
![]() |
![]() |
|
|
لازم به ذكر است كه اين متن رو ديروز بعد از ظهر تايپ كردم ولي به علت مردن ناگهاني شبكه نتونستم ارسالش كنم و ديگه موند تا امروز: سلام سلام! ما برگشتيم و الحمدلله بعد از گذرندان روزهاي سخت مريضي الان تقريباً بهبودي كامل به دست آورديم. البته متاسفانه ديشب دوباره اميررضا تب كرده بود. نميدونم به خاطر دندونشه يا باز هم شروع يك مريضي ديگه!! اميدوارم هر چي كه هست زودتر رفع بشه. نميدونم چرا مدت زياديه كه اميررضا ۷ دندوني مونده و دندونهاي ديگه ش در نميان! ممكنه به خاطر كمبود ويتامين باشه؟ يا هيچ ربطي نداره؟ ديشب دو بار بهش استامينوفن دادم تا تبش اومد پايين. يه مدت هم هست كه انگشت هاي اشارهش رو ميكنه تو دهنش و با لثههاش اونا رو محكم فشار ميده و الان چند روزه كه قرمز شدند. مامانايي كه بچه هاشون انگشت ميخورن لطفاً راهنمايي كنيد كه بهترين راه براي اينكه از سرش بيافته چيه؟ زدن چيز تلخ به انگشتهاش رو امتحان كردم كه هيچ فايده اي نداشت. چند روزه كه اشتهاش خوب شده و هر وعده ۶ ۷ قاشق غذا ميخوره!!! كلي تركونده!! وقتي خودمون غذا ميخوريم اشتهاش باز ميشه و بهتر غذا ميخوره. ماست و آبميوه و ميوه رو هم خيلي دوست داره ولي شير و تخم مرغ رو اصلاً دوست نداره و نميخوره. تو غذاها هم هنوز غذاهاي نرم و يا سوپ رو ترجيه ميده. گوشت و مرغ رو فقط وقتي خيلي گشنش باشه خوب ميخوره وگرنه تف ميكنه بيرون. حدود يك هفته است كه دوباره قطره دادن رو بهش شروع كردم. اندفعه قطره ميم. اين يكي رو هم دوست نداره و بايد به زور بريزم تو دهنش ولي خوب خدا رو شكر تف نميكنه بيرون. پريروز ديدم يكي از دندوناي بالاييش يه كم سياه شده! اگه دندوناش بخوان سياه بشن دوباره مجبورم قطره ش رو قطع كنم! تو راه رفتن هنوز تعادل كامل رو به دست نياورده و خيلي زمين ميخوره و هنوز هم بدون اينكه دستش رو به جايي بگيره نمي تونه بايسته. عاشق اينه كه ببرميش تو پاركينگ و توپ بازي كنه. فكر كنم بچم اخرش فوتباليست مي شه چون از چند ماهگي به توپ بازي علاقه داشت. آخر بچه لوس هاست و كلي خودش رو برام لوس ميكنه و جديداً هم يه اداي جديد ياد گرفته و وقتي ميخواد خودش رو لوس كنه لباش رو جمع ميكنه و ميگه او او تا بغلش كنم و اگر هم نكنم زود اشك تو چشماش جمع ميشه. اصلاً نميشه طرف دخترداييش ببرميش چون سريعاً دست يا پاش رو ميگيره و ميكشه. وقتي بچه هاي همسن و سال خودش رو هم ميبينه كلي ذوق ميكنه و ميره طرفشون ولي سريعاً انگشت ميكنه تو چشم و چار طرف و اون بچه رو فراري ميده. از لحاظ گفتاري پيشرفت خيلي خوبي نداشته و بيشتر حرفهاش رو با اشاره يا با جيغ و گريه بهمون ميفهمونه. از لحاظ شنوايي مشكلي نداره و تو اين مورد هم مثل موارد ديگه فقط تنبله و فكر كنم آخر سر مجبور بشم به خواسته ي مادرشوهرم عمل كنم و بهش تخم كفتر بدم! البته همينجوري كلمات زيادي رو ميگه ولي به منظور نميگه. پسرم لجباز هم هست. مثلاً همينجوري خودش داره با خودش حرف ميزنه و ميگه بَ بَ بعد همون لحظه بهش ميگم اميررضا ببعي ميگه؟؟ ميگه دَ دَ و هر چي ميگه بابا جان بگو بع بع نميگه! يا مثلاً آبَ رو همينجوري زياد ميگه. بعد من ميگم اميررضا تشنته آب ميخوري؟ اون لحظه كه آب ميارم نميخوره ولي وقتي آب ميخواد با اشاره بهم ميفهمونه كه آب ميخواد. خوابيدنش هم داستان داره. ظهرها بعضي وقتا هر كاريش ميكنم خوابش نميبره بعد خودم ميرم تو حال كنار استخر اسباب بازيهاش دراز ميكشم. اميررضا هم يه كم بازي ميكنه بعد از چند دقيقه مياد بلوز منو ميزنه بالا و در همون حال چند قلپ شير ميخوره. دوباره ميره سر بازيش و اين داستان ادامه داره تا يه دفعه ميبينم كه خودش هم كنار من رو زمين خوابش برده و ميرم ميذارمش تو تختش. شبها هم ميريم رو تخت خودمون ميخوابيم و اميررضا هم مياد پيش ما ميخوابه و عادت هم كرده كه دمر بخوابه در حاليكه من هيچ وقت دمر نميخوابوندمش. در حالت دمر سرش رو هي بلند ميكنه و ميكوبونه رو تشك و خلاصه انقدر اينور اونور ميكنه تا خوابش ببره. خوب ديگه من برم فعلاً بيدار شده و بغل من نشسته و گريه ميكنه و هي ميزنه رو كي بورد و نميذاره من تايپ كنم! كوچولوي من 15 ماهگيت مبارك باشه! اينم يه عكس از اميررضا با دختر داييش
امیررضای ۱۵ ماهه و فاطمه خانم ۱ ماهه. )فقط در اين شرايط ميشد ۲ تايي ازشون عكس بندازيم
پ.ن: راستی یادم رفت بگم گذراندن این سختی ها و مریضی ها یک حسن هم داشت و اون این بود که من چند کیلو لاغرتر شدم و به ۵۸ کیلو رسیدم! یعنی ۲ کیلو کمتر از قبل بارداری!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:6 توسط sahar |
|
|
سلام به همهي دوستان گل اميدوارم حال همه خوبه خوب باشه...راستش ما كه اين چند روز حالمون زياد خوب نبود. بعد از سفر به تبريز هر سه تامون سرما خورديم و ديروز هم هر سه اسهال و استفراغ. ديروز صبح زود كه از خواب بلند شدم احساس كردم كه به شدت حالت تهوع دارم نمازم رو خوندم و دوباره خواستم بخوابم و ديدم نه مثل اينكه اوضاع بي ريخته و يك عالمه بالا آوردم و بعد به شوشو گفتم كه منو ببر دكتر و اون هم براي اينكه خودش رو راحت كنه گفت نه ديگه چون استفراغ كردي حالت خوب ميشه و ميكروب دفع شده منم چون اون لحظه ديگه حالت تهوع نداشتم خيلي اصرار نكردم و ايشون هم رفتند سر كار ولي بعدش ۳ ۴ بار ديگه هم استفراغ كردم و هيچ كس هم نبود كه به دادم برسه. مادر شوهر اينا كه رفته بودند ويلاشون و همسايه بغلي هم نبود. اميررضا هم كه يا نق ميزد و ميخواست من بغلش كنم يا اينكه خرابكاري ميكرد. من هم كه ديگه نداشتم از جام بلند شم و تو اين چند ساعت آقا كل كشوهاي دراور و تخت خودش وسايل تو ساكش رو خالي كرد. بعد كه ديدم حالم خوب شدني نيست زنگ زدم به مامانم و مامانم هم مشغول آلبالو پاك كردن بود و گفت به محض اينكه تموم بشه مياد دنبالم كه منو ببره دكتر و خلاصه نزديك ظهر بود كه مامانم اومد و رفتيم دكتر و دكتر فشارم رو كه گرفت گفت خيلي پايينه و بايد بهم سرم بزنند. خلاصه اول يه آمپول زدند و بعد هم سرم رو وصل كردند و يه ۲ ساعتي من تو درمانگاه بودم. بعد رفتم خونه ي مادربزرگم كه مامانم و اميررضا اونجا بودند. به اميررضا شير دادم و هر دو مون خوابيديم. از خواب كه بلند شدم حال من خيلي بهتر شده بود ولي اميررضا كه بيدار شد رنگش پريده بود و بعد از چند دقيقه استفراغ كرد و چند دقيقه بعدش هم يك بار ديگه. من هم سريع بردمش دكتر و آقاي دكتر به اميررضا هم قطره حالت تهوع و ۲ تا شربت ديگه داد و بعد اومدم خونه ديدم بله همسر جان هم حالشون به هم خورده و زودتر از معمول اومده خونه. به اون هم يه قرص دل درد و استامينوفن دادم و اونم بهتر شد. ولي اميررضا حالش خيلي بد بود و هر چي ميخورد سريع بالا مياورد و من خيلي ترسيده بودم. حتي ۳ ۴ تا قطره متوكلوپراميد هم كه بهش ميدادم سريع بعدش بالا مياورد و بعد بي حال ميشد و ميخوابيد و دوباره بيدار ميشد و اون يه ذره شيري كه خورده بود رو بالا مياورد. ساعت ۱۰ و نيم بود ديدم حالش اصلاً بهتر نشده زنگ زدم به عموم كه دكتره اونم گفت يه بار ديگه بهش قطره رو بده اندفعه ۷ ۸ تا قطره و بعد هم تا نيم ساعت چيزي بهش نده بعد هم او ار اس درست كن و بذار خنك بشه و هر يك ربع يك قاشق بهش بده تا بخوره و اگه بهتر نشد و استفراغش زياد بود بايد ببرينش تا بهش آمپول بزنند يا سرم وصل كنند. ديگه داشتم از ترس ميمردم. اصلاً طاقت اينكه بچم بستري بشه و بخوان بهش سرم بزنند رو نداشتم. خلاصه قطره متوكلوپراميد رو دادم و كلي دعا خوندم و بهش فوت كردم. بعد از خوردن قطره يه كم استفراغ كرد ولي بعدش خوابش برد و الحمدلله ديگه تا صبح استفراغ نكرد. صبح هم دوباره قطره رو دادم و بهش او آر اس دادم. او آر اس هم حسابي خنك شده بود و اميررضا هم نصف ليوان از اونو خورد! و الحمدلله ديگه استفراغ هم نكرده. ولي بچم حسابي تو اين چند روز ضعيف شده و ديگه ناي راه رفتن رو هم نداره. ديشب كلي گريه كردم و از خدا خواستم منو ببخشه كه انقدر ناشكري ميكنم و همش در حال غر زدن هستم و هميشه از زندگيم ناراضيم. آدم تا وقتي كه بلايي سرش نياد قدر عافيت رو نميدونه و باز هم تا اون بلا رفع ميشه بعد از دو سه روز يادمون ميره و همون آدم قبلي ميشيم. خدا ما رو ببخشه. بگذريم...حالا بريم سر سفر پر ماجراي تبريز كه يه كم طولانيه و ممكنه حوصله تون سر بره ولي خوب خيلي سفر سخت و پر ماجرايي بود و تو سفر همش ميگفتم كي ميشه من چشمام رو باز كنم ببينم كه تو خونه رو تخت خودم زير باد كولر دراز كشيدم!!! جمعه صبح بود كه بلند شديم تا بار و بنديل سفر رو جمع كنيم و بذاريم تو ماشين كه جمع كردنمون تا ظهر طول كشيد. بعد هم شوشو اومد و گفت مامانش اصرار داره كه حتماً امروز بريم ويلاشون چون مهمون دارند و ميخوان ما هم باشيم و بعد از اون طرف از جاده ديزين و چالوس بريم!!!! (چقدر خودخواهانه!!!) خلاصه بعد از كلي جر و بحث آقا راضي شدند كه كوتاه بيان و زنگ زدند گفتند چون جاده چالوس پيچ پيچيه و اميررضا حالش بد ميشه ما نميام و بعد هم بعد از ظهر جاده چالوس يك طرفه ميشه و نميتونيم بريم. مامان جونشون هم رضايت دادند و كوتاه اومدند و خلاصه اول سفرمون رو با جنگ و دعوا شروع كرديم. بعد راه افتاديم و قزوين كه رسيديم خواستيم يه جا براي ناهار وايسيم بعد گفتيم ديگه تو شهر نريم و همونجا تو جاده يه جا بشينيم و ناهارمون(كه از قبل درست كرده بودم) رو بخوريم ولي مگه جا پيدا ميشد همه جا آفتاب بود و هيچ جايي براي نشستن نبود. نزديك دانشگاه آزاد تابلو زده بود كه پارك ورجين يا باراجين كه الان يادم نيست اسم اون پارك مسخره چي بود و ما هم گفتيم ميريم اونجا ميشينيم. خلاصه كلي تو پيچ و خم هاي پارك رفتيم و يه دونه آلاچيق خالي هم پيدا نكرديم و دوباره برگشتيم پايين! اميررضا هم حالش بد شده بود تا رسيديم پايين استفراغ كرد و همه ي هيكل من از استفراغش خيس شده بود! مانتوم رو درآوردم و عوض كردم و بعد رسيديم به يه باغ كه چند تا تخت گذاشته بود و كرايه ميداد و اونجا بالاخره رفتيم و ناهارمون رو خورديم. انقدر اعصابمون خورد بود كه نفهميديم چي خورديم بعد من مانتوم رو همونجا شستم و انداختم پشت شيشه ماشين تا خشك بشه. ولي اميررضا تو ماشين گير داده بود به مانتوم و از اينكه خيس بود خوشش اومده بود و هي ميكشيد رو خودش و حال ميكرد و يه ۱ ساعتي به اين كار مشغول بود. نرسيده به زنجان رفتيم گنبد سلطانيه رو ديدم كه جالب بود و بارون شديدي هم شروع به باريدن كرده بود كه خيلي خوشگل بود و ما زير سقف بوديم ولي اميررضا هي ميرفت جلو تا بارون بريزه روش و كلي ذوق ميكرد و خيس خالي شده بود. چند وقت بود بارون به اين خوشگلي نديده بودم. بعد هم رفتيم زنجان و اونجا هم رفتيم تو يه پارك يه كم نشستيم و چايي خورديم و بعد رفتيم رختشوي خانه زنجان و بعد هم يه امامزاده كه الان اسمش رو يادم نيست. بعد شوشو گفت اگه ميخواي شب همينجا جا بگيريم بمونيم ولي تازه ساعت ۱۰ بود و من گفتم هر چي تو شب بريم كه اميررضا خواب باشه بهتره و كمتر اذيت ميشيم و نقشه رو نگاه كرديم و ديدم شهر بعدي كه ميشد بمونيم هشتروده و قرار شد بريم اونجا. اميررضا هم ديگه خوابيد و من يه دو ساعتي رانندگي كردم تا شوشو هم خستگيش در بره. تو جاده نزديك ميانه يه جا پياده شديم و وقتي آسمون رو نگاه كردم دهنم باز موند. تا به حال انقدر ستاره نديده بودم. حتي تو جاده طبس كه ميگند كويره و ستاره ها از همه جا بيشتر معلوم هستند انقدر ستاره نديده بودم و خيلي خيلي زيبا بود. راه شيري هم معلوم بود. حدود ساعت ۱۲ و نيم ۱ بود كه رسيديم هشترود كه حدود ۲۰ كيلومتر با جاده فاصله داشت و راهمون عوض شد. تو اين شهر كوچيك ۲ تا مسافر خونه ي گنديده كه بوي گند ميداد وجود داشت و باز خدا رو شكر كه چادر همراهمون برده بوديم و رفتيم جلوي فرمانداري شهر چادر زديم و تنها افرادي بوديم كه چادر زده بوديم. به قول شوشو هيچ كس احمقتر از ما وجود نداشت كه بياد تو اين شهر. صبح زود بلند شديم و گفتيم حالا كه از اين طرف اومديم بريم از راه مراغه و بناب و بعد تبريز تا اين ۲ تا شهر رو هم ببينيم. مراغه كه رسيديم كيلومتر ماشين حدود ۱۰۰۰ شده بود(آخه ماشينمون رو عوض كرديم و صفر بود) و شوشو گفت بزاريمش گارانتي و خودمون با تاكسي بريم شهر رو بگرديم. و اين كار رو كرديم. اول رفتيم يه جا صبحانه خورديم. عجب جايي!! يه قهوه خونه كه طبقه بالاي يه مغازه بود و چند تا پيرمرد سيگاري نشسته بودند اونجا و ما هم رفتيم تو بالكنش!! قبلش پرسيده بوديم كه جايي سرسبز و با صفا هست كه بريم صبحانه بخوريم و هيچ كس همچين جايي رو تو شهري كه معروف به شهر باغ هست نميشناخت! بعد رفتيم رصد خانه مراغه كه درش بسته بود و يه دور دورش طواف كرديم كه بگيم اينجا هم اومديم! بعد هم راننده تاكسي ما رو برد يه گنبد كه فكر كنم اسمش گنبد سرخ بود و ما هم از تو تاكسي ديگه پياده نشديم و از همونجا اين آثار تاريخي رو هم ديديم و بعد برگشتيم به نمايندگي كه ماشينمون رو بگيريم كه برقها رفته بود و ماشين ما هم همچنان هيچ كاري روش انجام نشده بود. شوشو هم گفت آقا ما فقط امضاي شما رو ميخواهيم و اصلاً نميخواهيم كه كاري بكنيد. ديگه اونا هم بهشون بر خورد و روغن ماشين رو عوض كردند و ماشين رو بهمون دادند و ما هم رفتيم طرف بناب تا همسر جان به آرزوشون و كباب بناب رو تو بناب بخورند و فرقش رو با كباب بنابي كه تو تهران ميفروشند رو ببينند. رفتيم به مغازه اي كه گفتند بهترين كبابها رو تو بناب داره و كباب خورديم. بد نبود. بعد راه افتاديم به سمت تبريز و تو عجب شير هم رفتيم بندر رحمانلو و درياچه اروميه رو هم ديديم كه آبش فوق العاده كم بود و علاوه بر اينكه قسمت زياديش خشك شده بود چند نفر كه مسافت خيلي زيادي رو تو آب رفته بودند آب حتي به زانوشون هم نميرسيد. به اسكو كه رسيديم يه پارك رفتيم كه چند دقيقه استراحت كنيم. بعد رضا از يكي دو نفر درباره كندوان و اينكه چقدر فاصله تا اونجا هست سوال كرد و قرار شد بريم اونجا و شب رو اونجا بمونيم. من نگران بودم كه چون جادش يه كم پيچ پيچيه حال اميررضا دوباره بد بشه ولي خدا رو شكر چيزيش نشد. اونجا كه رسيديم اول از همه گفتيم بريم جا پيدا كنيم تا باز بدون جا نمونيم. يه هتل ۵ ستاره داره كه شبي ۱۲۰ تومان بدون جكوزي و ۱۵۰ تومان با جكوزي بود كه ما چون سفرمون طولاني بود بودجمون نميرسيد كه بخواهيم براي يك شب انقدر پول جا بديم و گفتيم ميريم تو خود روستا جا پيدا ميكنيم. اونجا هم دو تا مسافرخونه بود كه يكيشون پر بود و يكي هم يه اتاق كثيف با دو تا تخت قرازه داشت بدون هيچ گونه امكانات ديگه شبي ۱۲ هزار ميگفت و من گفتم اگه بخوام اينجا بخوابم تو چادر خودمون تميزتره. بعد همينجوري تو روستا داشتيم ميگشتيم كه رضا اتفاقي از يه نفر از خانمهاي محلي اونجا پرسيد كه جا ندارند و اون هم يه آقايي رو صدا كرد و اون گفت يه خونه صخره اي براي كرايه داره و رفتيم باهاش ديدمش و خيلي بامزه و تر و تميز بود و فوق العاده هم خنك. فقط حموم نداشت كه گفتيم حالا امشب رو حموم نميريم و تبريز كه رفتيم جا گرفتيم ميريم حموم و همونجا رو گرفتيم. خود روستاي كندوان كه خيلي خنك بود ولي توي اتاق حداقل ۷ ۸ درجه خنك تر از بيرون بود و رضا كه عاشق خنكيه كلي حال كرده بود و ميگفت اصلاً همينجا بمونيم و تبريز نميخواد بريم فعلاً ولي من گفتم ديگه روستا رو كه ديديم استراحت هم كرديم پس بهتره الكي وقت رو تلف نكنيم و بريم يكي دو شب هم تبريز باشيم. و خلاصه نزديك ظهر روز بعد رفتيم طرف تبريز. ولي چشمتون روز بد نبينه بر عكس كندوان هواي تبريز فوق العاده گرم بود و همچنين ترافيك خيلي زيادي تو شهر بود كه خيلي ما رو خسته كرد. من از تهران به چند تا از هتل ها كه مامان آرتا جون معرفي كرده بود زنگ زده بودم و اونا همه گفته بودند كه تا آخر مرداد جايي نداريم. ۲ ۳ تا هتل ديگه هم كه سر راهمون بود رفتيم و اونا هم جا نداشتند و بعد به يه جا رسيديم كه زده بود موزه قاجار. من به رضا گفتم حالا كه اينجاييم بريم اينو ببينيم بعداً انشاا... جا پيدا ميشه. موزه ي جالبي بود كه خانه ي اميرنظام قاجار(فكر كنم) بوده . بعد هم رفتيم مقبره الشعرا و از اونجا من زنگ زدم به مامان آرتا و قرار شد كه بعد از ظهر همديگر رو ببينيم. بعد رفتيم نزديك بازار تبريز ناهار خورديم و اونجا هم يكي دو تا مسافر خونه رو ديديم كه خوشمون نيومد. يعني مشكل اساسيشون اين بود كه حموم نداشتند و من بعد از ۳ روز ميخواستم حداقل يه حموم برم. بعد رفتيم بازار و ۲ ۳ دقيقه اي بازار تبريز رو هم ديديم ولي چون حس و حال نداشتيم زود برگشتيم و چيزي هم نخريديم. بعد رفتيم مسجد كبود و اونجا يه چادر زده بودند كه راهنماي مسافران تابستاني و رفتيم اونجا و ليست يه سري مسافر خانه و هتل رو گرفتيم كه رضا به حدود ۱۵ تا زنگ زده بود و هيچ كدوم جا نداشتند!!! ديگه حسابي قاطي كرده بوديم و از اونجا بود كه شوشو جان گير داد كه اصلاً شب نميخواد تبريز بخوابيم و بريم يكي از شهرهاي اطرافش حداقل شايد خنك تر از اينجا باشه. و من هم انقدر خسته بودم كه حس اينكه دوباره راه بيافتيم و بريم يه شهر ديگه رو نداشتم . رفتيم پارك ائل گلي و اونجا دوباره مزاحم مامان آرتا شدم و هانيه جون هم به خانه ي معلم زنگ زد كه اونجا جا نداشت و به يه هتل كه فكر كنم اسمش دريا بود زنگ زده بود كه اون جا داشت ولي ديگه همسر خان رو اون دنده افتاده بود و ميگفت من امشب تبريز نميخوابم!!! چند بار هم هانيه جون گفت كه خونه ي ما بياين ولي نميخواستم كه اونا رو هم به زحمت بندازم وگرنه كه انقدر خسته بودم كه از خدام بود شب يه جا تو تبريز بخوابم و كجا بهتر از خونه ي آرتا اينا كه به قول مامان آرتا همه ي امكانات واسه بچه دار فراهم بود! بعد هم هانيه جون گفت كه تا چند دقيقه ديگه با آرتا ميان پيشمون. ما هم بالا نزديك درياچه يه زير انداز انداخته بوديم و نشسته بوديم ولي بعد از چند دقيقه مسئول پارك اومد و گفت كه اينجا نميشه بشينيد و از بين ۱۰ ۱۵ نفري كه اونجا بودند هيچ كس حرف گوش كن تر از ما نبود و ما هم وسايلمون رو جمع كرديم و گذاشتيم تو ماشين و يه آبي به صورت خودم و اميررضا زدم كه آرتا و مامانش حالشون از ما بهم نخوره و لباس اميررضا رو عوض كردم و رفتيم كنار يه سري لوازم ورزشي كه پايين پارك بود و اونجا منتظر آرتا اينا شديم. بعد از چند دقيقه آرتا كوشولو و مامان مهربونش اومدند و آرتاي مهربون چند تا بوس براي اميررضا فرستاد ولي اميررضا انقدر خسته بود كه فقط راه ميرفت و غر غر ميكرد و فكر كنم اعصاب آرتا رو به هم ريخت كه يه دفعه آرتا از دور دويد و اميررضا رو هل داد و اميررضا افتاد و خود آرتا هم از روي اميررضا پرت شد و افتاد رو زمين كه به خير گذشت كه چيزيش نشد. بعد يه كم با هانيه حرف زديم و آرتا هم اصلاً غريبي نميكرد و دو بار اومد بغلم و همش بهم لبخند ميزد. بعد مامان آرتا بهش شيشه ش رو داد كه آب بخوره و اميررضا گير داده بود و ميخواست شيشه رو از دستش بگيره و من هم به باباش گفتم كه بره آب براش بخره شايد تشنش باشه ولي اميررضا بالاخره كار خودش رو كرد و شيشه رو از آرتا گرفت و كرد تو دهنش. شيشه كه بلد نيست بخوره فقط با لثه هاش يه كم سر شيشه رو جويد و بعد ولش كرد. بعد هم آرتا در يك عمليات انتقام جويانه آب اميررضا رو گرفت و يكي دو قلپ خورد. خلاصه كه كارهاي اين دو تا وروجك ديدني بود. اونجا هم بعد از مشورت با هانيه جون قرار شد كه بريم شب رو كليبر بخوابيم كه هانيه ميگفت جاي خنك و قشنگيه و ۲ ساعت با تبريز فاصله داره ولي نزديك اهر كه رسيديم شوشو گفت بيا اين يه شهر رو هم بي خيال بشيم چون بنزين كم داريم و بريم مشكين شهر كه از اون طرف بريم اردبيل و بعد هم تهران. من هم ديگه حوصله ي جر و بحث نداشتم و گفتم هر كاري كه خودش ميخواد بكنه. به مشكين شهر كه رسيديم توي اولين ميدون ديديم تابلو زده به سمت آبگرم هاي مشكين شهر. از يه مرتيكه احمق پرسيديم اونجا بريم شب جا براي موندن هست اون هم گفت آره! هتل داره و ... و ما هم گفتيم بريم اونجا كه صبح بريم آبگرم. و رفتيم طرف آبگرم قينرجه رسيدم اونجا ديديم اثري از هتل متل نيست و يه دونه از قهوه خونه ها ۲ تا اتاق گنديده داره كه اونا رو اجاره داده و بقيه هم چادر زدند. منو بگو ديگه داشتم ديوانه ميشدم. آخر سر هم مجبور شديم چادر بزنيم و من هم حدود ۱ ساعت زار ميزدم. اميررضا هم پي پي خيلي زياد كرده بود و مجبور شدم بچم رو با آب يخ بشورم و همينطور گريه ميكردم و هر كي منو ميديد فكر ميكرد كه خل شدم. بعد هم خوابيديم.صبح يه كم حالم سر جا اومده بود و بعد از صرف صبحانه رفتيم آبگرم و حدود ۲ ساعتي تو آبگرم بوديم كه خيلي خوب بود و حالم خيلي بهتر شد. اميررضا هم كلي حال كرد. بعد رفتيم طرف اردبيل و ساعت ۳ ۴ بود كه اردبيل بوديم و رفتيم نهار خورديم و چون يكي دنبال همسر جان كرده بود اونجا هم شب نموند و گفت بريم خلخال ميخوابيم. خلخال هم رفتيم يه جا كه اسمش هتل بود ولي مسافرخونه بود ولي خوب نسبت به مسافرخونه هاي ديگه اي كه ديده بوديم نسبتاً تميزتر بود. هوا هم فوقالعاده خنك بود. تا ظهر خلخال بوديم و بعد هم از جاده ي زيباي خلخال به اسالم رفتيم كه خدا رو شكر اميررضا خواب بود وگرنه حتماً حالش بد ميشد. بعد هم ديگه شوشو گازش رو گرفت و اومد طرف تهران. يادم رفت يه اتفاق بد ديگه اي هم كه افتاد بعد از خلخال يه شهر بود به اسم گيوي كه يه پارك بالاش بود كه مثلاً رفتيم استراحت كنيم كه اميررضا از روي صندلي هاي آلاچيق افتاد زمين و چونه ش زخم شد و دهنش هم كلي خون اومد. الهي بميرم براي بچم كه انقدر تو اين سفر صدمه خورد. ديگه تجربه شد كه با بچه ي كوچيك هوس نكنيم همچين مسافرت هايي بريم و همون شمال و مشهد و كيش كه حداقل جامون مشخصه و ۲ ۳ روز تو يه شهر هستيم نه اينكه همش تو راه باشيم بريم. چون امكانات شهر هاي كوچيك واقعاً صفره و تو جاده ها هم همينطور. آدم براي استراحت بخواد يه جا وايسه كلي بايد بگرده. من دبستان كه بودم چند سالي تو يه كشور خارجي زندگي ميكرديم. تو جاده ها هر چند كيلومتر يه جاي استراحت درست كرده بودند كه چند تا ميز و صندلي يه باربكيو دستشويي سطل آشغال و ... بود ولي اينجا اصلاً هيچ گونه امكاناتي نيست. مثلاً جاده اسالم به خلخال كه انقدر زيباست و به قول خودشون جاده ي بين الملليه هيچ غلطي نكردند و هيچ امكاناتي حتي چند تا سطل آشغال هم نداره. واقعاً مايه تاسفه. جاده چالوس هم همينطوره. جاده ي به اين زيبايي به جز رستورانهايي كه داره خود دولت هيچ گونه امكانات رفاهي براي مسافران در نظر نگرفته. یا اینکه تو هر شهر کوچکی هم که می رفتی یه متل یا جایی به اسم کاروان پارک بود که اتاقهای کوچولو ولی فوق العاده تمیز با همه ی امکانات داشت. نه یه مسافر خونه ی بوگندو که هیچ امکاناتی نداره و فقط به خاطر یه جای خواب ۱۰ ۱۵ هزار تومان از آدم می گیرند. حالا يكي نيست بگه كه كدوم كار اينا درسته كه اين يه كارشون درست باشه. خوب ديگه خيلي سرتون رو درد آوردم. اينم چند تا عكس از سفر:
ذوق کردن امیررضا زیر بارون(گنبد سلطانیه)
(توی خانه صخره ای(کله قندی) که تو کندوان گرفته بودیم)
اینم یه عکس از بیرونش
هتل صخره ای کندوان
خانه ی امیرنظام
مسجد کبود
آرتای مهربون و امیررضای خسته
اینم امیررضا که تو ماشین کنار اسبی که خاله هانیه براش خریده لم داده . (دستت درد نکنه خاله جونّ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 14:53 توسط sahar |
|
|
سلام به همه ی دوستای گلمون..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 16:24 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|