
![]() |
![]() |
|
|
سلام! اين سومين باريه كه من دارم اين متن رو مينويسم. ببينم بالاخره قسمت ميشه پستش كرد يا نه. كامپيوترم حسابي قاط زده و هي هنگ ميكنه و دو بار تو بلاگفا كه مينوشتم هنگ كرد و مجبور شدم ريست كنم و همه ي نوشته هام پريد. اندفعه ديگه تو ورد دارم مينويسم كه اگر هنگ كرد نپره! دفعه ي اول كه حسابي قاط زدم چون متنم تموم شده بود و 2 ساعت داشتم مينوشتم. اعصابم هم اون روز( 29 بهمن) خورد بود ديگه خيلي حالم گرفته شد وقتي همه چيز يهو پريد! آخه اون روز مثلاً تولدم بود و قرار بود شب مامانم اينا بيان خونمون يه جشن كوچولو براي تولدم بگيريم ولي يه دفعه به خاطر خواهر جانم برنامه ها به هم خورد چون خانم درس داشتند و كنكوريه امسال و ديگه خيلي داره خودش رو خفه ميكنه. خلاصه از دست شوشو هم يه مقدار عصباني بودم. ديگه اشكم داشت درميومد وقتي كامپيوتر هنگ كرد يه داد زدم و يكي هم زدم تو سر كامپيوتر، بگذريم! برم سر كارهاي اميررضا خان كه تو اين مدت دوربين هم نداشتيم ازش فيلم بگيرم حداقل اينجا بنويسم كه بعداً يادم نره! اميررضا يه دوست دختر داره كه اسمش مريمه و 6 سالشه (نوه ي همسايه بغليمون) خوب بريم سر لغات ديگه. ماژيك رو چند روزه ديگه به جاي ما ميگه ماشي-ني ني- آ آ( آقا)- آنم(خانم)، عمو، دا(دايي) بعضي وقتا هم ميگه دايه، آئه(خاله)- باش(پاشو)-شي(بشين)- بس- بر(برگ و برف)- ماس(ماست)- بيس(سيب)- ديگه الان يادم نمياد دفعه ي قبل خيلي بيشتر نوشته بود. كلاً هر چيزي رو كه بخواد بخش اولش رو ميتونه بگه. مثلاً با(بالا يا پارك)- ما(ماشين)- آهان دو تا حرف بامزه هم كه ميگه اي بابا و وا هست. اي بابا رو كه خيلي استفاده ميكنه. وا هم بعضي وقتا با حالت تعجب ميگه كه خيلي بانمكه. وقتي هم كه پي پي ميكنه ميگم واه واه بو ميدي خودش هم ميگه باه باه باه تازه جمله هم ميگه! در باز(در رو باز كن)، و بابا رفت يا هر كس ديگه به جز بابا كه ميره. خلاصه كه اگر خدا بخواد ديگه كم كم داره زبون آقا باز ميشه. از رنگ ها هم قرمز، آبي، سبز، زرد و نارنجي رو هم بهش ياد دادم و وقتي با ماژيك نقاشي ميكنيم بهش ميگم مثلاً زرد رو بده بهم ميده تا براش نقاشي بكشم. البته هنوز گاهي اشتباه ميكنه. شلوارش رو خيلي وقته بهش ياد دادم كه خودش دربياره. اوايل وقتي ميخواستم ببرم بشورمش بهش ميگفتم شلوارتو دربيار درمياورد ولي الان يهو ميبينم آقا داره لخت وسط خونه راه ميره. البته اگر بلوزش هم زيپي باشه. به بلوز زيپي كه خيلي حساسيت داره و همش زيپش رو ميكشه پايين و درمياره. اگر زيرپوش زيردگمه دار تنش نباشه كه پوشكش رو هم درمياره! خيلي دوست داره از لباسهاش تعريف كنيم و بگيم چقدر خوشگن و برامون عشوه بياد. يا اينكه براش گل سر بزنم و بگم واي چقدر خوشگل شدي و بعد هم ميره تو آينه خودش رو نگاه ميكنه و ذوق ميكنه. عاشق اينه كه پيك برتر رو ورق بزنه و آقاها، پيشي ها ، ني ني ها و جوجو هاش رو پيدا كنه. ني ني هاش رو هم هي ناز ميكنه و بوس ميكنه. هنوز هر كسي زنگ ميزنه ميگه بابائه و ميدوه اول از تو آيفون تصويري باباش رو ميبينه و بعد هم ميدوه طرف در كه خدا رو شكر چون دستگيرش چرخشيه نميتونه باز كنه و صبر ميكنه تا من برم باز كنم و برم به استقبال پدر جان. اگر كسي ديگه باشه هم كه حالش گرفته ميشه. حدود يك ماهيه كه مثلاً ميخوام از شير بگيرمش. يك ماه پيش رفتم عطاري و صبر زرد گرفتم كه گفت براي بچه هيچ ضرري نداره. دو روز ميزدم و اميررضا هم لب نميزد. فقط شبها بهش شير ميدادم. بعدش يه دفعه اسهال گرفت و خلاصه مامانم هي گفت حالا بهش شير بده و… منم دلم به رحم اومد و تا خوب شدن اسهالش بهش شير ميدادم. بعدش هم ديگه از اون صبرزرد نزدم ولي بهش ميگفتم اخه خودش نميخورد ولي بعضي وقتا كه خوابش ميومد يا خيلي دلش ميخواست بهش ميدادم بخوره. الان هم چند روزه كه تو روز دوباره سعي ميكنم بهش ندم تا ببينم بالاخره موفق ميشم از شير بگيرمش يا نه. اوايل شير پاستوريزه رو به هيچ وجه نميخورد و خيلي ناراحت بودم ولي الان خدا رو شكر شير و عسل رو خوب ميخوره و ديگه نگران كلسيم و … هم نيستم. براي از پوشك گرفتن هم هنوز آمادگي نداره و دو سه بار كه امتحان كردم نتيجه اي نداشت و خودمم هم فعلاً خيلي وقت و حوصله ش رو ندارم. انشاا… اين موضوع ميمونه براي بعد از عيد. خوب ديگه فعلاً چيز ديگه اي به ذهنم نمياد. اون دفعه كه برف اومد دو بار رفتيم برف بازي. يه بار پارك سر خيابونمون يه بار هم رفته بوديم طرف فشم تيوب سواري براي اميررضا هم يه سرسره كوچيك درست كرديم و روش ليز ميخورد و كلي حال ميكرد. اينم دو تا عكس برفي تو پارك.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:37 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|