تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
سلام سلام! ديروز عشق من ۱۷ ماهه شد و به مناسبت ۱۷ ماهگيش از امروز بردمش مهد كودك! همونطور كه قبلاً هم نوشته بودم مي‌خوام يه روز در ميون خودم كلاس برم و اميررضا رو هم از صبح تا ظهر مهد كودك بزارم. امروز كه خيلي خوب بود و مربي هاش ازش راضي بودند و گفتند اصلاً غريبي نكرده و دلتنگي هم نكرده. البته فقط ۲ ساعت بود. چون تا بيدار بشيم و راه بيفتيم بريم ساعت ۱۰ شد و تا ۱۲ و نيم هم بيشتر نبوديم. ولي ديگه از فردا بايد مرتب و منظم سر ساعت ۸ اونجا باشيم. خيلي جالبه كه وقتي من نيستم خيلي پسر خوبي مي‌شه و خيلي اذيتهاش كمتر مي‌شه ولي از دور كه منو مي‌بينه لوس بازيهاش و نق نق هاش شروع مي‌شه. امروز هم تا رفتم پيشش شروع كرد به مٍم مٍم گفتن و بليزم رو زد بالا كه مي مي بخوره. روز به روز علاقه ش به مي مي بيشتر مي‌شه. خونه كه باشيم هر نيم ساعت ۱ ساعت يه بار مياد ميمي مي‌خوره و تجديد و قوا مي‌كنه و دوباره ميره سر بازيش. نمي‌دونم چه جوري با اين علاقه ي شديدي كه داره بايد از شير بگيرمش!! شايد مهد كودك كه بره يه كم وابستگيش كمتر بشه. حالا ببينيم چي مي‌شه.

حالا بريم سر تغييراتش تو اين مدت. تو اين مدت فقط دو كلمه به دايره لغاتش اضافه شد. يكي پيش پيش هست كه وقتي مي‌گيم پيشي چي مي‌گه به جاي ميو ميو مي‌گه پيش پيش يا وقتي تو خيابون گربه مي‌بينه پيش پيش مي‌كنه تا گربه بياد پيشش. دوميش هم دو دو يعني جوجو. اين ماه كه بعد از چند ماه بردمش دكتر براي ويزيت. نگرانيم رو در مورد صحبت كردنش به دكتر گفتم و گفت اصلاً نگران نباشم. تا ۲ سالگي صبر كنم. گوشش رو هم معاينه كرد و گفت هيچ مشكلي نداره. گفت خيلي از بچه ها حتي تا ۳ سالگي هم نمي‌تونند خيلي صحبت كنند. ازش در مورد تخم كفتر و بلدرچين پرسيدم گفت اصلاً بهش ندم چون نه تنها هيچ فايده اي نداره بلكه ممكن هست انگل هم داشته باشه. من چند ماه بود كه به اميررضا قطره ي ميم مي‌دادم و خيلي هم دوست داشت و خوب مي‌خورد ولي اندفعه دكتر گفت كه دوباره بهش مينادكس تونيك بدم. و من هم گرفتم. ولي نمي‌دونم چرا با اينكه به نظر من از ميم خوشمزه تر هست ولي اميررضا دوست نداره و خيلي خوب نمي‌خوره. البته خدا رو شكر ديگه قطره ش رو تف نمي‌كنه بيرون ولي قطره ي ميم رو خيلي دوست داشت و وقتي بهش مي‌دادم دنبال بقيه ش هم بود ولي اينو با اكراه مي‌خوره. راستي دفعه ي قبل يادم رفت بگم كه مدتي هست كه براي اميررضا مسواك خريديم و اميررضا مسواك مي‌زنه. بيشتر دوست داره دست خودش باشه و بكشه به دندونهاش. يه ذره هم روش براش خمير دندون مي‌زنم. خيلي كم..چون نمي‌ذاره كه بعدش دهنش رو بشورم و خمير دندون رو قورت مي‌ده. فقط يه ذره بعدش آب مي‌خوره. اگر هم تو روز دو بار براش مسواك بزنم يك دفعه ش رو  بدون خمير دندون مي‌زنم. ديگه اينكه غذا خوردن با قاشقش كمي بهتر شده. و بعضي از چيزها مثل ماست رو خوب مي‌خوره. يه سري خونه سازي براش خريديم كه قطعه هاش خيلي ريزه و هنوز نمي‌تونه باهاشون خيلي خوبي بازي كنه. ولي چون تعدادشون زياده دوست داره پخش و پلاشون كنه و دوباره بريزه سر جاش. پدرشوهرم چند بار تو بلوز اميررضا يه چيزهايي انداخته بود و اميررضا هم اين كار رو ياد گرفته و همه چيز رو برميداره مي‌ريزه تو لباسش. ديروز كه با خونه سازيهاش بازي مي‌كرد رفتم ديدم كه كلي از اونها رو ريخته تو بلوزش و كلي ذوق مي‌كنه. همچنان عاشق د د هست. مخصوصاً اينكه از وقتي اسباب بازيهاي  زمين بازيها رو عوض كردند خيلي خوب شده و پارك كه ميريم خيلي به اميررضا خوش مي‌گذره. خودش مي‌دوه از پله هاي سرسره مي‌ره بالا و بعد مي‌شينه مياد پايين. يا با اسباب بازيهاي ديگه بازي مي‌كنه. فقط چقدر حيف كه منطقه ي ما رو حالا كه تابستون تموم شده تازه يادشون افتاده كه اسباب بازيهاش رو عوض كنند و ديگه هوا داره سرد مي‌شه و تا چند وقت ديگه نمي‌تونيم بريم پارك و بايد جاهاي سربسته بريم. ولي باز هم دستشون درد نكنه خيلي عاليه و خيلي به درد بچه كوچولوهاي همسن اميررضا مي‌خوره. خوب ديگه من برم يه كم بخوابم كه الان اميررضا بيدار مي‌شه و يه مامان سر حال و پر انرژي مي‌خواد نه يه مامان خسته!

اين چند تا عكس از اميررضا تو پارك:

استخر توپ:

اينم همون صحنه اي هست كه گفتم خونه سازي ها رو ريخته بود تو لباسش:

قربون اون نشستنت برم من تازگي ها هر وقت مي‌خوام ازش عكس بندازم يه لبخند الكي هم مي‌زنه، اينطوري:

مدل نشستن و خربزه خوردن رو دارين:

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:14  توسط sahar | 
سلام! اول از همه عيد فطر رو به همه ي دوستان گل تبريك مي‌گم و اميدوارم طاعات و عباداتتون مورد قبول حق قرار گرفته باشه.  اين تعطيلات ما هيچ جا نرفتيم. ديگه هم هوا سرد مي‌شه و فكر كنم تا مدتي مسافرت تعطيله! براي همين مي‌خوام برم اسمم رو كلاس زبان و شنا بنويسم تا يك روز در ميون سرم يك مقداري گرم بشه. پوسيدم تو خونه!!! اگر هم خدا بخواد مي‌خوام شروع كنم درس هم بخونم. ولي انقدر پشتم باد خورده كه فكر نكنم حسش رو داشته باشم. حالا ببينيم چي مي‌شه! اميررضا رو هم روزهايي كه كلاس مي‌رم مي‌خوام بزارم تو مهد كودكي كه دخترخاله ‌م توش كار مي‌كنه. يعني يك روز در ميون و نيمه وقت. راستي چند وقت پيش به سرم زد كه برگردم سر كارم بعد به پدر جان كه پار*تي بنده تو اداره بودند گفتم كه لطفاً بهشون بگيد كه من مي‌خوام برگردم. ايشون هم گفتند و رئيس بخشمون هم قبول كرد و به رئيس اداره اعلام كرد. رئيس كل هم طي نامه اي نوشتند كه با توجه به مصوبه هيات رئيسه مبني بر عدم استفاده از نيروهاي فاميلي در ... از يك سو و لزوم برخورد يكسان و مطابق با قانون و ضوابط در خصوص ... لطفاً با عدم موافقت هيات رئيسه با درخواست حضرتعالي... خلاصه كه يعني دخترتون بي خود كردند كه رفتند و حالا هم ديگه راهش نمي‌ديم. و من هم خدا رو شكر كردم كه توي مملكت انقدر عدالت داره برقرار مي‌شه و الحمدلله هيچ گونه استخدام فاميلي صورت نمي‌گيره!!!  حالا از اين موضوع هم كه گذشته. توي محلي كه من كار مي‌كردم سالهاست كه آزمون استخدامي برگزار نمي‌شه و نيروهايي كه مي‌گيرند همه بالاخره از طريق يك آشنا معرفي مي‌شن و حالا چه فرقي مي‌كنه كه شخص مورد نظر آشنا باشه، دوست باشه يا فاميل!!  خلاصه كه هيات رئيسه بسي احمق و تنگ نظر تشريف دارند. من كه تو اين چند سال دور از جون مثل سگ براشون كار كردم و خداييش كارمند نمونه اي بودم ولي اونها اصلاً نامه هاي تشكر و تشويقي و اضافه كاريهاي من رو در نظر نگرفتند و فقط به موضوع فاميل بودن من توجه كردند. البته من خيلي ناراحت نشدم چون فقط به خاطر اينكه يه كم سرم گرم بشه حاضر بودم به اونجا برگردم. البته اصلاً نمي‌خوام بگم كه از اينكه خودم يك درآمد مالي داشته باشم بدم مياد ها...نه! اصلاً! ولي خوب براي اون موضوع هم بايد يه فكر ديگه اي بكنم و ديگه حاضر نيستم براي آدمهاي احمقي مثل اينها كار كنم.

بگذريم...چند تا عكس دارم براتون:

اول قرار وبلاگي گذشته!:

اميررضا، آيين و آذين

اميررضا، آيين گوگولي، آذين ناز نازي، آرين ملوسه و دانيال خوشگله

دانيال خوشگله، كوشا جيگر و اميررضا

اينجا هم كوشا علاقه مند شده بود كه كاسكه ي اميررضا رو بگيره و راهش ببره و اميررضا هم با قلدري تمام مانع اين كار مي‌شد ولي خوشم اومد كه كوشا هم دست از كوشش برنداشت و تا نزديك ماشين گوشه ي كالسكه ي اميررضا رو گرفته بود و كلي از دست اين دو تا خنديديم. يه تيكه فيلمم ازشون گرفتم كه هر وقت مي‌بينم كلي مي‌خندم.

چند تا عكس هم از اميررضا

اميررضا در حال چكش زدن! (با تمام نيرو اين كار رو انجام مي ده)

اميررضا در حال بالا رفتن از پله هاي سر سره!(بيشتر دوست داره از پله هاش بالا بره تا اينكه روي سرسره ليز بخوره و بياد پايين)

ويلاي پدر شوهر... چند دقيقه ازش غافل شديم. چركولك خان اول همه ي سنگ ها رو ريخته بود و بعد هم خودش رفته بود و نشسته بود اين تو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 15:32  توسط sahar | 
سلام به همه ی مامانهای گل و نی نی های نازنین!

اول از همه نتیجه تست روانشناسی که تو وبلاگ مامان آرتا دیدم و اونو انجام دادم:

پرستار

(تاثیر پذیر، برون گرا، واقع گرا، احساسی)

تو یک تیپ "پرستار" هستی. غم خوار، مسئول، مهربان با مردم، صبور و شکیبا. تو کاملاً از خود گذشته و سرشار از عشقی. بعنوان یک فرد واقع گرای احساسی، با کمک احساسات و عواطف قوی خودت، همیشه موفقی. تو احساساتت را درک می کنی و غالباً با خودت راحت کنار می آیی.

رنجهای دنیا، واقعاً تو را اذیت می کنند.

درارتباط با دیگران معمولاً زود رنجی. از همه نوع افرادی که در این تست صفت "تاثیرگذار " را دارند، بخصوص برای دوستی یا ازدواج، دوری کن. تو، حتی اگر مرد باشی، دارای شخصیتی مادرانه هستی. اگر دختر هستی، مطمئن باش که یک روز مادر خواهی شد. بچّه های این دنیا به افرادی مثل تو احتیاج دارند. اما اگر پسر هستی حتی به این موضوع فکر هم نکن! بیشتر "بچه باز" ها از این تیپ شخصیتی هستند.

در مواقع نادری که سعی می کنی از خودت دفاع کنی، خیلی بامزه و شیرین، ولی ناشیانه اینکار را می کنی، که البته بسیار هم موثر است!

 

در مورد این جمله نمی دونم چی بگم: "مطمئن باش که یک روز مادر خواهی شد. بچّه های این دنیا به افرادی مثل تو احتیاج دارند." چون به نظر خودم تا الان مامان خیلی خوبی نبودم. خیلی زود عصبی می شم و خيلي وقتها هم كم ميارم. مخصوصاً اوايل كه اميررضا كوليك داشت خيلي افسرده شده بودم و همه ش گريه مي‌كردم. بعد هم كه هر چي بزرگتر مي‌شه ماشاا... شيطونتر مي‌شه و البته خيلي از شيطوني هاش رو دوست دارم ولي از بعضي از كارهاش هم واقعاً عصباني مي‌شم. توي كتابهاي روانشناسي مي‌نويسه كه بايد مثبت باشيد، انعطاف پذير باشيد، از زور استفاده نكنيد، كاري نكنيد كه كودكان ازتون بترسند، رفتار خصمانه نداشته باشيد و و .... من خونه ي خودمون كه هستم اكثراً سعي مي‌كنم كه اين موارد رو رعايت كنم. يعني خونه رو چون براي اميررضا امن كرديم و هر جا دلش مي‌خواد مي ره و هر كاري كه مي‌خواد مي‌كنه خيلي عصباني نمي‌شم و زور نمي‌گم. فقط بيشتر اوقات از جيغ كشيدن هاش و بعضي از كارهاش مثل رفتن سر سطل آشغال، برداشتن كفش ها و مالوندن اونها به همه جا، برداشتن كوچكترين آشغال از روي زمين و كردن اون توي دهنش، گريه هاش در مواقعي كه من كار دارم، و برداشتن عطر و ادكلن و كندن سر اون و كردنش توي دهنش، تف كردن غذا و چيزهاي ديگه كه بهش مي‌دم بخوره و چند تا مورد كوچيك ديگه عصباني مي‌شم كه قبول دارم خيلي از اينها راه حل هايي داره ولي وقتي ميريم يه جا مهموني يا حتي خونه ي مامانم يا مادرشوهرم و مي‌بينم كه اميررضا چه كارهايي مي‌كنه و اصلاً توجه به نه و نكن هاي من نداره عصباني مي‌شم و مجبور مي‌شم سرش داد بزنم يا با چشم غره يا اخم بترسونمش كه به كارش ادامه نده و وقتي يه جا ميريم جيغ هاش هم بيشتر مي‌شه چون مي‌خواد به همه چيز دست بزنه و همه جا فضولي كنه و نمي‌ذاريم و اميررضا هم جيغ هاي وحشتناك مي‌زنه كه واقعاً مخ من سوت مي‌كشه. يا وقتي مي‌بينم كه اصلاً نمي‌تونه با بچه ها ارتباط برقرار كنه و همه ش يا جيغ مي‌كشه يا اذيتشون مي‌كنه واقعاً ناراحت مي‌شم كه نتونستم درست تربيتش كنم. مي‌گم بالاخره داد زدن هاي من رو رفتارش كه انقدر خشن شده حتماً تاثير داشته. همين چند روز پيش خونه ي مامانم مهموني بود و انقدر اميررضا جيغ زد كه گفتند چقدر سر اين بچه جيغ و داد كشيدي كه اينجوري شده؟؟! نمي‌دونم اشتباهم كجا بود كه اميررضا جيغ جيغو شد ولي مي‌دونم كه اين مسئله خيلي ناراحت و عصبانيم مي‌كنه و بيشتر از همه چيز باعث مي‌شه كه من اميررضا رو دعوا كنم و مامان خوبي براش نباشم. مي‌گن وقتي حرف بيافته بهتر مي‌شه ولي حرف زدنش هم پيشرفت چنداني نداشته و همين بيشتر باعث ناراحتي من مي‌شه. نمي‌دونم چي بگم حرف بي ربط زياد زدم ولي كلاً مي‌خواستم بگم كه فكر نكنم بچه هاي اين دنيا به مادري مثل من احتياج داشته باشند!!!

خوب بگذريم و بريم سر كارهاي اين شازده. اوندفعه كه نتونستم از كارهاي ۱۶ ماهگيش بنويسم و حالا هم انقدر دير شد كه تقريباً ۱۶ ماهگيش هم داره تموم مي‌شه

اول از رشد ذهنيش شروع كنيم: اميررضا الان خيلي از اعضاي بدنش مثل دست، پا، گوش، دماغ و چشمش رو مي‌شناسه و مدتي هم هست كه علاقه مند شده كه بيني ما رو بگيره و ما هم بگيم بيب و بعد بيني اميررضا رو فشار بديم. يا اينكه گوشمون رو بگيره و ما هم متقابلاً اين كار رو انجام بديم. هنوز بلد نيست لباسهاش رو خودش دربياره ولي وقتي بهش مي‌گم در بيار سعي خودش رو مي‌كنه و شلوارش رو تا حدودي پايين مي‌كشه ولي در نمياره. فقط يه كاري كه ياد گرفته اينه كه شورت باباييش رو هر جا پيدا مي‌كنه مي‌كنه تو سرش و دور گردنش مي‌اندازه جورابهاش رو هم كه از چند ماهگي روش حساس بود و در مياورد و هنوز هم همينطوره و اصلاً نمي‌ذاره جوراب پاش باشه و به محض اينكه كفشش رو درمياريم جورابهاش رو خودش در مياره. اكثر حرفهايي رو كه بهش مي‌زنم متوجه مي‌شه. ۲ ۳ هفته پيش رو تخت خوابيده بودم و حس نداشتم از جام بلند شم بهش گفتم اميررضا برو تلفن رو بيار زنگ بزنيم به بابايي و بعد از چند ثانيه ديدم اميررضا تلفن رو از رو اپن برداشته و برام اورده. اسباب بازيهاش رو هم مي‌شناسه و هر كدوم رو كه بگم برام مياره. كفشش رو هم كه خيلي خيلي خوب مي‌شناسه و تا مي‌گم سريع ميارش تا پاش كنم و بريم د د. كلاً خيلي چيزها رو مي‌شناسه و هنگامي كه ازش مي‌خوام برام مياره و بعد هم بهش مي‌گم بذار سر جاش اگر بخواد مي‌ذاره سر جاش و بعد هم در كمد يا كشو رو محكم مي‌بنده! صاحبخونه مون احتمالاً امسال بيرونمون مي‌كنه از بس كه اين اميررضا درهاي كابينت رو مي‌كوبونه به هم. در كمد لباس خودش رو هم خيلي بامزه باز مي‌كنه. آخه خيلي كار سختيه و يك دستگيره كوچيك داره و اميررضا هم يه كم اونو مي‌تونه بكشه و بعد يه دونه از انگشتهاي دست ديگه ش رو مي‌ذاره لاي در تا بسته نشه و بعد در رو كامل باز مي‌كنه! حاضره هر نوع دردي رو تحمل كنه تا به اهدافش برسه! بهش مي‌گم الله اكبر دستش رو دم گوشش مي‌ذاره و مثلاً تكبير مي‌گه، سينه مي‌زنه، دس دسي مي‌كنه، مي‌گم لي لي حوضك انگشتش رو مي‌ذاره كف دستش و مثلاً لي لي حوضك بازي مي‌كنه، تو ناناي كردن هم هنوز ناشيانه است و فقط دستش رو تكون مي‌ده.

