تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
اللهم رب شهر رمضان... الذي انزلت فيه القران... باز هم ماه رمضان با همه ی خوبیهاش اومد. ماه رحمت خداوند. انشاا... كه خدا تو اين ماه عزيز حاجت همه رو بده و گناهانمون رو ببخشه. يكي دو ساله كه اين ماه عزيز رو به خاطر بارداري و بچه داري خيلي خوب نتونستم درك كنم. نه تونستم روزه هام رو بگیرم..نه اينكه با بچه فرصت قران خوندن و عبادت كردن. امسال اگه خدا قبول كنه روزه هام رو گرفتم. چون ترسيدم اگه تعداد روزه هاي قضام زياد بشه حوصله نداشته باشم بگيرم. الحمدلله خيلي هم سخت نبوده و فقط ديگه نزديك افطار مثل جنازه مي‌شم و افطار كه مي‌كنيم دوست دارم ديگه بيافتم يه جا ولي با وجود اميررضاي شيطون بلا مگه مي‌شه! حدود ۱۰ روز هم بود كه بچه‌م اسهال گرفته بود و ديگه حسابي درگيرش بودم. روزي ۶ ۷ بار شستن ايشون با اعمال شاقه. آخه وروجك يك لحظه هم آروم نيست و وقتي دارم مي‌شورمش دائم دست و پاش كار مي‌كنه. بدترين كارش هم اينه كه دستش رو بگيره جلوي شير آب و منو خودش رو خيس آب كنه. موقع بستن پوشك هم كه مكافات خاص خودش! البته خيلي از وقتا دالي موشه جواب مي‌ده و يه چيزي مي‌اندازم رو صورتش و اميررضا هي اونو مي‌زنه كنار و دالي مي‌كنه و براي لحظاتي آروم مي‌مونه تا من ببندمش ولي بعضي وقتا هم هيچي جواب نمي‌ده و پدرم در مياد تا پوشكش رو ببندم. موقع مريضي هم كه غذا خوردنش خيلي بد مي‌شه و با هزار بدبختي بايد ۴ ۵ تا قاشق بزارم دهنش. بدتر از همه ي اينا اين هست كه مادرشوهرم با يه حالت خيلي بدي بياد و بگه بازم اين بچه مريضه!! و قربون صدقه ش بره و بگه آخه چرا تو انقدر مريض مي‌شي؟ اصلاً جون نداره و ... احتمالاً يادش رفته كه بچه هاي خودش هم مريض مي‌شدند و اين طبيعيه. كاش ميومد وبلاگ ها رو مي‌خوند و مي‌ديد كه تقريباً همه ي بچه ها چند وقت يه بار مريض مي‌شن و مقصر من نيستم. والله نه من به بچه غذاي مسموم و مونده دادم نه چيز ديگه اي كه باعث اسهالش بشه. احتمالاً باز به خاطر دندونشه و اين ديگه دست من نيست. بگذريم. غيبت بسه! از مهموني هاي دوست داشتني ماه رمضون بگم. روز اول كه خودمون بعد از چند سال تو ماه رمضان مهموني داديم و دو تا از دوستاي شوهر جان رو به همراه همسران گراميشان دعوت كرديم. اميررضا هم كه تا تونست منو اذيت كرد و كاري كرد كه ديگه هوس نكنم از اين كارا بكنم! البته سر شام داديمش به مادشوهرم اينا كه نگهش دارن و بعد هم خوابش برده بود و ديگه تا آخر مهموني پايين نياوردنش. يه عادت بدي كه داره اينه كه وقتي ۲ نفر ميان خونمون همش دوست داره بغل من باشه و از بغلم پايين نياد و من هم به هيچ كاري نمي‌تونم برسم. دوستاي شوهري هم چون خودشون بچه نداشتن خيلي بلد نبودن كه سرش رو گرم كنند و باهاش بازي كنند و اون يه ساعتي كه بود همش در حال نق نق بود! روز بعدش هم چون من به جاي ۴ نفر اندازه ي ۱۰ نفر غذا درست كرده بودم و كلي اضافه اومده بود غذاها رو برداشتيم برديم بالا خونه مادرشوهر جان و شام رو با همديگه خورديم. پنج شنبه هم خونه ي مامانم مهموني بود و اونجا بوديم و روز بعدش هم مونديم كه غذاهايي كه اضافي اومده بود رو بخوريم كه اصراف نشه. شنبه هم خونه ي مادربزرگ شوهر جان دعوت بوديم و يكشنبه هم هيچ جا دعوت نبوديم و من هم شام درست نكرده بودم و عصري با دختر خاله م قرار گذاشتيم كه بريم بيرون شام بخوريم. كه چون همسرهاي عزيزم علاقه ي شديدي به بوفه دارن رفتيم بوفه ي گردباد ولي بعدش پشيمون شديم چون فوق العاده شلوغ بود و اينكه ماه رمضان سر افطار آدم يه چايي شيرين مي خوره سير مي‌شه و رفتن به همچين جاهايي اشتباهه. مخصوصاً براي شوهرجان من و شوشوی دخترخاله م كه از اينكه نتوستند اونطوري كه هميشه مي‌خورند غذا بخورند و زود سير شدن و افسردگي گرفته بودند. بعد هم كيفيت غذاهاش هم تعريف چنداني نداشت. اميررضا رو هم برده بوديم و همش مي‌خواست راه بره و اينطرف اونطرف بره ولي بعد از چند دقيقه يه صندلي مسخره رو به عنوان صندلي غذاي بچه بهمون دادن كه باز خدا عمرشون بده حداقل توش زنداني شده بود و نمي‌تونست بياد پايين. بعد هم رفتيم پارك ملت و براي بار دوم آبنماي موزيكال رو ديديم ولي اندفعه ديگه مثل دفعه ي اول برامون جالب نبود و زود خسته شديم و برگشتيم. ديروز هم ديگه هيچ جا نبود تلپ شيم و مجبور شدم خودم شام درست كنم!! پنج شنبه و جمعه هم باز دعوتيم. يكيش دخترخالمه كه دعوت كرده كه بيرون توي رستورانه و ديگري هم عمه خودمه كه خونشون دعوتيم. انشاا... امشب و فردا شب هم يه فرجي مي‌شه و يكي دعوتمون مي‌كنه. امشب كه شايد بريم خودمون رو خونه ي مادرشوهر جان بندازيم.  فردا هم خدا بزرگه!!

خوب ديگه اين پست بیشتر ماه رمضوني شد. انشاا.. يه دفعه ديگه سر فرصت ميام و از كارهاي اميررضا گله براتون مي‌نويسم. اين ۳ تا عكس رو هم داشته باشيد تا بعد!

امیررضا عاشق آبمیوه!

امیررضا همیشه کفش به دست آماده برای رفتن به دَ دَ

امیررضا تازگی ها گیر داده به پستونک دختر دایی و هر وقت تو دهن دختردایی پستونک ببینه گریه می کنه و اونو می خواد! روز مهمونیِ مامانم، اميررضا پستونک رو از دهن دختردایی جان در اورده بود و سریعاْ تو دهنش خودش گذاشته بود و پا به فرار!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:35  توسط sahar | 

سلام به همگی! حال همه نی نی خوشگلها و مامان های مهربونشون خوبه؟ ما هم خوبیم و با اجازه ی شما تو این مدت یه مسافرت دیگه هم رفتیم. تعطیلات نیمه شعبان باز دوباره امام رضا ما رو طلبید و ما هم راهی مشهد مقدس شدیم. اصلاْ قرار نبود تو این تعطیلی جایی بریم ولی یکدفعه جور شد و دیدم مامان و بابام با ماشین خالی دارن می رن مشهد و من هم دیدم حیفه نریم و در عرض چند ساعت بار و بندیل رو بستیم و آویزون مامان اینا شدیم و رفتیم. جاتون خالی خیلی خیلی خوب بود. فقط اولش سر پیدا کردن جا یه کم اذیت شدیم. هر جا می رفتیم یا می گفتند پره یا قیمت های نجومی می دادند و قیمت هتل آپارتمان با هتل ۵ ستاره فرقی نمی کرد. بالاخره بعد از ۳ ۴ ساعت گشتن یه جای مناسب پیدا کردیم. روز اول حرم رفتن من و امیررضا خیلی با حال بود. مامان و بابام که وقتی من خواب بودم خودشون رفته بودند حرم و رضا رو هم هر چی صدا کردم گفت من خوابم میاد و امروز نمیام و از این حرفها. امیررضا هم خواب بود. منم گفتم پس تو بخواب کنار امیررضا و من تنهایی میرم ولی تا کارهام رو کردم و از در رفتم بیرون دیدم صدای گریه ی شازده میاد. و رضا هم بدو بدو اومد منو صدا کرد که خدایی نکرده یه وقت مجبور نشه ۲ ساعت تنهایی امیررضا رو نگه داره و من هم دیگه حسابی قاطی کرده بودم و امیررضا رو زدم زیر بغلم و تنهایی رفتیم به طرف حرم. کفشش هم تو ماشین جا مونده بود و سوئیچ  رو هم بابا با خودش برده بود. منم رفتم از یه دونه از همین مغازه های نزدیک حرم یه دونه از این کفش پلاستیکی ها که سوت می زنه براش خریدم. همونجا تو مغازه که پاش کرد از اینکه با راه رفتن کفش ها صدا می دادن ترسیده بود و حواسش رفت به کفش ها و با مخ خورد زمین. و بعدش هر کاریش می کردم دیگه راه نمی رفت. سر نماز هم یه دختر بچه گیر داده بود به کفشهاش و هی صداش رو در میاورد و امیررضا هم عصبانی شده بود و جیغ می زد. می خواستم برم کفشها رو عوض کنم ولی دیدم که سوتهاش در میان و اونا رو در اوردم و امیررضا هم که دید دیگه کفشهاش صدا نمی دن ترسش ریخت و راه می رفت.ولی خوب پسر گل من همیشه یه چیزی رو برای خرابکاری پیدا می کنه و تو صحن به این بزرگی همه چیز رو ول می کرد و می رفت سر سطل آشغالهایی که کنار آبخوری ها بودند و لیوان هايي رو كه تو اون انداخته بودن می خواست برداره. و وقتی بهش یه دونه تمیز می دادم می انداخت تو سطل و می خواست حتماْ از توی سطل آشغال برداره. یا اینکه می رفت طرف شیر های آبی که کنار حوض بودند و می خواست آب بازی کنه بنابراین تصمیم گرفتم که برم توی حرم. ولی تو هم انقدر شلوغ بود که از جمعیت وحشت می کرد و جیغ و فریاد می زد. بعد به طور اتفاقی رفتم توی زیرزمین و دیدم چه جای باحالی. یه قسمت خیلی وسیع رو تو زیر زمین تازه افتتاح کرده بودند که خیلی بزرگ و خلوت بود و حال می داد برای بازی بچه ها. من هم رفتم نشستم اونجا و امیررضا هم برای خودش می گشت. فقط چند وقت یه بار می دیدم که با یکی از بچه ها دعواش شده و صدای جیغ و فریادهاشون میاد و می رفتم می گرفتمش و جامون رو عوض می کردیم. یه مدت خیلی طولانی هم با مهر ها بازی میکرد و من تونستم زیارتنامه و نماز بخونم. و تا ساعت ۱۱ اونجا بودیم و بعد رفتیم طرف هتل و دیگه تا برسیم از کمر درد و دست درد داشتم می مردم و کلی به بابایی مهربون فحش دادم  و بعد هم باهاش قهر کردم که چرا با ما نیومده بود. اون شب بابام که از ظهر دل درد گرفته بود حالش خیلی بد شد و دردش خیلی زیاد شده بود و با رضا رفتند بیمارستان و فهمیدند که دوباره سنگ کلیه داره و بهش مسکن زده بودن و صبح اومدند خونه ولي هنوز بابام درد داشت و من هم اصلاً طاقت ديدن ناراحتي و درد كشيدن بابام رو ندارم و خيلي ناراحت شده بودم و ظهر كه رفتم حرم كلي دعا كردم كه امام رضا خودش شفاش بده و مثل دفعات قبل ديگه مجبور به سنگ شكني نباشه كه الحمدلله به لطف خدا از بعد از ظهر دردهاش تموم شدند و ديگه هم سراغش نيومدند. بقيه سفر هم به خوبي گذشت و ظهرها من و رضا نوبتي مي‌رفتيم حرم و شبها هم اميررضا رو با خودمون مي‌برديم. اميررضا هم تازگي ها علاقه ش به موبايل چندين برابر شده و تو صحن مي‌گشت دنبال افرادي كه موبايل دستشون هست و مي‌رفت طرفشون و لبخند مي‌زد و طرف رو خر مي‌كرد و بعد گوشي رو از دستشون مي‌گرفت. اگر هم گوشي قفل باشه متوجه مي‌شه و زود گوشي رو پس مي‌ده و خلاصه گرفتاري داريم از دست اين آقا. تو گوشي مامانم كه چند تا فايل رو پاك كرده و چندين بار هم تا به حال شماره گرفته. براش يه موبايل اسباب بازي از اونجا خريدم ولي علاقه ي چنداني به اين بچه بازي ها نداره و فكر كنم آخرش مجبورم براش يه خط و گوشي بخرم.  اين هم از سفر به مشهد كه جاتون خالي خيلي خوب بود مخصوصاً شب نيمه ي شعبان خيلي با صفا بود. فقط همونطور كه گفتم اين هتل آپارتمان داراي مشهدي چشمشون كه به جمعيت مي‌خوره حسابي ملت رو تيغ مي‌زنن و اصلاً انصاف ندارن. مخصوصاً كه عربها پول خوب مي‌دن و اصلاً خيلي از هتل آپارتمان هاي درجه يك رو به كل عربها گرفته بودن و ما يه بار رفتيم از رستوران يكيشون كه قبلاً ازش سوپ گرفته بوديم و سوپهاش مثل جاهاي ديگه تند نبود و خوشمزه هم بود براي اميررضا بگيريم تو رستورانش هم ما رو راه ندادن. ولي خداييش اين همه مي‌گن عربها كثيفن و وحشين و ... اصلاً اينطور نيست و خيلي هم تميز تر از خيلي از ايرانيهايي كه ميومدن بودن و اكثراً از همون دور زيارتنامه مي‌خوندن و براي چسبيدن به حرم مثل خيلي ها وحشي بازي در نمياوردن و بچه هاشون هم همه تميز و خوشگل و تپل مپل. ولي چشمتون روز بد نبينه يه روز تو يه پاساژ رفته بوديم و يه خانم ايراني كه معلوم بود از پشت كوه اومده با بچه ش اومده بودن خريد. تن بچه ش هم يه لباس تو خونه اي كثيف و بد تركيب بود و خودش هم با بلوز دامن. بعد يه صحنه وحشتناك ديدم كه حالم به هم خورد. بچه هه پي پي كرده بود و از لاستيكيش زده بود بيرون و كل پاهاش كثيف شده بودند و حتي تو كفش هم رفته بود!!!‌ حالم داشت به هم مي‌خورد. اول به روي خودم نياوردم بعد ديدم زنه اصلاً حاليش نيست و همينطوري داره براي خودش تو پاسا‍ژ مي‌گرده . رفتم بهش گفتم خانم بچتون خودش رو كثيف كرده و ببرينش عوضش كنيد تا خودش رو به كسي ديگه نمالونده. خانمه هم به بچه‌ش يه نگاه كرد و خيلي ريلكس گفت اِ اِ كي خودتو كثيف كردي .. بريم عوضت كنم و خنديد و دستش رو گرفت و رفتن بيرون! اگه يه وقت يه همچين اتفاقي براي من ميافتاد  از خجالت و ناراحتي و عصبانيت مي‌مردم ولي خيلي جالب بود كه خانمه اصلاً خم به ابروش هم نياورد. بچه هه هم از اينكه كثيف بود اصلاً ناراحت نبود و صداش در نميومد و خوشحال و خندان بود. معلومه كه به اين وضعيت عادت داشت. خوب ديگه بگذريم..

يه كم هم اميررضا گله بگم:

تو اين مدت ۲ تا ديگه از دندوناي اميررضا هم نيش زدن و الان ۹ دندونيه. تو اين مدت آب دهنش وحشتناك زياد شده و لباسش همش خيسه. پررو خان ديگه نمي‌ذاره براش  پيشبند هم ببندم. و چسبيها رو كه خودش درمياره و اونايي رو هم كه گره مي‌زنم انقدر جيغ و فرياد مي‌زنه تا بازشون كنم. بالاخره چند روز پيش تونست بدون اينكه دستش رو به جايي بگيره بلند شه بايسته!! ولي همچنان ترجيه مي‌ده كه با استفاده از يك تكيه گاه بايسته. تو راه رفتن هنوز هم تعادل كاملش رو به دست نياورده و هر لحظه امكان افتادنش هست. همش هم دوست داره از دست ما فرار كنه و ما بدوييم بگيريمش. بلبل من تنها كلماتي رو كه به خوبي و به موقع مي‌گه دد و آب و شير و اخ هستند. ولي خيلي خوب منظورش رو با اشاره به من مي‌فهمونه و حرفهاي من رو هم خيلي خوب متوجه مي‌شه براي همين خيلي نگران نيستم و مي‌دونم كه فقط تو اين مورد هم مثل موارد ديگه تنبل تره! مادرشوهرم مي‌گه كه رضا از 8 ماهگي حرف مي‌زده و برادرشوهرم از 7 ماهگي راه مي‌رفته و ... و اينكه چرا اميررضا انقدر تنبله و منم تو دلم مي‌گم حالا مثلاً باباش كه انقدر زود حرف افتاده چه گلي به سرتون زده! به جز اينكه الان هم بيش از اونكه بايد حرف بزنه حرف مي‌زنه. اميررضا از لحاظ هوشي خيلي هم در سطح بالايي هست و هر بازي فكري و هوشي كه براش مي‌گيرم زود ياد مي‌گيره و بعضي وقتا يه كارهايي مي‌كنه كه خودم هم شاخ در ميارم فقط خيلي تنبل و ناز نازيه! مثلاً تقريباً هر دفعه كه زمين مي‌خوره گريه مي‌كنه  و اصلاً هم شجاع نيست و هيچ وقت ريسك نمي‌كنه. بگذريم... ناناي كردن رو هم اصلاً بلد نبود چون نه تو اين مدت ما عروسي رفتيم نه اينكه من اهل رقص هستم و بچه‌م اصلاً ناناي نديده بود كه ياد بگيره ولي چند روزه كه بهش مي‌گم ناناي كن دستش رو تكون مي‌ده. فقط در همين حد! به جاش بچه هيئتيه و سينه زدن رو خوب بلده! كلاغ پر رو هم خيلي وقت بود كه بهش ياد داده بودم ولي بيشتر اوقات فقط انگشتش رو كنار انگشت ما مي‌ذاشت و ديگه اونو بلند نمي‌كرد ولي الان مدتيه كه دستش رو هم تا اونجا كه مي‌تونه بالا مياره. و خيلي كه هيجاني مي‌شه دو دستي كلاغ پر بازي مي‌كنه. بهش كه مي‌گيم بوس بده صورتش رو مياره جلو تا بوسش كنيم ولي بوس كردن  رو خيلي بلد نيست و فقط صورتش رو محكم فشار مي‌ده به صورتمون و حسابي تف ماليمون مي‌كنه. خيلي هم احساساتي بشه يه گاز كوچيك هم مي‌گيره. همچنان عاشق باركشيه و از اينكه نمي‌تونه همزمان 10 تا چيز رو با همديگه تو دستش بگيره خيلي عصباني مي‌شه. غذا خوردنش هم الحمدلله خوب شده و يه كم جون گرفته. بعضي وقتا تو كاسه ش كه براش يه چيزي ميريزم تا خودش بخوره بعد از اينكه تموم مي‌شه كاسه ش رو مياره تا دوباره براش بريزم و منم كلي ذوق مي‌كنم و كاسه ش رو دوباره پر مي‌كنم. صبحانه ي مورد علاقه ش چايي با نان سنگكك و پنير و كره است. به اين صورت كه نان سنگك رو ريز مي‌كنم و تو چاييش به همراه پنير و كره مي‌ريزم و همه رو قاطي مي‌كنم و بهش مي‌دم مي‌خوره. پی پی که می کنه خودش پیف پیف می کنه و بعد می ره دم حموم وایمیسه و شلوارش رو به جای اینکه بکشه پایین می کشه بالا تا من برم بشورمش. در که می زنند چشماش گرد می شه و هی می گه اوه اوه و می ره طرف در و می زنه به در تا در رو باز کنم و بعد هم سریع بای بای می کنه و می ره بیرون! اگر مادرشوهرم باشه دیگه مجبوره که با خودش ببرش خونشون و منم حسابی خوشحال می شم که می تونم نیم ساعت یه نفسی بکشم خوب ديگه اين پستم خيلي طولاني شد. به ماه رمضان هم داريم نزديك مي‌شيم و من دلم نمياد امسال رو هم روزه نگيرم. آخه وقتي هم كه روزه نمي‌گيرم چيز زيادي نمي‌خورم ولي خوب موقع شير دادن به اميررضا دلم حسابي ضعف مي‌ره. مخصوصاً بعضي روزها كه همش مياد مي‌چسبه به من و شير مي‌خواد. حالا احتمالاً يكي دو روز روزه مي‌گيرم ببينم تواناييش رو دارم يا نه و بعد تصميم مي‌گيرم كه چي كار كنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 14:10  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان