
![]() |
![]() |
|
|
سلام سلام! حالتون چطوره؟ خوبيد؟ خوشيد؟ ما رو نميبينيد خوش ميگذره؟ چه خبرها!؟؟ از دوستان عزيزي كه برامون پيغام گذاشته بودند و نگرانمون شده بودند عذر ميخوام كه بي خبرتون گذاشتم. اگر جوياي احوالات ما هم باشيد بايد عرض كنم كه اميررضا 4 روزيست كه سرما خورده و امروز بالاخره موفق شد سرماخوردگيش رو به من هم منتقل كنه. توي اين مدت كه نبوديم كمي درگير بوديم. خونمون رو عوض كرديم. اوايل درگير پيدا كردن خونه و بعد هم اثاث كشي. و اين بار هم پدر شوهرم اينها هم چند روز بعد از ما جابجا شدند و درگير جابجايي اونها هم بوديم. هفته ي پيش هم جاي شما خالي قسمت شد رفتيم مشهد كه با وجود شلوغي زياد خيلي بهمون خوش گذشت. پريروز هم مامان و بابام براي مدت 1 سال از ايران رفتند كه قبلش درگير اونها هم بوديم. خلاصه كه خيلي تو اين مدت بهم فشار اومده و مخصوصاً از ديروز كه مامانم اينها رفتند همه ي غم هاي عالم اومده تو دلم. همه ميگن چشم به هم بزني تموم ميشه و برميگردند ولي من خودم فكر ميكنم كه اين 1 سال برام اندازه ي 10 سال طول بكشه و خيلي سخت باشه. بگذريم... پروژه ي از پوشك گرفتن اميررضا تموم نشده و همچنان ادامه داره. الان ديگه 90 % مواقع جيشش رو ميگه ولي پيپيش رو خيلي كم توي دستشويي ميكنه. يعني ميترسه و از صبح تا شب اگر پوشك پاش نكنم پي پيش رو نميكنه و به محض اينكه پوشك رو بستم كارش رو ميكنه. البته من هم خيلي مقصر بودم چون تو اين مدت هر وقت كارم زياد بود پوشكش ميكردم و براي همين پيشرفتمون تو اين امر خيلي كند بود و برعكس از شير گرفتنش كه خيلي اذيت نكرد تو اين مورد خيلي اذيت ميكنه. البته اين 2 3 روز چون كمي بيرونروي هم داشت چندين بار هم تو دستشويي پيپيش رو كرد. وقتي جيش داره ميگه جيش نريزه! بدو دستشويي. مواظب باش نريزه. و همه ي حرفهايي كه من ميزدم رو تكرار ميكنه. هر دفعه هم يه دستشويي رو انتخاب ميكنه يه دفعه ايراني يه دفعه فرنگي. و ميگه اين دستشويي خوشگله خوبه. بعد هم كه جيشش رو كرد با افتخار ميگه: جيش كردم، پي پي نكردم! روي پاتيش هم كه اصلاً جيش نكرد و من هم جمعش كردم. چون شده بود اسباب بازيش. حسابي طوطي شده و هر چي بگي رو تكرار ميكنه. البته هنوز خيلي از حروف رو نميتونه بگه ولي خوب خيلي بهتر شده. جملات رو هم قاطي پاتي ميگه و بعضي از حرفهاش خيلي بامزه است. بعضي جملات رو هم مثل اينكه حفظ كرده باشه دقيقاً همون كلمات رو هر دفعه به كار ميبره. مثلاً لحظه اي كه احساس ميكنه باباش ميخواد از خونه بره بيرون ميدوه كفشش رو برميداره و ميگيه "بابا وايسا من اومدم!" و زودتر از باباش آقا حاضره. خيلي از شعرهاي كتابهاش رو ياد گرفته و بعضي وقتا خودش هم اونها رو تغيير ميده و شعر رو كلاً عوض ميكنه. كتابهاي داستاني رو هنوز خيلي دوست نداره و فقط تو داستاني ها كتي رو دوست داره و بعضي از جملات اون رو حفظ شده و تكرار ميكنه. مثلاً يه بار تو ماشين هي داد ميزد "آي دندونم! مامان دندونم درد ميكنه!" من هم فكر كردم راست ميگه ولي بعد ديدم هي اين جمله رو تكرار ميكنه و ميخنده و فهميدم سر كارم. يا اينكه "مامان ببخشيد حواسم نبود". تا 22 رو ياد گرفته و ميشماره و بعد از 22 از خودش عددهاي عجيب غريب مثل بيست و خاله زهرا! بيست و افسانه و ... ميگه. همه ي محمدها رو عمومحمد ميگه. مثلاً برادر من رو دايي عمو محمد صدا ميكنه. يا وقتي صلوات ميفرسته بر عمومحمد و آلش ميفرسته. همچنان عاشق اذان كانال 2 هست و بعد هم بعضي از قسمتهاي دعاي فرج رو با تلوزيون ميخونه. و بعد هم وضو ميگيره و نماز ميخونه. بچه م كلي مؤمنه. ديوانه وار عاشق آگهي هاي بازرگانيه و هر وقت شروع ميشه داد ميزنه تبليغ و ميدوه جلوي تلوزيون و اون موقع بهترين وقت براي دادن غذا يا شربته. چون ميخ تلوزيون ميشه و بهش زهر هم بدي ميخوره. حتي اگر كسي اونموقع بهش بگه بيا بريم پارك هم حاضر نيست از جلوي تلوزيون تكون بخوره. دوست داره همه كارهاش رو خودش انجام بده و ميگه اميررضا بلده! فقط بلوزش رو هنوز ياد نگرفته خودش تنش كنه. شلوار و شورت و جوراب و كفش و كلاهش رو خودش حتماً بايد بپوشه. هنوز به شدت خجالتيه و تا يه آشنا ميبينه دستش رو ميذاره رو صورتش و بعد هم ميچسبه به من. مهد كودك هم چند ماهي هست كه ديگه نميره و احتمالاً از مهر دوباره ميذارمش. اواخر تير هم مدير مهد زنگ زد كه بيارش كلاس شنا ولي باباش گفت زوده و قرار شد سال ديگه بذارمش. كنجكاوي ها و فضوليهاش اصلاً كم نشده و دائماً سر كابينت ها، كمدها، جاكفشي، ميزتلوزيون، شومينه و .... هست. تازه از وقتي اومديم تو اين خونه براش تازگي هم داره و فضوليهاش بيشتر هم شده. اينجا هم در كمدهاي اتاقش كشوييه و قفل نميشه و ديگه حسابي كارم دراومده! بعضي وقتا هم كه داره فضولي ميكنه با خودش ميگه مامان نياد. آخ آخ . مامان ناراحت شد آخ آخ. يعني كاملاً به اين موضوع آگاه هست كه كارش كاملاً اشتباهه. مادرشوهرم آدامس خورش كرده و حالا ديگه عاشق آدامسه. ياد گرفته يه 10 دقيقه اي مي جوه و قورتش نميده ولي بعدش قورت ميده. خودم يكي دوبار بيشتر بهش ندادم ولي بقيه وقتي گريه ذاري مي كنه بهش مي دن و خيلي بده. خوراكي هم خيلي بهش نميدم. خودش هم خشكبار رو ترجيه ميده و عاشق توت خشك و بادوم زميني و پسته و كشمش و اين چيزهاست و بچه م خرجش بالاست. شيرين كاريهاش خيلي خيلي زياده و الان ديگه فرصت نيست بنويسمشون. فقط يه كار ديگه ش رو كه بي ادبيه ولي خوب خنده دار هم هست رو هم بنويسم. قبلاً ازتون عذر ميخوام. هر وقت باد صدادار ميده اين طرف اون طرفش رو نگاه ميكنه و با حالت تعجبي ميپرسه كيبود؟؟!! در حاليكه ميدونه كار خودش بوده. خوب ديگه من برم. سر فرصت به همتون سر ميزنم. به وبلاگ چند تا از دوستان تو اين مدت سر زدم ولي اصلاً فرصت پيغام گذاشتن نبود. كوچولوهاي نازتون رو از طرف من ببوسيد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 7:50 توسط sahar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام... امیررضا کوچولوی ما بیستم اردیبهشت ماه سال 1386 به دنیا اومد و من اینجا از خاطراتمون با این فرشته کوچولو می نویسم.
|
|
RSS
|