تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
سلام به همگی

بازم بد شانسی! نمی دونم چرا هر کاری که میخوام بکنم به یه مشکلی بر می خورم. همونطور که تو پست قبلی نوشته بودم خودم کلاس زبان ثبت نام کردم و قرار شد امیررضا رو بزارم مهد کودکی که دختر خاله م هم اونجا کار می کنه. و دو روز هم بردمش اونجا و چقدر هم خوشش اومده بود و مربی ها هم کلی ازش تعریف می کردن که اصلاْ غریبی نمی کنه و ... و من هم از این بابت خیالم راحت بود که دخترخاله م روزی چند بار به امیررضا سر می زد و حتی غذاش رو خودش بهش می داد که خوب بخوره و سیر بشه. چون تو مهد كودك از سن ۲ پذيرش مي‌كردن و به خاطر اينكه ما آشنا بوديم اميررضا رو قبول كرده بودن و اميررضا از همه كوچيكتر بود و بقيه بچه ها خودشون غذا مي‌خوردن و حتي پوشكي هم فقط ۲ تا به جز اميررضا بودن. بنابراين حتماً لازم بود كه دخترخاله م مواظبش باشه با اينكه مربي هاش هم خيلي خوب و مهربون بودن. بگذريم... روز اولي كه اميررضا رو بردم مهد از صبحش آبريزش بيني داشت و عطسه مي‌كرد و ظاهراً شب قبلش به خاطر سردي اتاقش سرما خورده بود. روز دوم هم ديگه بدتر شده بود و مطمئن شدم كه سرما خورده و كلاسم هم كه هنوز شروع نشده بود بنابراين گفتم كه يه هفته هم پيش خودم باشه تا خوب بشه و از اول آبان ببرمش.  حالا دخترخاله م هم در همين روزها براش يه مسافرت پيش اومده بود و مي‌خواست بره شمال و مدير مهد هم بهش مرخصي نداده بود. در حاليكه فقط ۱ روز مرخصي مي‌خواسته و كلي هم مرخصي طلب داشته. خلاصه اينكه دختر خاله م و خانواده ش هم رو اون دنده ميافتن و مي‌گن كه ما حتماً بايد بريم و آخر سر هم مدير مهد با نارضايتي قبول مي‌كنه كه بره. ولي وقتي برگشت بهش گفت كه تا ۱۵ آبان نمي خواد بياي. دختر خاله م هم ناراحت شده و مي‌گه ديگه نمي‌رم!!‌  آخه بعد از ۳ سال كه اونجا كار كرده چرا دقيقاً موقعي كه تصميم گرفتم اميررضا رو بزارم اونجا بايد اين اتفاقات بيافته!!!  من هم فعلاً موندم كه چه غلطي بكنم. فردا هم كلاس هام شروع مي‌شه و روزهاي زوج از ۸ تا ۱۲ هست. ديروز رفتم چند جا مهد كودك ديدم. گفتم حالا كه دخترخاله م نيست حداقل يه جا بذارمش كه تو گروه سني خودش هم پذيرش داشته باشند و با بچه هاي همسن خودش باشه. ولي فقط اعصابم خورد شد.  حتي ۲۰٪ از انتظارات من رو هم براورده نمي‌كردند.  اونايي هم كه يه كم سر و وضعشون بهتر بود و تر تميز تر بودن قيمتهاي آنچناني داشتند. بعد هم خيلي ها اصلاً قبول نمي‌كردند كه يك روز درميون ببرمش و يا مي‌گفتند كه بايد شهريه كامل رو بدي و بعد هر چند روز كه مي‌خواي بيارش. سرتون رو درد نيارم. يه صبح تا بعد از ظهر من كلي مهد كودك ديدم و هيچ كدوم مورد پسندم واقع نشد و فقط سردرد گرفتم و اعصابم به هم ريخت. تنها نكته جالب اين بود كه اميررضا رو هر جا مي‌بردم زود با مربي خودموني مي‌شد. اولين مهدي كه بردمش همچين سرش رو گذاشته بود رو شونه ي مربي و خودش رو بهش چسبونده بود كه مربيه كلي غش و ضعف كرد.حالا امروز هم مي‌خوام برم چند جا رو ببينم. دعا كنيد كه بتونم يه جاي خوب پيدا كنم. اگه مي‌دونستم همچين اتفاقي ميافته هيچ وقت نمي‌رفتم اسمم رو كلاس بنويسم. مادر شوهرم هم از همون اول گفت كه نمي‌خواد ببريش مهد و بيارش پيش من ولي خودم دوست ندارم چون پيش اونا كه ميره خيلي لوس مي‌شه. چون همه ي خواسته هاش رو با گريه و جيغ به كرسي مي‌نشونه و بعد پدر من بدبخت در مياد. يك موردش اينه كه آقا علاقه داره كه دكمه هاي هود رو بزنه و هي روشن و خاموشش كنه و اونجا كه هست بغلش مي‌كنند كه اين كار رو انجام بده ولي من بدبخت وقتي خونه تنها هستم و دارم آشپزي مي‌كنم يا كار ديگه اي ديگه نمي‌تونم كه دم به دقيقه آقا رو بغل كنم كه اين كار رو انجام بده و مجبورم گريه هاش رو تحمل كنم!!

 

پ.ن. من بالاخره سه شنبه بعد از ظهر در حالیکه با ناامیدی از پیدا کردن یک مهد کودک خوب داشتم به خونه برمی گشتم تو یکی از کوچه پس کوچه های نزدیک خونمون یه مهد کودک خوب پیدا کردم و امیررضا رو هم از ۴ شنبه صبح گذاشتم اونجا. فعلاْ که راضیم. انشاا... که مشکلی پیش نیاد و من هم بتونم به کلاسم ادامه بدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:11  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان