تبليغاتX
من و فرشته‌ي كوچكم
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
اول از همه از دوستان عزیزمون که تولد امیررضا رو تبریک گفتند خیلی خیلی ممنونم. روی ماه همتون رو می بوسم

اینا هم عکسهای تولد که قولش رو داده بودم.

اینجا امیررضا بسیار خوشحال بود چون یه حوض اونجا بود و امیررضا از کردن بادکنک در اون لذت می برد

بعد دیگه با هزار بدبختی بردمیش یه جای دیگه که هنوز آثار گریه در چشمش پیداست

ولی خوب امیررضا هم خدا رو شکر همیشه یه سوژه پیدا می کنه و حالا گیر داده بود به این گربه ی بیچاره و با بادکنک می زد بهش و می گفت برو.

بعد دیگه حدود ساعت ۱۱ بود که رفتیم شام بخوریم و امیررضا هم انقدر شیطونی کرده بود که دیگه آروم سر جاش نشسته بود.

کیکش رو هم چون همون شب گرفته بودیم معمولی بود و فقط یه فیل کوچولو روش گذاشته بود ولی بد نبود. خیلی هم خوشمزه بود.

ساعت ۱۲ هم رفتیم خونه ی بابا اینا و اونجا دوباره چون شمع رو یادمون رفته بود با خودمون ببریم جشن گرفتیم و امیررضا هم با دیدن شمع خواب از سرش پرید.

و خلاصه جشن ما تا ساعت ۱ بامداد ادامه داشت و اگر امیررضا رو ول می کردیم می خواست تا صبح ما براش شمع روشن کنیم و فوت کنه!

 

و حالا عکسهای جشن تولد در مهد کودک.

این عکس کیکش از نزدیک که باز چون شب قبل از تولد رفته بودیم فقط تونستیم یه چیز ساده سفارش بدیم ولی بامزه شده بود.

اینجا از دیدن عشقش یعنی شمع داره ذوق می کنه! ولی دیگه تو مهد کودک که مثل ما به حرفش گوش نمی دن و فقط یه بار تونست شمع رو فوت کنه.

 

بعد از اینکه بچه ها دورش جمع شدند همش داشت غر می زد و دختر جلوییش رو هول می داد و می گفت برو. نمی دونم چه دشمنی باهاش داشت. اونم از رو نمی رفت و همونجا وایساده بود.

 

خوب دیگه ما بریم. ببخشید عکسها زیاد شد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:46  توسط sahar | 
امروز تمام ستاره های آسمان میهمان جشن من هستند زیرا که فرشته ای از آسمان آمده تا طعم خوش آسمانی بودن را به من بچشاند !! عزیزم سالگرد حضورت در میان زمینی ها رو بهت تبریک می گم

پسرک شیطون من تولدت مبارک! قربونت برم من مامانی که انقدر شیطونی! خدایا شکرت که به من یک فرزند سالم عطا کردی.  باورم نمی شه که انقدر بزرگ شدی خوشگل من.  ۲ سال پیش در همین لحظات بود که منو از اطاق عمل اوردن بیرون و در حالیکه از درد به خودم می پیچیدم فقط از دکترها می خواستم که بچمو بهم نشون بدن. همش فکر می کردم که خدایی نکرده یه بلایی سرت اومده. وقتی که تو رو اوردن تو اتاق مثل برف سفید بودی. با تعجب نگاهت می کردم و باورم نمی شد که تو همونی هستی که ۹ ماه انتظارت رو می کشیدم. خیلی با اون چیزی که فکر می کردم فرق می کردی. وای چه لحظاتی بودند. همه مشغول روبوسی و تبریک و عکس انداختن بودن و من هم همزمان غرق در شادی و درد بودم. حالا ۲ سال از اون روز می گذره و پسر کوچولوی من کلی بزرگ شده.  کلی به زبون خودش برامون حرف می زنه و ما هم با شنیدن هر کلمه ی جدیدش غرق در شادی می شیم. واقعاْ این حس شادی که هر بار که کار جدیدی یاد می گیری ما تجربه می کنیم خیلی دوست داشتنیه.  عاشق اینم که وقتی میری مهد کودک یا با بابایی میری پارک ازت می پرسم چه خبر؟ و تو با هیجان برای من توضیح می دی و گاهی اوقات هم یه چیزی می گی و می خندی و من فقط ۱۰٪ حرفهات رو متوجه می شم آخه وقتی جمله می سازی ذوق زده می شی و کلمه هایی هم که بلدی رو هم اشتباه می گی و اصلاْ معلوم نیست چی داری می گی هر کی تلفن می زنه بعد از اینکه من گوشی رو قطع کنم خیلی جدی می پرسی کی بود؟ یا زنگ خونه رو که می زنند. فقط نمی دونم چرا یه مدته به جای اینکه بگی بابا بود می گی آ آ (آقا بود) آخه پسرک گلم این چه حرفیه می زنی مردم فکر بد می کنند و می گن لابد آقا اومده خونشون. البته چند دفعه از سوپر برامون چیزی اوردن و شاید تو منظورت اون آقاهه. کلی حرف جدید دیگه هم می زنی که بعداً تو یه پست مفصل می نویسم.

دیروز هم یه جشن کوچولو به مناسبت تولد امیررضا گرفتیم که فقط خودمون و مامانم اینا بودیم. رفتیم بیرون یه جا شام خوردیم. امیررضا هم که تا تونست شیطونی کرد و ما رو اذیت کرد بعد هم چون شمعها رو یادمون رفته بود با خودمون ببریم خونه که اومدیم(ساعت ۱۲) شمعها رو کیک گذاشتیم و امیررضا هم ۱۰-۱۵ بار این دو تا شمع رو فوت کرد و آخرش هم با گریه شمعها رو از رو کیک برداشتیم. فردا هم قراره تو مهدکودک براش تولد بگیرم. عکسهای دیشب رو هم با عکسهای فردا با هم در پست بعدی می ذارم.

خدانگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:52  توسط sahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ريحانه جون مامان سپهر
سميه جون مامان ايليا
عطيه جون مامان دينا
تجربه‌هاي مامان آرتا
فريبا جون مامان رايان
منتظر يه كفشدوزك ناز
هديه جون مامان عسل
آسيه جون مامان نيوشا
زهرا جون مامان سهيل
سوده جون مامان ايليا
ني ني ما
هديه جون مامان ايليا
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
دنیا جون مامان امیررضا و گلي
مامان محمد امین
نيلوفر جون مامان تارا
مريم مامان ني ني عسل ما
مامان رزانا
مامان محمد ايليا
پسر مرداد
ماجراهای شهراد
مامان دينا
گلبرگ مامان و بابا محمد مهدي
مامان ني ني تپل
مامان آئين كوچولو
دنياي كوچيك من(آرين كوچولو)
ققنوس
ساناز جون و دانيال خوشگله
هاله جون مامان ارشیا
غنچه زمستون-كوشا خوشگله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان