<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و فرشته‌ي كوچكم</title>
<link>http://pesartala4mummy.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 21 Oct 2009 15:12:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گزارش مهرماه</title>
<link>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>سلام!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه انقدر دیر به دیر می نویسم خودم هم یادم میره قبلاْ چی نوشته بودم و باید یه بار مطالب وبلاگ رو بخونم!نمی دونم چرا ديگه مثل اوايل خيلي حس نوشتن ندارم و فكر كنم ديگه كم كم بايد اينجا رو تعطيل كنم ولي سعي مي‌كنم حداقل تا ۳ سالگي اميررضا اين اتفاق نيافته. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اميررضا از اوايل مهرماه دوباره مهدكودكي شده. روزهاي اول باز هم مثل دفعه ي اولي كه رفت مهدكودك خيلي سختي كشيدم ولي الان عادت كرده و صبح ها كه مي‌ريم خودش مي‌دوه ميره تو مهد و فقط به من مي‌گه ماماني زود بيا دنبالم برام پاستيل و كيك و آبميوه و... بخر. منم مي‌گم باشه و مي‌دوه ميره تو كلاسش. الحمدلله از مهدش هم راضيم و تا به حال مشكل اساسي نداشتم. البته مشخصه كه رسيدگي مثل خونه نيست و اونطور كه ما مي‌خواهيم هيچ وقت نمي‌شه ولي خوب حداقل ها رو رعايت مي‌كنند و حتي من احساس مي‌كنم كه تو اين يك ماه اميررضا كمي سرزنده تر و شاداب تر و البته شيطون تر شده. از شيطوني هاش نمي‌خوام بگم ولي همين رو بدونيد كه هنوز هم گاهي اوقات با كارهاش اشك من رو در مياره و انقدر شيطونه كه اكثراً يه جا مهموني كه مي‌رم همه براي آرزوي صبر مي‌كنند. من از شيطوني هاي معموليش مثل ورجه وورجه هاش و بدو بدوهاش و بپر بپر و اين جور كارهاش لذت مي‌برم ولي خرابكاريهاش و حرف گوش نكردنهاش گاهي خيلي خسته م مي‌كنه. اينطور بگم كه خونه ي ما تميزي رو به خودش نمي‌بينه و هيچ جا و هيچ چيز از دست اميررضا در امان نيست. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/32.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وروجك من مدتيه كه حرف زدنش يه كم فرق كرده. تازگي خيلي از حروف رو نوك زبوني مي‌گه در حالي كه مي‌تونه درستش رو تلفظ كنه مثل ر، ز، ج، و مي‌شه گفت يه كم پس رفت كرده. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو مهدكودك دست چپ و راستش رو بهش ياد دادند. خودم تا به حال باهاش تمرين نكرده بودم وگرنه فكر كنم از اين زودتر ياد مي‌گرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگه بعضي از شعرها رو بدون اينكه من باهاش بخونم مي‌تونه بخونه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شمارش اعداد فعلاً تاهمون ۲۳ هست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز نقاشي كردن رو درست ياد نگرفته و خط خطي مي‌كنه ولي عاشق نقاشيه و دائماً از من مي‌خواد كه ماژيك يا مدادشو بدم كه نقاشي بكشه. خودش هم كه داره نقاشي مي‌كشه بعضي وقتها چشم چشم دو ابرو رو مي‌خونه يا مي‌گه مثلاً اين گله يا جوجوئه ولي هيچ شباهتي به اين چيزها ندارند. رنگها رو هم همونهايي كه قبلاً نوشته بودم رو بلده. حالا مربي مهد كودكش گفت كه دارن تمرين مي‌كنن كه بهش رنگ كردن چيزها رو ياد بدن و قرار شد من هم تو خونه باهاش بيشتر كار كنم.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگه خدمتتون عرض كنم كه بالاخره ياد گرفت كه به صورت ۲ پا چند سانتيمتري بپره ولي از روي زمين و اگر روي بلندي بره همونجوري با يك پا مي‌پره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي مهدكودكش كه دكتر بردمش گفت آزمايش خون بديم. و جوابش متاسفانه يه مقداري كم خوني از فقر آهن داره و دكتر گفته حتماً بايد بهش تا ۳ ماه شربت آهن بدم اونم آهن خالي. آخه من قبلاً بهش مينادكس و ميم مي‌دادم از بس كه بد مي‌خورد ولي مي‌گن اونها آهنش كافي نيست. حالا با بدبختي روزي يك قاشق آهن رو بهش مي‌دم و انقدر بد مزه است كه وقتي به زور دهنش رو باز مي‌كنه و مي‌خوره چندين ثانيه توي دهنش نگهش مي‌داره تا با هزار وعده و وعيد و قربون صدقه قورتش بده. واقعاً هم حق داره آخه من يه دفعه خودم يه قاشق ازش خوردم داشتم بالا مياوردم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب حالا يه كم از خودم بگم! از وقتي مامان و بابا رفتن حسابي دپرس شدم و تو خونه كه بودم اعصابم به هم ريخته بود. براي همين تصميم گرفتم كه علاوه بر كلاس زبان خودم رو با كارهاي ديگه هم مشغول كنم. به مدير مهد اميررضا گفتم كه اگه امكان داره اونجا مربي زبان بچه ها باشم ولي چون سابقه زيادي نداشتم و كارت مربيگري هم نداشتم قبول نكرد و من هم تصميم گرفتم كه برم كلاس مربيگري مهد كودك چون ديدم هم مباحث خوبي توي دوره ش تدريس مي‌شه و براي خودم خوبه و هم كارت مربيگري هم شايد به دردم بخوره. حالا كلاسش هنوز شروع نشده ولي احتمالاً از هفته ي ديگه شروع خواهد شد. كلاس ايروبيك هم ثبت نام كردم چون بدنم واقعاً خشك شده بود و شكم هم درآورده بودم و الان يك هفته است كه ايروبيك هم ميرم. كلاس زبان آموزي قران هم امروز اولين جلسه اي بود كه رفتم و هفته اي يك روز هم اين كلاس رو مي‌رم. چون واقعاً هيچ چيز مثل قران به من آرامش نمي‌ده. مثلاً امروز صبح قبل از كلاس خيلي به هم ريخته بودم و كلي تو ماشين گريه كردم. ولي بعد از كلاس از اين رو به اون رو شده بودم و پر انرژي سر حال بودم. چون معاني قران رو تو اين كلاس ياد مي‌دند واقعاً لذت مي‌برم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي كار هم از قبل توي سايت جابيران فرم پر كرده بودم و هفته اي ۲ ۳ بار بهم زنگ مي‌زنند ولي اصلاً حوصله ي كار تمام وقت از ۸ صبح تا ۵ بعد از ظهر به اضافه ي پنج شنبه ها رو ندارم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt; اكثراً هم ساعت كارشون اينطوريه. تازه من تو فرمم نوشتم كه حداكثر تا ساعت ۴ مي‌تونم باشم و پنج شنبه ها تعطيل ولي باز هم زنگ مي‌زنند. كلاً دوست دارم اگر هم يه وقت بخوام دوباره برم سر كار نيمه وقت باشه ولي اينجور كارها خيلي سخت پيدا مي‌شه. حالا ببينم چي پيش مياد. سرتون رو ديگه درد نميارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلاً &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 15:12:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pesartala4mummy&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>pesartala4mummy</dc:creator>
<guid>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما اومدیم!</title>
<link>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام سلام!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالتون چطوره؟ خوبيد؟ خوشيد؟ ما رو نمي‌بينيد خوش مي‌گذره؟ چه خبرها!؟؟ از دوستان عزيزي كه برامون پيغام گذاشته بودند و نگرانمون شده بودند عذر مي‌خوام كه بي خبرتون گذاشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر جوياي احوالات ما هم باشيد بايد عرض كنم كه اميررضا 4 روزيست كه سرما خورده و امروز بالاخره موفق شد سرماخوردگيش رو به من هم منتقل كنه. توي اين مدت كه نبوديم كمي درگير بوديم. خونمون رو عوض كرديم. اوايل درگير پيدا كردن خونه و بعد هم اثاث كشي. و اين بار هم پدر شوهرم اينها هم چند روز بعد از ما جابجا شدند و درگير جابجايي اونها هم بوديم. هفته ي پيش هم جاي شما خالي قسمت شد رفتيم مشهد كه با وجود شلوغي زياد خيلي بهمون خوش گذشت. پريروز هم مامان و بابام براي مدت 1 سال از ايران رفتند كه قبلش درگير اونها هم بوديم. خلاصه كه خيلي تو اين مدت بهم فشار اومده و مخصوصاً از ديروز كه مامانم اينها رفتند همه ي غم هاي عالم اومده تو دلم. همه  مي‌گن چشم به هم بزني تموم مي‌شه و برمي‌گردند ولي من خودم فكر مي‌كنم كه اين 1 سال برام اندازه ي 10 سال طول بكشه و خيلي سخت باشه. بگذريم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پروژه ي از پوشك گرفتن اميررضا تموم نشده و همچنان ادامه داره. الان ديگه 90 % مواقع جيشش رو مي‌گه ولي پيپيش رو خيلي كم توي دستشويي مي‌كنه. يعني مي‌ترسه و از صبح تا شب اگر پوشك پاش نكنم پي پيش رو نمي‌كنه و به محض اينكه پوشك رو بستم كارش رو مي‌كنه. البته من هم خيلي مقصر بودم چون تو اين مدت هر وقت كارم زياد بود پوشكش مي‌كردم و براي همين پيشرفتمون تو اين امر خيلي كند بود و برعكس از شير گرفتنش كه خيلي اذيت نكرد تو اين مورد خيلي اذيت مي‌كنه. البته اين 2 3 روز چون كمي بيرونروي هم داشت چندين بار هم تو دستشويي پيپيش رو كرد. وقتي جيش داره مي‌گه جيش نريزه! بدو دستشويي. مواظب باش نريزه. و همه ي حرفهايي كه من مي‌زدم رو تكرار مي‌كنه. هر دفعه هم يه دستشويي رو انتخاب مي‌كنه يه دفعه ايراني يه دفعه فرنگي. و مي‌گه اين دستشويي خوشگله خوبه. بعد هم كه جيشش رو كرد با افتخار مي‌گه: جيش كردم، پي پي نكردم!  روي پاتيش هم كه اصلاً جيش نكرد و من هم جمعش كردم. چون شده بود اسباب بازيش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حسابي طوطي شده و هر چي بگي رو تكرار مي‌كنه. البته هنوز خيلي از حروف رو نمي‌تونه بگه ولي خوب خيلي بهتر شده. جملات رو هم قاطي پاتي مي‌گه و بعضي از حرفهاش خيلي بامزه است. بعضي جملات رو هم مثل اينكه حفظ كرده باشه دقيقاً همون كلمات رو هر دفعه به كار مي‌بره. مثلاً لحظه اي كه احساس مي‌كنه باباش مي‌خواد از خونه بره بيرون مي‌دوه كفشش رو برمي‌داره و مي‌گيه &quot;بابا وايسا من اومدم!&quot; و زودتر از باباش آقا حاضره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خيلي از شعرهاي كتابهاش رو ياد گرفته و بعضي وقتا خودش هم اونها رو تغيير مي‌ده و شعر رو كلاً عوض مي‌كنه. كتابهاي داستاني رو هنوز خيلي دوست نداره و فقط تو داستاني ها كتي رو دوست داره و بعضي از جملات اون رو حفظ شده و تكرار مي‌كنه. مثلاً يه بار تو ماشين هي داد مي‌زد &quot;آي دندونم! مامان دندونم درد مي‌كنه!&quot; من هم فكر كردم راست مي‌گه ولي بعد ديدم هي اين جمله رو تكرار مي‌كنه و مي‌خنده و فهميدم سر كارم. يا اينكه &quot;مامان ببخشيد حواسم نبود&quot;. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا 22 رو ياد گرفته و مي‌شماره و بعد از 22 از خودش عددهاي عجيب غريب مثل بيست و خاله زهرا! بيست و افسانه و ... مي‌گه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه ي محمدها رو عمومحمد مي‌گه. مثلاً برادر من رو دايي عمو محمد صدا مي‌كنه. يا وقتي صلوات مي‌فرسته بر عمومحمد و آلش مي‌فرسته. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همچنان عاشق اذان كانال 2 هست و بعد هم بعضي از قسمتهاي دعاي فرج رو با تلوزيون مي‌خونه. و بعد هم وضو مي‌گيره و نماز مي‌خونه. بچه م كلي مؤمنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديوانه وار عاشق آگهي هاي بازرگانيه و هر وقت شروع مي‌شه داد مي‌زنه تبليغ و مي‌دوه جلوي تلوزيون و اون موقع بهترين وقت براي دادن غذا يا شربته. چون ميخ تلوزيون مي‌شه و بهش زهر هم بدي مي‌خوره. حتي اگر كسي اونموقع بهش بگه بيا بريم پارك هم حاضر نيست از جلوي تلوزيون تكون بخوره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست داره همه كارهاش رو خودش انجام بده و مي‌گه اميررضا بلده! فقط بلوزش رو هنوز ياد نگرفته خودش تنش كنه. شلوار و شورت و جوراب و كفش و كلاهش رو خودش حتماً بايد بپوشه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز به شدت خجالتيه و تا يه آشنا مي‌بينه دستش رو مي‌ذاره رو صورتش و بعد هم مي‌چسبه به من. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهد كودك هم چند ماهي هست كه ديگه نمي‌ره و احتمالاً از مهر دوباره مي‌ذارمش. اواخر تير هم مدير مهد زنگ زد كه بيارش كلاس شنا ولي باباش گفت زوده و قرار شد سال ديگه بذارمش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كنجكاوي ها و فضوليهاش اصلاً كم نشده و دائماً سر كابينت ها، كمدها، جاكفشي، ميزتلوزيون، شومينه و .... هست. تازه از وقتي اومديم تو اين خونه براش تازگي هم داره و فضوليهاش بيشتر هم شده. اينجا هم در كمدهاي اتاقش كشوييه و قفل نمي‌شه و ديگه حسابي كارم دراومده! بعضي وقتا هم كه داره فضولي مي‌كنه با خودش مي‌گه مامان نياد. آخ آخ . مامان ناراحت شد آخ آخ. يعني كاملاً به اين موضوع آگاه هست كه كارش كاملاً اشتباهه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مادرشوهرم آدامس خورش كرده و حالا ديگه عاشق آدامسه. ياد گرفته يه 10 دقيقه اي مي جوه و قورتش نمي‌ده ولي بعدش قورت مي‌ده. خودم يكي دوبار بيشتر بهش ندادم ولي بقيه وقتي گريه ذاري مي كنه بهش مي دن و خيلي بده. خوراكي هم خيلي بهش نمي‌دم. خودش هم خشكبار رو ترجيه مي‌ده و عاشق توت خشك و بادوم زميني و پسته و كشمش و اين چيزهاست و بچه م خرجش بالاست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شيرين كاريهاش خيلي خيلي زياده و الان ديگه فرصت نيست بنويسمشون. فقط يه كار ديگه ‌ش رو كه بي ادبيه ولي خوب خنده دار هم هست رو هم بنويسم. قبلاً ازتون عذر مي‌خوام. هر وقت باد صدادار مي‌ده اين طرف اون طرفش رو نگاه مي‌كنه و با حالت تعجبي مي‌پرسه كي‌بود؟؟!! در حاليكه مي‌دونه كار خودش بوده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب ديگه من برم. سر فرصت به همتون سر مي‌زنم. به وبلاگ چند تا از دوستان تو اين مدت سر زدم ولي اصلاً فرصت پيغام گذاشتن نبود. كوچولوهاي نازتون رو از طرف من ببوسيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 04:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pesartala4mummy&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>pesartala4mummy</dc:creator>
<guid>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسكم جيش داره!</title>
<link>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>سلام به مامانهاي گل!&lt;BR&gt;اميدوارم كه خودتون و ني ني هاتون خوبه خوب باشيد! تو این فضای داغ انتخاباتی من هم مشغول یک پروژه ی عظیمی هستم که خیلی منو درگیر کرده. پروژه از پوشک گرفتن نی نی! این هم مراحی که تا کنون طی کردم:&lt;BR&gt;مدت خيلي زياديه كه اميررضا وقتي پي پي مي‌كنه تو پوشكش به من مي‌گه و البته بعدش نمي‌دونم چرا فرار مي‌كنه كه من نشورمش! حدود 2 ماه پيش سعي كردم از پوشك بگيرمش كه ديدم اصلاً آمادگيش رو نداره و خيلي هم از اينكه مرتب بريم تو دستشويي و بهش بگم بشين رو لگن بدش ميومد و اذيت مي‌كرد. به لگنش هم كلاً به عنوان اسباب بازي نگاه مي‌كنه چون شكل خرسه و چرخ هم داره! و می شینه روش و ماشین بازی می کنه! حدود 1 ماه پيش چند روزي ويلاي مادرشوهرم بوديم و لگنش رو بردم اونجا كه باز بزارمش و اون تو جيش كنه ولي دريغ از 1 بار كه تو لگن جيش كنه و چندين دفعه تو شلوارش جيش كرد و من هم دوباره پوشكش كردم.  حتي احساس مي‌كردم كه خودش رو نگه مي‌داره كه تو لگن جيش نكنه. و چندین بار هم سر پاش کردم که اون هم فایده ای نداشت!&lt;BR&gt;از اول اين هفته دوباره تصميم گرفتم اين پروژه ي عظيم رو شروع كنم. گفتم بي خيال زندگيم مي‌شم و هر چقدر نجس شد كاري نداشته باشم. ولي مشكل اساسيم اين بود كه اميررضا وقتي پوشك نبود اصلاً جيش يا پي پي نميكرد. گفتم بذار روشي كه تو اكثر كتابها هست كه بچه رو با خودتون به دستشويي ببريد رو امتحان كنم. هر چند كه خيلي موافق اين موضوع نبودم ولي خیلی روش خوبی بود و امیررضا برای اولین بار تو دستشویی جیش کرد!!!  البته رو لگن نه... و به صورت نشستن چمباته زدن.  