مهارتهاي حركتيش هم خيلي بهتر شده. يكي دو هفته است كه بلند شدن بدون تكيه گاه رو ديگه خيلي خوب انجام مي‌ده ولي چون موقع ياد گرفتن خيلي زور مي‌زد الان هم هر دفعه مي‌خواد بلند شه صداي زور زدن رو درمياره. عقبكي راه رفتن رو هم چند هفته اي هست كه ياد گرفته و خيلي با احتياط عقب عقب راه مي‌ره و اين كار رو خيلي دوست داره. چهار دست و پا رفتن روي پله ها رو هم خيلي وقت پيش ياد گرفته بود الان هم اگر ميله داشته باشه دستش رو به ميله مي‌گيره و پله ها رو مياد بالا و اين كار رو هم خيلي دوست داره. چند روز پيش با داييش بود و چهار طبقه پله هاي خونه ي مامانم رو اينجوري بالا اومده بود و باز هم مي‌خواست ادامه بده. توپ بازي رو هم همچنان دوست داره و با انواع توپ بزرگ و كوچيك بازي مي‌كنه.  ولي هنوز نمي‌تونه يه جا كه وايساده توپ رو شوت كنه و حتماً بايد حركت كنه.

مهارتهاي دستيش هم از بعضي جهات خيلي خوب و بعضي جهات ديگه ضعيفند. مثلاً توي گذاشتن معكبها روي يك ديگر يا ساختن برج با سازه ها يا گذاشتن شكل ها در سر جايشان خيلي قويه و خيلي خوب اين كارها رو انجام مي‌ده. ولي مثلاً هنوز نمي‌تونه با قاشق خيلي خوب غذا بخوره يا با ليوان آب بنوشه كه البته تو اين دو مورد خودم خيلي مقصرم چون از اول خيلي دست خودش قاشق و يا ليوان ندادم و خودم بهش غذا و آب مي‌دادم. الان يكي دو هفته است كه تقريباً هميشه مي‌ذارم خودش غذاش رو با قاشق بخوره كه هنوز خيلي مسلط نيست و كلي كثيف كاري مي‌كنه. موهاش رو شونه مي‌زنه. البته فقط برس رو مي‌كشه به سرش.

از لحاظ اجتماعي هم همونطور كه نوشته بودم خيلي با بچه ها رابطه ش خوب نيست. البته از ديدنشون خيلي خوشحال مي‌شه و ذوق مي‌كنه ولي بلد نيست باهاشون ارتباط برقرار كنه و بيشتر باعث ناراحتيشون مي‌شه. با دخترها نسبتاً رابطه ي بهتري داره. و با بزرگترها هم رابطه ش خيلي خوبه. فقط نمي‌دونم از كجا خجالت كشيدن رو ياد گرفته و اولش كه يكي رو مي‌بينه خجالت مي‌كشه و غريبي مي‌كنه و خودش رو به من مي‌چسبونه ولي بعدش زود خودموني مي‌شه.  

رشد گفتاريش هم همونطور كه گفتم پيشرفت چنداني نداشته. كلماتي كه الان مي‌تونه بگه عبارتند از: بابا، دَ دَ، به به، آب، سي= مرسي، مَم= ميمي، شي= شير، آخ= داغ يا جيز، دِ دو دِ = يك، دو، سه، و به جز صداي ببعي هنوز صداي هيچ كدوم از حيوانات ديگر رو درنمياره.

درباره كنترل ادرارش هم خودم هنوز تلاش زيادي نكردم. فقط مدتي روي لگن نشوندمش ولي چون ديدم اصلاً علاقه اي نداره و خيلي باعث ناراحتيش مي‌شه و ممكنه تاثير منفي داشته باشه فعلاً اين موضوع رو به چند ماه ديگه موكول كردم.

خوب ديگه اين پست هم خيلي طولاني شد و تا اونجا كه يادم بود كارهايي كه اميررضا خان در ۱۶ ماهگي انجام مي‌ده رو نوشتم. راستي قرار وبلاگي هم خيلي خوب بود و خوش گذشت و جاي همگي خالي بود. عكسها رو هم چون دوربين از همون روز دست خالمه هنوز رو كامپيوتر نريختم كه بذارم و قرار امروز رو هم نتونستم برم. خوب ما بريم كارهامون رو بكنيم كه امشب افطاري دعوتيم. فعلاً ...

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:34  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان