
![]() |
![]() |
|
|
اللهم رب شهر رمضان... الذي انزلت فيه القران... باز هم ماه رمضان با همه ی خوبیهاش اومد.
خوب ديگه اين پست بیشتر ماه رمضوني شد. انشاا.. يه دفعه ديگه سر فرصت ميام و از كارهاي اميررضا گله براتون مينويسم. اين ۳ تا عكس رو هم داشته باشيد تا بعد!
امیررضا عاشق آبمیوه!
امیررضا همیشه کفش به دست آماده برای رفتن به دَ دَ
امیررضا تازگی ها گیر داده به پستونک دختر دایی و هر وقت تو دهن دختردایی پستونک ببینه گریه می کنه و اونو می خواد! روز مهمونیِ مامانم، اميررضا پستونک رو از دهن دختردایی جان در اورده بود و سریعاْ تو دهنش خودش گذاشته بود و پا به فرار!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:35 توسط sahar |
|
|
سلام به همگی! حال همه نی نی خوشگلها و مامان های مهربونشون خوبه؟ ما هم خوبیم و با اجازه ی شما تو این مدت یه مسافرت دیگه هم رفتیم. تعطیلات نیمه شعبان باز دوباره امام رضا ما رو طلبید و ما هم راهی مشهد مقدس شدیم. اصلاْ قرار نبود تو این تعطیلی جایی بریم ولی یکدفعه جور شد و دیدم مامان و بابام با ماشین خالی دارن می رن مشهد و من هم دیدم حیفه نریم و در عرض چند ساعت بار و بندیل رو بستیم و آویزون مامان اینا شدیم و رفتیم. جاتون خالی خیلی خیلی خوب بود. فقط اولش سر پیدا کردن جا یه کم اذیت شدیم. هر جا می رفتیم یا می گفتند پره یا قیمت های نجومی می دادند و قیمت هتل آپارتمان با هتل ۵ ستاره فرقی نمی کرد. بالاخره بعد از ۳ ۴ ساعت گشتن یه جای مناسب پیدا کردیم. روز اول حرم رفتن من و امیررضا خیلی با حال بود. مامان و بابام که وقتی من خواب بودم خودشون رفته بودند حرم و رضا رو هم هر چی صدا کردم گفت من خوابم میاد و امروز نمیام و از این حرفها. امیررضا هم خواب بود. منم گفتم پس تو بخواب کنار امیررضا و من تنهایی میرم ولی تا کارهام رو کردم و از در رفتم بیرون دیدم صدای گریه ی شازده میاد. و رضا هم بدو بدو اومد منو صدا کرد که خدایی نکرده یه وقت مجبور نشه ۲ ساعت تنهایی امیررضا رو نگه داره و من هم دیگه حسابی قاطی کرده بودم و امیررضا رو زدم زیر بغلم و تنهایی رفتیم به طرف حرم. کفشش هم تو ماشین جا مونده بود و سوئیچ رو هم بابا با خودش برده بود. منم رفتم از یه دونه از همین مغازه های نزدیک حرم یه دونه از این کفش پلاستیکی ها که سوت می زنه براش خریدم. همونجا تو مغازه که پاش کرد از اینکه با راه رفتن کفش ها صدا می دادن ترسیده بود و حواسش رفت به کفش ها و با مخ خورد زمین. و بعدش هر کاریش می کردم دیگه راه نمی رفت. سر نماز هم یه دختر بچه گیر داده بود به کفشهاش و هی صداش رو در میاورد و امیررضا هم عصبانی شده بود و جیغ می زد. می خواستم برم کفشها رو عوض کنم ولی دیدم که سوتهاش در میان و اونا رو در اوردم و امیررضا هم که دید دیگه کفشهاش صدا نمی دن ترسش ریخت و راه می رفت.ولی خوب پسر گل من همیشه یه چیزی رو برای خرابکاری پیدا می کنه و تو صحن به این بزرگی همه چیز رو ول می کرد و می رفت سر سطل آشغالهایی که کنار آبخوری ها بودند و لیوان هايي رو كه تو اون انداخته بودن می خواست برداره. و وقتی بهش یه دونه تمیز می دادم می انداخت تو سطل و می خواست حتماْ از توی سطل آشغال برداره. یا اینکه می رفت طرف شیر های آبی که کنار حوض بودند و می خواست آب بازی کنه بنابراین تصمیم گرفتم که برم توی حرم. ولی تو هم انقدر شلوغ بود که از جمعیت وحشت می کرد و جیغ و فریاد می زد. بعد به طور اتفاقی رفتم توی زیرزمین و دیدم چه جای باحالی. یه قسمت خیلی وسیع رو تو زیر زمین تازه افتتاح کرده بودند که خیلی بزرگ و خلوت بود و حال می داد برای بازی بچه ها. من هم رفتم نشستم اونجا و امیررضا هم برای خودش می گشت. فقط چند وقت یه بار می دیدم که با یکی از بچه ها دعواش شده و صدای جیغ و فریادهاشون میاد و می رفتم می گرفتمش و جامون رو عوض می کردیم. یه مدت خیلی طولانی هم با مهر ها بازی میکرد و من تونستم زیارتنامه و نماز بخونم. و تا ساعت ۱۱ اونجا بودیم و بعد رفتیم طرف هتل و دیگه تا برسیم از کمر درد و دست درد داشتم می مردم و کلی به بابایی مهربون فحش دادم يه كم هم اميررضا گله بگم: تو اين مدت ۲ تا ديگه از دندوناي اميررضا هم نيش زدن و الان ۹ دندونيه. تو اين مدت آب دهنش وحشتناك زياد شده و لباسش همش خيسه. پررو خان ديگه نميذاره براش پيشبند هم ببندم. و چسبيها رو كه خودش درمياره و اونايي رو هم كه گره ميزنم انقدر جيغ و فرياد ميزنه تا بازشون كنم. بالاخره چند روز پيش تونست بدون اينكه دستش رو به جايي بگيره بلند شه بايسته!! ولي همچنان ترجيه ميده كه با استفاده از يك تكيه گاه بايسته. تو راه رفتن هنوز هم تعادل كاملش رو به دست نياورده و هر لحظه امكان افتادنش هست. همش هم دوست داره از دست ما فرار كنه و ما بدوييم بگيريمش. بلبل من تنها كلماتي رو كه به خوبي و به موقع ميگه دد و آب و شير و اخ هستند. ولي خيلي خوب منظورش رو با اشاره به من ميفهمونه و حرفهاي من رو هم خيلي خوب متوجه ميشه براي همين خيلي نگران نيستم و ميدونم كه فقط تو اين مورد هم مثل موارد ديگه تنبل تره! مادرشوهرم ميگه كه رضا از 8 ماهگي حرف ميزده و برادرشوهرم از 7 ماهگي راه ميرفته و ... و اينكه چرا اميررضا انقدر تنبله و منم تو دلم ميگم حالا مثلاً باباش كه انقدر زود حرف افتاده چه گلي به سرتون زده! به جز اينكه الان هم بيش از اونكه بايد حرف بزنه حرف ميزنه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 14:10 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|