بالا نگه ميداره و خيلي با مزه ميره. هنوز خيلي زمين ميخوره و جالب اينه كه از رو زمين هنوز هم نميتونه بلند شه و بايسته و حتماً بايد دستش رو به جايي بگيره و بلند شه. فكر ميكنم اكثر بچه اول ياد ميگيرند بايستند بعداً راه ميافتند نه؟ مامانايي كه بچه هاشون راه ميرن لطفاً راهنمايي كنند. وقتي بهش ميگم اميررضا بلند شو وايسا روي دو تا زانوهاش بلند مي شه و دستش رو ميگيره بالا تا من كمكش كنم بلند شه. خيلي هم ناز نازو تشريف دارند و هر بار كه زمين ميخوره بايد يه زره نق نق كنه و من نازش و نوازشش كنم و بگم عيبي نداره و كلي تشويقش كنم كه باز مثل قبل كه از راه رفتن ميترسيد نترسه. خلاصه كه خيلي اين پسر ناز داره. تازگي ها هم كه به شدت ماماني شده و حتي پيش مامان بزرگ هاش هم خيلي نميمونه. قبلاً هر كي ميگفت بيا بغل من ميپريد تو بغلش ولي الان اگه بغل من باشه و كسي بگه بيا بغلم علاوه بر اينكه نميره كلي هم سر طرف جيغ ميكشه كه چرا همچين حرف رو زده. مادرشوهرم مي گه هر وقت بالا ميذارمش پيش اون بعد از چند دقيقه مياد پشت در وايميسه بغض ميكنه و ميخواد بره بيرون. دوست داشتم 3 روز تو هفته ميذاشتمش مهد كودك تا يه كم از من دور باشه و انقدر وابسته نباشه و خودمم هم يه كلاسي ميرفتم تا يه كم روحيه م بهتر ميشد ولي هيچ جا قبول نميكنند كه بچه اين سني رو 3 روز تو هفته نگه دارند. دلم هم نمياد وقتي خودم تو خونه ام هر روز بذارمش مهد. بچه ها رو خيلي دوست داره و وقتي بچه ها رو ميبينه كلي ذوق ميكنه ولي اصلاً بلد نيست باهاشون ارتباط برقرار كنه و بعد از چند دقيقه قاطي ميكنه و جيغ و فريادهاش شروع ميشه. جيغ زدنش هم اصلاً بهتر نشده و خيلي جيغ جيغوئه. خرابكاريهاي شازده هم روز به روز بيشتر ميشن. ميره سر كابينت ها و در هاشون رو محكم ميزنه به هم و اگه حواسم نباشه وسايل توش رو ميريزه بيرون. چند روز پيش خونه ي مادرشوهرم يه كاسه رو انداخت زمين و كاسه خورد شد و همه جا پخش شد. يك لحظه هم ديگه نميشه ازش غافل بشم. دو تا از كليد هاي چراغ هامون پايين هست و دست آقا بهش ميرسه و عاشق اينه كه بره روشن خاموششون كنه. يكي ديگه هم هست كه وقتي ميره رو مبل دستش بهش ميرسه و روشن خاموشش ميكنه. عاشق اينه كه محتويات كشو يا كمد يا زنبيل رو خالي كنه. همچنان به شدت ددريه و تا مي گم اميررضا بريم بيرون؟ باي باي ميكنه و زودتر از من دم دره! منم تقريباً هر روز يه بار ميبرمش بيرون. يا با هم ميريم پارك نزديك خونمون يا يه سر ميرم تجريش يه دوري ميزنم ولي حق ندارم پام رو تو مغازه ها بذارم چون جيغ آقا در مياد. بعضي وقتا كه ميخوام يه چيزي بخرم براش خوراكي ميريزم جلوي كالسكه ش تا مشغول خوردن اونا باشه و من بتونم دو دقيقه برم تو مغازه. آبميوه رو هم خيلي دوست داره و بعضي وقتا براش ميخرم و خودم يه كم ازش ميخورم كه خيلي پر نباشه و نريزه و بعد ميدم دستش و خودش ميگيره با ني ميخوره. تو صحبت كردن خيلي پيشرفت نكرده. البته هر چي بهش ميگم رو قشنگ ميفهمه ولي خودش خيلي حرف نميزنه. مثلاً وقتي بهش ميگم اميررضا توپت كو؟ بيار با هم بازي كنيم. توپش رو مياره و بعد هم توپ رو ميگيره بالا منم ميگم يك دو سه و اميررضا پرتابش مي كنه. بعضي وقتا هم خودش ميگه دو ده ولي هر وقت كه عشقش بكشه. كلاً همينجوري خيلي از كلمات رو ميتونه بگه مثل بابا ماما نو نو د د ولي وقتي بهش ميگم تا تكرار كنه خيلي كم اتفاق ميافته كه تكرار كنه يا اينكه با منظور اين كلمات رو به كار ببره. فقط وقتي شير ميخواد مياد بلوز منو ميزنه بالا و ميگه نو نو و خودش رو لوس ميكنه. كلاً لوس بازي و ننري رو خيلي خوب بلده. هفته ي پيش رفته بوديم گرمابدر منم چون توي خونه داشتند كار ميكردند و سر و صدا بود اميررضا رو اوردم بيرون و گذاشتم رو پام كه بخوابونمش. و اميررضا هم اصلاً دوست نداره رو پا بخوابه و بعد از چند ثانيه غلط خورد خودش رو از رو پام انداخت رو زمين. يهو ديدم داره گريه ميكنه فكر كردم خودش رو از رو پام انداخته پايين دردش گرفته بلندش كردم ديدم يه زنبور نوك انگشتشه!! سريع زنبور رو انداختم اون طرف و نيشش رو از تو دستش در آوردم و بعد هم يه كم انگشتش رو مكيدم تا زهر زنبور بياد بيرون. بچم زود آروم شد. ولي بعدش تا چند ساعت هر كي بهش ميگفت اميررضا دستت چي شده؟؟ خودش رو لوس ميكرد و لوچش رو آويزون ميكرد و انگشتش رو نشون ميداد و ميگفت اوه اوه. خدا رو شكر بعدش هم ورم نكرد. فكر كنم با اون مكي كه من زدم همه ي زهر زنبوره اومد تو دهن خودم. آخه دهنم بعدش تلخ تلخ شده بود. خلاصه كه به خير گذشت. بعضي روزها خيلي سخته و خيلي خسته ميشم. مخصوصاً وقتي كار داشته باشم چون اميررضا اصلاً نميذاره من كار كنم و همش آويزونه منه. گفتم اگه راه بيافته بهتر ميشه ولي فعلاً كه هيچ فرقي با قبل نكرده. شبها هم خوابش خيلي بد شده. گفتم كه از بعد از تولدش شبها تو تخت خودش ميذاشتمش...تازگي ها اگه خوابه خواب هم باشه و بذارم تو تختش با گريه شديد بلند ميشه و نرده هاي تخت رو ميگيره و ميخواد بياد بيرون. هر چقدر ناز و نوازشش ميكنم و براش لالايي ميخونم فايده نداره و خيلي وقتا مجبور ميشم آخر سر بيارمش پيش خودم و به محض اينكه رو تخت خودمون ميذارمش آرامش مي گيره و خوابش ميبره. نميدونم چي كار كنم. ميخوام دوباره چند شب برم تو اتاقش بخوابم شايد عادت كنه. يه دفعه كه خيلي شديد گريه ميكرد خودم رفتم تو تختش كنارش دراز كشيدم!!! تا خوابش سنگين بشه ولي تا خواستم بيام بيرون فهميد و روز از نو روزي از نو!!! تو حموم هم كه ديگه يك لحظه هم آروم توي وانش نميشينه و من هم همش مي ترسم كه بلند ميشه يه وقت بخوره زمين. ديروز ديگه اشكم رو تو حموم در اورد انقدر اذيت كرد. البته گريه كردن من هم ديگه يه چيز طبيعي شده و چند روز يه بار كه ديگه خيلي كم ميارم خودم هم زار زار گريه ميكنم. همش از خدا ميخوام كه بهم صبر بده. رضا هم كه شب ساعت 8 و نيم 9 تازه خسته و كوفته از راه ميرسه. محل كارش هم خيلي دوره و فقط 2 ساعت تو راهه و وقتي ميرسه خونه ديگه هلاكه و اگه اميررضا سر حال باشه كه خوبه و باهاش بازي ميكنه ولي اگه رو دنده ي نق و گريه باشه اونم حال و حوصله ش رو نداره و منم كه ديگه از صبح با اميررضا كلنجار رفتم و خسته ام و انتظار دارم كه رضا هم بهم يه كم كمك كنه و وقتي ميبينم كه من 2 دقيقه ميرم به يه كاريم برسم و باز هم اميررضا گريان مياد آويزون خودم ميشه ديگه حسابي عصباني و كلافه ميشم. ببخشيد باز هم غر غرهاي تكراري و خسته و كننده ي من شروع شد. احساس ميكنم خيلي احتياج دارم كه پيش يك روانشناس يا روانپزشك برم شايد يه كم بتونند به من كمك كنند تا از اين حالت در بيام. فكر ميكنم يك مقدار هم به خاطر اينكه ديگه سر كار نميرم هم باشه. نه اينكه پشيمون شده باشم از كاري كه كردم. اتفاقاً خيلي هم از تصميمي كه گرفتم راضيم ولي خوب كسي كه چند سال سر كار بره بالاخره به كار كردن بيرون از خونه عادت ميكنه و وقتي تو خونه باشه و حتي چند دقيقه هم وقت آزاد براي خودش نداشته باشه يه كم دچار افسردگي ميشه. خوب بگذريم...راستي يه اتفاق جالب هم پريروز افتاد. اميررضا رو بغل كرده بودم و داشتم روي اپن رو تميز ميكردم. يه انگشتر تيتانيوم داشتم كه يه مرواريد روش بود و مرواريد از اون جدا شده بود و گذاشته بودمش رو اپن تا سر وقت درستش كنم كه در يك چشم به زدن اميررضا مرواريد رو برداشت و گذاشت تو دهنش و تا من اومدم از دهنش دربيارم قورتش داد. مرواريده هم اندازه يه هسته گيلاس بود و يه كم نگران شدم كه نكنه يه وقت دفع نشه. ولي صبح روز بعدش همراه با پي پي هاش دفع شده بود و اين هم به خير گذشت....چند تا عكس از سفر اخيري كه به محمود آباد رفته بوديم ميذارم و چند تا عكس ديگه هم فردا از شيرين كاريهاي اميررضا ميذارم. فعلاً... خدانگهدار همتون باشه....
(پسري كه كنار اميررضا نشسته پسرخالمه) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:40 توسط sahar |
|
|
سلام سلام!!! تعجب نکنید! درست می بینید....ما بالاخره اومدیم!!! دلمون هم برای همتون خیلی خیلی تنگ شده بود. از همه ی دوستانی که پیغام گذاشته بودند و نگران بودند ممنونم و عذر خواهی می کنم. راستش من مدتی به اینترنت دسترسی نداشتم. البته یکی دو بار از منزل مامانم سر زده بودم ولی فقط فرصت کرده بودم پیغام ها رو بخونم و حتی فرصت نشده بود که جواب پیغام های شما عزیزان رو بدم. از دوستانی هم که روز مادر رو تبریک گفته بودند خیلی خیلی ممنونم و منم روز مادر رو با تاخیر به همه ی شما مامانهای مهربون و فداکار و زحمتکش تبریک می گم.
اینم چند تا عکس از سفر اهواز که اکثراْ تو قطاره چون همونطور که نوشتم هیچ جا ما نرفتیم و عکس هم زیاد نگرفتیم. امیررضا آماده برای سوار شدن به قطار
امیررضا و دخترداییم سوار بر قطار
بابا جون من خوابم نمیاد!!!
اینم امیررضا آماده برای رفتن به بله برون!
انشاا... دفعه های بعد میریم لب کارون و دیگر جاهای دیدنی اهواز و چند تا عکس خوشگل می اندازیم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:48 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|