تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

سلام به همه ي دوستاي نازنين و گلمون! واي كه چه قدر دلم براي همگي شما تنگ شده بود. امروز به وبلاگ همه ي دوستان گلمون سر زدم و خاطرات و كارهاي جديد همه ي وروجك هاشون رو خوندم. روز به روز اين كوچولوها شيرين تر مي‌شند. منم كه حسابي تو اين مدت تنبلي كردم. تو اين 2 3 ماه هم دوربينمون خراب بود و هم تلفن و كامپيوتر!!! ولي حس اينكه درستشون كنيم نبود! البته دوربينمون دست يه بنده خدايي بود كه قرار بود درست كنه ولي ظاهراً تلسم شده و اون هم فرصت نمي‌كنه كه درستش كنه پس عكس مكس جديد هم نداريم! فقط چند تايي كه با دوربين بقيه انداختيم. انقدر ننوشتم كه نمي‌دونم از كجا شروع كنم. از چي بگم.

اول از مهد كودك رفتن اميررضا شروع مي‌كنم چون چند تا پست آخر در اين مورد بود. اميررضا رو از نيمه ي آبان ماه  مهد كودكي كه نزديك خونه ‌مون هست گذاشتم و همونطور كه نوشتم بعد از يه مدت عادت كرد و خيلي راحت از من جدا مي‌شد و مي‌رفت و من هم كلاسم رو مي‌رفتم. بعد از يك ماه كلاس من از 3 ساعت به 1 ساعت و نيم كاهش يافت و من هم تصميم گرفته بودم كه از ديماه اميررضا رو تو اين 1 ساعت و نيم بذارم پيش مادر شوهرم چون صبح زود خيلي سخت بيدار مي‌شد ولي دقيقاً روزي كه من مي‌خواستم اين موضوع رو به مدير مهد بگم مدير مهد از من درخواست كرد كه به جاي معلم زبانشون كه يه مسافرت 1 ماهه به انگليس مي‌خواست بره من برم!!! اولش گفتم نه من اصلاً تجربه ي درس دادن اونم به بچه هاي 4 5 ساله رو ندارم و از اين حرفها ولي بالاخره منو راضي كرد كه اين كار رو بكنم و از اول ديماه من شدم مربي زبان مهد كودك براي بچه هاي 4-6 سال. جلسات اول خيلي سخت بود و انقدر بهم فشار ميومد كه ميومدم خونه مثل جنازه ميافتادم ولي بعد از يك هفته عادت كردم و بعد هم كم كم از اين كار خوشم اومد. البته بچه ها فوق العاده شيطون بودند و خيلي انرژي مصرف مي‌كردم ولي خوب با همه ي سختي هاش كار با بچه هاي پاك و معصوم خيلي دوست داشتنيه. خلاصه اين يك ماه هم با يك چشم به هم زدن تموم شد و تجربه ي مربي مهد بودن هم به تجربه هاي كاريم اضافه شد. از اول بهمن هم مربي زبان برگشت ولي مدير مهد از من خواسته كه برم به بعضي از بچه ها خصوصي درس بدم كه هنوز جواب ندادم كه ميرم يا نه. مربي خود مهد كودك يه خانم 40 و خرده اي ساله است كه اصليتش انگليسي هست ولي خيلي وقته كه ايران زندگي مي‌كنه. براي همين لهجه british داره و خوب انگليسيش همه كه مسلمه حرف نداره و مدير مهد هم از من خواسته كه با لهجه british با بچه ها صحبت كنم ولي براي من خيلي سخته چون از اول با لهجه ي آمريكايي ياد گرفتم البته فكر نكنيد كه حالا pure American حرف مي‌زنم . نه! صد سال ديگه هم نمي‌تونم ولي خوب زمينه ش آمريكاييه ديگه. و بعد هم چون معلم خودشون اصالتاً مال انگليس هست كار من خيلي سخت مي‌شه كه بخوام با شاگردهاي اون به طور خصوصي كار كنم. خلاصه كه خيلي مرددم و فكر نمي‌كنم كار درستي باشه. از اول بهمن هم چون كلاس هاي زبان مهد تموم شده بود و به همون دليل سخت بلند شدن اميررضا در صبح اميررضا رو مهد نذاشتم و شايد فقط چهارشنبه ها ببرمش. راستي زماني كه ميرفتم تو مهد بعضي وقتا يواشكي به اميررضا سر مي‌زدم. نمي‌دونم اونجا چرا انقدر آرومتر از وقتي كه تو خونه هست بود. يكي دو بار هم منو ديد كه دويد اومد بهم چسبيد و ديگه ولم نكرد برم. كلاً از مهد كودكش راضي بودم به نظرم محيطش نسبت به مهدهاي ديگه اي كه ديدم خيلي صميمي تر و شادتر بود. ولي خود اميررضا اونطور كه فكر مي‌كردم از لحاظ اجتماعي و صحبت كردن و ... پيشرفت چنداني نكرد. خوب اين از اين حالا بريم سر باقي موضوعات..

از دندون شروع كنم كه پدرم رو درآورده! اميررضا تا 3 هفته پيش 12 دندوني بود ولي يه دفعه 4 تا دندون ديگه ش هم همزمان با هم شروع به دراومدن كرد و تو اين مدت خيلي بي تابي كرده و اسهال گرفته و تب كرده و ... هنوز هم اسهالش كاملاً خوب نشده و دكترش هم چرك خشك كن cefixime داده كه با مصيبت بهش مي‌دم مي‌خوره. هنوز تو دارو خوردن و قطره ويتامين خوردن خيلي اذيت مي‌كنه و پدر منو در مياره.

بريم سر حرف زدنش. فكر نكنيد كه تو اين مدت معجزه شده و اميررضا حرف افتاده. نه! فقط با تمرينات زيادي كه باهاش انجام شده صداي اكثر حيوانات و اسامي بعضي هاشون رو مثل جوجو، هاپو، بيشي رو بلده و بقيه رو با صدايي كه در ميارن اسم مي‌بره. مثلاً وقتي بيرون كه هستيم كلاغ مي‌بينه شروع مي‌كنه به غار غار كردن! پسر باهوش من بيش از 1 ماهه كه شمردن تا 10 رو بلد شده. به اين صورت.. يك به طور كامل حذف مي‌شه، دو، د(با كسره)، دار، پن،شيش، ب(با فتحه)*2 يعني هفت و هشت، نه، ده! اكثر چيزهايي رو كه مي‌خواد بهشون اشاره مي‌كنه و بخش اولش رو مي‌گه. مثلاً ما يعني (ماشين، ماژيك، ..) . براش ماژيك قابل شستشو و دفتر نقاشي خريدم و عاشقشه و روزي چند بار درخواست مي‌كنه كه ما‍ژيكش رو بيارم و نقاشي كنه و من هم هر وقت كه خودم بتونم كنارش بشينم براش ميارم و مي‌شونمش رو زمين چون علاوه اكثراً از دفترش مي‌زنه بيرون و رو زمين هم مي‌كشه و اينجوري مي‌تونم راحت با يه دستمال پاكش كنم. بهش ياد دادم هر وقت كه كارش با يه ماژيك تموم مي‌شه حتماً درش رو ميذاره و وقتي هم از نقاشي خسته شده ماژيكش رو مي‌ذاره تو جاش و بعد هم من مي‌ذارم سر جاش كه بالاي كمده كه دستش نرسه. چون ديگه به اكثر جاهايي كه تا چند وقت پيش دسترسي نداشت الان به راحتي دسترسي پيدا مي‌كنه مثل ميز ناهار خوري كه قبلاً نمي‌تونست بره ولي الان با بالارفتن از صندلي خودش رو به روي ميز مي‌رسونه. يا روي ميز توالت هم به همين ترتيب. به كشوهاي تختش هم از طريق رفتن روي صندلي باديش دسترسي داره و كار مورد علاقه ش خالي كردن لباسهاي توي كشو و كمد هست. به وسايل روي اپن هم با گذاشتن چيزي زير پاش دسترسي پيدا مي‌كنه ولي خدا رو شكر هنوز نتونسته بره روش بشينه! در كل روزهايي كه خونه هستيم به اينصورت مي‌گذره. صبح كه از خواب بلند مي‌شه ميره سر ميز توالت و چند تا اسپري و ادكلني كه روي اون هست رو بررسي مي‌كنه و بو مي‌كنه و بعد هم مي‌بره زير بليزش يعني داره به خودش اسپري مي‌زنه. بعد ميخواد كشف كنه كه چي توي اين عطرها هست كه اين بو رو مي‌ده و سر تمامي عطر ها رو مي‌كنه. بعد كه به نتيجه نمي‌رسه بي خيال اين كار مي‌شه. اگه كرم اونجا باشه علاوه بر زدن به دست و صورت به ميز و تخت و همه جا كرم مي‌زنه. وسايل آرايشي رو هم كه كلاً از رو ميز جمع كردم. بعد مي‌ره وسايل توي كمد  و كشوهاش كه شب من همه رو جمع كردم رو مي‌ريزه بيرون تا احساس آرامش خاطر كنه بعد كه صبحانه آماده شد ميره روي ميز مي‌شينه آخه به نظرش روي صندلي نشستن خيلي كار لوسيه و روي ميز بيشتر حال مي‌ده. من هم براش لقمه هاي نون و كره و پنير يا عسل درست مي‌كنم و يه دونه يه دونه اونا رو مي‌خوره و متاسفانه به چايي هم عادت كرده و بعد از هر لقمه چند تا قلپ چايي هم مي‌خوره. به مزه ي تخم مرغ خدا رو شكر علاقه پيدا كرده. تخم مرغ رو آب پز مي‌كنه و بعد 6 7 تا قسمتش مي‌كنم و خودش برميداره دونه دونه مي‌خوره. معمولاً بعد از صبحانه حدود ساعت 9 و نيم شده. تلوزيون رو مي‌ره روشن مي‌كنه. از بس روشن خاموش كرده كه دگمه ش خراب شده و يه چسب زديم روش. به كارتون هنوز علاقه ي چنداني نشون نمي‌ده. چيزهايي كه تو تلوزيون نظرش رو جلب مي‌كنند به ترتيب اولويت: 1- آهنگ هاي شروع و پايان اخبار (وقتي صداش رو مي‌شنوه هر جاي خونه كه هست با سرعت مي‌دوه كه حتماً اين قسمت رو ببينه)- 2- بعضي از پيام هاي بازرگاني و خود آهنگ پيام بازرگاني، 3- تو برنامه ي خاله شادونه گاهي اوقات كه خاله شادونه حرف مي‌زنه يه زنبور يا چند تا كلاغ رد مي‌شن اونا رو خيلي دوست داره. 4- صداي اذان 5- تيترا‍ژ بعضي از سريالها مثل مسافرخانه سعادت! تقريباً همين. به كتابخواني هنوز خيلي شديد علاقه داره و عاشق اينه كه كتابهاش رو براش بخونيم و همچنين ازش سوال كنيم كه مثلاً تو كتاب حيواناتش اسب كدومه، الاغ كدومه و اميررضا به ما نشون بده. پيك برتر رو هم خيلي دوست داره و توش مي‌گرده عكسهاي پيشي، ني ني ، آقا و هاپو رو پيدا مي‌كنه. غذا خوردنش هم وقتي خونه هستيم الحمدلله بد نيست و وزنش هم آخرين بار 12 كيلو بود. ولي وقتي يه جا مهموني باشيم خيلي بد غذا مي‌خوره. از ميوه ها هم نارنگي، سيب، موز، انار رو بيشتر از بقيه دوست داره. يه مدت گير عجيبي به نارنگي داده بود و روزي 3 4 تا مي‌خورد و من هم كارم دراومده بود و همه ش بايد مي‌شستمش ولي تازگي ها از سرش افتاده و روزي حداكثر يكي مي‌خوره.  بعد از ظهر ها 2 ساعتي مي‌خوابه كه من هم معمولاً كنارش مي‌خوابم. بعد هم كه بيدار مي‌شه به همون فضولي هاي قبليش مي‌رسه كه آشپزخونه رو يادم رفته بود بگم كه اينجا اضافه مي‌كنم به موارد قبلي. ريختن وسايل كابينتها و كشوهايي كه براش باز گذاشتم به بيرون، روشن كردن جوجه گردان گاز، زدن فندك گاز، ماشين لباسشوييمون هم تو حياط خلوته كه بهش دسترسي نداره وگرنه خونه ي مامانم كه هستيم يكي از سرگرميهاي ديگه ش ماشين لباسشوييه.  و گاهي اوقات معجزه مي‌شه و چند دقيقه اي هم با اسباب بازيهاش بازي مي‌كنه. نوه ي همسايه بقلي مون هم دوست دخترشه كه 6 سالشه و هر وقت باشه يا اون مياد پيشمون يا اميررضا ميره پيشش و با هم بازي مي‌كنند. شب هم تا صداي زنگ رو مي‌شنوه دوان دوان و بابا گويان به طرف آيفون ميره كه خودش در رو باز كنه و بعد هم خودش رو به در مي‌رسونه و خدا رو شكر چون دستگيرمون چرخشيه نمي‌تونه خودش باز كنه و صبر مي‌كنه تا من باز مي‌كنم و ميره به استقبال باباييش و اگر فرصت داشته باشه سريعاً از پله ها ميره پايين يا بالا. قبلاً فقط بالا رفتن رو بلد بود ولي الان مدتيه كه از پله پايين رفتن رو هم به خوبي ياد گرفته. و بعد هم كه با باباييش سرگرم مي‌شه و يه سري به خونه ي مامانجونش كه طبقه بالا هست مي‌زنه و ديگه فكر مي‌كنم همين بود. آهان به كيف هم خيلي علاقه داره و اگه دم دستش باشه تمام وسايل توش رو خالي مي‌كنه. و اگر هم خوش شانس باشه از توش شكلات پيدا مي‌كنه. متاسفانه مادربزرگاش به شكلات عادتش دادن و عاشق شكلات شده من هم تو خونه بهش نمي‌دم چون مي‌دونم روزي يكبار كه ميره پيش مادربزرگش حتماً 2 3 تا مي‌خوره. كلاً سعي مي‌كنم تو خونه بهش هله هوله ندم و فقط چند وقت يه بار شايد به صورت تفريحي با هم بخوريم. خوب ديگه خيلي نوشتم. البته باز هم خيلي چيزها از قلم افتاده ولي الان حافظه م ياري نمي‌كنه. يعني انقدر ننوشتم نمي‌دونم كه كدوم كارش رو بگم. انشاا... دفعات بعد دقيق تر مي‌نويسم. يه عكس تقريباً جديد از اميررضا و دخترداييش. گفتم چون دوربين نداشتيم خودمون عكس نيانداختيم و اين هم با دوربين مامان ايناست. همونطور كه گفتم به وبلاگ همه سر زدم ولي كامنت نذاشتم حتماً سر فرصت اين كار رو هم مي‌كنم. كوچولوهاي خوشگلتون رو از طرف من ببوسيد.

بعدا نوشتم: امروز امیررضا بالاخره به آرزوش رسید و قوطی کرم رو که باباش یادش رفته بود تو کشو بزاره و روی میز توالت گذاشته بود رو برداشته بود و همه ی دست و صورت و لباس میز رو پر از کرم کرده بود. قیافه ش خیلی خنده دار شده بود حیف که دوربین نداشتم عکس بندازم من هم از دیدن قیافه ش نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم و دعوا کردن با خنده هم که خیلی تاثیر داره!

بعدا گذاشتم: اینم یه عکس جدید ۱۳ بهمن

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:45  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان