
![]() |
![]() |
|
|
سلام به همگی
بازم بد شانسی! نمی دونم چرا هر کاری که میخوام بکنم به یه مشکلی بر می خورم. همونطور که تو پست قبلی نوشته بودم خودم کلاس زبان ثبت نام کردم و قرار شد امیررضا رو بزارم مهد کودکی که دختر خاله م هم اونجا کار می کنه. و دو روز هم بردمش اونجا و چقدر هم خوشش اومده بود و مربی ها هم کلی ازش تعریف می کردن که اصلاْ غریبی نمی کنه و ... و من هم از این بابت خیالم راحت بود که دخترخاله م روزی چند بار به امیررضا سر می زد و حتی غذاش رو خودش بهش می داد که خوب بخوره و سیر بشه. چون تو مهد كودك از سن ۲ پذيرش ميكردن و به خاطر اينكه ما آشنا بوديم اميررضا رو قبول كرده بودن و اميررضا از همه كوچيكتر بود و بقيه بچه ها خودشون غذا ميخوردن و حتي پوشكي هم فقط ۲ تا به جز اميررضا بودن. بنابراين حتماً لازم بود كه دخترخاله م مواظبش باشه با اينكه مربي هاش هم خيلي خوب و مهربون بودن. بگذريم... روز اولي كه اميررضا رو بردم مهد از صبحش آبريزش بيني داشت و عطسه ميكرد و ظاهراً شب قبلش به خاطر سردي اتاقش سرما خورده بود. روز دوم هم ديگه بدتر شده بود و مطمئن شدم كه سرما خورده و كلاسم هم كه هنوز شروع نشده بود بنابراين گفتم كه يه هفته هم پيش خودم باشه تا خوب بشه و از اول آبان ببرمش. حالا دخترخاله م هم در همين روزها براش يه مسافرت پيش اومده بود و ميخواست بره شمال و مدير مهد هم بهش مرخصي نداده بود. در حاليكه فقط ۱ روز مرخصي ميخواسته و كلي هم مرخصي طلب داشته. خلاصه اينكه دختر خاله م و خانواده ش هم رو اون دنده ميافتن و ميگن كه ما حتماً بايد بريم و آخر سر هم مدير مهد با نارضايتي قبول ميكنه كه بره. ولي وقتي برگشت بهش گفت كه تا ۱۵ آبان نمي خواد بياي. دختر خاله م هم ناراحت شده و ميگه ديگه نميرم!!
پ.ن. من بالاخره سه شنبه بعد از ظهر در حالیکه با ناامیدی از پیدا کردن یک مهد کودک خوب داشتم به خونه برمی گشتم تو یکی از کوچه پس کوچه های نزدیک خونمون یه مهد کودک خوب پیدا کردم و امیررضا رو هم از ۴ شنبه صبح گذاشتم اونجا. فعلاْ که راضیم. انشاا... که مشکلی پیش نیاد و من هم بتونم به کلاسم ادامه بدم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:11 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|