خلاصه كلي اميدوار شدم. و يك مرحله به موفقيت نزديك شدم. ولي يه مشكل اساسي كه وجود داره اينه كه اميررضاخودش نمي‌گه جيش دارم و من خودم بايد ببرمش دستشويي و معمولاً نيم ساعت يك بار بايد ببرمش. ولي امروز در نيم ساعت 3 بار جيش كرد. كه 1 بار تو دستشويي و 2 بار رو فرش بود. و من هم ديگه حسابي كلافه شدم. آخه هر دقيقه كه نمي‌تونم ببرمش دستشويي و دائماً هم نگران باشم! كاملاً هم متوجه مي‌شه كه جيش داره. و وقتي هم ازش مي‌پرسم اميررضا كجا بايد جيش كنه مي‌گه دستشو(دستشويي)/  تا به حال به خاطر جيش كردن تو خودش اصلاً دعواش نكردم. ولي چند بار به خاطر اينكه شلنگ رو گرفته بود و بهم نمي‌داد يا صابون رو گرفته بود و مي‌خواست خودشو بشوره و با اينكه گذاشتم چند دقيقه اي باشه تو دستشويي و با صابون بازي كنه ولي باز هم ولكن قضیه نبود دعواش كردم. علاقه ی شدیدی به صابون داره و خیلی وقتها به عشق اینکه صابون رو بهش بدم تو دستشویی جیش می کنه. ۲ تا کتاب شعر هم در این زمینه خریدم. مامان بیا جیش دارم و عروسکم جیش داره که گاهی اوقات اونها رو هم با خودمون می بریم توالت و براش می خونم. خلاصه كه جرياناتي داريم ما. به ياري سبز شما نيازمنديم. ازتون خيلي ممنون مي‌شم كه راهنماييم كنيد!!! &lt;BR&gt;امیررضا به کتاب علاقه ی خیلی زیادی داره و خیلی از اونها رو هم یاد گرفته که یه چیزاییش رو بگه. اکثراْ اول مصرع هاشون رو بلده و می گه و وسط شعرها رو هم خیلیش رو بلده ولی هنوز یاد نگرفته که یه جمله ی کامل از تو کتابش رو بگه. این هم اسم بعضی از کتابها که خیلی دوستشون داره و شعرهاشون رو بلده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیوانات اهلی و وسایل نقلیه (خانه ادبیات)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاتی ها (حموم و حالات تاتی ها و دنیای شلوغ تاتی ها) انتشارات قدیانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قل و قل و قلقلی (انتشارات پیدایش) فعلاْ شعرهاش رو می خونم و رنگ آمیزی رو شروع نکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتاب حیوانات اهلی و وحشی انتشارات افق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجموع کتابهای کتی که تو مسواک زدن خیلی کمک کرد و کلمه ی سلام رو هم بالاخره بعد از ۱۰ بار خوندن کتی به همه سلام می کند گفت. آخه هر چی بهش می گفتم سلام رو نمی گفت. ولی الان بعضی وقتی که خودش بازی می کنه می بینم که می گه. یلام(با فتحه) اوبی؟ (سلام. خوبی) یا تلفن رو برمی داره و مثلاْ زنگ می زنه می گه ایو .یلام. اوبی؟ ولی هنوز وقتی کسی رو می بینه یا صبح که از خواب پا می شه هر چی بهش می گم سلام صبح به خیر فایده نداره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه كتاب لالايي هم از انتشارات قدياني گرفتم كه وقتي مي‌خواهيم بخوابيم اون رو براش مي‌خونم و خيلي دوستش داره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه عادت خیلی بدی پیدا کرده و پوست لبش رو می کنه که این کارش منو ناراحت می کنه. داروی تلخ هم فایده نداره به انگشتش بزنم چون اصلاْ توی دهنش نمی ره که بخواد مزه ش رو بفهمه. چند بار هم چسب زدم به انگشتش که خوب بود و نمی تونست لبش رو بکنه ولی بعد از کلی ور رفتن به چسب موفق می شه که بکنش. همه می گن اهمیت ندی خودش فراموش می کنه و دیگه این کار رو نمی کنه. ولی اولش اهمیت ندادم و به روش نیاوردم که اینجوری شد و حالا دائماْ دستش به لبشه. امیدوارم که به زودی این کار از سرش بیافته. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه برم پادری دستشویی که روش جیش کرده رو بشورم تا خوابه! امیدوارم که تو همین دور اول یکی رئیس جمهور بشه و به دور دوم نکشه تا این شلوغی تو خیابون ها تموم بشه. من دیروز مسیر ۱۰دقیقه ای رو ۱ ساعت تو راه بودم. یعنی ۴۵ دقیقه تو یه خیابون که به میدون قدس منتهی می شد گیر افتاده بودیم!!! من هم با اینکه هیچ کدوم از کاندیدا رو واقعاْ قبول ندارم ولی رای می دم و مجبورم بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt; به اميد ايراني  آباد و آزاد ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/35ac1dd0f411fdd639d528ab5923ff57.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Jun 2009 14:37:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pesartala4mummy&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>pesartala4mummy</dc:creator>
<guid>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکسهای تولد</title>
<link>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>اول از همه از دوستان عزیزمون که تولد امیررضا رو تبریک گفتند خیلی خیلی ممنونم. روی ماه همتون رو می بوسم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینا هم عکسهای تولد که قولش رو داده بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/f8ac318f2445ae8807c0e084b76315ef.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا امیررضا بسیار خوشحال بود چون یه حوض اونجا بود و امیررضا از کردن بادکنک در اون لذت می برد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/74884aa7b85c14cc44afce5bc281a6a6.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد دیگه با هزار بدبختی بردمیش یه جای دیگه که هنوز آثار گریه در چشمش پیداست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/eb966af38a76c1dee1ed354afeb33728.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خوب امیررضا هم خدا رو شکر همیشه یه سوژه پیدا می کنه و حالا گیر داده بود به این گربه ی بیچاره و با بادکنک می زد بهش و می گفت برو. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/200bcad3072d41e604f64e666f8e1544.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد دیگه حدود ساعت ۱۱ بود که رفتیم شام بخوریم و امیررضا هم انقدر شیطونی کرده بود که دیگه آروم سر جاش نشسته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/4c79ed974011f1f7dc87f3aa34ca0a40.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کیکش رو هم چون همون شب گرفته بودیم معمولی بود و فقط یه فیل کوچولو روش گذاشته بود ولی بد نبود. خیلی هم خوشمزه بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/66e141835cae620c15251b176bea3bc4.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۱۲ هم رفتیم خونه ی بابا اینا و اونجا دوباره چون شمع رو یادمون رفته بود با خودمون ببریم جشن گرفتیم و امیررضا هم با دیدن شمع خواب از سرش پرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/293ffbf5da79becbf9a03800f22863aa.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/f448934494e940eb3c13c9f6276e38ec.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/0478710f94189b629517713eef327531.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خلاصه جشن ما تا ساعت ۱ بامداد ادامه داشت و اگر امیررضا رو ول می کردیم می خواست تا صبح ما براش شمع روشن کنیم و فوت کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حالا عکسهای جشن تولد در مهد کودک. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/11c81d97d70e994a8cdee9fbee361c13.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این عکس کیکش از نزدیک که باز چون شب قبل از تولد رفته بودیم فقط تونستیم یه چیز ساده سفارش بدیم ولی بامزه شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/872e1614094e154cef63326dbe8698ce.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/497a4ca3c09fd2dc1b08d4c72f35a9ad.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا از دیدن عشقش یعنی شمع داره ذوق می کنه! ولی دیگه تو مهد کودک که مثل ما به حرفش گوش نمی دن و فقط یه بار تونست شمع رو فوت کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/9af551636638f696d0c8f41b1c57e637.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/fd095fc1c5388d545b5b3fd3e7695500.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اینکه بچه ها دورش جمع شدند همش داشت غر می زد و دختر جلوییش رو هول می داد و می گفت برو. نمی دونم چه دشمنی باهاش داشت. اونم از رو نمی رفت و همونجا وایساده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه ما بریم. ببخشید عکسها زیاد شد. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 08:16:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pesartala4mummy&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>pesartala4mummy</dc:creator>
<guid>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرشته کوچولوی من 2 ساله شد! </title>
<link>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>امروز تمام ستاره های آسمان میهمان جشن من هستند زیرا که فرشته ای از آسمان آمده تا طعم خوش آسمانی بودن را به من بچشاند !! عزیزم سالگرد حضورت در میان زمینی ها رو بهت تبریک می گم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/0c8cc2af7fd77413284a35298f5c4294.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرک شیطون من تولدت مبارک! قربونت برم من مامانی که انقدر شیطونی! خدایا شکرت که به من یک فرزند سالم عطا کردی. &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; باورم نمی شه که انقدر بزرگ شدی خوشگل من. &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt; ۲ سال پیش در همین لحظات بود که منو از اطاق عمل اوردن بیرون و در حالیکه از درد به خودم می پیچیدم فقط از دکترها می خواستم که بچمو بهم نشون بدن. همش فکر می کردم که خدایی نکرده یه بلایی سرت اومده. وقتی که تو رو اوردن تو اتاق مثل برف سفید بودی. با تعجب نگاهت می کردم و باورم نمی شد که تو همونی هستی که ۹ ماه انتظارت رو می کشیدم. خیلی با اون چیزی که فکر می کردم فرق می کردی. وای چه لحظاتی بودند. همه مشغول روبوسی و تبریک و عکس انداختن بودن و من هم همزمان غرق در شادی و درد بودم. حالا ۲ سال از اون روز می گذره و پسر کوچولوی من کلی بزرگ شده.  کلی به زبون خودش برامون حرف می زنه و ما هم با شنیدن هر کلمه ی جدیدش غرق در شادی می شیم. واقعاْ این حس شادی که هر بار که کار جدیدی یاد می گیری ما تجربه می کنیم خیلی دوست داشتنیه.  عاشق اینم که وقتی میری مهد کودک یا با بابایی میری پارک ازت می پرسم چه خبر؟ و تو با هیجان برای من توضیح می دی و گاهی اوقات هم یه چیزی می گی و می خندی و من فقط ۱۰٪ حرفهات رو متوجه می شم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; آخه وقتی جمله می سازی ذوق زده می شی و کلمه هایی هم که بلدی رو هم اشتباه می گی و اصلاْ معلوم نیست چی داری می گی&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; هر کی تلفن می زنه بعد از اینکه من گوشی رو قطع کنم خیلی جدی می پرسی کی بود؟ یا زنگ خونه رو که می زنند. فقط نمی دونم چرا یه مدته به جای اینکه بگی بابا بود می گی آ آ (آقا بود) آخه پسرک گلم این چه حرفیه می زنی مردم فکر بد می کنند و می گن لابد آقا اومده خونشون. البته چند دفعه از سوپر برامون چیزی اوردن و شاید تو منظورت اون آقاهه. کلی حرف جدید دیگه هم می زنی که بعداً تو یه پست مفصل می نویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم یه جشن کوچولو به مناسبت تولد امیررضا گرفتیم که فقط خودمون و مامانم اینا بودیم. رفتیم بیرون یه جا شام خوردیم. امیررضا هم که تا تونست شیطونی کرد و ما رو اذیت کرد بعد هم چون شمعها رو یادمون رفته بود با خودمون ببریم خونه که اومدیم(ساعت ۱۲) شمعها رو کیک گذاشتیم و امیررضا هم ۱۰-۱۵ بار این دو تا شمع رو فوت کرد و آخرش هم با گریه شمعها رو از رو کیک برداشتیم. فردا هم قراره تو مهدکودک براش تولد بگیرم. عکسهای دیشب رو هم با عکسهای فردا با هم در پست بعدی می ذارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدانگهدار&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 08:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pesartala4mummy&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>pesartala4mummy</dc:creator>
<guid>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار</title>
<link>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام به همگی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه خدا بخواد اومدم که یه پست درست و حسابی بذارم. اگر امير رضا خان اجازه بدن. فعلاْ که رفته خونه ی همسایه پیش دوست دخترش ولی معمولاْ بیشتر از یک ربع نمی مونه و برمی‌گرده خونه و مريم رو با خودش مياره خونمون و مريم خانم هم يه ۱ ساعت دو ساعتي پيش ما مي‌مونه. خوب بگذريم. تعطيلات نوروز كه همونطور كه نوشتم مشهد رفتيم و برگشتنه از شمال برگشتيم كه باعث شد هر 3 تامون سرما بخوريم و تا آخر عيد حالمون خوبه خوب نشده بود. باز اميررضا زودتر خوب شد ولي من و باباييش ببخشيد اسهال و استفراغ هم گرفتيم و خلاصه كلي از دماغمون در اومد. من كه هنوز خوبه خوب نشدم يعني نمي‌دونم ادامه ي سرماخوردگيه يا حساسيته ولي بعد از سرماخوردگي بيني ام كيپه و ديگه باز نشده. هر چي هم قرص حساسيت مي‌خورم فايده نداره   امير رضا گلي تو مسافرت خداييش خوب همكاري كرد و خيلي اذيتمون نكرد. ما با ماشين رفتيم مشهد و توي اين راه طولاني روي هم رفته ۲ ۳ ساعتش رو اذيت ‌كرد و نق مي‌زد و بقيه ش خوب بود ولي بايد اعتراف كنم كه ديگه توان مسافرت هاي طولاني با ماشين رو ندارم و من و شوشو تصميم گرفتيم كه ديگه مسافت هاي طولاني رو فقط با هواپيما و قطار بريم. ما از اول ازدواجمون كلي با ماشين ايرانگردي كرديم و اكثر شهرهاي ايران رو رفتيم ولي الان حتي يه مسافت كوتاه رو هم كه ميريم خسته مي‌شيم. تابستون ها حداقل ۴ ۵ بار از جاده چالوس ميرفتيم سمت كلاردشت يا عباس آباد يا .. ولي يكي دو ماه پيش كه از چالوس رفتيم رامسر من ديگه آخرش داشتم مي‌مردم از بس خسته شده بودم و حالت تهوع هم گرفته بودم! ديگه حسابي پير شدم  فقط دوست دارم كه با تور برم يا يه جاي نزديك برم مثل شمال (اون هم از جاده هراز) كه فقط تو ويلا باشم و برم دريا و برگردم. اصلاً ديگه حال راههاي طولاني رو ندارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب از مريضي و ... هم بگذريم و بريم سر اصل مطلب يعني صاحب وبلاگ اميررضاي قندي! كه روز به روز شيطونتر مي‌شه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اميررضا تو اين مدت كلي از لحاظ گفتاري پيشرفت كرده و كلي لغت به دايره ي لغاتش اضافه شده. تقريباً هر چيزي رو كه مي‌گيم تكرار مي‌كنه البته به زبون خودش كه اغلب فقط براي من قابل فهمه. يه تعدادي از لغاتش رو اينجا مي‌نويسم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حيوانات:  ياو=گاو، ببعي، هاپو، پيشي، ابس= اسب، او دَ= اردك، *نيمون= ميمون، موش، شير، مار، ببر، (يه كتاب حيوانات وحشي گرفتم و اينا رو از اون كتاب ياد گرفته) و صداي همه ي حيوانات اهلي رو هم درمياره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميوه ها: موز، يار=خيار، اوده= گوجه، نايي= نارنگي، توت (البته فعلاً خشكش رو مي‌خوره و عاشقشه)، بيس= سيب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوردني ها: شير، آش، بوف=غذا، به به= انواع خوراكي، مُ= تخم مرغ (خدا رو شكر تازگي ها بهش علاقه پيدا كرده و روزي يا گاهي يك روز درميون يك عدد مي‌خوره)و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشياء= مائي‍ژ= ماژيك، تاب= كتاب، دَبَ= دفتر، ميز، در، ... همونطور كه گفتم اكثر چيزا رو ديگه مي‌گه ولي هر كسي متوجه نمي‌شه. خودم هم گاهي اوقات متوجه نمي‌شم و وقتي بهش اشاره مي‌كنه مي‌فهمم منظورش چيه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مكان ها= حموم(تازگي ها پسر ما اردك شده و همش دوست داره بره حموم)، با= پارك(هرگونه فضاي سبزي رو كه از تو ماشين مي‌بينه داد مي‌زنه با- با و مي‌خواد كه ببريمش پارك و من هم اگر هوا خوب باشه تقريباً هفته اي 3 4 بار مي‌برمش) ، تخت(وقتي مي‌خواد بره توي تختش)، و ديگه يادم نمياد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساير عبارات: تاب تاب عباسي ، يك دو سه، (تا ۱۰ هم كه قبلاً گفته بودم مي‌شماره)، يا يا يايي(لا لا لالايي)، نازي نازي، ديش ديش دو ابو= چشم چشم دو ابرو(كلاً اعضاي بدنش رو مي‌شناسه و اسماش رو مي‌گه)، ني ني آبه= ني ني خوابه، شين= بشين، باش= پاشو، ايناهاش، اوناهاش،  الان ذهنم ياري نمي‌كنه ولي خيلي چيزا مي‌گه و يه كلمه اي كه خيلي استفاده مي‌كنه &quot;اون&quot; هست. به هر چيزي كه اسمش رو بلد نيست اشاره مي‌كنه و مي‌گه اون. و خيلي وقتا هم من متوجه نمي‌شم كه منظورش از اون چيه و هي دونه دونه چيزهايي كه به طرفش اشاره مي‌كنه رو بهش نشون مي‌دم تا بفهمم چي رو مي‌خواد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رنگها رو هم بلده اسمهاي بعضي مثل زرد، سبز و آبي رو هم مي‌گه بقيه رو وقتي بهش مي‌گم مثلاً ماژيك قرمز بده بهم مي‌ده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعضي وقتا كه ازش مي‌پرسيم اسمت چيه مي‌گه: امير ولي اميررضا رو نمي‌تونه بگه و بعضي وقتا مي‌گه اميريا. بعضي وقتا هم يه چيز چرت و پرت مثل ا ني نا مي‌گه و فقط آهنگش رو مي‌زنه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اول كه مال جمع كن بود. حالا ياد گرفته و هر چي مال خودش مي‌گه منه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به غير از من هر كي به آقا بگه بالا چشمت ابروست زود بغض مي‌كنه و قهر مي‌كنه. مخصوصاً از كساني كه اصلاً انتظار نداره مثل خاله يا داييش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عاشق اينه كه كفشهاي بزرگ و يا دمپايي هاي بزرگ پاش كنه و راه بره مخصوصاً از نوع تق تقي! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قبلاً گفته بودم بلوزهاي زيپدارش رو زيپش رو مي‌كشيد پايين و در مي‌آورد حالا دگمه دارها رو هم ياد گرفته دگمه ش رو باز مي‌كنه و درمياره. بنابراين فقط لباسهايي كه كاملاً جلوش بسته باشه رو مي‌تونم تنش كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از لحاظ حركتي هنوز فكر كنم از همسن و سالاش كمي تنبلتره. چون مثلاً نوه ي عمه م از 18 ماهگي مي‌تونست بپره ولي اميررضا هنوز نمي‌تونه. ني ني هاي شما چطور؟ (هم سن اميررضا)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يه اتفاق بد هم كه افتاد قبل از عيد دسته ي كالسكه ش رو زدم شكوندم كه به گفته فروشنده ي مغازه‌اي كه ازش كالسكه رو خريديم فقط من موفق به اين كار شدم. كالسكه ش چيكو هست و خداييش خيلي خوب كار كرد و من ازش خيلي كار كشيدم و كلي پله نوردي باهاش كردم و جاهاي خفن باهاش رفتم مثل دربند يا پارك جمشيديه و ... ولي قبل از عيد وقتي از پله داشتم مياوردمش پايين ناگهان دسته ش شكست و فعلاً موفق به تعميرش نشديم و كلي از اين بابت دپرسم. آخه يه جورايي عصاي دست من بود و باهاش اميررضا رو گردش مي‌بردم. آخه با شازده پياده كه نمي‌تونيم جايي بريم انقدر اذيت مي‌كنه و به همه چيز كار داره و اصلاً دست من رو نمي‌گيره و مي‌خواد خودش بره. تو بغلمون هم كه هست هي مي‌گه با با يعني منو بذارين زمين با پا برم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از لحاظ اجتماعي هم متاسفانه اخيراً خيلي خجالتي شده و به جز خونه ي مامانم و مادرشوهرم هر جا كه بريم يك ربع الي نيم ساعت اول رو مي‌چسبه به من و حتي بقيه رو نگاه هم نمي‌كنه. فقط از  بچه ها خجالت نمي‌كشه و ميره طرفشون تا باهاشون بازي كنه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از عيد هنوز مهد كودك نبردمش و احتمالاً از اول ارديبهشت همون يك روز درميون تا ظهر مي‌ذارمش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در مورد از پوشك گرفتنش هم اصلاً هيچ گونه پيشرفتي نكرديم. براش يه كتاب كه در اين مورد هست رو گرفتم و مي‌خونم ولي اون هم هيچ تاثيري نداشته. وقتي پوشكش رو درميارم اصلاً هيچ كاري نمي‌كنه فقط 2 بار بعد از يك ربع تلاش تونسته يه جيش كوچولو بكنه. لگنش رو كه اصلاً دوست نداره. و گاهي اوقات به توالت فرنگي اشاره مي‌كنه و مي‌گه اين، ولي روي اون هم كه مي‌ذارمش و يا سر پاش مي‌كنم هيچ اتفاقي نميافته و به محض اينكه ميايم بيرون و پوشكش رو مي‌بندم توش پي پي مي‌كنه!! از كساني كه تو اين زمينه تجربه مفيد دارند ممنون مي‌شم كمكم كنيد.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب ديگه خيلي چيزا از قلم افتاده ولي الان ديگه يادم نمياد. از بس دير به دير مي‌نويسم كلي از كارهاي جديدي كه انجام مي‌ده رو يادم مي‌ره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستي يه مشكل اساسي ديگه كه با اين شازده داريم مسواك زدنه. اوايل يه كم خميردندون به مسواكش مي زدم و خودم يه كم دندوناش رو مسواك مي‌زدم و بعد هم مي‌دادم دست خودش. حالا فقط مي‌خواد مسواك دست خودش باشه و خميردندوناش رو بخوره و اصلاً نمي‌ذاره من براش مسواك بزنم! دندوناش هم يه كم زرد شدند و از اين بابت خيلي ناراحتم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينم چند تا عكس در سال 1388&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/35196f0ea51f0afe370f09c947e9a5c3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا موقع سال تحویل تو صحن جامع رضوی هستیم و امیررضا از دیدن هلیکوپترها ذوق می کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/2101c6fc640a313a8feca8fbc8b4aa2a.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه برگشت یکی از شهرهای شمال (الان یادم نیست کدوم یکی)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/5616ed2c9489b5a196dd6162ded9ef4f.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیررضا کنار سفره ی هفت سین خونه ی مامانم (خودمون که چون همیشه تعطیلات نوروز در سفریم هیچ وقت سفره هفت سین نیانداختیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/b8120953913692fa14ff42d48e683b54.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/40382d13fd1c3357f895fb9d5315363f.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم دو تا عکس بهاری در تهران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/8496b819d0c997ae326295739496f491.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیررضا اخیراْ عاشق بو کردن گلها شده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; البته بو که چه عرض کنم گلها رو بوس می کنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/926b152419b779106766389d63527662.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/c3fcf6d613e28dc425ccf55ceb68ade0.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیررضا و مریم جون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freezpic.com/pics/b439aed24be44399fd37fb394e6a207f.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیررضا در حال خاک بازی (روز سیزده بدر)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Apr 2009 12:30:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pesartala4mummy&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>pesartala4mummy</dc:creator>
<guid>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز بر همگی مبارک ! </title>
<link>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#6633ff&gt;بهار آمد که تا گل باز گردد / سرود زندگی آغاز گردد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#6633ff&gt;بهار آمد که دل آرام گیرد / ز درد و غصه ها فرجام گیرد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/2iseijp.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; MARGIN-LEFT: 0px; FONT-FAMILY: tahoma; TEXT-ALIGN: center&quot; align=justify&gt;سلام به همگی..حالتون خوبه؟ عیدتون مبارک! انشاا... برای همه سالی پربرکت و سرشار از شادی باشه! جاتون خالی ما دو روز قبل از عید رفتیم مشهد و سال تحویل رو اونجا بودیم و دیروز برگشتیم. الان هم مشغول جمع و جورم و امیررضا و بابایی هم رفتن پارک. عجب هوای دل انگیزیه. کاش تهران همیشه همینطوری بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;. خوب انشاا... سر فرصت میام درست و حسابی آپ می کنم. امیدوارم تعطیلات به همگی خوش بگذره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#6633ff&gt;دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزو مندم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#6633ff&gt;هر روزتان نوروز . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Mar 2009 06:59:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pesartala4mummy&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>pesartala4mummy</dc:creator>
<guid>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سومین ارسال</title>
<link>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام! اين سومين باريه كه من دارم اين متن رو مي‌نويسم. ببينم بالاخره قسمت مي‌شه پستش كرد يا نه. كامپيوترم حسابي قاط زده و هي هنگ مي‌كنه و دو بار تو بلاگفا كه مي‌نوشتم هنگ كرد و مجبور شدم ريست كنم و همه ي نوشته هام پريد. اندفعه ديگه تو ورد دارم مي‌نويسم كه اگر هنگ كرد نپره! دفعه ي اول كه حسابي قاط زدم چون متنم تموم شده بود و 2 ساعت داشتم مي‌نوشتم. اعصابم هم اون روز( 29 بهمن) خورد بود ديگه خيلي حالم گرفته شد وقتي همه چيز يهو پريد! آخه اون روز مثلاً تولدم بود و قرار بود شب مامانم اينا بيان خونمون يه جشن كوچولو براي تولدم بگيريم ولي يه دفعه به خاطر خواهر جانم برنامه ها به هم خورد چون خانم درس داشتند و كنكوريه امسال و ديگه خيلي داره خودش رو خفه مي‌كنه. خلاصه از دست شوشو هم يه مقدار عصباني بودم. ديگه اشكم داشت درميومد وقتي كامپيوتر هنگ كرد يه داد زدم و يكي هم زدم تو سر كامپيوتر، &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt; اميررضا هم هراسون اومد ببينه كه چي شده! بعد ديگه خودم رو كنترل كردم و بغلش كردم و بوسش كردم كه خيالش راحت بشه كه چيزي نشده.  ديشب هم با تاخير جشن تولدم برگزار شد و 25 رو هم فوت كردم و وارد 26 سال شدم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;23 بهمن هم ششمين سالگرد ازدواجمون بود و 27 بهمن هم هشتمين سالگرد نامزديمون! خلاصه كلي مناسبت داريم ما اين آخر بهمن و همسر جان هم همه رو جمع كرد و روز تولدم يه بلوز كادو داد!!!‌ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;ديگه نمي‌خوام غيبت كنم چون تو اون پستي كه از بين رفت كلي پشت سرش غيبت كرده بودم شايد راضي نبوده اينطوري شد ولي ….. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذريم! برم سر كارهاي اميررضا خان كه تو اين مدت دوربين هم نداشتيم ازش فيلم بگيرم حداقل اينجا بنويسم كه بعداً يادم نره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اميررضا يه دوست دختر  داره كه اسمش مريمه و 6 سالشه (نوه ي همسايه بغليمون)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; و 2 هفته پيش مريم چون باباش رفته بود مسافرت يه يك هفته اي با مامانش خونه ي مامانبزرگش بودن و خلاصه تو اين مدت اميررضا كلي حال كرد. يا خودش مي‌رفت خونه ي همسايه يا مريم ميومد پيش ما. قبلاً بهش مي‌گفت مَ(با فتحه) ولي ديگه هفته ي پيش اسم دوست دختر جانش رو ياد گرفت و بهش مي‌گفت مَ- يم. انقدر بامزه وقتي مي‌بينش ذوق مي‌كنه، صورتش رو ناز مي‌كنه و بغلش مي‌كنه. بعضي وقتا هم كه مريم نمي‌خواد بياد به زور دستش رو مي‌گيره و با قلدري ميارش خونه مون.  خلاصه كه با اينكه مريم 5 سال بزرگتره ولي حرف حرفه اميررضا خانه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; یه دفعه هم دور از چشم من میمیه مریم جون رو گاز گرفته بود و جاش مونده بود! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب بريم سر لغات ديگه. ماژيك رو چند روزه ديگه به جاي ما مي‌گه ماشي-ني ني-  آ آ( آقا)- آنم(خانم)، عمو، دا(دايي) بعضي وقتا هم مي‌گه دايه، آئه(خاله)- باش(پاشو)-شي(بشين)- بس- بر(برگ و برف)- ماس(ماست)- بيس(سيب)- ديگه الان يادم نمياد دفعه ي قبل خيلي بيشتر نوشته بود. كلاً هر چيزي رو كه بخواد بخش اولش رو مي‌تونه بگه. مثلاً با(بالا يا پارك)- ما(ماشين)- آهان دو تا حرف بامزه هم كه مي‌گه اي بابا و وا هست. اي بابا رو كه خيلي استفاده مي‌كنه. وا هم بعضي وقتا با حالت تعجب مي‌گه كه خيلي بانمكه. وقتي هم كه پي پي مي‌كنه مي‌گم واه واه بو مي‌دي خودش هم مي‌گه باه باه باه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازه جمله هم مي‌گه! در باز(در رو باز كن)، و بابا رفت يا هر كس ديگه به جز بابا كه ميره. خلاصه كه اگر خدا بخواد ديگه كم كم داره زبون آقا باز مي‌شه. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;فقط خيلي پررو تشريف دارن و همه ي درخواستهاشون رو با داد زدن به ما مي‌گن. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از رنگ ها هم قرمز، آبي، سبز، زرد و نارنجي رو هم بهش ياد دادم و وقتي با ماژيك نقاشي مي‌كنيم بهش مي‌گم مثلاً زرد رو بده بهم مي‌ده تا براش نقاشي بكشم. البته هنوز گاهي اشتباه مي‌كنه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شلوارش رو خيلي وقته بهش ياد دادم كه خودش دربياره. اوايل وقتي مي‌خواستم ببرم بشورمش بهش مي‌گفتم شلوارتو دربيار درمياورد ولي الان يهو مي‌بينم آقا داره لخت وسط خونه راه ميره. البته اگر بلوزش هم زيپي باشه. به بلوز زيپي كه خيلي حساسيت داره و همش زيپش رو مي‌كشه پايين و درمياره. اگر زيرپوش زيردگمه دار تنش نباشه كه پوشكش رو هم درمياره!‌ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خيلي دوست داره از لباسهاش تعريف كنيم و بگيم چقدر خوشگن و برامون عشوه بياد. يا اينكه براش گل سر بزنم و بگم واي چقدر خوشگل شدي و بعد هم ميره تو آينه خودش رو نگاه مي‌كنه و ذوق مي‌كنه. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عاشق اينه كه پيك برتر رو ورق بزنه و آقاها، پيشي ها ، ني ني ها و جوجو هاش رو پيدا كنه. ني ني هاش رو هم هي ناز مي‌كنه و بوس مي‌كنه. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز هر كسي زنگ مي‌زنه مي‌گه بابائه و مي‌دوه اول از تو آيفون تصويري باباش رو مي‌بينه و بعد هم مي‌دوه طرف در كه خدا رو شكر چون دستگيرش چرخشيه نمي‌تونه باز كنه و صبر مي‌كنه تا من برم باز كنم و برم به استقبال پدر جان. اگر كسي ديگه باشه هم كه حالش گرفته مي‌شه. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود يك ماهيه كه مثلاً مي‌خوام از شير بگيرمش. يك ماه پيش رفتم عطاري و صبر زرد گرفتم كه گفت براي بچه هيچ ضرري نداره. دو روز مي‌زدم و اميررضا هم لب نمي‌زد. فقط شبها بهش شير مي‌دادم. بعدش يه دفعه اسهال گرفت و خلاصه مامانم هي گفت حالا بهش شير بده و… منم دلم به رحم اومد و تا خوب شدن اسهالش بهش شير مي‌دادم. بعدش هم ديگه از اون صبرزرد نزدم ولي بهش مي‌گفتم اخه خودش نمي‌خورد ولي بعضي وقتا كه خوابش ميومد يا خيلي دلش مي‌خواست بهش مي‌دادم بخوره. الان هم چند روزه كه تو روز دوباره سعي مي‌كنم بهش ندم تا ببينم بالاخره موفق مي‌شم از شير بگيرمش يا نه. اوايل شير پاستوريزه رو به هيچ وجه نمي‌خورد و خيلي ناراحت بودم ولي الان خدا رو شكر شير و عسل رو خوب مي‌خوره و ديگه نگران كلسيم و … هم نيستم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي از پوشك گرفتن هم هنوز آمادگي نداره و دو سه بار كه امتحان كردم نتيجه اي نداشت و خودمم هم فعلاً خيلي وقت و حوصله ش رو ندارم. انشاا… اين موضوع مي‌مونه براي بعد از عيد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب ديگه فعلاً چيز ديگه اي به ذهنم نمياد. اون دفعه كه برف اومد دو بار رفتيم برف بازي. يه بار پارك سر خيابونمون يه بار هم رفته بوديم طرف فشم تيوب سواري براي اميررضا هم يه سرسره كوچيك درست كرديم و روش ليز مي‌خورد و كلي حال مي‌كرد. اينم دو تا عكس برفي تو پارك. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/2s15a2d.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/330w8s5.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Feb 2009 13:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pesartala4mummy&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>pesartala4mummy</dc:creator>
<guid>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام! ما اومدیم!</title>
<link>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام به همه ي دوستاي نازنين و گلمون! واي كه چه قدر دلم براي همگي شما تنگ شده بود. امروز به وبلاگ همه ي دوستان گلمون سر زدم و خاطرات و كارهاي جديد همه ي وروجك هاشون رو خوندم. روز به روز اين كوچولوها شيرين تر مي‌شند. منم كه حسابي تو اين مدت تنبلي كردم. تو اين 2 3 ماه هم دوربينمون خراب بود و هم تلفن و كامپيوتر!!! ولي حس اينكه درستشون كنيم نبود! البته دوربينمون دست يه بنده خدايي بود كه قرار بود درست كنه ولي ظاهراً تلسم شده و اون هم فرصت نمي‌كنه كه درستش كنه پس عكس مكس جديد هم نداريم! فقط چند تايي كه با دوربين بقيه انداختيم. انقدر ننوشتم كه نمي‌دونم از كجا شروع كنم. از چي بگم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اول از مهد كودك رفتن اميررضا شروع مي‌كنم چون چند تا پست آخر در اين مورد بود. اميررضا رو از نيمه ي آبان ماه  مهد كودكي كه نزديك خونه ‌مون هست گذاشتم و همونطور كه نوشتم بعد از يه مدت عادت كرد و خيلي راحت از من جدا مي‌شد و مي‌رفت و من هم كلاسم رو مي‌رفتم. بعد از يك ماه كلاس من از 3 ساعت به 1 ساعت و نيم كاهش يافت و من هم تصميم گرفته بودم كه از ديماه اميررضا رو تو اين 1 ساعت و نيم بذارم پيش مادر شوهرم چون صبح زود خيلي سخت بيدار مي‌شد ولي دقيقاً روزي كه من مي‌خواستم اين موضوع رو به مدير مهد بگم مدير مهد از من درخواست كرد كه به جاي معلم زبانشون كه يه مسافرت 1 ماهه به انگليس مي‌خواست بره من برم!!! اولش گفتم نه من اصلاً تجربه ي درس دادن اونم به بچه هاي 4 5 ساله رو ندارم و از اين حرفها ولي بالاخره منو راضي كرد كه اين كار رو بكنم و از اول ديماه من شدم مربي زبان مهد كودك براي بچه هاي 4-6 سال. جلسات اول خيلي سخت بود و انقدر بهم فشار ميومد كه ميومدم خونه مثل جنازه ميافتادم ولي بعد از يك هفته عادت كردم و بعد هم كم كم از اين كار خوشم اومد. البته بچه ها فوق العاده شيطون بودند و خيلي انرژي مصرف مي‌كردم ولي خوب با همه ي سختي هاش كار با بچه هاي پاك و معصوم خيلي دوست داشتنيه. خلاصه اين يك ماه هم با يك چشم به هم زدن تموم شد و تجربه ي مربي مهد بودن هم به تجربه هاي كاريم اضافه شد. از اول بهمن هم مربي زبان برگشت ولي مدير مهد از من خواسته كه برم به بعضي از بچه ها خصوصي درس بدم كه هنوز جواب ندادم كه ميرم يا نه. مربي خود مهد كودك يه خانم 40 و خرده اي ساله است كه اصليتش انگليسي هست ولي خيلي وقته كه ايران زندگي مي‌كنه. براي همين لهجه british داره و خوب انگليسيش همه كه مسلمه حرف نداره و مدير مهد هم از من خواسته كه با لهجه british با بچه ها صحبت كنم ولي براي من خيلي سخته چون از اول با لهجه ي آمريكايي ياد گرفتم البته فكر نكنيد كه حالا pure American حرف مي‌زنم . نه! صد سال ديگه هم نمي‌تونم ولي خوب زمينه ش آمريكاييه ديگه. و بعد هم چون معلم خودشون اصالتاً مال انگليس هست كار من خيلي سخت مي‌شه كه بخوام با شاگردهاي اون به طور خصوصي كار كنم. خلاصه كه خيلي مرددم و فكر نمي‌كنم كار درستي باشه. از اول بهمن هم چون كلاس هاي زبان مهد تموم شده بود و به همون دليل سخت بلند شدن اميررضا در صبح اميررضا رو مهد نذاشتم و شايد فقط چهارشنبه ها ببرمش. راستي زماني كه ميرفتم تو مهد بعضي وقتا يواشكي به اميررضا سر مي‌زدم. نمي‌دونم اونجا چرا انقدر آرومتر از وقتي كه تو خونه هست بود. يكي دو بار هم منو ديد كه دويد اومد بهم چسبيد و ديگه ولم نكرد برم. كلاً از مهد كودكش راضي بودم به نظرم محيطش نسبت به مهدهاي ديگه اي كه ديدم خيلي صميمي تر و شادتر بود. ولي خود اميررضا اونطور كه فكر مي‌كردم از لحاظ اجتماعي و صحبت كردن و ... پيشرفت چنداني نكرد. خوب اين از اين حالا بريم سر باقي موضوعات..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دندون شروع كنم كه پدرم رو درآورده! اميررضا تا 3 هفته پيش 12 دندوني بود ولي يه دفعه 4 تا دندون ديگه ش هم همزمان با هم شروع به دراومدن كرد و تو اين مدت خيلي بي تابي كرده و اسهال گرفته و تب كرده و ... هنوز هم اسهالش كاملاً خوب نشده و دكترش هم چرك خشك كن cefixime داده كه با مصيبت بهش مي‌دم مي‌خوره. هنوز تو دارو خوردن و قطره ويتامين خوردن خيلي اذيت مي‌كنه و پدر منو در مياره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بريم سر حرف زدنش. فكر نكنيد كه تو اين مدت معجزه شده و اميررضا حرف افتاده. نه! فقط با تمرينات زيادي كه باهاش انجام شده صداي اكثر حيوانات و اسامي بعضي هاشون رو مثل جوجو، هاپو، بيشي رو بلده و بقيه رو با صدايي كه در ميارن اسم مي‌بره. مثلاً وقتي بيرون كه هستيم كلاغ مي‌بينه شروع مي‌كنه به غار غار كردن! پسر باهوش من بيش از 1 ماهه كه شمردن تا 10 رو بلد شده. به اين صورت.. يك به طور كامل حذف مي‌شه، دو، د(با كسره)، دار، پن،شيش، ب(با فتحه)*2 يعني هفت و هشت، نه، ده! اكثر چيزهايي رو كه مي‌خواد بهشون اشاره مي‌كنه و بخش اولش رو مي‌گه. مثلاً ما يعني (ماشين، ماژيك، ..) . براش ماژيك قابل شستشو و دفتر نقاشي خريدم و عاشقشه و روزي چند بار درخواست مي‌كنه كه ما‍ژيكش رو بيارم و نقاشي كنه و من هم هر وقت كه خودم بتونم كنارش بشينم براش ميارم و مي‌شونمش رو زمين چون علاوه اكثراً از دفترش مي‌زنه بيرون و رو زمين هم مي‌كشه و اينجوري مي‌تونم راحت با يه دستمال پاكش كنم. بهش ياد دادم هر وقت كه كارش با يه ماژيك تموم مي‌شه حتماً درش رو ميذاره و وقتي هم از نقاشي خسته شده ماژيكش رو مي‌ذاره تو جاش و بعد هم من مي‌ذارم سر جاش كه بالاي كمده كه دستش نرسه. چون ديگه به اكثر جاهايي كه تا چند وقت پيش دسترسي نداشت الان به راحتي دسترسي پيدا مي‌كنه مثل ميز ناهار خوري كه قبلاً نمي‌تونست بره ولي الان با بالارفتن از صندلي خودش رو به روي ميز مي‌رسونه. يا روي ميز توالت هم به همين ترتيب. به كشوهاي تختش هم از طريق رفتن روي صندلي باديش دسترسي داره و كار مورد علاقه ش خالي كردن لباسهاي توي كشو و كمد هست. به وسايل روي اپن هم با گذاشتن چيزي زير پاش دسترسي پيدا مي‌كنه ولي خدا رو شكر هنوز نتونسته بره روش بشينه! در كل روزهايي كه خونه هستيم به اينصورت مي‌گذره. صبح كه از خواب بلند مي‌شه ميره سر ميز توالت و چند تا اسپري و ادكلني كه روي اون هست رو بررسي مي‌كنه و بو مي‌كنه و بعد هم مي‌بره زير بليزش يعني داره به خودش اسپري مي‌زنه. بعد ميخواد كشف كنه كه چي توي اين عطرها هست كه اين بو رو مي‌ده و سر تمامي عطر ها رو مي‌كنه. بعد كه به نتيجه نمي‌رسه بي خيال اين كار مي‌شه. اگه كرم اونجا باشه علاوه بر زدن به دست و صورت به ميز و تخت و همه جا كرم مي‌زنه. وسايل آرايشي رو هم كه كلاً از رو ميز جمع كردم. بعد مي‌ره وسايل توي كمد  و كشوهاش كه شب من همه رو جمع كردم رو مي‌ريزه بيرون تا احساس آرامش خاطر كنه بعد كه صبحانه آماده شد ميره روي ميز مي‌شينه آخه به نظرش روي صندلي نشستن خيلي كار لوسيه و روي ميز بيشتر حال مي‌ده. من هم براش لقمه هاي نون و كره و پنير يا عسل درست مي‌كنم و يه دونه يه دونه اونا رو مي‌خوره و متاسفانه به چايي هم عادت كرده و بعد از هر لقمه چند تا قلپ چايي هم مي‌خوره. به مزه ي تخم مرغ خدا رو شكر علاقه پيدا كرده. تخم مرغ رو آب پز مي‌كنه و بعد 6 7 تا قسمتش مي‌كنم و خودش برميداره دونه دونه مي‌خوره. معمولاً بعد از صبحانه حدود ساعت 9 و نيم شده. تلوزيون رو مي‌ره روشن مي‌كنه. از بس روشن خاموش كرده كه دگمه ش خراب شده و يه چسب زديم روش. به كارتون هنوز علاقه ي چنداني نشون نمي‌ده. چيزهايي كه تو تلوزيون نظرش رو جلب مي‌كنند به ترتيب اولويت: 1- آهنگ هاي شروع و پايان اخبار (وقتي صداش رو مي‌شنوه هر جاي خونه كه هست با سرعت مي‌دوه كه حتماً اين قسمت رو ببينه)- 2- بعضي از پيام هاي بازرگاني و خود آهنگ پيام بازرگاني، 3- تو برنامه ي خاله شادونه گاهي اوقات كه خاله شادونه حرف مي‌زنه يه زنبور يا چند تا كلاغ رد مي‌شن اونا رو خيلي دوست داره. 4- صداي اذان 5- تيترا‍ژ بعضي از سريالها مثل مسافرخانه سعادت! تقريباً همين. به كتابخواني هنوز خيلي شديد علاقه داره و عاشق اينه كه كتابهاش رو براش بخونيم و همچنين ازش سوال كنيم كه مثلاً تو كتاب حيواناتش اسب كدومه، الاغ كدومه و اميررضا به ما نشون بده. پيك برتر رو هم خيلي دوست داره و توش مي‌گرده عكسهاي پيشي، ني ني ، آقا و هاپو رو پيدا مي‌كنه. غذا خوردنش هم وقتي خونه هستيم الحمدلله بد نيست و وزنش هم آخرين بار 12 كيلو بود. ولي وقتي يه جا مهموني باشيم خيلي بد غذا مي‌خوره. از ميوه ها هم نارنگي، سيب، موز، انار رو بيشتر از بقيه دوست داره. يه مدت گير عجيبي به نارنگي داده بود و روزي 3 4 تا مي‌خورد و من هم كارم دراومده بود و همه ش بايد مي‌شستمش ولي تازگي ها از سرش افتاده و روزي حداكثر يكي مي‌خوره.  بعد از ظهر ها 2 ساعتي مي‌خوابه كه من هم معمولاً كنارش مي‌خوابم. بعد هم كه بيدار مي‌شه به همون فضولي هاي قبليش مي‌رسه كه آشپزخونه رو يادم رفته بود بگم كه اينجا اضافه مي‌كنم به موارد قبلي. ريختن وسايل كابينتها و كشوهايي كه براش باز گذاشتم به بيرون، روشن كردن جوجه گردان گاز، زدن فندك گاز، ماشين لباسشوييمون هم تو حياط خلوته كه بهش دسترسي نداره وگرنه خونه ي مامانم كه هستيم يكي از سرگرميهاي ديگه ش ماشين لباسشوييه.  و گاهي اوقات معجزه مي‌شه و چند دقيقه اي هم با اسباب بازيهاش بازي مي‌كنه. نوه ي همسايه بقلي مون هم دوست دخترشه كه 6 سالشه و هر وقت باشه يا اون مياد پيشمون يا اميررضا ميره پيشش و با هم بازي مي‌كنند. شب هم تا صداي زنگ رو مي‌شنوه دوان دوان و بابا گويان به طرف آيفون ميره كه خودش در رو باز كنه و بعد هم خودش رو به در مي‌رسونه و خدا رو شكر چون دستگيرمون چرخشيه نمي‌تونه خودش باز كنه و صبر مي‌كنه تا من باز مي‌كنم و ميره به استقبال باباييش و اگر فرصت داشته باشه سريعاً از پله ها ميره پايين يا بالا. قبلاً فقط بالا رفتن رو بلد بود ولي الان مدتيه كه از پله پايين رفتن رو هم به خوبي ياد گرفته. و بعد هم كه با باباييش سرگرم مي‌شه و يه سري به خونه ي مامانجونش كه طبقه بالا هست مي‌زنه و ديگه فكر مي‌كنم همين بود. آهان به كيف هم خيلي علاقه داره و اگه دم دستش باشه تمام وسايل توش رو خالي مي‌كنه. و اگر هم خوش شانس باشه از توش شكلات پيدا مي‌كنه. متاسفانه مادربزرگاش به شكلات عادتش دادن و عاشق شكلات شده من هم تو خونه بهش نمي‌دم چون مي‌دونم روزي يكبار كه ميره پيش مادربزرگش حتماً 2 3 تا مي‌خوره. كلاً سعي مي‌كنم تو خونه بهش هله هوله ندم و فقط چند وقت يه بار شايد به صورت تفريحي با هم بخوريم. خوب ديگه خيلي نوشتم. البته باز هم خيلي چيزها از قلم افتاده ولي الان حافظه م ياري نمي‌كنه. يعني انقدر ننوشتم نمي‌دونم كه كدوم كارش رو بگم. انشاا... دفعات بعد دقيق تر مي‌نويسم. يه عكس تقريباً جديد از اميررضا و دخترداييش. گفتم چون دوربين نداشتيم خودمون عكس نيانداختيم و اين هم با دوربين مامان ايناست. همونطور كه گفتم به وبلاگ همه سر زدم ولي كامنت نذاشتم حتماً سر فرصت اين كار رو هم مي‌كنم. كوچولوهاي خوشگلتون رو از طرف من ببوسيد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/24bruzb.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدا نوشتم: امروز امیررضا بالاخره به آرزوش رسید و قوطی کرم رو که باباش یادش رفته بود تو کشو بزاره و روی میز توالت گذاشته بود رو برداشته بود و همه ی دست و صورت و لباس میز رو پر از کرم کرده بود. قیافه ش خیلی خنده دار شده بود حیف که دوربین نداشتم عکس بندازم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; من هم از دیدن قیافه ش نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم و دعوا کردن با خنده هم که خیلی تاثیر داره!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدا گذاشتم: اینم یه عکس جدید ۱۳ بهمن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://i42.tinypic.com/35c2zpk.jpg&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/35c2zpk.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 13:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pesartala4mummy&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>pesartala4mummy</dc:creator>
<guid>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام!</title>
<link>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>سلام به همه ی دوستان گل و مهربونمون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشید که ما یک مدت همه رو بی خبر گذاشتیم و موجب نگرانی بعضی از دوستان گلمون شدیم. راستش مدتی هست که تلفن منزل به دلایلی قطع می باشد که جریانش طولانی است &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt; و به همین دلیل به اینترنت هم دسترسی نداشتم و دلم برای همتون خیلی خیلی تنگ شده بود ولی خوب یه جورایی هم آرامش خاصی پیدا کردم و امتحان خوبی بود برای ترک اعتیادم به اینترنت و وبلاگ گردی.  الان هم از محل کار پدرم فرصت کردم که نظرات شما رو بخونم و گفتم چند خطی بنویسم که بیش از این نگران نشید. من و امیررضا هر دو حالمون خوبه. امیررضا به مهد کودکش عادت کرده. اوایل صبح ها هنگام جدا شدن از من گریه می کرد ولی می گفتند که بعد از رفتن من آروم میشه. الان هم که دیگه عادت کرده و صبح ها هم راحت میره بغل مربیش. از مهدکودکش هم خدا رو شکر راضیم. آقا پسر ما هنوز تو حرف زدن تنبله و دایره لغاتش به ۲۰ کلمه هم فکر نکنم برسه که اونا رو هم درست و حسابی نمی گه. کارهاش هم خیلی بامزه و دوست داشتنی هستند ولی الان فرصت نیست که در موردشون بنویسم. فقط دوست داشتنی ترینش رو می گم و اون اینه که در طول روز ۱۰۰ بار منو بوس می کنه و خیلی عشقولانه است. مخصوصاْ وقتی کار می کنم چپ و راست می ره و میاد و منو بوس می کنه که دست از کارم بکشم و به اون توجه کنم. خدا نکنه که یه وقت بهش اخم کنم. میاد انقدر منو ناز می کنه و بوس می کنه و خودش رو برام لوس می کنه که طاقت نمیارم و هر چقدر هم از دستش عصبانی باشم یادم می ره و منم اونو غرق بوسه می کنم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;خوب دیگه من برم...انشا... هر وقت مشکلمون حل شد هم میام به همه تون سر می زنم هم اینکه گزارشی از کارهای امیررضا می نویسم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی دوستانی که اینترنت پرسرعت (ای دی اس ال) دارند کدوم شرکت سرعت و خدماتش و ... بهتره؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Dec 2008 08:44:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pesartala4mummy&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>pesartala4mummy</dc:creator>
<guid>http://pesartala4mummy.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
